تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - That Night.p5
 سلاممم...چطورید؟
این قسمت کمی از گذشته‌ی جونگ‌مین رو متوجه میشید!
بفرمایید ادامه

5
پاهاشو محکم به دیواره‌های چاه کوبید و با صدای بلندی گفت:
-هی...اونجایی؟
وقتی جوابی نشنید چشماشو بست و نفس عمیقی کشید،دو روز بود که اون عوضی اینجا نیومده بود.حتی غذا هم واسش نذاشته بود!
دیگه کم کم داشت عصبی میشد...یاد حرف بردارش افتاد،میگفت بی احساس هم که باشی وقتی توی چنین موقعیتی گیر بیوفتی عصبی و ناآروم میشی!
اون موقع به این حرفش میخندید ولی الان تازه معنیه حرفش رو درک کرده بود!
ضعف شدیدی داشت با این وجود تلاش کرد تا بایسته،وقتی روی پاهاش ایستاد سرش گیج رفت و زمین خورد،با برخورد سرش به دیوار هوشیاریشو از دست داد.
-بیدار شو...هی من وقت ندارم.
صدای خش دار و مزخرف اون مرد رو میشناخت،چشماشو که باز کرد خودشو توی اون چاه تاریک و خیس ندید،دوتا دستش به به لوله‌ای که پشت سرش بود بسته شده بودن.
صدای گریه‌ی دختری هم میومد.
-خفه شو.
با صدای جیغ دختر هوشیار تر شد،سرش رو بالا گرفت و دنبال دختر گشت،اونو حدود سه متر دورتر از خودش پیدا کرد،دستش مثل خودش به پشت سرش بسته شده بود و سرش رو پایین انداخته بود،موهاش دور صورتش ریخته بودن و سعی در خفه کردن صدای گریش داشت.
با دیدن اون دختر که لباس مدرسه پوشیده بود عصبانیتش از اون مرد چند برابر شد،به مرد که با آرامش مشغول تیز کردن چاقوش بود خیره شد و از عصبانیت غرید:
-اونو دیگه واسه چی آوردی؟تو اصلا فکر میکنی؟اون خانواده داره...اون مثل من نیست...من فقط یه برادر دارم که مثل اینکه مرده و زندم واسش مهم نیست ولی این دختر خانواده‌ای داره که واسش نگران میشن...تو احساس داری؟میفهمی داری چیکار میکنی؟
نگاهی به دختر انداخت و بعد ادامه داد:
-توی آشغال...اون ترسیده...چیکارش کردی عوضی؟
پاهاشو محکم روی زمین کوبوند:
-کری؟دارم باتو حرف میزنم آشغال...بهت میگم باهاش چیکار کردی؟
مرد دستشو محکم روی میز کوبوند و بدون اینکه سمت سونگ‌جونگ برگرده با فریاد گفت:
-خیلی داری زر زر میکنی.
پوزخندی زد و به نیم رخ مرد خیره شد،مرد ادامه داد:
-همون‌جا بشین و حرف اضافه نزن...اون دختر هم اگه با روی خوش میومد کتکش نمیزدم.
نگاه سونگ‌جونگ روی میز افتاد،قاب عکس دختری حدودا دوازده ساله روی میز بود.
-تو خودت دختر نداری؟اگه یکی این بلا رو سر...
مرد صندلی رو عقب کشید و بلند شد،با صدای بلندی گفت:
-خفه شو آشغال...
مرد سمت سونگ‌جونگ رفت و جلوش ایستاد. دست سونگ‌جونگ رو باز کرد و اونو از یقه‌ی لباسش گرفت،روی زمین پرتش کرد و سمتش رفت.سونگ‌جونگ پوزخندی زد و گفت:
-تو دیوونه‌ای!
مرد با پاش محکم به شکم سونگ‌جونگ لگد زد،صدای گریه‌ی دختر دوباره بلند شد،سونگ‌جونگ دندوناشو محکم روی هم فشار داد تا فریادش بلند نشه،سعی کرد به صدای دریا گوش بکنه تا دردش رو فراموش بکنه.
مرد دست از زدن برداشت...برای ادامه‌ی کارش به این موش کوچولو نیاز داشت.
سونگ‌جونگ رو با خودش کشید و ایندفعه کنار دستش رو به لوله‌‌ای که کنار دختر بود بست و گفت:
-اگه  دلت نمیخواد همچین بلایی سرت بیاد پس تا آخر این بازی خفه‌خون بگیر.
دختر سریع سرش رو به بالا و پایین تکون داد،مرد بدون حرف دیگه‌ای از اون اتاق بیرون رفت و در رو قفل کرد.
دختر سریع سمت سونگ‌جونگ که نیمه بیهوش نشسته بود برگشت و گفت:
-هی...حا...حالت خوبه؟
سونگ‌جونگ آروم خندید،سرش رو به زحمت بالا آورد،چند تا سرفه کرد و گفت:
-خوبم...نگران نباش.از پس بدتر از اینش تو دبیرستان براومدم!
-خوبه.
-اسمت چیه؟
دختر آب بینیشو بالا کشید و گفت:
-جونگ‌هوا...هوانگ جونگ‌هوا.
سونگ‌جونگ با زحمت لبخندی زد و گفت:
-خوشبختم جونگ‌هوا شی...منم لی سونگ‌جونگم...
سرش رو به دیوار تکیه داد و چشماشو بست،ادامه داد:
-وقتی حالم بهتر شد بیشتر باهم آشنا میشیم...فقط سر و صدا نکن چون هیچ فایده ای نداره.
چشمکی زد و چشماشو بست...واقعا به یه خواب نیاز داشت.
…………..
کنار هیونگ‌جون روی مبل نشست و برای بار چهارم به صفحه‌ی موبایلش نگاه کرد،هیون‌جونگ زیادی لفتش داده بود.
-منتظر چی هستی؟
جونگ‌مین موبایلش رو روی دسته‌ی مبل گذاشت و گفت:
-هیچی...چیزی نیست.
هیونگ‌جون نگاه مشکوکی به جونگ‌مین انداخت و با لحن شیطنت آمیزی گفت:
-ببینم...نکنه خبریه؟!
مکثی کرد و بعد از چند لحظه گفت:
-یاااا پارک جونگ‌مین...اگه خبری باشه به من نگی میکشت.
جونگ‌مین نیشخندی زد:
-باشهه...هر اتفاقی بیوفته اول به تو میگم.
هیونگ‌جون چشماشو کمی نازک کرد:
-اگه نگی میدونم با تو!
جونگ‌مین خواست جواب بده که صدای موبایلش بلند شد،شماره‌ی هیون رو ذخیره نکرده بود ولی از خیلی وقت پیش حفظش کرده بود.سریع موبایلش رو برداشت و بدون توجه به هیونگ‌جون وارد اتاقش شد و در رو قفل کرد،نفس عمیقی کشید و پیام رو باز کرد:
«جونگ‌مین پیداش کردم...باید بیای اینجا...خونه»
نا‌امید نگاهش رو از صحفه‌ی موبایل گرفت و به زمین داد،زیر لب گفت:
-فقط همین؟
اصلا دلش نمیخواست به اونجا برگرده...به خصوص که خاطرات خوبی از اون خونه نداشت،به ناچار برای هیون نوشت:
«من میام دفترت.»
روی تختش دراز کشید و منتظر جواب هیون شد،هیون‌جونگ بعد از پنج دقیقه جواب داد:
«دفترم نیستم...مطمئنم دلت نمیخواد تا فردا ظهر منتظر بمونی!نمیخواد بیای تو فقط پشت در وایسا تا من بیام.»
جونگ‌مین پوفی کشید و پیام هیون رو بدون جواب گذاشت،سمت کمد لباساش رفت و مشغول عوض کردن لباساش شد،حتی دلش نمیخواست از سر خیابون اون خونه رد بشه چه برسه که پشت درش وایسه!
لباساش رو که پوشید برای هیون پیامی داد تا توی یه پارک همون نزدیکی ها هم دیگر رو ببینن،کمی اطراف اتاقش رو نگاه کرد،با دیدن جزوه‌های دانشگاهش یاد یکی از دوستاش افتاد که ازش جزوه خواسته بود،کیف رودوشیش رو همراه با جزوه ها برداشت و روی میز گذاشت،موبایلش رو برداشت و با دوستش تماس گرفت.
- دو ساعت دیگه جلوی خونتونم...میبینمت.
تلفن رو قطع کرد و خواست از اتاق بیرون بره که موبایلش دوباره زنگ خورد،شماره‌ی هیون‌جونگ بود،چرا زنگ زده بود؟
-الو؟
صدای هیون‌جونگ توی گوشش پیچید:
-نمیتونم بیام پارک...
اخمی کرد، صندلی میز تحریرش رو عقب کشید و روش نشست،همزمان گفت:
-ببین هئو...
مکثی کرد و جملش رو عوض کرد:
-هیون بازی درنیار...من نمیدونم مشکل تو چیه ولی مطمئنم تو مشکل من رو با این خونه میدونی!
-میدونم...میدونم...ولی من واقعا نیمتونم بیام...فوقش تا دم در...مامان حالش خوب نیست،من پیششم نمیتونم تنهاش بذارم.
جونگ‌مین لبش رو گزید:
-یعنی...یعنی به جز تو کس دیگه‌ای نیست؟هیچ کدوم از اون دوتا پیشش نیستن؟
هیون‌جونگ جوابی نداد...جونگ‌مین از سکوت هیون متوجه شد که جوابش مثبته...عصبی دستش رو لای موهاش کشید و زیر لب گفت:
-عوضیا...من...من الان میام.
تماس رو قطع کرد و جزوه‌ها و کیفش رو برداشت،صدای پایی از توی راهرو شنید ولی توجهی نشون نداد،در اتاقش رو باز کرد و شین‌یونگ رو جلوی در اتاق خودش دید،بدون توجه بهش از راهرو گذشت و وارد هال شد،با نگاهش دنبال هیونگ‌جون گشت ولی پیداش نکرد.
-تو اتاقشه.
صدای شین یونگ بود،زیر لب تشکری کرد و از کنارش رد شد،پشت در اتاق هیونگ‌جون ایستاد و در زد،بعد از شنیدن صدای هیونگ‌جون داخل شد و در رو پشت سرش بست،هیونگ‌جون روی تختش نشسته بود و زانو‌هاش رو بغل کرده بود،از طرز نگاهش میتونست بفهمه حالش زیاد خوب نیست!
-چی شده جون‌آ؟
هیونگ‌جون نگاهی به سر تا پای جونگ‌مین انداخت و به جای جواب دادن به سوال جونگ‌مین پرسید:
-واسه چی تیپ زدی؟
جونگ‌مین جزوه‌ها رو از توی کیفش بیرون آورد و گفت:
-میخوام برم به یه بنده خدایی جزوه بدم.
مکثی کرد و بعد گفت:
-اینا مهم نیست...تو چته؟
هیونگ‌جون آهی کشید و گفت:
-مامانم بود...گفت بابات واسه کارش میخواد بیاد اینجا.باید برم ببینمش.
پوزخندی زد و زیر لب گفت:
-مسخرس...بابام!از کی تا حالا اون شده بابام؟حتی نمیتونم تصورش کنم!
جونگ‌مین لبخند محوی زد و کنار هیونگ‌جون روی تخت نشست و دستش رو دور گردن هیونگ‌جون انداخت:
-ناراحت نباش داداش.اصلا مگه نگفتی اونم از تو بدش میاد؟
هیونگ‌جون سری تکون داد:
-آره...چهار ده سالم که بود یه دور بهم گفت اصلا ازت خوشم نمیاد!فقط به خاطر مامانم اینجاست!چه چرندیاتی!اون فقط دنبال ثروت مامانمه!
جونگ‌مین به دیوار خیره شد و گفت:
-میدونی تنفر آدمو ضعیف میکنه؟
هیونگ‌جون خنده‌ی کوتاهی کرد و به شوخی گفت:
-اوه خدای من!دوباره سخنان گرانقدر مستر پارک شروع شد!
جونگ‌مین مشتی به بازوی هیونگ‌جون زد:
-یاااا!!!
-راست میگم!خوابم میره اینطوری حرف میزنی!
جونگ‌مین سری از تاسف تکون داد:
-واقعا که!لیاقت نداری!
برگشت و پشت به هیونگ‌جون نشست،هیونگ‌جون سرش رو برگردوند و پرسید:
-الان میگی برم ببینمش؟
جونگ‌مین سری تکون داد و گفت:
-آره...برو باهاش حرف بزن...حرف بزن هاا...دعوا راه ننداز!
پوزخندی زد و جواب داد:
-یه جوری میگی انگار من همه‌ی دعوا ها رو راه انداختم!
-من همچین چیزی نگفتم!
هیونگ‌ شونه‌ای بالا انداخت:
-باشه میرم باهاش حرف میزنم ولی به یه شرط!
مکث کرد و بعد گفت:
-توهم بامن میای!
-باشه!
-نزنی زیرش هااا!
خنده‌ی کوتاهی کرد و برگشت،موهای هیونگ‌جون رو بهم ریخت و گفت:
-من همیشه به قولم عمل میکنم!
هیونگ دست جونگ‌مین رو کنار زد و با اخم مصنوعی گفت:
-نکن...چششش...تازه درستش کرده بودم!پاشو برو مگه نمیخوای به یه بدبختی اون جزوه‌های بدخط رو بدی؟
سری تکون داد و ادامه داد:
-واقعا بد خطی!دلم واسه اونی که قراره از روشون بنویسه سوخت!
جونگ‌مین  یکی از بالشای روی تخت رو محکم به صورت هیونگ‌جون کوبید و بلند شد:
-دلتم بخواد!
سمت در رفت و دستش رو برای هیونگ‌جون تکون داد،هیونگ‌جون بالش رو برداشت و سمت جونگ‌مین پرت کرد ولی جونگ‌مین سریع از اتاق بیرون رفت و در رو بست،بالش به در خورد و صدای خنده‌ی جونگ‌مین بلند شد،هیونگ‌جون  خندید و همینطور که از روی تخت بلند میشد،زیر لب گفت:
-روانی!
بالش رو از روی زمین برداشت و روی تخت گذاشت و بعد از اتاق بیرون رفت.
...........
پشت در اون خونه‌ی لعنتی ایستاد،بعد از چند سال هیچ تغییری نکرده بود...انگار از قصد این‌شکلی مونده بود تا باعث عذابش بشه!
توی کیفش دنبال کلید گشت،بعد از چند لحظه دسته کلیدی از ته کیفش بیرون آورد و در حیاط رو باز کرد،داخل شد و در رو پشت سرش بست.
ترجیح داد به اطراف نگاه نکنه،سرش رو پایین انداخت و راه افتاد،در خونه باز بود،داخل شد و اولین کسی که دید هیون‌جون بود،به دیوار تکیه داده بود و نگاهش به جونگ‌مین بود،لبخندی زد و گفت:
-سلام...چطوری؟
جونگ‌مین فقط یه لبخند مصنوعی زد،نگاهش به اطراف اون خونه‌ی بزرگ بود که تقریبا به هر گوشه‌اش نگاه میکرد یه خاطره میومد توی ذهنش...خاطره‌های خوبی نبودن...توی بیشترشون درد و گریه بود!
وقتی به خودش اومد فهمید هیون‌جونگ دستش رو گرفته،اخمی کرد و خودش رو عقب کشید:
-چیکار میکنی؟
-میخواد ببینتت!
اخمش غلیظ تر شد،دستاش رو مشت کرد و با عصبانیت گفت:
-تو منو کشوندی اینجا تا اون پیرزن رو ببینم؟!
خنده‌ی عصبی کرد و ادامه داد:
-فقط بهم بگو اون شماره ماله کیه!کار دارم باید برم.
هیون بدون توجه به حرفای جونگ‌مین گفت:
-اون داره میمیره جونگ!
با شنیدن این حرف دستای مشت شدش رو باز کرد و با من من گفت:
-چ...چی؟
-حتی نمیخواد من کنارش باشم...همش اسم تورو میگه!
جونگ‌مین حرفی نزد و فقط سرش رو پایین انداخت،هیون‌جونگ دستش رو دوباره گرفت و اونو دنبال خودش کشید،از پله‌ها بالا رفتن تا به طبقه‌ی سوم رسیدن،وارد راهرو شدن از جلوی همه‌ی اتاق رد شدن و وارد اتاق آخری شدن،نگاه جونگ‌مین روی پیرزنی که روی تخت دراز کشیده بود قفل شد،هیون‌جونگ جلو رفت و در گوش اون پیرزن چیزی گفت،پیرزن لبخندی زد...
هیون‌جونگ عقب رفت و با صدای آرومی گفت:
-برو جلو...من همین‌جا وایمیسم.
چیزی نگفت،فقط لبش رو به دندون گرفت و آروم جلو رفت،کنار تخت زانو زد و با صدای لرزونی گفت:
-مادر...
هیچ تغییری نکرده بود...هنوزم صورتش زیبا بود...هنوزم شبیه فرشته ها بود...یه فرشته‌ی نجات!
کیم هوانگ‌جو...واسش مثل یه فرشته‌ی نجات بود که اونو از دست یه مرد دیوونه که تا جایی که یادش میومد اون مرد پدرش بود نجات داده بود و به فرزندخوندگی گرفته بودش ولی چند سال بعد با کاری که کرد باعث شد جونگ‌مین از اون خونه و آدماش متنفر بشه.یاد گرفته بود که بهش بگه مادر...مثل  اون سه تا بچه‌‌ای که توی این خونه بودن...
هر کاری کرده بود نتونسته بود از این زن و پسر اولش...هیون جونگ،متنفر بشه!
زن دست لرزونش رو بالا آورد و موهای جونگ‌مین رو نوازش کرد و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:
-جونگ‌مین...خودتی؟
جونگ سری تکون داد...بغض توی گلوش داشت خفش میکرد ولی نمیخواست گریه بکنه.
-بالاخره برگشتی؟
-آ...آره.برگشتم.
زن دستش رو پایین آورد و گفت:
-میشه دستمو بگیری؟
سری تکون داد و دست هوانگ‌جو رو گرفت.
-دیره ولی...ولی میتونی منو ببخشی؟اونا بچه‌هام بودن...نمیتوستم...از خودم دورشون کنم...
قطره‌ اشکی روی گونش چکید و ادامه داد:
-از اینکه اونطوری از خونم بیرونت کردم هنوز ناراحتی؟من...من این کار رو از قصد...نکردم.من مجبور بودم.
جونگ‌مین نفس عمیقی کشید و پلکاشو محکم روی هم فشار داد:
-منم...منم بچت بودم نه؟!من پسر کوچیکت بودم...فقط...
چشماشو باز کرد و ادامه داد:
-فقط یه فرق کوچیک داشتم...
-متاسفم...پسرم...
-من بخشیدمت...خیلی وقته.
هوانگ‌جو چند تا سرفه‌ پشت سر هم کرد و بعد گفت:
-از...ته دل؟
-از ته دل.
هوانگ‌جو لبخندی زد:
-خوبه...!حالا...آرامش دارم.
صدای زنگ در اومد ولی جونگ‌مین توجهی نکرد،بوسه‌ای روی دست پیرزن کاشت و بلند شد...زن نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
-مراقب خودت باش.
چشماشو بست...
چشمای جونگ‌مین پر از اشک بود...آروم عقب رفت و از اتاق بیرون رفت،با نگاهش دنبال هیون گشت...فقط میخواست اون اسم رو بفهمه و از این خونه‌ی لعنتی بیرون بره،سریع پله هارو پایین رفت...صدای دو نفر از طبقه‌ی اول میومد...
وقتی پایین رفت دقیقا جلوی دو نفر از عوضی ترین آدما ایستاده بود...خواهر و برادری که باعث تمام ای اتفاقا بودن!
-پارک جونگ‌مین؟
-تو دیگه اینجا چه غلطی میکنی؟
دختر جلو اومد...هنوزم برای جونگ‌مین نتفرت انگیز بود...
-اومده بودی کسی که یه عمر واست مادری کرده رو ببینی؟احمق!
رو‌به‌روش ایستاد و ادامه داد:
-اون یه عمر به اندازه‌ی کافی به خاطر تو عذاب کشید!چرا دوباره اینجایی؟تا بیشتر عذابش بدی؟
دستش رو بالا برد و تا سیلی‌ای به جونگ‌مین بزنه ولی جونگ مچ دستش رو توی هوا  گرفت و محکم فشار داد:
-من دیگه اون بچه‌ی پنج ساله نیستم که هر وقت دلت خواست یکی بزنی تو گوشش!
از عصبانیت مچ دست اون دختر رو بیشتر فشار داد.صورت دختر از درد تو هم رفت.
-جونگ‌مین!
صدای هیون بود...مچ دست خواهر هیون‌جونگ رو ول کرد،چشم غره‌ای بهش رفت و بعد سمت هیون‌جونگ رفت.هیون‌جونگ خطاب به اون دو نفر گفت:
-برید پیش مامان...به اندازه‌ی کافی دیر کردید.
وقتی تنها شدن هیون‌جونگ با نگرانی پرسید:
-حالت خوبه؟
جونگ‌مین سری تکون داد،هیون‌جونگ با کمی تردید گفت:
-مطمئنی میخوای بشنوی کی این کارو کرده؟
-فقط بهم بگو...همین...
-خیلی خب.
آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد:
-صاحب شماره...اسمش...کیم هیونگ‌جونه!
جونگ‌مین اخمی کرد:
-مزخرف نگو.
هیون‌جونگ حرفی نزد، فقط به جونگ‌مین نگاه کرد...جونگ‌مین میتونست از چشماش بخونه که اصلا شوخی نداره...اصلا...




طبقه بندی: That Night،
برچسب ها: That Night، آن شب،

تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 | 11:22 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه