تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Death Clock _ Part32

سلام عشقای منننننننننننننننننن

حالتون خوبه ؟؟

دوستای گلم یه خبر خوب دارم براتون

ما با وب اقیانوس سبز یه همکاری جدی رو شروع کردیم به زودی منتظر یه سوپرایز از طرف هر دو وب باشید . جا داره همچنان از نفس عزیزم که همیشه کنارم بوده و مائده  جون که شاید مدت دوستیمون به سال و درازا نکشه ولی توی همین یه مدت مثل یه خواهر گل همیشه با لبخند ها و مهربونی هاش دلگرمم کرده تشکر کنم .

و بعد از اون مرسی که هستید دوستای گلم به خاطر تک تک لحظاتی که منو دوست داشتید و به داستانام عشق ورزیدین عاشقتونم . اونروز که داشتم با آجی ساکورا راجع به یه طرح مخصوص حرف میزدم بهش گفتم اگر دنیا دنیا داستانامو بخونن و نظر ندن برام مهم نیست تا وقتی که دوستای خوبی مثل شما رو در کنارم دارم . به هر حال لازمه گاهی آدم احساساتش رو بگه نه ؟؟ دوستتون دارم

 بفرمایید ادامه . قسمت بعد حتما حتما پنج شنبه  

قسمت سی و دوم

درست مثل دفعات قبل دستش رو نمایشی برای نارا نگه داشت اونم  بی میل و خسته از این نمایش های مسخره دستش رو دور بازوی هیون جونگ حلقه کرد  و هردو وارد لاین خصوصی رستوران شدن  . پیش خدمت در و براشون باز کرد و اولین چیزی که توجهشون رو جلب کرد لبخند دن بود که گوشه ی لبش خونمایی واضحی داشت

_ : خوش اومدین . بفرمایید بشینید

نارا حس میکرد قلبش داره قفسه  ی سینه اش رو خورد میکنه نمیفهمید چرا حتما باید با هیون جونگ به این قرار میومد .

_: دوست دختر زیبایی داری هیون جونگ

دن در حالی که نگاه خاصش رو روی نارا فیکس کرده بود گفت نارا لبخند خجالت زده ای زد و هیون تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد و دستشو دور شونه ی نارا انداخت . از حالت نگاه دن اصلا خوشش نمیومد . درسته که دل خوشی از نارا نداشت ولی حداقل حاضر نبود زیر دندونای تیز یه غربی ببینتش .

نارا منظور هیون رو کاملا از اون کارش درک میکرد بیخودی توهم اینکه هیون باهاش مثل قبل بشه رو نداشت ولی ازش ممنون بود چون  خودش هم از اون نگاه مزخرف داشت ذوب میشد

دن لیوان نوشیندیش رو بالا گرفت

_: به سلامتی شروع همکاریمون

هیون ونارا هر دو لیوان هاشونو بالا آورد  و لحظه ی بعد صدای ظریف برخورد سه تا لیوان توی فضا پیچید . دن بعد از لب کوچیکی که از نوشیدنیش زد  دوباره لیوان رو روی میز برگردوند

_: قرارمون یه تن بود و تو فقط پنصد کیلو وارد خاک انگلستان کردی هیون جونگ

هیون لبخند  پر آرامشی تحویلش داد

_: من یادم نمیاد گفته باشم همه رو یه جا وارد میکنم

دن ابرویی بالا انداخت و تلخندی  کرد

_: منم یادم نمیاد گفته باشم میتونی  دو دفعه واردشون کنی

_: جوری رفتار نکن که انگار پنصد کیلو رو یه جا آب کردی و حالا تا خرخره توی  گل هستی . فرق زمان ورودشون کلا شیش ساعته

با آرامش نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد

_: تا نیم ساعت دیگه  پونصد  کیلوی دیگه هم  به دست  معاونت توی انگلیس میرسه

دن پوزخندی زد و با چنگالش لقمه ی کوچیکی توی  دهنش گذاشت و دقیقا با حالت آرامشی که هیون از خودش نشون میداد اونو جوید

_: سیسیل ها  رو چی فرض کردی ؟؟ فکر میکنی اونا  اندازه ی مثلث طلایی یا پایگاه اون نقاب سیاه دیوونه هستن ؟؟  آب کردن اون پونصد کیلو در کل فقط یک ساعت طول میکشه هیون جونگ

هیون دست به سینه شد

_:  واضح حرف بزن .

_: هنوزم میتونم میتونم محله ی مکزیکو رو ازت بگیرم . تو جلوی اون همه آدم ادعا کردی که یه تن واسم جا به جا میکنی

هیون دستاشو از زیر میز مشت کرد ولی با  چهره اش چیزی  رو نشون نداد

_: نمیتونی این کارو کنی

دن دستاشو بهم کوبید و لبشو با دستمال سفید رنگی که توی یقه ی لباسش فرو کرده بود پاک کرد

_: خب پس نظرت راجع به یه معامله ی دیگه چیه ؟؟

_: چجور معامله ای ؟؟

دن بدون برگردوندن سرش نگاهشو به نارا دوخت

_: بدم نمیاد یه خانم کره ای توی  کلکسیونم داشته باشم

چنگال نارا بدون اینکه کنترلی روش داشته باشه از دستش افتاد  و برخوردش به میز صدای ناخوشایندی توی فضا پخش کرد . دن لبخندی زد و پالتوی کتون مشکی رنگش رو برداشت . میز رو دور زد دستشو روی شونه ی هیون زد

_: شب خوش رئیس آینده

از اتاق بیرون رفت و هیون خیلی جلوی خودش رو گرفت که مشتش رو توی صورتش نخوابونه . نارا حس میکرد نفس کشیدن سخت شده دستاشو روی میز گذاشت سرشو گذاشت روی اونا نمیتونست  اشکهاشو کنترل کنه  باید اونا رو آزاد میکرد سنی نداشت که بخواد اینهمه بدبختی و فلاکت رو به دوش بکشه

هیون دستشو روی پیشونیش گذاشت منظور دن از کلکسیون رو خوب میدونست شنیده بود که اون یه عالمه دختر خوشگل رو از کشور های مختلف به زور از خانواده هاشون جدا میکنه . کی میگه عصر برده داری تموم شده ؟؟ مردمی که از دنیای کثیف و سیاه قاچاق خبر نداشتن ؟؟  دن نمونه ی بارز یه برده دار شناخته شده توی دنیا بود  چون هیچ خانواده ای نمیتونست  جلوی رفتن دختر ش به  قتله گاه شیطانی مثل دن رو بگیره یا حتی دوباره برای ثانیه ای روی اون رو ببینه .

هیون بعد از نفسی که بیرون فرستاد به نارا نگاه کرد

_: گریه نکن

از نظر نارا برای هیون جونگی که ازش متنفر بود گفتن این کلمه به شدت راحت بود . حس میکرد این ضربه ی نهایی هیون جونگ برای انتقام گرفتنه . سرشو با ضرب بلند کرد و با دو از اتاق خارج شد میخواست فرار کنه مهم نبود کجا هر جا که بشه مهم نبود فقط میخواست فرار کنه . فریاد هیون رو پشت سرش نادیده گرفت . دیگه بیشتر از اون نمیخواست  خورد بشه   از همه چیز و همه کس توی این دنیا بیزار بود

تند تند میدوید  و اشک میریخت براش مهم نبود اگه یه عده دارن با تعجب نگاش میکنن و فکر میکنن که اون دیوانه اس . اگه زار زدن به حال روز بد خودش دیوانگی بود هیچ اشکالی نداشت اون اسم خودشو میذاشت دیوانه  .

بازوش از پشت کشیده شد و بین بازو های قدرتمند هیون جونگ فرو رفت  . جیغ بلندی کشید

_: نه ... نه .. نه ... ولم کنننننننننننننن

_: آروم بگیر دختر

_: دست از سرم بردار ... ول کن

_: نارا آروم باش

جیغ دیگه ای کشید

_: ولم کنننننننننننننننننننننننن

هیون با عصبانیست چشماشو روی هم فشرد . مردم داشتن نگاشون میکردن . کم مونده بود یه عده فضول هم پیداشون بشه  و ادای فرشته ی  نجات رو در بیارن . با ضرب نارا رو سمت خودش برگردوند  و محکم بازو هاشو فشرد

_: تمومش کن هئو نارا

با دادی که هیون جونگ زد صدای جیغ مانندی که آماده خارج شدن بود توی گلوش خفه شد . هق هق آرومی سر داد روی دو زانو نشست . سنگفرش سرد و زبر  پیاده رو کمی پوست زانوش رو خراشید

_: من نمیتونم هیون جونگ این کارو با من نکن ... اگه میخوای منو بکش اشکال نداره ولی لطفا منو دست اون عوضی  نده

هیون کلافه دستی توی موهاش کشید و زیر بغلش رو گرفت از روی زمین بلندش کرد . توی چشماش خیره شد

_: تو قرار نیست جایی بری نارا میفهمی ؟؟ من نمیذارم اون آشغال به خواسته اش برسه

چونه اش لرزید مدتی به هیون خیره شد با با صدایی که از بغض نصفه نیمه ولوم داشت گفت

_: قول میدی ؟؟

هیون جونگ به همون جدیت قبل گفت

_: آره

دیگه طاقت نگاه خیره ی مردم رو نداشت بعضی وقتا از دختر رو به روش یه کارایی سر میزد که فقط دوست داشت همون لحظه سرشو ببره بذار رو سینه اش . کتش رو در آورد روی دوش نارا انداخت . بعد برای جلو گیری از آبروی ریزی های احتمالی بعدی  مچ نارا رو گرفت دنبال خودش کشید

_ : گریه های مسخره ات رو تموم کن خواهشا به قدر کافی زشت هستی

نارا چیزی نگفت فقط با پشت دست اشک هاشو پاک کرد حقیقتا هنوز هم اشک برای ریختن داشت ولی میترسید هیون جونگ اینبار دیگه واقعا جوش بیاره بدتش دست دن . نارا به راحتی به قول هیون اعتماد کرده بود چون به نظرش هیون یه مرد کامل بود کسی که هرگز زیر قولش نمیزنه مدت زیادی از آشنایشون نمیگذشت . حداقل این مدت به سال نمیکشید  ولی نارا  به  هیون جونگ   اطمینان تام داشت

دوباره برگشتن سمت رستوران و هیون یه راست رفت سمت ماشین در کمک راننده رو برای نارا باز کرد نشوندش . خودش رفت پشت رل اصلا به خودش زحمت نداد برگرده تو اون خراب شده و پالتویی که نارا جا گذاشته  رو برداره  فقط میخواست زودتر برگرده به یه خراب شده تری و سرشو بذار رو بالشت و آروم بخوابه و به هیچ چیز فکر نکنه  حتی نمیخواست به اینکه چطور نارا رو از زیر دندون تیز کرده ی دن بیرون بکشه فکر کنه

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

توى حیاط عمارت قدم میزد در واقع پایگاهى که هیونگ جون و ریان  مقرشونو اونجا برپا کرده بودن زیر همین عمارت قرار داشت . عمارت آنچنان بزرگى نبود حداقل نه به اندازه ى پایگاه اول مٽلٽ طلایى که خونه ى قبلیشون بود .

آروم کنار باغچه قدم میزد خوب بود که میتونست نور آفتاب رو روى پوستش حس کنه بعد از مدت ها به اصرار ریان از اون اتاق به قول خواهرش دخمه مانند دل کنده بود . داشت نفس میکشید حس فوق العاده اى داشت توى اون اتاق خفه نفس کشیدن رو از یاد برده بود .

دستى روى چشمهاش قرار گرفت . یه لحظه نفس کشیدن یادش رفت حس اون دست ها رو خیلى خوب میشناخت . دستایى که حالا میلرزیدن و از هیجان یخ بودن بالا اورد روى دستاى بزرگ و مردونه ى شخص پشت سرش گذاشت بعد اروم لب زد

_ اوپا

کیوجونگ دستاشو برداشت و میران به سمتش چرخید سرشو پایین انداخت . کیو لبخندى زد و با دو انگشت سر میران رو بالا اورد

_ سرتو ننداز پایین

_ من خیلى دختر بدیم

_ بدترین دنیا هم که باشه بازم فرشته کوچولوى منى

حتى الامکان سعى میکرد از چشماى خوش رنگ رو به روش دورى کنه

_ همه چیز به خاطر من خراب شد

کیوجونگ چرخید میران رو هم وادار کرد بچرخه و باهاش هم قدم بشه

_ همه چیز این تشکیلات از اول ساخته شده بود که خراب بشه . عاشق شدن تو که این وسط دست خودت نبود . شاید اگه منم بعد از شیش سال انتظار عشقمو توى یه قالب جدید میدیدم بازم عاشقش میشدم بدون اینکه در نظر بگیرم اون چقدر بد شده یا چقدر دلش سیاه شده

میران در سکوت به حرف هاى کیوجونگ گوش میکرد .

_ کیوجونگ لطفا بیا داخل کارت دارم

هر دو به ورودى عمارت نگاه کردن جونگمین با اخم جذابى اونجا بود بعد از گفتن جمله اش صبر نکرد رفت داخل . میران اهى کشید و دوباره سرشو پایین انداخت

_ کاش اونم مٽل تو فکر میکرد

کیوجونگ لبخندى تحویلش داد

_ تو نمیتونى تصور کنى که چقدر دوستت داره

سر که بلند کرد کیو جونگ داشت به سمت عمارت میرفت . فکر میکرد دیگه اوپا کیوجونگش رو پشتش نداره فکر میکرد اونم مٽل داداشش و هیونگ جون ازش متنفره ولى یادش رفته بود اوپا کیوجونگش چقدر مهربون و بخشنده اس

.........

کیو جونگ وارد اتاق مین شد . دیدش که کنار میز ایستاده و داره با انگشت اشاره روى میز اشکال نامفهوم میکشه

_ چیکارم داشتى ؟؟

صداى کیوجونگ رو که شنید برگشت سمتش 

_ نقاب سیاه  با هیونگ جون تماس گرفته . میشه ازت یه خواهشی کنم ؟؟

کیوجونگ سرشو تکون داد . جونگمین قدمی به جلو برداشت و رو به روش قرار گرفت

_ میشه باهاش بری و از پشت ساپورتش کنی ؟؟ من حس میکنم نقاب سیاه یه نقشه هایی داره که ما ازش بی خبریم

کیوجونگ لبخندی زد

_ تو هنوزم اونو بهترین دوست خودت میدونی جونگمین

اخماشو تو هم کشید و پوزخندی زد

_ چرت نگو کیوجونگ . چرا باید یه روانی که خودشم نمیدونه با خودش چند چنده و مدام یه سری چرت و پرت تحویلمون میده که بهش خیانت کردیم رو دوست خودم بدونم ؟؟

_ چون منتظری روشن شه اون چرت و پرت هایی که داره تحویلت میده از کجا منشا میگره تا بازم بتونی بهش اعتماد کنی

_ تو  همیشه مثبت گرا بودی کیوجونگ افکارت رو به خورد من نده

کیوجونگ دستاشو بالای سرش کشید

_ اگه قصد داری خودت رو گول بزنی من باهاش مشکلی ندارم . امروز روز خوبیه نه پارک جونگمین ؟؟ میران بعد از مدت ها از تختش پایین اومده و داره توی حیاط گشت میزنه .

جونگمین پوکر پشتش رو به کیوجونگ کرد

_ خب چیکار کنم

_ تو همیشه عادت داری میران رو با کم توجهی هات تنبیه کنی فقط میخوام بهت بگم اون  داره یه دوره ی سخت رو میگذرونه خودت هم خوب میدونی چی میگم وقتی جونت واسش در میره و اینهمه دوسش داری  سعی نکن مثل یه بار غم به بقیه ی غم هاش اضافه بشی

صدای برخورد در اتاق بهش فهموند که کیوجونگ رفته آهی کشید و روی صندلی نشست . جونگمین فقط خسته بود خیلی خسته اونقدری که ذهنش توانایی درک و حل اون همه خلاء رو نداشت

 

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

 

بسته رو توی دستش فشرد و در اتاق میران رو باز کرد  نیم ساعت پیش دیده بودش که به حیاط رفته داخل اتاق شد و بسته رو جایی گذاشت که میران بتونه ببینه . هیونگ جون خیلی وقت بود که  به چیز های شیرین لب نمیزد اما این چند وقت همش شاهد این بود که میران داره توی آشپزخونه دنبال چیزای شیرین میگرده .

_: به خاطر بچه ام

زیر لب زمزمه کرد باید خودشو به خاطر کارش قانع میکرد خریدن شیرینی مورد علاقه ی میران به خاطر بچه اشون که هیونگ جون داشت کم کم قبولش میکرد و باهاش کنار میومد . خیلی دوست داشت حقیقت رو بپوشونه اما قابل انکار نبود که میران تا قبل از رابطه با هیونگ جون باکره بوده . اگه اونشب میران مست بود هیونگ جون کاملا هوشیار بود و میدونست داره چه غلطی میکنه فقط فکرشونمیکرد آخرش به اینجا ختم بشه  . بیشتر موندن رو جایز ندونست سریع از اتاق بیرون زد . باید جواب دل شکسته ی ریان رو هم میداد . ریان خودش گفته بود جواب دل شکسته اش اینه که برای اون بچه پدری کنه

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1396 | 05:24 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه