تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - That Night.p7
سلام!
چطورید؟!
عزاداریتون قبول باشه...
بابت تاخیر معذرت و بفرمایید ادامه



7
موبایلش رو از توی کیف کوچیکش درآورد و همینطور که راه میرفت شماره‌‌ای رو گرفت،منتظر شد و بعداز چند بوق مردی از پشت تلفن گفت:
-الو؟
سوار اتوبوس شد و گفت:
-الو...آقای کیم!منم چویی هیون‌وو...مدیر شرکت اچ دبلیو!
-اوه...آقای چویی...ببخشید،شمارتون ناشناس بود نشناختم!
پوزخند صدا داری زد و دست آزادش رو به یکی از میله‌های اتوبوس گرفت و گفت:
-نه...من باید معذرت خواهی کنم که  با شماره‌ی ناشناس زنگ زدم،راستش سیمکارت قبلیم سوخت مجبور شدم یه سیمکارت دیگه بگیرم!
کمی مکث کرد و بعد گفت:
-راستی شما کی میخواید بیاید اینچئون؟
-هفته‌ی دیگه...سه شنبه!
-بلیت گرفتید؟
-نه نه...چطور مگه؟
خندید و جواب داد:
-بهتر که بلیت نگرفتید...راستش من دقیقا همون موقع میخوام برم آمریکا...میتونید پس فردا بیاید؟!من واقعا متاسفم.
چند لحظه سکوت شد و بعد آقای کیم گفت:
-نه اشکالی نداره...تازه زودتر قرار داد رو میبندیم...الان میرم یه بلیت برای پس فردا میگیرم.
-خیلی ممنون آقای کیم...وقتی رسیدید به همین شماره زنگ بزنید.
-حتما!
موبایل رو قطع کرد و سر جاش گذاشت،از پنجره به خورشید خیره شد و لبخند دندون نمایی زد.
دستش رو بالا آورد و بو کرد،بوی ماهی میداد!
اون پسر بچه واقعا باهوش بود!
............
وقتی از دانشگاه به خونه برمیگشتن متوجه رفتار عجیب جونگ‌مین شد،ازش فاصله میگرفت و باهاش حرف نمیزد.دلیل رفتارش رو متوجه نمیشد...چه کار بدی ازش سر زده بود که جونگ‌مین اینطوری رفتار میکرد؟
تو کل دوران دوستیشون جونگ‌مین یه بارم این شکلی نکرده بود...خطایی ازش سر زده بود؟
داشت دیوونه میشد...از رفتار جونگ‌مین عصبی شده بود...اگه باهاش مشکلی داشت چرا نمیومد مثل آدم بهش بگه؟!چرا مثل بچه‌ها قهر کرده بود؟
نفس عمیقی کشید،لب‌هاشو از هم باز کرد تا اسم جونگ‌مین رو صدا بزنه ولی وقتی دقت کرد دید جونگ‌مین نیست.
اخمی کرد و نگاهی به اطراف انداخت،جونگ‌مین رو دید که سمت اتوبوس میرفت.
با سرعت سمتش رفت ولی وقتی به اتوبوس رسید اتوبوس حرکت کرد و رفت.توی ایستگاه اتوبوس ایستاد و به اتوبوس که هر لحظه دور تر میشد خیره موند،چه اتفاقی افتاده بود؟
حتی دیشب وقتی کابوس میدید جونگ‌مین بالای سرش نیومد...این کار باعث شده بود تا بیشتر از خوابش بترسه.
نفسش رو با صدا بیرون داد و به ناچار تا خونه تنها قدم زد،وقتی به خونه رسید شین‌یونگ هم تازه از سر کار رسیده بود، توی یه کارخونه نگهبانی میداد.
روی مبل از خستگی دراز کشیده بود ولی خواب نبود،با دیدن چهره‌ی آشفته‌ی هیونگ‌جون پرسید:
-چیزی شده؟
هیونگ‌جون نفسش رو با حرص بیرون داد و خودشو روی مبل تک نفره‌ انداخت:
-معلوم نیست جونگ‌مین چه مرگشه!هیچی نمیگه...باهاش هم که حرف میزنی انگار نه انگار!مگه چیکار کردم که اینطوری میکنه؟
سعی کرد جلوی پوزخند زدنشو بگیره!
-هئونگ هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چیکار کردم که اینطوری رفتار میکنه...عصبیم کرده...الانم که داشتیم برمیگشتم یهو رفت سوار اتوبوس شد و رفت.
روی مبل نشست و گفت:
-نگرن نباش...به احتمال زیاد یه چیزی ناراحتش کرده...شاید نمیخواد عصبانیتش رو سر تو خالی کنه واسه همین رفته یه جایی تنها باشه...شایدم به گذشتش ربط داره و دلش نمیخواد من و تو بدونیم!زود دوباره میشه همون جونگ‌مین قبلی!
هیونگ‌جون خواست حرفی بزنه که صدای موبایلش بلند شد،به صفحه‌ی موبایلش خیره شد،یه پیام از مادرش داشت،بازش کرد و پیام رو خوند:
«پدرت یه خورده زودتر میاد اونجا...پس فردا یادت نره بری فرودگاه دنبالش.ساعتش رو واست میفرستم.»
پوفی کشید و تایپ کرد:
«پس فردا دانشگاه دارم،نمیتونم برم»
نگاهی به شین‌یونگ انداخت و گفت:
-ببخشید...مادرمه...میگه ناپدریت میخواد پس فردا بیاد.
شین‌یونگ لبخند مصنوعی به هیونگ‌جون زد و از روی مبل بلند شد:
-میرم دوتا فنحون قهوه بیارم.
سری تکون داد و به موبایلش خیره شد،مادرش دوباره یه چیزی فرستاده بود:
«خیلی خب...فرودگاه نرو دنبالش،ولی همون روز باید ببینیش باشه؟!»
نفس عمیقی کشید و تایپ کرد:
«باشه باشه»
موبایل رو روی میز گذاشت و خودش بلند شد،سمت آشپزخونه رفت و گفت:
-امروز که جونگ‌مین اومد ازش میپرسم چی شده،هر وقت من ناراحتم آرومم میکنه حالا من باید اینکارو کنم.
شین‌یونگ شونه‌ای بالا انداخت و درحالی که توی فنجون آب جوش میریخت گفت:
- فکر نکنم جواب بده!به نظرم همون به گذشتش مربوطه.عصبانی میشه.
-ازش در مورد گذشتش میپرسم...باید جواب بده...چون اون همه‌ی گذشته‌ی منو میدونه!چرا من نباید درمورد اون بدونم؟
شین‌یونگ نیشخندی زد:
-شاید این خوب باشه!
روشو از هیونگ‌جون برگردوند و سمت یکی از کابینت ها رفت،پوزخندی زد و همینطور که از توی کابینت چند تا بیسکوییت شکری بیرون میاورد به نقشه‌ی بعدیش فکر میکرد.نقشه‌ای که پس فردا شب...عملی میشد!
..............
برای بار سوم به موبایلش نگاه کرد و آه آرومی کشید،هیونگ‌جون ول کن نبود،حدود ده بار پشت سر هم زنگ زده بود برای همین موبایلش رو خاموش کرد.حالا هم که روشنش کرده بود هیونگ‌جون دوباره شروع به زنگ زدن کرده بود.
-حالا چی شده مگه؟
کلافه‌ی موبایلش رو خاموش کرد و گفت:
-هیچی.
پتو رو روی سرش کشید و سعی کرد بخوابه ولی دوباره صدایی اومد:
-میگم میخوای روی تخت بخوابی؟
اخمی کرد و از زیر پتو بیرون اومد:
-ول کن هیون‌جونگ.عجب غلطی کردم اومدم اینجا.
هیون آروم خندید:
-میدونی...یه خورده ذوق زدم آخه بعد از چند سال واسه اولین بار اومدی خونم!
اخمی کرد و روی زمین نشست:
-میتونم برم!
-نه نه...بخواب.
-پس حرف نزن.
دوباره‌ دراز کشید و به سقف خیره شد،موبایلش برای بار پنجم شروع به لرزیدن کرد،کلافه موبایل رو از کنارش برداشت و خاموشش کرد.
-جونگ‌مین چرا باهاش حرف نمیزنی؟
جواب نداد،هیون‌جونگ ادامه داد:
-شاید اصلا تقصیر اون نباشه!
-هئونگ خواهش میکنم درموردش حرف نزن.بگیر بخواب.
هیون بدون توجه به حرف جونگ‌مین گفت:
-اصلا که چی...مگه فردا نمیخوای بری دانشگاه؟بالاخره میبینیش.
-فردا نمیرم دانشگاه.
هیون اخمی کرد:
-فقط فردا!نمیتونی هیچ وقت نری.
-هئونگ!لطفا ادامه نده!
هیون‌جونگ روی تخت نشست و گفت:
-اینقدر ادامه میدم تا سر عقل بیای.
جونگ‌مین روشو از هیون‌جونگ گرفت و گفت:
-اینقدر ادامه بده تا خسته بشی چون من گوش نمیکنم!
هیون سری به چپ و راست تکون داد و گفت:
-تو که واقعا نمیخوای هیونگ‌جون رو با اون مرده...چی بود اسمش ...تنها بذاری؟یه طوری ازش تعریف میکردی انگار قاتلی چیزیه!
-هیونگ‌جون باید تنبیه بشه!بد نیست پیش دوست جون‌جونیش تنها بمونه!
-تو سر عقل نمیای.
-بگیر بخواب هئونگ...
هیون‌جون دیگه چیزی نگفت،روی تخت دراز کشید و سعی کرد بخوابه.
..........
با تعجب پرسید:
‌-مادرت منشی یه شرکته؟
جونگ‌هوا سری تکون داد و گفت:
-آره...واسه چی میپرسی؟
سونگ‌جونگ اخمی کرد و گفت:
-منم داداشم پلیسه!
جونگ‌هوا سرش رو کمی کج کرد و گفت:
-خب؟
سونگ‌جونگ نفس عمیقی کشید و گفت:
-عجیب نیست؟
مکثی کرد و ادامه داد:
-اون میخواد خانواده‌ی ما سکوت کنن!شابد مسئول پرونده‌ی این مرد برادر من باشه...ولی نمیدونم چه ربطی داره به مادر تو!شاید میخواد از شرکتی که مادرت توش کار میکنه دزدی کنه!
جونگ‌هوا حرفی نزد،سونگ‌جونگ نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
-اگه اونطوری باهاش دعوا نمیکردم الان اینجا نبودم!
جونگ‌هوا خمیازه‌ای کشید،سونگ‌جونگ سری تکون داد و گفت:
-هوا خیلی بده...صدای دریا خیلی زیاده.
صدای وایی باعث شد تا سرش رو سمت در برگردونه،اون مرد وارد شد و بدون هیچ حرفی سمت میز رفت،چیزی روی میز گذاشت،لبخند دندون نمایی روی لب‌هاش بود،نگاه کوتاهی به سونگ‌جونگ انداخت و بعد بیرون رفت.




طبقه بندی: That Night،
برچسب ها: That Night، آن شب،

تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1396 | 11:15 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه