تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - That Night.p8
سلامم...خوبید؟
بابت تاخیر ببخشید...):
از این به بعد داستان روزای جمعه آپ میشه
بفرمایید ادامه.

8
«فردا»
هیونگ‌جون با بی حوصلگی پشت میز نشست و گفت:
-یعنی نمیخواد دانشگاه بیاد؟
شین‌یونگ همینطور که به کابینت تکیه داده بود و مشغول خشک کردن لیوان شیشه‌ای بدون دسته‌ای بود گفت:
-جون‌آ بهش فکر نکن...اینطوری خودتو اذیت میکنی!
-هئونگ چطوری بهش فکر نکنم؟
شین‌یونگ برگشت و شیر آب رو باز کرد،شونه‌ای بالا انداخت:
-اگه خودش خیلی دلش بخواد برگرده پیشت و همین روزا میاد.اینقدرم بهش زنگ نزن.
لیوان رو زیر شیر آب گرفت و بعد از اینکه لیوان از آب پر شد شیر رو بست،سمت میز رفت و لیوان رو جلوی هیونگ‌جون روی میز گذاشت:
-بخور تا یه خورده آروم بشی...امروز امتحان هم داری باید قوی باشی.
هیونگ‌جون زیر لب تشکر کرد و لیوان رو از روی میز برداشت،بعد از خوردن آب داخل لیوان از پشت میز بلند شد و گفت:
-امروز کلاس نداری؟
-نه!
هیونگ‌جونگ سری تکون داد:
-پس من میرم...اگه جونگ‌مین اومد بهم زنگ بزن.
شین‌یونگ سری به نشونه‌ی باشه تکون داد و گفت:
-موفق باشی.
چشمکی  به هیونگ‌جون که تقریبا از خونه خارج شده بود زد و خندید.پنج دقیقه بعد از اینکه هیونگ‌جون از خونه بیرون رفت سریع از پشت میز بلند شد و سمت اتاقش رفت،دستکش دستش کرد و از اتاق خارج شد،لیوان رو از روی میز برداشت و دوباره به اتاق برگشت.
بعد از گذاشتن لیوان روی میز،موبایلش رو در آورد و شماره‌ای رو باهاش گرفت و منتظر موند،بعد از چند ثانیه گفت:
-آقای کیم...سلام!حالتون چطوره؟
-اوه...سلام!
-آقای کیم خیلی ببخشید ولی من باید زود قطع کنم!
کمی مکث کرد و موبایل رو از خودش دور کرد،بعد فریاد زد:
-خانم هوانگ!مگه من نگفتم اسناد مربوط به سهامدارا امروز صبح باید روی میز من باشن پس کجان؟
دوباره موبایل رو کنار گوشش گرفت:
-خیلی ببخشید...کارمند من خیلی حواس پرته!خب چی داشتم میگفتم...آها!راستش از اونجایی که شرکت ما بیست و چهار ساعته بازه و منم همه‌ی وقتای ملاقاتم پره بهتون زنگ زدم تا بگم تنها زمان خالی من فردا شب ساعت دوازدهه.
آقای کیم بعد از سکوت طولانی‌ای گفت:
-مشکلی نیست.
-پس ساعت دوازده شب فردا میبینمتون!آدرس رو هم که میدونید؟
-بله.یک راست از فرودگاه میام اونجا.
-منتظرتونم...ممنون آقای کیم.
تماس رو قطع کرد و به لیوان نگاهی انداخت و لبخند شیطنت آمیزی زد.
................
به جونگ‌مین که با بی حوصلگی روی مبل نشسته بود نگاه کوتاهی انداخت و پرسید:
-دانشگاه نمیری؟
-نه!
جلوی آیینه رفت و درحالی که کراواتش رو مرتب میکرد گفت:
-برای چی نمیری؟
-دلم نمیخواد برم.
به صفحه‌ی خاموش موبایلش خیره شد و آهی کشید.
-میتونم بفهمم داری از پشیمونی میمیری!قبول کن تند رفتی.
جونگ‌مین نفس عمیقی کشید و چشماشو بست،سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
هیون‌جونگ سری به نشونه‌ی تاسف تکون داد و کیفش رو از روی زمین برداشت:
-من دادگاه دارم...به احتمال زیاد ناهار پیش جونگ‌سوکم...
-تو با داداش کوچیکه چیکار داری؟
هیون آروم خندید:
-جونگ‌سوک بزرگس!سونگ‌جونگ کوچیکه...چرا اینقدر باهم اشتباه میگیری؟
-سونگ‌جونگ بزرگه بود!
-خودتو درگیر نکن.
جونگ‌مین شونه‌ای بالا انداخت و پرسید:
-چه خبر از کوچیکه؟جونگ‌سوک بود؟
هیون کمی کتش رو مرتب کرد و گفت:
-سونگ‌جونگ...خبر خوبی نیست... خیلی وقته گم شده،برادرش داره دنبالش میگرده...فکر کنم یه مدت باهم هم بازی بودین؟آره؟
-آره...
جونگ‌مین دوباره به صفحه‌ی موبایلش خیره شد،هیون‌جونگ کیفش رو زمین گذاشت و سمت جونگ‌مین رفت،موبایلش رو از روی میز برداشت و روشنش کرد،جلوی جونگ‌مین و گرفت و گفت:
-بجنب...بهش زنگ بزن.
-الان نه.
-پارک جونگ‌مین...همین الان.
-نه!
موبایل رو از دست هیون‌جونگ گرفت و دوباره خاموشش کرد:
-میشه تو کارای من دخالت نکنی؟
هیون‌جونگ با شنیدن این حرف اخمی کرد،عقب رفت و با عصبانیت گفت:
-هر غلطی دلت خواست بکن...من فقط دارم بهت کمک میکنم.
جونگ‌مین سریع جواب داد:
-کمک تورو نمیخوام...باید چند سال پیش که تحقیرم کردن و از خونه بیرونم کردن کمکم میکردی که نکردی...فقط تماشا کردی...الان هم خواهش میکنم فقط نگاه کن!
هیون‌جونگ بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفت و در رو پشت سرش بست،جونگ‌مین هم بعد از نیم ساعت از خونه بیرون زد تا وسایلش رو از اون خونه بیاره.
..............
«فردا ساعت 10 شب»
پشت در اتاق ایستاد و همینطور که به در اتاق جونگ‌مین که از دو روز پیش خالی مونده بود در اتاق هیونگ‌جون رو زد و منتظر موند،بعد از چند ثانیه با صدای هیونگ جون که میگفت داخل بشه در اتاق رو باز کرد و گفت:
-جون‌آ...ببین چی پیدا کردم!!
هیونگ‌جون از پشت میزش بلند شد و به شین‌یونگ که با چندتا عکس و کاغذ روبه‌روش ایستاده بود نگاه کرد و پرسید:
-چیه؟
موبایلش رو از روی میز برداشت و بعد از نگاه کردن به آیکون ساعت موبایلش،برای بار سوم توی اون ساعت به جونگ‌مین زنگ زد ولی جوابی نگرفت.
-هنوز داری به اون زنگ میزنی؟!
-بهم قول داده بود که امروز باهم بریم به دیدن ناپدریم.
شین‌یونگ سری تکون داد و سمت تخت رفت،چهار زانو روی تخت نشست و عکس‌ها و کاغذ رو کنارش گذاشت.
-ببین جون‌آ...شاید اون دیگه نمیخواد باهات رفیق باشه.
-هئونگ اینطوری نگو...من...من به جز اون کسی رو ندارم!
شین‌یونگ شونه‌ای بالا انداخت:
-این نظر من بود...دیروز که دانشگاه بودی اومد اینجا وسایلش رو برد.
هیونگ اخمی کرد:
-چی؟
-اومد وسایلش رو برد...ازش پرسیدم میخواد چیکار بکنه...گفت میخواد بره یه جای دیگه.
هیونگ‌جون خندید:
-هئونگ امکان نداره...اون پول کافی واسه اجاره کردن یه خونه رو نداره...
-مگه من گفتم رفته خونه گرفته؟!
مکثی کرد و یکی از عکسا رو برداشت و ادامه داد:
-رفته پیش برادرش.
-اون برادر نداره...اون اصلا خانواده نداره.پدرش زندانه...مادرش مرده...اصلا امکان...
شین‌یونگ عکسی که دستش بود رو جلوی صورت هیونگ‌جون گرفت و باعث شد حرف هیونگ‌جون نصفه بمونه.آروم گفت:
-یا بهتره بگی مادرش همین دیروز مرده!
هیونگ‌جون خنده‌ی عصبی‌ای کرد:
-دروغه!
شین‌یونگ عکس رو جلوی صورت هیونگ‌جون تکون داد و گفت:
-درست ببین...این مگه جونگ‌مین نیست؟!
هیونگ‌جون به عکسی از مراسم خاکسپاری شخصی خیره موند،جونگ‌مین جلوی قبر ایستاده بود...همراه با تعداد زیادی از مردم.
شین‌یونگ عکس دیگه‌ای به هیونگ‌جون داد و از روی کاغذی که با خودش آورده بود خوند:
-کیم‌هوانگ‌جو...اونه...ببین کنار جونگ‌مین وایساده.
کمی مکث کرد و بعد گفت:
-هیون‌جونگ...هیون‌وو..هیورین...جونگ‌مین...اسم بچه‌هاشن...شوهرش هم زندانه...همینطور که گفتی.
عکس دیگه‌ای به هیونگ‌جون داد و گفت:
-رفته پیش این...هیون‌جونگ...
هیونگ‌جون حرفی نزد...چرا جونگ‌مین بهش گفته بود تمام خانوادش مردن؟
-قبل از اینکه با تو آشنا بشه با مادرش دعواش میشه...یه دعوا خانوادگی وحشتناک...هوانگ‌جو هم از خونه بیرونش کرده...جونگ‌مین هم میره پیش پدر‌بزرگش...پدر پدرش...که با تو آشنا میشه.
شین‌یونگ عکس چهارم رو به هیونگ‌جون نشون داد:
-اینم پدرشه...به جرم قتل حبس ابد خورده.
به مردی با موهای جو‌گندمی که شباهت زیادی به جونگ مین داشت خیره موند،اخمی کرد و عکسا رو روی تخت گذاشت:
-تو هیچ مدرکی نداری!اصلا شاید اینا ساختگی باشن؟از کجا آوردیشون؟
شین‌یونگ به چشمای هیونگ‌جون خیره شد:
-تو به من اعتماد نداری؟
هیونگ‌جون از طرز نگاه کردن و همچنین لحن شین‌یونگ ترسید...برای لحظه‌ای زبونش بند اومده بود...انگار اون چشما رو جایی دیده بود!
شین‌یونگ هنوز به هیونگ‌جون خیره بود:
-چرا بهم اعتماد نداری؟!جونگ‌مین ولت کرد...خیلی راحت...مثل یه تیکه آشغال پرتت کرد اونطرف که سر راهش نباشی.
با گفتن این حرف بغضی توی گلوی هیونگ‌جون شکل گرفت...
-اینطور نیست.
نگاهش رو از شین‌یونگ گرفت ولی شین‌یونگ با صدای بلندی گفت:
-به من نگاه کن هیونگ‌جون...خودت ته دلت اینو باور داری...جونگ‌مین به رفیق چندین سالش پشت کرده...این بدترین نوعه خیانته ولی من کنارت موندم...
هیونگ‌جون چشمای خیسش رو به شین‌یونگ دوخت،لب باز کرد و با صدای آرومی زمزمه کرد:
-نه.دروغه!
شین‌یونگ پاکتی از زیر عکسا پاکتی بیرون آورد:
-مدرک میخوای؟!بیا...اینم مدرک...همش نشون میده جونگ‌مین عضو این خانوادس...اون بهت دروغ گفته...اون درمورد همه چیز بهت دروغ گفته...همه چیز!اون جونگ‌مین عوضی الان هش یه ارث خیلی بزرگ رسیده...چرا باید تورو که هیچ سودی واسش نداری نگه داره؟
هیونگ‌جون در پاکت رو باز کرد...یه مشت کاغذ بودن...روی همشون اسم جونگ‌مین نوشته بود...راجب اینکه الان صاحب یکی از بزرگترین شرکتای کرس...
توی کاغذ دنبال چیزی میگشت که به شین‌یونگ ثابت بکنه همه‌ی اینا تقلبیه ولی چیزی پیدا نمیکرد...کاغذ اصل بود.
شین‌یونگ کاغدا رو از دست هیونگ‌جون گرفت:
-خب...میخوای چیکار کنی؟
چیکار میتونست بکنه؟
حرفی نزد و فقط سرش رو پایین انداخت،شین‌یونگ دستش رو روی شونه‌ی هیونگ‌جون گذاشت و گفت:
-میخوای بریم بیرون یه هوا بخوری؟فردا تصمیم بگیر...الان حالت خوب نیست.
از روی تخت بلند شد و هیونگ‌جون بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتاد،واقعا نیاز به هوای تازه داشت...
به موبایلش نگاه کرد،عکس صفحه‌ی موبایلش عکس خودش و جونگ‌مین بود...یه سوال مدام‌توی سرش بود...چرا؟...یعنی جونگ‌مین اینقدر آدم پستی بود؟!
لحظه‌ای ایستادن...شین‌یونگ داخل یکی از اتاقا رفت تا چیزی رو برداره ولی نفهمید کدوم اتاق،وارد مخاطبان موبایلش شد،اولین شماره مال جونگ‌مین بود!
باهاش تماس گرفت و منتظر موند...ایندفعه نه خاموش بود و نه رد تماس زد.
-الو.
صدای جونگ‌مین توی گوشش پیچید.چیزی نگفت.
-الو...هیونگ‌جون...
سکوت کرد...موبایلش رو توی دستش فشار میداد.
-جون‌آ...بهت حق میدم جوابم رو ندی...ولی اگه جای من بودی...
-خفه شو!
اینو گفت و اجازه‌ی حرف بیشتری به جونگ‌مین نداد،موبایلش رو سایلنت کرد و توی کولش گذاشت،شین‌یونگ از اتاق بیرون اومد و همراه هیونگ‌جون از خونه خارج شد.
...............
لیوان رو جلوی هیونگ‌جون گذاشت و گفت:
-بیا...بخور.
با بی حوصلگی گفت:
-نمیخورم.
-قوی نیستن...نگران نباش.
لیوان خودش رو برداشت و کمی ازش خورد:
-مزش خوبه!
هیونگ‌جون با تردید به لیوان مشروب نگاه کرد،بعد از چند لحظه دستش رو جلو برد و لیوان رو برداشت،نصفش رو خورد و لیوان رو روی میز گذاشت.
-جونگ‌مین بهت زنگ زد؟
هیونگ‌جون سری تکون داد:
-میخواست باهام حرف بزنه ولی من بهش گفتم خفه شه...با خودش چی فکرکرده؟بعد از این همه کاری که کرد؟میگه تو جای من نیستی...من اینقدر عوضی نیستم که به خاطر پول رفیق چند سالم رو ول کنم!
شین‌یونگ سری تکون داد:
-واسش متاسفم...
مکثی کرد و لیوان هیونگ‌جون رو پر کرد:
-به خاطر پول...از این آدما بدم میاد!اگه من جاش بودم از خجالت حتی دیگه دانشگاه هم نمیومدم!
هیونگ‌جون دوباره لیوان رو برداشت و کمی ازش رو خورد،کم کم داشت مست میشد.
-اون عوضی...حالا من چیکار کنم؟تنهایی نمیتونم...اون همیشه پیشم بود!
شین‌یونگ نیشخندی زد:
-تنها نیستی...من باهاتم.
هیونگ‌جون نگاه خمارش رو به شین‌یونگ داد ولی چیزی نگفت،سرش رو روی میز گذاشت و گفت:
-خستم...
-الان وقت خواب نیست جون‌آ.
با صدای لرزش موبایل،هیونگ‌جون موبایلش رو از کولش در آورد،یه پیام از طرف ناپدریش بود...نوشته بود که نمیخواد توی فرودگاه دنیالش بیاد.
بعد از خوندن پیام موبایش رو روی میز انداخت،خنده‌ی عصبی‌ای کرد و گفت:
-بهتر...پیرمرد خرفت...حالا انگار فکر کرده میام دنبالش...توی خوابم نمیبینه!
-بازم مشروب میخوای؟
هیونگ‌جون سری تکون داد،شین‌یونگ دوباره لیوان هبونگ‌جون رو پر کرد و بطریه خالی مشروب رو روی میز گذاشت،موبایل هیونگ‌جون ایندفعه زنگ زد،هیونگ‌جون با دست لرزونش موبایل رو برداشت،بغض کرده بود...کاری که جونگ‌مین باهاش کرده بود دلش رو شکسته بود!
شماره ناشناس بود،تماس رو وصل کرد و گفت:
-بله؟
-  کیم هیونگ‌جون ؟
 -چیه؟
-مادرتون الان بیمارستانن.
اخمی کرد:
-چی؟
-حالشون خیلی بده....مثل اینکه توسط پدرتون کتک خوردن.
موبایل رو توی دستش فشار داد:
-اون عوضی چه غلطی کرده؟!
از پشت میز بلند شد و درحالی که تلو تلو میخورد گفت:
-آدرس بیمارستان رو بگو...مادرم الان کجاست؟
فریاد زد:
-چرا حرف نمیزنی؟!میگم مادرم کجاست؟!
-آقا لطفا آروم باشید...اینجا بیمارستان مرکزی سئوله.
صدای شین‌یونگ از پشت سرش اومد:
-جون‌آ.کجا میری؟
تماس رو قطع کرد و همینطور که سمت در میرفت گفت:
-سئول.
-الان؟
-آره...
دست هیونگ‌جون رو گرفت،هبونگ‌جون ایستاد:
-ولم کن...باید برم پیش مادرم.
-بعدش که چی؟باید بری پیش اون عوضی‌ای که این کار رو با مادرت کرده.
مکثی کرد و بعد گفت:
-من میدونم کجاست!
دست هیونگ‌جون رو گرفت و اونو دنبال خودش کشید.




طبقه بندی: That Night،
برچسب ها: That Night، آن شب،

تاریخ : جمعه 5 آبان 1396 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه