تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - That Night.p6
سلام...چطورید؟!با مدرسه چیکار میکنید؟
بابت تاخیر واقعا متاسفم...بفرمایید ادامه...


6
وقتی که به خونه برگشت  ساعت ده شب بود...شین یونگ خواب بود ولی هیونگ‌جون اون طوری که گفته بود از نگرانی خوابش نمی‌برد...
جونگ‌مین بعد از چیزی که از هیون شنیده بود،برای اولین بار حوصله‌ی هیونگ‌جون رو نداشت،بدون توجه به سوالایی که هیونگ‌جون در مورد دیر اومدنش میپرسید سمت اتاقش رفت و گفت:
-خیلی خستم!
داخل اتاق شد و در اتاق رو قفل کرد و خودشو روی تخت انداخت...خسته بود ولی از فکر،خیال و عصبانیت نمی‌تونست بخوابه.
چرا هیونگ‌جون باید اینکار رو میکرد...یادش نمیومد چیزی در مورد گذشتش به هیونگ‌جون گفته باشه...تنها چیزی که گفته بود پدرش بود که اونم تو زندان بود و مادرش مرده بود!
دروغ نگفته بود...مادرش مرده بود...کشته شده بود...توسط پدرش!
پدرش یه روانی بود...به خاطر همین اعدامش نکرده بودن...توی یه تیمارستان زندانی بود!
پدرش از نامادریش ...مادرهیون‌جونگ،متنفر بود...حتی قسم خوده بود اونو میکشه!جونگ‌مین به اون زن مدیون بود...اگه اون نبود مطمئنا پدرش اونو هم میکشت!
با این حال از خونه‌ی اون زن هم خاطره‌های خوبی نداشت...به خصوص وقتی که از اون خونه با بیرحمی بیرون انداختنش!یه مدت توی پرورشگاه بود تا اینکه پدر‌بزرگش...پدر مادرش اونو پیش خودش برد.
هیونگ‌جون چطوری از این زن با خبر شده بود؟
ساعت حدود دو شب بود که صدایی مثل صدای گریه و ناله از بیرون اومد،اون صدا رو خوب میشناخت...صدای هیونگ‌جون بود...اون دوباره داشت کابوس میدید!
سریع از روی تخت بلند شد و سمت در رفت،دستش رو روی دستگیره‌ی در گذاشت تا بازش بکنه ولی برای لحظه‌ای مکث کرد...
از اینکه هیونگ‌جون با گذشتش بازی کرده بود واقعا عصبانی بود...از اینکه آدما توی گذشتش سرک بکشتن بدش میومد...معلوم نبود چه قدر تلاش کرده بود تا این قضیه رو متوجه بشه.
هیونگ‌جون به یه تنبیه نیاز داشت...
از در فاصله گرفت و روی تخت دراز کشید،چشماشو بست و سعی کرد بدون توجه به سر و صداها بخوابه.
……….
روی زمین زانو زده بود...نگاهش به مردی بود که رو‌به‌روش ایستاده بود،هوا سرد بود...ولی قطرات درشت عرق روی صورت و گردنش میریخت.
توی همون کوچه بودن...کوچه با نور کمی که از چراغی که بالای سرشون بود تقریبا روشن شده بود.
لوله‌ی اسلحه روی پیشونیش بود...مرد با پوزخند نفرت انگیزی از بالا نگاهش میکرد!
ترسیده بود...ولی نمیتونست هیچ کاری بکنه!
مرد با صدای بلندی خندید:
-احمقه ساده لوح!
مکث کرد و بعد ادامه داد:
-خیلی بهت نزدیک شدم!
ماشه‌ی اسلحه‌ش رو کشید...نمیتونست نگاهش رو از مرد بگیره...
چشماشوبست و منتظر مرگش شد.
-هیونگ‌جون!
چشماشوباز کرد...به صورت مرد خیره موند:
-کیم هیونگ‌جون...بیدار شو.
صدا از فاصله‌ی دوری میومد ولی انگار مرد بود که اسمش رو میگفت!
مرد اسلحه‌رو از روی پیشونیش برداشت و بدون هیچ حرفی سیلی محکمی به صورتش زد...


بافریاد از خواب بلند شد...بدون توجه به کسی که کنار نشسته بود دستش رو زیر بالشتش برد و چاقو‌ی جیبی پدرش رو برداشت،چاقو رو محکم توی دستاش گرفت و توی هوا تکون داد.
-جون‌آ!آروم باش.
مچ دستش توسط شخص اسیر شد...توی یه حرکت ماهرانه چاقو رو از دستش بیرون کشید.
-هیونگ‌جون!
نفس عمیقی کشید و چشمای اشک آلودش رو به شین یونگ داد...
-حالت خوبه؟
طرز صحبت کردنش مثل...مثل صدایی بود که توی خواب شنیده بود!
سری تکون داد و چشماشو بست...لباسش کاملا از عرق خیس بود...
-بذار من برم واست آب بیارم.
ناخود‌آگاه مچ دست شین‌یونگ رو گرفت:
-نه...نرو.
سرش رو پایین انداخت...چرا جونگ‌مین این‌جا نبود؟چرا اون بیدارش نکرده بود؟
شین‌یونگ پوزخندی زد و کنار هیونگ‌جون نشست...دستش رو روی شونه‌ی هیونگ‌جون گذاشت و گفت:
-نترس...فقط یه خواب بود...
هیونگ‌جون سرش رو بالا آورد و لبخند کم رنگی زد.
-اصلا بهش فکر نکن.
نگاهش رو به چاقوی جیبی هیونگ‌جون که روی زمین افتاده بود داد و خندید:
-اینو همیشه میذاری زیر بالشتت؟نزدیک منو بکشی!
-متاسفم...
چاقو‌ رو از روی زمین برداشت و توی دستش گرفت:
-خیلی خوش دسته...از کجا گیرش آوردی؟
-مال بابام بوده.تنها چیزی که ازش دارم همینه.
-خیلی خوشگله بهت حسودیم شد!
هر دو خندیدن...شین‌یونگ چاقو رو روی تخت گذاشت و پرسید:
-مشکلت با نا پدرت جدیه؟
هیونگ‌ شونه‌ای بالا انداخت و نفسش رو با صدا بیرون داد:
-آره...ولی قراره هفته‌ی بعد ...سه شنبه با جونگ‌مین بریم ببینیمش...قراره باهاش حرف بزنم.
شین‌یونگ سری تکون داد:
-موفق باشی...کمک خواستی رو من حساب کن.
-ممنون.
چند لحظه سکوت شد...شین‌یونگ فکر میکرد که چطوری بحثی که میخواد رو پیش بکشه!بالاخره بعد از یک دقیقه پرسید:
-معمولا وقتی خواب میدیدی جونگ‌مین پیشت بود؟
هیونگ بدون اینکه به شین‌یونگ نگاه کنه با صدای آرومی جواب داد:
-آره...همیشه اون بود...همیشه پیشم بود.
لبخند کم رنگی زد و سرش رو سمت شین‌یونگ برگردوند:
-ناراحت نشی‌ها...خوب کردی اومدی...امشب جونگ‌مین یه خورده ناراحت و خسته بود...بهتره استراحت...
شین‌یونگ حرفش رو قطع کرد و سریع پرسید:
-واسه چی ناراحت بود؟
-نمیدونم ولی...فردا بهم میگه.
شین‌یونگ سری تکون داد:
-فکر نکنم!
با نگرانی پرسید:
-چرا؟
شین‌یونگ توی هوا بشکنی زد و جواب داد:
-پسر یه خورده فکر کن...تو همه چیزت رو به اون گفتی ولی تو هیچی ازش نمیدونی!
هیونگ‌جون کمی روی تخت جا‌به‌جا شد:
-ول کل هئونگ...چه گیری دادی!
-واسه من گذشته‌ی کسی که باهاش دوست میشم مهمه...باید بدونم با چه آدمی دوست شدم...شاید یه قاتل روانی باشه.
نیشخندی زد و سرش رو پایین انداخت.
-ترسوندیم هئونگ!
شین‌یونگ خندید:
-ببخشید ولی راست گفتم...
مکثی کرد و بعد گفت:
-چرا ازش نمیپرسی؟
هیونگ‌جون سری به نشونه‌ی نه تکون داد:
-برعکس تو واسم مهم نیست!به علاوه فکر میکنم چیزی نداره که ازم مخفی کنه...
شین‌یونگ آهی کشید:
-باشه...ولی هر وقت فهمیدم میام به توهم میگم!
نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
-من برم دیگه!
هیونگ‌جون حرفی نزد...فقط سری تکون داد و وقتی شین‌یونگ از اتاق بیرون رفت روی تخت دراز کشید.
شاید ته دلش میخواست بدونه تو زندگی جونگ‌مین چی میگذره...
..........
«فردا»
کمی پاهاشو تکون داد تا از بی حسی در بیاد،نگاه کوتاهی به جونگ‌هوا که غرق در خواب بود انداخت و نفس عمیقی کشید.
-بیدار شدی؟
اخمی کرد و نگاهش رو به اون مرد که روی صندلی نشسته بود داد.
-اون دختر هم بیدار کن من باید برم.
بدون توجه به حرف مرد پرسید:
-چرا اینکارو میکنی؟
از پشت میز بلند شد و گفت:
-فکر کنم گفتم اونو بیدار کنی.
سونگ‌جونگ پوفی کشید و با پای راستش به جونگ‌هوا ضربه‌ی آرومی زد:
-هی...بیدار شو.
جونگ‌هوا آروم چشماشو باز کرد...هنوز باور نمیکرد که دزدیده شده باشه...
-اگه کاری چیز دارید زودتر بگید باید برم...تا ساعت شش هم برنمیگردم.
جونگ‌هوا ازش خواست تا بره دست شویی...سونگ‌جونگ برای چند دقیقه توی اتاق تنها بود...هنوزم میتونست صدای دریا رو بشنوه...گاهی هم صدای سوت کشتی یا صدای پرنده میومد.صدای کار کردن یا حرف زدن آدما نمیومد...اینجا جایی مثل اسکله یا بندرگاه کوچک بود...تقریبا ازش دور بودن چون صدای هیچ آدمی نمیومد...به علاوه داخل کشتی یا قایقی نبودن...چون اولا اتاق اصلا شبیه اتاقای کشتی یا قایق نبود...به علاوه اتاق اصلا تکون نمیخورد و صدای کوبیده شدن موج به اتاق نمیومد.
جونگ‌هوا و اون مرد برگشتن،جونگ‌هوا دوباره کنار سونگ‌جونگ نشست و دستاش بسته شد.
-توچی؟نمیخوای بری دستشویی؟
سری تکون داد،مرد دستای سونگ‌جونگ رو باز کرد و سونگ‌جونگ به زحمت روی زمین ایستاد،پاهاش بی حس شده بودن.
وقتی داشت سمت در میرفت نگاهی به میز کار اون مرد انداخت،پر بود از کاغذ و روزنامه...چند تا عکس هم از چند نفر بود که به دیوار چسبونده شده بود.
مرد سونگ‌جونگ رو هل داد تا تند تر حرکت بکنه،وقتی پشت در رسید مرد چشمای سونگ‌جونگ رو با دستمال بست.
با اعتراض گفت:
-این واسه چیه؟
صدای باز شدن در همراه با صدای اون مرد اومد:
-حرف نباشه...میدونم ممکنه چه کارایی ازت سر بزنه!
سونگ‌جونگ به این حرف مرد پوزخندی زد،وقتی بیرون رفتن اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد بوی ماهی بود!
-اینجا کجاست؟
مرد خندید:
-چرا از هوش سرشار خودت کمک نمیگیری؟
سونگ‌جونگ جواب نداد...کجاها بوی ماهی میاد؟!
بندر...کارخانه...اسکله‌ی ماهیگیری...بازار غذاهای دریایی...
-اینجا نزدیک دریاس؟
مرد ایستاد و با تمسخر گفت:
-اوه...فکر نمیکردم متوجه بشی!
صدای در اومد و بعد داخل ای بدبویی شد...چینی به بینیش انداخت و گفت:
-جای بهتری نبود؟
-اینقدر سوسول نباش!
دستاشو بالا آورد و دستمال دور چشماشو باز کرد،این مرد اصلا به گروگان گیرا نمیخورد...به لطف برادرش چند بار افرادی که گروگان گیر بودن رو دیده بود...
این مرد حتی یه خورده هم شبیه‌شون نبود...به‌خصوص از نظر اخلاق!
کدوم گرونگان گیری میاد مثل بابا‌ها میگه بچه ها من تا شب نمیام کاری دارید انجام بدید یا نه یا مثلا غذای نسبتا خوب بیاره!!!
گرونگان گیرایی که دیده بود اینقدر بد اخلاق بودن که تا اعتراض میکردی تا میتونستن میزدنت!
صدای کوبیده شدن در و بعد صدای فریاد اون مرد اومد:
-چیکار میکنی؟
-وایسا الان میام.
نگاهی به اطراف اتاق بدبو انداخت تا شاید پنجره‌ای چیزی ببینه ولی نه...چیزی نبود...
آهی کشید و مشغول کارش شد.
وقتی برگشتن چند لحظه وسط اتاق ایستاد و به اطراف نگاه کرد،جایی که تا حالا نشسته بود به میز دید نداشت ولی اگه سمت راست دختر میشست میتونست ببینه روی میز چه خبره!
-میشه منو اون طرف ببندی؟
نیشخندی به مرد زد و توی دلش خدا خدا کرد که قبول بکنه!
مرد نگاه کوتاهی به سونگ‌جونگ...بعد به جونگ‌هوا و بعد به میز انداخت،با جدیت جواب داد:
-نه!
سونگ‌جونگ رو هل داد تا سر جاش بشینه...سونگ‌جونگ نفسش رو با حرص بیرون داد و زیر لب گفت:
-حرفمو پس میگیرم!
مرد سمت کمد کوچیکی رفت و یه کنسرو ماهی ازش بیرون آورد...کنسرو ماهی...چرا زودتر به فکر خودش نرسیده بود؟
شاید اینجا یه کارخونه کنسرو ماهی باشه...!
بعد از یک ربع کنسرو رو توی یه بشقاب ریخت و جلوی اون دو گذاشت،سونگ‌جونگ کمی سرش رو بالا گرفت تا روی کنسرو رو بخونه.
کنسرو ماهی ایل هوا!
نفس عمیقی کشید...وقتی گشنش بود نمیتونست درست فکر بکنه.
مرد دستاشونو باز کرد و اون دو مشغول خوردن شدن،بین غذا سونگ‌جونگ پرسید:
-اسمت چیه راستی؟
-تو با خلافکارا زود صمیمی میشی؟!به نفعت نیست.
جونگ‌هوا بعد از سکوت زیادی که کرده بود بالاخره گفت:
-میتونیم آجوشی صدات بزنیم!؟
-من اونقدر پیر نیستم.
کمی مکث کرد و بعد از روی صندلی بلند شد:
-زودتر بخورید کار دارم.
بعد از چند دقیقه دستاشون دوباره بسته شدن و اون مرد از اتاق بیرون رفت،سونگ‌جونگ چشماشو بست و فکر کرد.
کارخانه‌ی این هوا دو سال پیش به خاطر یه سری مسائل بسته شد ولی سال پیش دوباره راه اندازی شد اما نه توی همون کارخانه...کارخانه‌ی دوم دقیقا کنارش ساخته شد.
اگه حدست درست باشه اونا الان باید توی یه کارخونه‌ی کنسرو ماهی متروکه باشن!




طبقه بندی: That Night،
برچسب ها: That Night، آن شب،

تاریخ : دوشنبه 3 مهر 1396 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه