تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Death Clock _The End

*ساعت مرگ*

By:Scarlett

Compeleted

سلام بیبی های من

بفرمایید ادامه تهش کلییییییی حرف باهاتون دارم خوشگلای من

 



 

 قسمت آخر

بعد از رفتن آیاتو سکوت خاصی آزمایشگاه رو در برگرفت . نگاه  میران روی هیونگ جون که مصرانه داشت تلاش میکرد و خوشو به قفس می کوبید تا راه فراری جور کنه وصل شده بود

_ هیونگ جون لطفا تمومش کن

با صدایی که شک داشت بدون معجزه هیونگ بتونه بشنونه گفت با وجود شکی که داشت هیونگ از کارش دست کشید . به دیواره ی قفس تکه داد و سرشو بین دستاش گرفت زیر لب شروع کرد خودشو  سرزنش کردن . میران نمیخواست اون زمزمه های نا امیدانه ی لحظه ی آخر رو بشنوه روشو از هیونگ جون گرفت چشماش داشتن سیاهی میرفتن دیگه تحمل نداشت کف قفس دراز کشید . هیونگ یهو از جا پرید و چسبیده به دیواره ی سمت راست

_ میراناااااااا کنچانیو ؟؟  میرااااان

با این حرف توجه بقیه هم جلب شد . میران هنوز خون ریزی داشت . لب های خشکش نیاز به سخن میکردن ولی صدایی از گلوش خارج نمیشد . توان و انرژی ای  براش نمونده بود که بخواد صرف کنه . فقط صدا ها به گوشش میرسیدن . صدای نگران هیون جونگ و هیون حتی گاهی نارا ولی یه اینچ هم نمیتونست تکون بخوره

دوتا فردی که پایین پاشون بودن کلافه قفس های بالای پنج مخزن اسید  رو نگاه میکردن یکیشون گفت

_ من که نمیتونم سوختن یکی تو اسید رو تحمل کنم

فرد دیگه با وجود کلافگی شونه ای بالا انداخت

_ چاره ای ندارم اگه الان اینکارو نکنیم رئیس به جای اونا این بلا رو سر خودمون میاره

اولی نگاه ناراحت و غم زده اش رو یه بار دیگه به قفس ها

_ پس بیا بعد که دکمه رو زدیم خودمون بریم بیرون نمیخوام تا مدت ها این صحنه و صدا ی فریادشون یادم بمونه

دومی سری تکون داد و باشه ای زیر لب گفت سمت دکمه ی قرمز رنگ روی دیوار رفت محفظه ی شیشه ای روش رو بالا داد . پنج نگاه نا امید ، خسته و درمونده  به آرومی رنگ باختن و با خاموش شدن نور امید دلشون سیاهی هم پخش چشمهاشون شد . نه کسی حرف میزد نه دوست داشت که حرف بزنه چون تو باور هیچ کدومشون نبود چنین مرگی .

صدای تیر اندازه ی بلند شد ولی خیلی دور بود همشون به گوش هاشون شک داشتن تا اینکه یکی از همون دو فردی که مونده بودن گفت

_ چه خبر شده ؟؟

اگه اونا هم صدای تیر اندازه ی رو شنیده بودن پس یعنی حقیقت داشت گوش هاشون درست تشخیص داده بودن . صدای تیر و تیراندازی هر دفعه بلند تر میشد . یکی از دو نفری که توی آزمایشگاه بودن نزدیک در رفت خواست سرکی بیرون بکشه که یهو در توی صورتش باز شد و افرادی با فرم های یک دست  مشکی و اسلحه وارد آزمایشگاه شدن و زیاد طول نکشید که هر دو نفر اونا روی زمین زانو بزنن و اسلحه روی سرشون باشه

خانم قد بلند و سفید پوستی با طمائنینه وآرامش داخل آزمایشگاه شد اما  همین که توی آزمایشگاه چشم چرخوند و قفس ها رو دید رنگ از رو باخت سریع به افرادش دستور داد قفس ها رو پایین بیارن . به محض پایین اومدن قفس ها الیزابت بی توجه به بقیه و بانگرانی زیادی فقط سمت یکی از قفس ها دوید درش رو باز کرد و دختر عزیزش که نیمه بیهوش بود رو در آغوش کشید . چند ضربه به صورتش زد چشمهای میران نیمه باز بودن سایه ی روشنی از یک خانم رو میدید ولی نمیتونست چیزی بشنوه فقط لب ها ی لرزون و چهره ی اشک آلود اون خانم رو میدید

ریان سراسیمه وارد آزمایشگاه شد و اسلحه اش رو کناری انداخت و سمت میران و الیزابت رفت  اما با دیدن خونریزی میران به خودش اجازه نداد جلوتر بره . چشم تو آزمایشگاه چرخوند تا بتونه جعبه ی کمک های اولیه رو پیدا کنه و وقتی دیدش  بدون فوت وقت اونو از روی میزی که اونجا قرار داشت قاپید و سمت میران دوید . قبل از اینکه ریان بتونه اقدامی کنه هیونگ جون که تازه در قفس به روش باز شده بود پرید بیرون سمت میران رفت اونو از آغوش الیزابت که اصلا توی حال خودش نبود بیرون کشید و از قفس بیرون آورد کف آزمایشگاه خوابوند تا ریان اقدامات اولیه رو انجام بده

هیونگ دست میران رو محکم توی دست گرفته و بوده و صورتش رو نوازش میکرد گاهی بوسه ای به پیونیش میزد و اشک هاش جاری میشدن اصلا وضعیت خوبی نبود صدای تیر اندازی همچنان به گوش میخورد و به این معنی بود که در گیری هنوز ادامه داره . وقتی داشت اشک گوشه ی چشمش رو پاک میکرد یهو نگاهش به پاهای میران افتاد با بهت لب زد

_ این دیگه چیه ؟؟

ریان که داشت زخم شونه ی میران رو تمیز میکرد تا بتونه جلوی خونرزیش رو بگیره با اخمی ناشی از دقت به پاهای میران نگاه کرد که خون ازشون جاری بود . چشماش از ترس و تعجب گرد شدن .آشفته به هیونگ نگاه کرد

_ خونریزی داره ممکنه بچه رو از دست بده خودشم تو خطره باید برسونیمش بیمارستان

الیزابت که تا اونموقع ساکت بود بلند شد

_ پس چرا معطلید

جونگمین که تازه از درگیری خلاص شده بود و تونسته بود خودشو به آزمایشگاه برسونه با ترس خودشو بالای سر میران که بقیه دورش حلقه زده بودن رسوند . همش میترسید . میترسید که دیر برسن و انگار واقعا دیر رسیده بودن . حرفای ریان رو شنید . بی توجه نشست روی زمین و خواست دستشو ببره  زیر پاهای میران تا بلندش کنه که هیونگ هم همزمان دستش رو جلو آورد با هم چشم تو چشم شدن . جونگمین مکثی کرد بعد بلند شد

_ من راه رو باز میکنم

رو به چند نفری از افرادشون که توی آزمایشگاه بودن کرد

_ دنبالم بیاید

هیونگ سریع میران رو بلند کرد و در حالی که بین حلقه ای از افراد خودی قرار داشتن همراه با ریان و الیزابت از آزمایشگاه بیرون زدن .

یونگ سنگ خواهرش رو محکم در آغوش گرفته بود هیون هم کنارشون بود هنوز هیچکدوم نمیتونستن هضم کنن که چه اتفاقی افتاده انگار یه معجزه  رخ داده بود همشون داشتن برای مرگ آماده  میشدن ولی درست لحظه ی آخر ورق برگشته بود . انسان هیچ وقت نمیتونست به سرنوشت اعتماد کنه چون در لحظه میتونست تغییر کنه .

جونگمین بعد از با موفقیت رسوندن میران به  یکی از ون ها  بیرون از محوطه برگشت توی آزمایشگاه  تا از خوب بودن حال بقیه مطمئن بشه  

_ حالتون خوبه ؟؟

هیون سریع سرشو تکون داد

_ جونگمین . باید جلوی آیاتو رو بگیریم  اون ویروس رو گیر آورده میخواد غذای مهد کودک رو آلوده کنه

_ چییییییییییی؟ اون .. اون  الان اینجا نیست ؟؟

هیون سرشو به نشونه ی منفی تکون داد . جونگمین کلافه  دستشو توی موهاش فرو کرد

_ لعنتییییییی . حالا باید چیکار کنیم ؟؟ کیوجونگ داره با پلیسا میاد اینجا

 یونگ سنگ اسلحه ای که ریان روی زمین انداخته بود رو برداشت چکش کرد

_ پس بهتره وقت رو تلف نکنید به کیوجونگ زنگ بزن بگو بره مهد کودک باید آیاتو رو گیر بندازیم

قبل از اینکه راه بیافتن یونگ سنگ دستشو روی شونه ی هیون گذاشت تا مانعش بشه

_ میدونم حست به آیاتو چیه هیون جونگ ولی میشه اونو بسپاری به من و تو اینجا مراقب نارا باشی ؟؟

هیون دهن بازی کرد تا چیزی بگه ولی فقط لب هاش عین ماهی تکون خوردن نگاهشو بین نارا و یونگ سنگ که خواهشمندانه نگاش میکرد چرخوند لب هاشو روی هم فشرد دلش میخواست آیاتو رو با دستای خودش تیکه تیکه کنه خصوصا حالا که میدونست  چه اتفاقی برای خانواده اش افتاده ولی از طرفی هم نمیتونست از نارا بگذره . تصمیم سختی بود ولی بازم به قلبش رجوع کرد و مصمم شد پیش نارا بمونه  حاضر نبود بازم یکی از افرادی که به تازگی فهمیده بود براش مهمه رو از دست بده یا ببینه بلایی سرش اومده

_ برو من حواسم بهش هست

هیون همونطور که سمت نارا میرفت گفت و یونگ سنگ بعد از زدن لبخند تشکر آمیزی  همراه جونگمین از اونجا دور شد . کنار نارا که توی خودش جمع شده بود نشست . قطعا دیدن صحنه ی وحشتناکی مثل سوزونده شدن چانگ سو توی اسید و صدای وحشتناک زجر کشیدن هاش نمیتونست خاطره ی خوبی باشه  . جعبه ی کمک های اولیه که روی زمین ول شده بود رو سمت خودشون کشید پاهای نارا رو یکی یکی بلند کرد و بعد از تمیز کردنشون ضد عفونیشون کرد بعد بدون اینکه بذاره پاهاش دوباره زمین بخورن بغلش کرد مسلما اون بیرون یه ماشین پیدا میشد که اونا بتونن باهاش از اون جهنم بیرون برن .

صدای تیر اندازی کم کم قطع شد افراد الیزابت کاملا محوطه رو در دست گرفته بودن هیون سمت یکی از ماشین ها رفت نارا رو  روی صندلی کمک راننده گذاشت خودش پشت  رول قرار گرفت . نارا چیزی نمیگفت هیون بهش حق میداد که بخواد سکوت کنه فقط باید زودتر اونو از اینجا میبرد تا مدام همه ی اتفاقای چند ساعت گذشته جلوش چشمش نباشن .

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

 کامیون غذا رو تحویل داده بودن و آیاتو با رضایت داشت به تشکرات مدیر مهد کودک  گوش میداد . مدیر بیچاره فکر میکرد اون یه خیره که بچه ها رو خیلی دوست داره ولی خبر نداشت  زیر اون نقاب مهربونی یه  پوست پر از کثافط وجود داره .  مدیر با قدردانی دست آیاتو رو فشرد مشغول خداحافظی بودن که صدای آژیر پلیس آیاتو رو شوکه سمت پنجره کشوند با احتیاط نگاهی به بیرون  انداخت در اتاق مدیر یهو باز شد و یکی از افراد آیاتو خودشو داخل انداخت

_ قربان باید زودتر برید پلیس اینجا رو محاصره کرده

آیاتو مشتش رو فشرد و داد زد 

_ لعنتیییییییییی

مدیر با دیدن اسلحه توی دست  افراد آیاتو که حالا چند نفریشون توی اتاق بودن شوکه شد

_ این .. اینجا چه خبره ؟؟

آیاتو پشت یقه ی مدیر رو گرفت اسلحه اشو از پشت کمرش بیرون کشید و روی سر مدیر گذاشت

_ چطوری میشه بی دردسر از این خراب شده زد بیرون ؟؟

مدیر که از ترس به لرزه افتاده بود با صدای لرزونی گفت

_ اینجا فقط یه در خروجی داره

آیاتو اسلحه رو روی سر مدیر بیشتر فشرد

_ بهتره خوب فکر کنی چون وقتی عصبی باشم فقط کشتن یه آدم میتونه آرومم کنه

مدیر به التماس افتاد

_ نه نه خواهش میکنم اینکارو نکن من زن و بچه دارم . پشت ساختمون یه نربودن میله ای قدیمی هست که میرسه به پشت بام شاید از اونجا بتونید فرار کنید

آیاتو مدیر رو محکم هل داد کنار طوری که مدیر به شدت به میز کارش برخورد کرد و پخش زمین شد نباید وقت رو تلف میکرد . غذای مهد کودک آلوده شده بود همه ویروس رو گرفته بودن پس تنها اون باید خودش رو نجات میداد بعدش دیگه مهم نبود .  بیشتر افرادش رو برای سرگرم کردن پلیس ها فرستاد صدای تیر اندازی که بلند شد همه ی بچه ها وحشت زده فقط جیغ میکشیدن و کاری از دست مربیان مهد کودک برای ساکت کردنشون برنمیومد مدیر به سختی خودش رو به  بلند گو رسوند و از همه ی مربی ها خواست بچه ها رو کنترل کنن و نذارن از کلاس ها خارج بشن

...................


نظرات پست بعد




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : شنبه 1 مهر 1396 | 05:52 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه