تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Death Clock _ Part33

من اومدمممممممممممم
هنوز جمعه اس ربع ساعت دیگه میشه شنبه  ولی خودمو رسوندم 
بفرمایید ادامه مهربونای من 
بابت غلط هاش معذرت ویرایش نداره 



قسمت سی و سوم 

از پشت به کیوجونگ که روی زمین نشسته بود نزدیک شد 

_ این گلای بیچاره رو چرا چیدی ؟؟

کیوجونگ برگشت به ریان که پشت سرش قرار داشت نگاه کرد و خندید 

_ چون زرد هستن 

ریان روبه روی کیوجونگ روی پنجه های پاش نشست 

_ از زرد بدت میاد ؟؟

_ نه عاشقشم . تو چی ؟؟ چه رنگی رو دوست داری 

ریان به فکر فرو رفت یادش نمیومد آخرین بار کی فکر کرده که از چی رنگی خوشش میاد 

_ م ... من ... نمیدونم 

کیوجونگ ابرویی بالا انداخت 

_ نمیدونی ؟؟ مگه میشه آخه 

ریان آروم سرشو پایین انداخت . کیوجونگ متوجه شد ناراحتش کرده . دستپاچه یکی از گل ها رو توی دست ریان چپوند 

_ همه ی دخترا از رنگ صورتی خوششون میاد ولی تو میتونی خاص باشی و مثل من زرد رو دوست داشته باشی

نیشخند پت و پهنی زد و باعث شد ریان از  صورت کش اومده اش به خنده بیافته . آهی کشید و گل توی دستش رو چرخوند 

_ دلم میخواد عادی زندگی کنم . خسته شدم دیگه . کاش همه چی زودتر تموم شه 

_ عادی یعنی چجوری ؟؟

ریان شونه ای بالا انداخت 

_ نمیدونم مثل همه ی دخترا با دوستام برم خرید . بریم سینما . درس بخونم .  کار کنم  دوست دارم یه دختر خیلی خانم بشم نه کسی که  مدام اسلحه دستشه و هوشش واسه خلاف عالی کار میکنه 

کیوجونگ لبخندی زد 

_ میخوای از همین الان شروع کنیم ؟؟ 

ریان متعجب برگشت سمتش . کیوجونگ با خنده بلند شد دست ریان رو کشوند اون رو هم بلند کرد هلش داد سمت عمارت 

_ تا ربع ساعت دیگه آماده باش جلوی عمارت میبینمت 

ریان تا نصفه های راه رفت بعد برگشت سمت کیوجونگ 

_ قرار چیکار کنیم ؟؟ 

کیوجونگ دستاشو توی جیبش فرو برد

_ قرار عادی زندگی کنیم 

هر چند نفهمید منظور کیوجونگ دقیقا چیه ولی بازم چیزی نگفت و به راهش برای رفتن به اتاق و آماده شدن ادامه داد 

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

_ خب پس نارا باید بره

گو خونسرد اعلام کرد و یونگ سنگ با حالت خشمگینی از جا پرید 

_ تو حق این کارو نداری 

هیون  برای دفاع از یونگ سنگ گفت 

_ این اجازه رو بهت نمیدم آیاتو 

آیاتو رو کاملا با طعنه گفت و باعث شد گو بیخیال خونسردیش بشه و محکم دستشو روی میز بکوبه 

_ تو خفه شو کیم هیون جونگ همه ی این بلاها رو تو سرمون آوردی  با اون فکر کمک مسخره ات به دن 

هیون داد زد 

_ این تو بودی که ازم خواستی هر طور شده  دن رو بکشم تو جبهه ی خودمون 

گو، گوشه ی لبش رو بالا داد 

_ درسته و حالا نارا هم جز همین هر طور شده هستش 

یونگ سنگ که دیگه تحمل نداشت به سمتش خیز برداشت و یقه اش رو چسبید 

_ فکر کثیفت رو از خواهر من دور کن . مطمئن باش هنوز اونقدر قدرت دارم که یه ضربه ی کاری بهت بزنم آیاتو 

گو پوزخندی تحویلش داد و یقه اش رو از دستای یونگ سنگ بیرون کشید 

_ نه  سروان هئو . تو الان توی قلمرو منی و هیچ کاری از دستت برنمیاد پس بیخودی دور برندار 

بیشتر از اون نمیخواست با هیون جونگ و یونگ سنگ دهن به دهن شه چون ظاهرا عواقب خوبی نداشت و فعلا به دلایل مهمی گو به هر دوی اونا نیاز داشت . در و باز کرد قبل از اینکه ازش خارج بشه  گفت 

_ یه جور دیگه هم میشه نارا رو نجات داد .  راهش اینه که میران رو واسم بیارید 

با لبخند کثیفی که به صورت اون دو پاشید بیرون رفت . وقتی هیون ، آیاتو صداش کرده بود کاملا دستش اومد که با یونگ سنگ صحبت کرده و اون همه چیز رو واسه هیون لو داده . اینکه دنبال چی هستن و  اینهمه جنگ سر چیه .

یونگ سنگ با اخمی از سر کنجکاوی  برگشت سمت هیون جونگ

_ میران کیه ؟؟

هیون لب بالاشو دندونی زد 

_ دختر پارک سانه . ولی میران رو میخواد چیکار ؟؟

یونگ سنگ بشکنی توی هوا زد 

_ آه . درسته 

_ چی درسته ؟؟

_ میران خواهر خونده ی جونگمینه درسته ؟؟

هیون سری به نشونه ی مخالفت تکون  داد 

_ نه اونا خواهر بردار خونی هستن 

_ نه نیستن 

هیون غرید

_ میشه یه جوری حرف بزنی منم متوجه بشم ؟؟

یونگ سنگ روی صندلی نشست و دستاشو جلوی لب هاش قفل کرد 

_ میران دختر الیزابته . الیزابت کسی بوده که یه مدت با پارک سان ازدواج کرده بعد از فوت مادر جونگمین . پارک سان دوتا دختر داره در واقع .

هیون رو به روی یونگ سنگ نشست 

_ دومیه کیه 

_ بهتره بگیم اولی . اون ریانه . یادته بهت گفتم هیونگ جون و ریان با هم متحد شدن ولی در واقع فقط بازی خوردن ؟؟ من ریان رو قبلا دیدم  اونموقع که هنوز لو نرفته بودم  که پلیسم . ریان پیش الیزابت میموند . پارک سان ریان رو کاملا نادیده میگرفت نمیدونم دلیلش چی بود   . ولی مطمئنم ریان دختر پارک سانه 

هیون دندوناشو روی هم گذاشت و با بستن چشماش به عقب تکه داد . رفتار های جونگمین رو کاملا به خاطر داشت وقتی بهش خبر دادن ریان اومده  فکر میکرد  رابطه ی بینشون احتمالا یه رابطه ی عاشقانه بوده هیچ فکرشو نمیکرد خواهر بردار از آب در بیان  . بازدمشو بیرون داد 

_ واقعا که گیج کننده اس . ولی بازم نمیفهمم میران به چه درد آیاتو میخوره یعنی قرار با گروگان گرفتن میران .کوماکی و الیزابت رو از دور خارج کنه ؟؟

_ دلیلش فقط نمیتونه این باشه 

_ پس چی ؟؟

_ بهش فکر کن . موقع حمله به پایگاه اول وقتی آیاتو فهمید کسی چیزی دستگیرش نشده  مثل ریختن آب رو آتیش آروم گرفت ...

 یونگ سنگ حرفشو نصفه گذاشت هیون با بهت بهش  خیره شد و لب زد  

_این یعنی میران میدونه ویروس کجاست 

یونگ سنگ متفکر سرشو تکون داد 

_ درسته .

هر دو در سکوت و بهت فرو رفتن تا اینکه صدای زنگ  گوشی ای که آیاتو برای ارتباط با دن به هیون داده بود به صدا در اومد . گوشی رو از جیبش خارج کرد 

_ چی شده 

_ : ........

ابروهاش بالا پرید 

_ اونا الان کجا هستن ؟؟

_: .............

_ باشه ممنون کارت عالی بود 

یونگ سنگ با کنجکاوی نگاهی بهش انداخت 

_ چی شده ؟؟

هیون لبخندی زد 

_ واسه  پایگاه هیونگ و ریان به پا گذاشته بودم بهم خبر دادن کیوجونگ همراه ریان داره میره بیرون . فکر کنم بالاخره بتونم ببینمش

یونگ سنگ دستاشو مشت 

_ عالیهههههههههه

هیون سری تکون داد و سویچ ماشین رو از روی میزش کش رفت تا قبل از اینکه کسی متوجهش بشه از اونجا بیرون بره 


......................

پاپ کورن ها رو  توی  بغلش محکم نگه داشت و به فضای شلوغ دور و برش با ذوق نگاه کرد گاهی مثل بچه ها بدو بدو  سمت پوستر ها میدوید . کیوجونگ با خنده بهش نزدیک شد و بلیط های توی دستش رو سمت ریان گرفت 

_ اینقدر خوشحالی ؟؟

آروم لبهاشو گزید 

_ تا حالا سینما نیومدم 

لعنتی به خودش فرستاد بازم سوتی داده بود . البته به هیچ عنوان تقصیر اون نبود که از دختر رو به روش هیچ شناختی نداشت . لبخند خجلی زد 

_ خب بریم دیگه . باید بریم سالن 4 

ریان سری تکون داد و دنبال کیوجونگ راه افتاد .  متاسفانه حقیقت داشت که اون هیچ وقت به سینما نرفته .  وقتی مادرش مرد خیلی کوچیک بود بعد از اون هم حسابی گوشه گیر شد . هیچ وقت توی مدرسه با کسی ارتباط برقرار نکرد . همیشه تک و تنها  یه گوشه واسه خودش سرش توی درس و کتاب بود . از وسط های دبیرستان  با وجود تلاش های مکرر جونگمین برای راضی کردنش  دیگه مدرسه  نرفت  . ریان اونقدر تنها بود که کسی رو نداشت باهاش بره سینما یا خرید یا شهر بازی . همه ی احساساتش  همیشه سرکوب میشدن . همین باعث میشد هر روز بیشتر و بیشتر یقین بیاره که احساس چیزی بی مفهومه  . دست خودش نبود که احساساتش یکی یکی به یه خواب طولانی میرفتن و اونو توی سیاهی مطلق ول میکردن . 

کسی که احساساتش رو از خواب بیدار کرد هیونگ جون بود ولی کسی که توی بیدار نگه داشتن اونا داشت تلاش میکرد کیوجونگ بود . همیشه میران ازش تعریف میکرد و میگفت که اون یه فرشته اس . حالا ریان با چشمای خودش شاهد مهربونی  یه فرشته بود . شاید اگه اونموقع لج نمیکرد  زودتر این فرشته رو میشناخت و باهاش آشنا میشد . 

روی صندلی کنار هم نشستن و چند دقیقه بعد سالن کامل تاریک شد و فیلم رو پرده ی سینما به نمایش در اومد . هر از گاهی ما بین فیلم کیوجونگ برمیگشت و نگاهی به ریان  مینداخت که کاملا غرق فیلم بود و هیچی از اطرافش متوجه نمیشد . کیوجونگ عادت داشت آدمای اطرافش رو شاد کنه  یا اینکه موقع دل آشوب بودنشون آرومشون کنه . هیچ وقت از این کار خسته نمیشد . 

وقتی داشت نگاهش رو از روی ریان برمیگردوند متوجه شد توی ردیف های جلو کسی داره بهشون نگاه میکنه . کسی که کلاهش مانع از دیدن صورتش میشد . وقتی شخص  رو به روشون فهمید کیوجونگ متوجه نگاهش شده آروم از جاش بلند شد  تا از سالن خارج بشه . این استیل به شدت برای کیوجونگ  آشنا بود ولی نمیخواست توهم الکی بزنه . پاپ کورنش رو  هولکی روی صندلی گذاشت

_ الان برمیگردم 

ریان فقط سری تکون داد اونقدر غرق فیلم بود که کیوجونگ شک داشت کلا فهمیده باشه چی گفته . به دنبال شخص از سالن سینما خارج شد و تا سرویس بهداشتی دنبالش کرد . وارد سرویس بهداشتی که شد پشت  اون آدم بهش راه بود. دستاش از هیجان میلرزیدن و نفس بریده شده بود . باید باو.رش میکرد ؟؟  .  زمزمه وار و با تردید گفت 

_ هیون خودتی ؟؟

هیون برگشت و کلاهش رو برداشت آغوشش رو برای استقبال از کیوجونگ باز کرد . کیوجونگ شوک زده  با گام های بلندی خودشو به اون رسوند و بغلش کرد 

_ اوه خدای من باورم نمیشه . این تویی 

هیون موهای کیوجونگ رو بهم ریخت 

_ داداش مهربونم چطوره ؟؟

کیوجونگ از آغوش هیون بیرون اومد و دستاشو روی  شونه هاش گذاشت 

_ کجا بودی این همه وقت ؟؟ نارا کجاست ؟؟ چی شدین اصلا ؟؟

_ یواش پسر . همه رو برات تعریف میکنم . نارا حالش خوبه . اتفاقای زیادی افتاده . بیا بریم توی ماشین زیاد وقت ندارم  

کیوجونگ سری تکون داد ولی بعد یادش اومد ریان رو توی سالن سینما تنها گذاشت 

_ صبر کن هیون . ریان هنوز توی سالنه 

هیون نگاه مشکوکی بهش انداخت . کیو که منظورش رو کاملا درک میکرد دستاشو تو هوا تکون داد 

_ هی به چی فکر میکنی احمق اون خواهر جونگمینه 

_ میدونم

متعجب پرسید  

_ میدونی ؟؟ 

_ گفتم که جریانش طولانیه . زود صداش کن . من باید سریع برگردم 

کیو تند تند سرشو تکون داد و از سرویس بیرون دوید 



نظرات رو میبدنم عشقای من . دیر به دیر جواب میدم شرمنده اتون میشم بدتر 






طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : جمعه 17 شهریور 1396 | 10:44 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه