سلام...حالتون چطوره؟
راستی ادبی نوشتن رو بیخیال شدم/:
بفرمایید ادامه!

3
«سه ماه بعد»
دستش رو دور گردن جونگ‌مین حلقه کرد و خندید:
-یااا...پارک جونگ‌مین!
انگشت اشارش رو جلوی صورت حونگ‌مین تکون داد:
-سریع تر!
جونگ‌مین زیر لب فحشی نثار هیونگ‌جون کرد و بعد گفت:
-عجب غلطی کردیم!!بیا پایین ببینم!
هیونگ‌جون دستش رو محکم‌تر دور گردن جونگ‌مین حلقه کرد و گفت:
-خودت شرط بستی!نمیتونی بزنی زیرش!
جونگ‌مین نفسش رو با حرص بیرون داد و پاهای هیونگ‌جون رو محکم تر گرفت،ساعت حدودا یک شب بود و خیابونای اینچئون خالی از آدم بود...توی سئول که بودن مردم محله تقریبا به خاطر شلوغ بازیاشون از دست دوتاشون کلافه شده بودن...شاید دلیل اصلی اومدنشون به اینجا این بود که کسی نمیشناختشون!مثل گذشته نفس عمیقی کشید و لبخند شیطنت آمیزی روی لب‌هاش نشست:
-جون‌آ...محکم بشین!
هیونگ‌جون کمی خم شد و کنار گوش جونگ‌مین زمزمه کرد:
-آمادم داداش.
جونگ‌مین درحالی که هیونگ رو کول میکرد شروع به دویدن کرد،هیونگ‌جون فریاد بلندی از خوشحالی کشید و خندید.
-چه اسبی دارم من!
جونگ‌مین خندید:
-خفه شو لاکپشت!فقط لذت ببر!
هیونگ‌جون دستاشو از هم باز کرد و توی هوا تکون داد،جونگ‌مین از سرعتش کم کرد و ممکم بود زمین بخوره!
هیونگ‌جون دوباره دستاشو دور گردن جونگ حلقه کرد و با هیجان گفت:
-بدو مینی مین!
 هنوزم بچه بود!درحالی که نفس نفس میزد گفت:
-یکی ندونه فکر میکنه ما دوتا بچه‌ایم!
هیونگ‌جون شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد:
-به ما چه!صدا کنن!
کمی مکث کرد و بعد گفت:
-اون...جونگ رسیدیم...بذارم پایین بقیه راه رو خودم میام.
جونگ‌مین ایستاد و کمی صاف شد و تا هیونگ راحت پایین بیاد،بعد از چند لحظه هر دو کنار هم راه افتادن،هیونگ‌جون عاشق شبایی بود که با جونگ‌مین تا دیر وقت و بعضی وقتا تا صبح توی خیایون میگشتن...بهترین لحظه‌های زندگیش توی این شبا بود...کنار برادرش...جونگ‌مین!
دستش رو ناگهان دور گردن جونگ‌مین انداخت و گفت:
-بیا دفعه‌ی بعد تا صبح بچرخیم !
جونگ‌مین موهای هیونگ‌جون رو بهم ریخت و با لبخند گفت:
-من که مخالفتی ندارم باید به دانشگاه بگی!
-اه راست میگی امتحان داریم!
جونگ‌مین خواست چیزی بگه ولی صدای زنگ موبایل هیونگ‌جون مانع از این کار شد،موبایلش رو درآورد و با تعجب گفت:
-شین یونگ هئونگه!
چهره‌ی جونگ‌مین توهم رفت،هیونگ‌جون ادامه داد:
-حتما نگران شده...
موبایل رو کنار گوشش گذاشت و گفت:
-سلام هئونگ!آره با همیم...سر کوچه الان میرسیم.
میتونست به وضوح تغییر حالت چهره‌ی جونگ‌مین رو ببینه ،بعد از قطع تماس هر دو توی سکوت سمت خونه راه افتادن،از نظر هیونگ،شین یونگ پسر خوبی بود...حداقل اینطوری نشون میداد!
معنی رفتار جونگ‌مین رو درک نمیکرد...شاید حسادت بود...نه...نمیخواست قضاوت بکنه برای همین تصمیم گرفت تا سر فرصت مناسب باهاش صحبت بکنه.
…………..
تماس رو قطع کرد و نگاه کوتاهی به ساعت انداخت،ساعت یک و نیم رو نشون میداد،هر چه قدر بیشتر میگذشت انگیزش به انجام اون کار بیشتر میشد...
موبایلش روروشن کرد و پیامی برای یکی از دوستاش فرستاد:
«مشخصاتش رو پیدا کردی؟»
پیام رو فرستاد و همون موقع در خونه باز شد و هیونگ‌جون و جونگ‌مین وارد خونه شدن،سریع پیام رو پاک کرد و از پشت میز بلند شد،لبخندی زد و گفت:
-کجا بودید؟نگران شدم!
جونگ‌مین زیر لب چیزی گفت و بدون اینکه چیزی بگه سمت اتاقش رفت،شین یونگ بدون توجه به جونگ‌مین پرسید:
-شام خوردی؟
هیونگ‌جون سری تکون داد:
-آره...ببخشید نگرانت کردیم توی سئول زیاد باهم بیرون میموندیم!
شین‌یونگ خمیازه‌ای کشید و همینطور که سمت اتاقش میرفت گفت:
-دفعه‌ی بعد میخپاستید تا این موقع بمونید بهم یه خبر بدید...ضمنا...
سمت هیونگ‌جون برگشت و گفت:
-منم ببرید!
هیونگ‌جون شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد:
-فکر نکنم حالا حالا بریم بیرون همش تقصیر دانشگاهه!
-یه روز رو بپیچونید!
وارد اتاقش شد و اجازه‌ی صحبت بیشتر به هیونگ‌جون رو نداد،خودشو روی تختش انداخت و موبایزش رو روشن کرد،ایمیلی که براش ارسال شده بود رو باژ کرد و مشغول خوندن مشخصات و کمی اطلاعات درمورد پارک جونگ‌مین شد!
……………
کمی خودشو جلوی آیینه مرتب کرد...از این تیپ متنفر بود ولی مثل همیشه خوشتیپ بود!
در یکی از اتاقا باز شد و هیونگ‌جون با قیافه‌ی خواب‌آلود درحالی که چشماشو میمالید وارد راهرو شد،کمی جلوتر رفت و با دیدن شین‌یونگ ابرویی بالا انداخت،با صدای گرفته‌ای گفت:
-هئونگ مگه امروز میری دانشگاه؟
سوتی کشید و ادامه داد:
-با این تیپ بری که چندتا کشته میدی!
شین‌یونگ خندید و سمت هیونگ‌جون برگشت:
-میخوام برم سر قرار!
سری تکون داد:
-آهااا...پس بگو چرا اینطوری تیپ زدی!میخوای دل دختر مردم رو ببری!
شسن‌یونگ نیشخندی زد:
-تو خیلی باهوشی جون‌آ!
سرش رو پایین انداخت و پوزخندی زد.
متوجه حضور جونگ‌مین نشده‌بود...جونگ‌مین از دستشویی بیرون اومد و کنار هیونگ‌جون ایستاد،هیونگ‌جون لبخندی زد:
-بیدار شدی؟
جونگ‌مین لبخندی به هیونگ‌جون زد و سری تکون داد:
-بیدار بودم...چه خبره؟
هیونگ‌جون با ذوق گفت:
-شین‌یونگ هئونگ قراره بره سر قرار!
آه بلندی کشید و ادامه داد:
-دیدی گفتم کسی به زخمش کاری نداره...سه ماه گذشته اون وقت من و تو  سینگل موندیم!
شین‌یونگ خندید:
-نگران نباش دختر زیاد هست!
هیونگ‌جون تایید کرد:
-اون که آره...ولی من اول بایداین برج زهر مار رو از تنهایی دربیارم بعد خودم.
جونگ‌مین اخم ساختگی کرد :
-یااا کیم هیونگ‌جون!
-چیههه؟
-تو نگران خودت باش،من  خودم وقتش برسه اقدام میکنم!
هیونگ‌جون سمت مبل تک نفره‌ای رفت و بعد از نشستن گفت:
-هئونگ تو یه‌چیزی بهش بگو!
شین‌یونگ همینطور که سمت در میرفت،خطاب به جونگ‌مین گفت:
-حرفش رو گوش کن!
جونگ‌مین ابرویی بالا انداخت و به شین‌یونگ خیره شد،شین‌یونگ پوزخندی زد و ادامه داد:
-من میرم!مراقب خودتون باشید!
هیونگ‌جون مشتش رو بالا برد و توی هوا تکون داد:
-هئونگ فایتینگ!موفق باشی!
دستش رو بالا آورد و برای هیونگ‌جون تکون داد...اون بچه‌ی ساده‌لوح واقعا زود خر میشد!اگه اون  میدونست  برای چه کاری بیرون میره هیچ وقت واسش آرزوی موفقیت نمیکرد،به احتمال زیاد مثل دفعه‌ی پیش سریع میرفت اداره‌ی پلیس لوش میداد!
خندید و در ماشینش رو باز کرد،پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد،فعلا مهمترین کار جدا کردن این دوتا برادر از هم بود...
به هر روشی!
……………
سینی رو روی میز گذاشت و کنار همسرش روی مبل نشست،نگاه آقای‌کیم به موبایلش بود،خم شد و درحالی که توی قهوه‌‌اش شکر میریخت پرسید:
-خبریه؟
آقای کیم نگاهش رو از موبایلش گرفت و گفت:
-منتظر یه تماس مهمم.
-در مورد چی؟
آقای کیم نفس عمیقی کشید و جواب داد:
-یه معامله...درمورد شرکته،اگه خوب پیش بره پول خوبی گیرمون میاد.
کمی مکث کرد و بعد گفت:
-واسه من شکر نریز.
خانم کیم سری تکون داد:
-باشه...
از روی مبل بلند شد و گفت:
-میرم یه زنگ به هیونگ‌جون بزنم.چند وقته خبری ازش نیست.
آقای کیم حرفی نزد...واقعا از اون پسره‌ی کله شق خوشش نمیومد...
کلافه موبایلش رو روی میز گذاشت و خم شد تا لیوان قهوه‌اش رو از روی میز برداره،اگه زنگ نمیزد چی؟
کمی از قهوه‌ی تلخ و خوشمزه‌‌ای که همسرش براش درست کرده بود رو خورد و به همسرش که با خنده‌ با هیونگ‌جون صحبت میکرد خیره شد،این پسر یه لجباز عوضی بود!
موبایلش زنگ خورد،سریع فنجون قهوه‌ رو روی میز گذاشت و موبایلش روبرداشت،بلند شد و تماس رو وصل کرد:
-اوه...سلام آقای چویی...حالتون خوبه؟
صدای آرومی از پشت تلفن گفت:
-سلام آقای کیم...ممنون...چه خبر؟فکر کنم یه خورده دیر زنگ زدم،متاسفم کاری واسم پیش اومده بود...چی شد...فکراتون رو کردید؟
چند قدم جلو رفت و جواب داد:
-نه اشکال نداره...آره نظرم مثبته...فقط باید همدیگه رو ببینیم و قرار داد رو امضا کنیم.
آقای چویی خندید:
-حتما آقای کیم منتها من این روزا سرم خیلی شلوغه...تا دوماه دیگه وقتم پره...درک میکنید دیگه؟
آقای کیم دوباره روی مبل نشست و گفت:
-بله‌بله...خیلی مشتاقم زودتر ببینمتون...پس دو ماه دیگه...خودتون زنگ میزنید؟
-حتما...نگران نباشید.
آقای کیم نفس عمیقی کشید:
-فقط یه چیزی نگرانم میکنه...اینکه شما خیلی دیر اقدام میکنید...میتونید ضمانت کنید که کارتون کلاهبرداری نیست؟میدونید که...معمولا روش های مختلفی...
چویی حرف کیم رو قطع کرد:
-نه آقای کیم...خیالتون راحت...حتی میتونم منشی شخصیم رو بفرستم شرکتتون یا اینکه برید قبل از بستن قرار داد درمورد شرکت تحقیق کنید...مطمئنم به جاهای خوبی میرسید.
آقای کیم لبخندی از سر رضایت زد و جواب داد:
-ممنون آقای چویی...خیالم تقریبا راحت شد.من قطع میکنم...خوشحال شدم باهاتون حرف زدم.
-منم همین‌طور آقای کیم...فعلا...
آقای کیم تماس رو قطع کرد و موبایل رو روی دسته‌ی مبل گذاشت،خانم کیم رو‌به‌روش نشست و گفت:
-حس خوبی به این معامله ندارم...
-نگران نباش.
با اینکه اصلا واسش مهم نبود پرسید:
-هیونگ‌جون چی گفت؟حالش خوب بود؟
خانم کیم سری تکون داد:
-آره...چند روز دیگه امتحاناش شروع میشه...حالش هم خوب بود...گفت دیشب با جونگ‌مین کلی خوشگذرونده.
بی حوصله جواب داد:
-خوبه.




طبقه بندی: That Night،
برچسب ها: That Night، آن شب،

تاریخ : شنبه 11 شهریور 1396 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه