تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - That Night.p2
سلاممم،چطورید؟
از همه‌ی اونایی که نظر گذاشتن ممنونم...
بفرمایید ادامه...

2
«سال 2016»
به خودش که آمد فهمید داخل کوچه‌ی تنگ و تاریکی ایستاده است، دو سطل زباله کمی جلوتر از او کوچه را تنگ تر کرده بود،تنها نوری که باعث میشد اطراف را خوب ببیند نور ماه بود که آن هم گاهی پشت ابر پنهان میشد و فضای کوچه را کاملا تاریک میکرد.
صدای چیک چیک قطرات آب از پشت سرش می‌آمد،نمیدانست کجاست و این موضوع او را به وحشت انداخته بود،با وجود نسیم خنکی که میوزید قطرات عرق از گردن و صورتش سرازیر و باعث خیس شدن پیراهن سفید رنگش شده بود.
نمیتوانست بیشتر از یک نیم متر جلوتر از خودش را ببیند،نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت از این جهنم بیرون برود،قدمی به جلو برداشت ولی با صدایی آشنا متوقف شد،صدایی که یک بار در پانزده سالگی شنیده بود!
آن صدا، صدای کشیدن ماشه‌ی اسلحه بود،وحشت زده برگشت و به سایه‌ی مردی که روبه‌رویش ایستاده بود خیره شد،قدمی به عقب برداشت ولی پایش به جایی گیر کرد و با باسن نقش زمین شد،از درد فریاد بلندی کشید و سعی کرد روی پاهایش بایستد ولی تلاشش بی فایده بود.
سایه‌ی مرد به او نزدیک تر شد،وحشت زده خودش را عقب کشید و دستانش را جلوی صورتش گرفت.چیزی نداشت تا از خودش در برابر او محافظت کند،میتوانست لوله‌ی سرد اسلحه را روی پیشونی‌اش حس کند!از ترس فریاد بلندی کشید و دوباره عقب رفت.
بین فریاد هایش صدا آشنایی به گوشش رسید:
-هیونگ جون...جون‌آ...
آن صدا مثل فرشته‌ی نجات او را از این کابوس وحشتناک بیرون کشید،چشمانش را باز کرد و سریع روی تخت نشست،این اولین بار بود که این کابوس را میدید.
نفس عمیقی کشید و به اطرافش نگاه کرد،توانست منبع آن صدا را پیدا کند،سرش را سمت دوستش،جونگ مین برگرداند،میخواست چیزی بگوید ولی نمیتوانست،گلویش خشک خشک بود.
-هی...حالت خوبه؟!داشتی کابوس میدیدی.
جونگ‌مین دستش را روی شانه‌ی هیونگ‌جون گذاشت و ادامه داد:
-آروم بشین تا من برم یه لیوان آب بیارم.
از کنار هیونگ‌جون بلند شد،هیونگ‌جون سریع دست او را گرفت و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفت:
-نرو...میترسم!
جونگ‌مین خنده‌ی کوتاهی کرد و محکم به شانه‌ی هیونگ‌جون زد:
-هی...فقط یه خواب بوده،الان برمیگردم.
از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با لیوان آبی برگشت،لیوان را جلوی هیونگ‌جون گرفت و گفت:
-بخور حالت جا بیاد.
لیوان را از دست جونگ‌مین گرفت و یک نفس سر کشید،نفس عمیقی کشید و گفت:
-خیلی وحشتناک بود.
-چی دیدی؟
هیونگ‌جون اخمی کرد و به فکر فرو رفت،جزییات کمی یادش ‌مانده بود ولی هنوز میتوانست سردی لوله‌ی آن اسلحه را احساس کند.
-نمیدونم...فقط یادم میاد یکی میخواست منو بکشه...با...با اسلحه!
جونگ‌مین نفسش را با صدا بیرون داد،چرا این کابوس را دیده بود؟به خاطر اتفاق نه سال پیش  و تهدید آن مرد بود؟نه...هان چونسو دوسال پیش آزاد شده بود...اگر میخواست کاری بکند تا حالا انجام میداد...
سرش را تکان داد و سعی کرد تا ذهن هیونگ‌جون را از آن خواب منحرف کند.
-بلند شو دیگه...باید زود تر بریم وگرنه پول بلیطایی که دادیم به فنا میره.
هیونگ‌جون سری تکان داد و از روی تخت بلند شد،اطرافش را با شک نگاه کرد و پشت سر جونگ‌مین راه افتاد،اصلا دلش نمیخواست خوابش را حتی یک درصد به تهدید آن مرد ربط بدهد...
با کمک جونگ‌مین وسایلش را جمع کرد و همراه او از خانه‌ی پدربزرگ جونگ‌مین که بعد از مرگ او برای جونگ‌مین شده بود،خارج شد.پدربزرگ جونگ‌مین حدود یک سال پیش به خاطر سکته‌ی قلبی فوت کرده بود.
جلوی ایستگاه اتوبوس ایستادند و منتظر اتوبوسی که قرار بود آنها را از سئول...شهری که هیونگ‌جون از آن متنفر بود، به اینچئون ببرد.
بی حوصله روی صندلی‌های ایستگاه اتوبوس نشست و به نگاهش را به جاده داد،اتوبوس از دور معلوم بود ولی به آرامی جلو می‌آمد.هیونگ‌جون سرش را سمت چپ چرخاند و ماشین آشنایی دید،اخمی بین ابرو‌هایش نشست و از روی صندلی بلند شد،غرغر کنان گفت:
-تورو خدا زودتر.
ماشین شاسی بلند و مشکی رنگی آن طرف خیابان پارک کرد،هیونگ‌جون نگاهش را بین اتوبوش و ماشین جا‌به‌جا میکرد،اتوبوس تازه نصف راه را جلو آمده بود!
زن و مردی از ماشین پیاده شدن،جونگ‌مین سمت هیونگ‌جون برگشت و گفت:
-جون‌آ...مادرت.
هیونگ‌جون بدون اینکه نگاهی به جونگ‌مین بکند گفت:
-خودم میدونم...اه این لعنتی چرا اینقدر آروم میاد؟
آقای کیم به ماشین تکیه داد و به هیونگ‌جون خیره شد،هیونگ از آن نگاه متنفر بود برای همین کمی راه رفت،پشت ایستگاه اتوبوس ایستاد و به دیواره‌اش تکیه داد،نفس عمیقی کشید،اتوبوس جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاد،زمزمه وارد گفت:
-بالاخره این لاکپشت رسید!
با دو سمت اتوبوس حرکت کرد ولی وقتی پاشو توی اتوبوس گذاشت صدایی متوقفش کرد:
-هیونگ‌جون.
دست راستش را مشت کرد و دندان‌هایش را برهم فشرد،صدای آرام جونگ‌مین را شنید:
-فقط یه خداحافظی کن...همین!
لبش را به دندان گرفت و برگشت،ناپدریش آن‌جا نبود و این موضوع خیلی خوشحالش کرده بود!
-متاسفم مامان.
خانم کیم لبخندی زد. دستش را روی سر هیونگ‌جون گذاشت و آرام موهای پسرش را نوازش کرد:
-به سلامت برسی پسرم.
هیونگ‌جون لبخند محوی زد و کمی عقب رفت،نود درجه‌ خم شد و بعد سریع سوار اتوبوس شد،از پشت شیشه برای مادرش دست تکان داد و بعد از چند ثانیه اتوبوس حرکت کرد،لحظه‌ای سرش را سمت چپ برگرداند و ناپدریش را دید،با پوزخند عجیبی به هیونگ‌جون که هر لحظه ازش دور تر میشد نگاه میکرد،نگاهش طوری بود که انگار به هیونگ‌جون میگفت:«تو تسلیم شدی بچه‌ی احمق!»
اخمی کرد و سرش را برگرداند،خمیازه‌ای کشید و گفت:
-جونگ‌مین خوابم میاد!
جونگ‌مین ابرویی بالا انداخت:
-خب؟
-خب به جمالت...یه ذره بیا پایین تر سرم رو بذارم رو شونت!قد که نیست نردبونه!
خندید و جواب داد:
-که اینطور...باشه!
کمی خودش را پایین کشید و اجازه داد تا هیونگ‌جون سرش را روی شانه‌ی او بگذارد،هیونگ‌جون سرش را روی شانه‌ی جونگ‌مین گذاشت و گفت:
-دمت گرم داداش!
جونگ‌مین لبخندی زد و به بیرون خیره شد.
……..
-واقعا مجبوریم با یکی شریک بشیم؟
هیونگ‌جون کلافه روی مبل وسط خانه نشست و این سوال را از جونگ‌مین پرسید:
-آره...وگرنه باید قید این خونه رو بزنیم!
-حالا این همخونه‌ای کی قراره بیاد؟!
جونگ‌مین نگاه کوتاهی به ساعت انداخت و شانه‌ای بالا انداخت:
-چمی دونم...صاحب خونه گفت همین الانا پیداش میشه!
هیونگ‌جون بی‌حوصله تلویزیون را روشن کرد،با دیدن اخبار پوفی کشید و شبکه‌ها را بالا و پایین کرد و وقتی به نتیجه‌ نرسید و تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را آن طرف میبل پرت کرد،اینکه مجبور شده بود با کسی که نمیشناختش ‌ بشه خیلی برای او عذاب‌آور بود،خوشبختانه خانه سه خوابه بود و مجبور نبودن باهم توی یک اتاق بخوابن و درس بخوانند.
به جونگ‌مین که روی مبل یک نفره‌ای،نشسته خوابش برده بود لبخندی زد و بلند شد،از داخل یکی از اتاق‌ها پتویی برداشت و روی جونگ‌مین انداخت،کمی اطراف خانه گشت و یکی از اتاق‌ها را برای خودش انتخاب کرد،نسبت به بقیه‌ی اتاق‌ها کوچک تر بود و پنجره‌ی بزرگی داشت که روز‌ها اتاق را روشن میکرد.
چمدان و بقیه‌ی وسایلش را داخل اتاق گذاشت و از اتاق خارج شد،فعلا حوصله‌ی مرتب کردن وسایلش را نداشت،وارد آشپزخانه شد و پارچ آب را از یخچال برداشت،یخچال تقریبا خالی بود و چیزی نداشت،در یخچال را که بست صدایی از طرف در ورودی توجهش را جلب کرد،در خانه باز شد و پسری داخل خانه شد،کلید رل از در درآورد و برگشت تا چمدان و بقیه‌ی وسایلش را داخل خانه‌ بگذارد.
وقتی در را پشت سرش بست نگاهی به صورتش انداخت و با تعجب به او خیره شد،آن پسر حداقل سی و خورده‌ای سن داشت!موهای بلند و مشکی رنگش تا شونه‌هایش رسیده بود و رنگ چشمانش قهوه‌ای بود...صورت کشیده‌ای داشت و زیر چشم چپش رد زخم چاقو بود...لباس آستین بلند مردونه‌ای پوشیده بود ولی آستین‌هاشو بالا زده بود و باعث شده بود تا خالکوبی‌ای که هیونگ تقریبا چیزی ازش نفهمیده بود پدیدار بشه.
پسر لبخند عجیبی زده بود،سر خم کرد و گفت:
-سلام!
هیونگ‌جون با چشم‌های گرد شده به پسر نگاه کرد و جواب داد:
-سلام...تو باید همخونه‌‌ی ما دوتا باشی؟از دیدنت خوشحال شدم.
پسر همچنان لبخندش را حفظ کرد و گفت:
-منم همینطور!راستی اسمم هان شین‌یونگه.اسم تو و ...
به جونگ‌مین که روی مبل خوابش برده بود اشاره کرد و ادامه داد:
-اسم دوستت چیه؟
هیونگ‌جون خندید و گفت:
-اسمم هیونگ‌جونه...کیم هیونگ‌جون،اسم برادرمم پارک جونگ‌مینه،اگه بفهمه توی این وضعیت دیدیش خیلی ناراحت میشه!همچین عصبانی!
شین‌یونگ ابرویی بالا انداخت و متقابلا خندید:
-اوه...من که چیزی ندیدم!اتاق من کدومه؟
هیونگ‌جون شانه‌‌هایش را بالا انداخت و درحالی که توی لیوان برای خودش آب میریخت،گفت:
-نمیدونم...سه تا بود،اون آخری رو من برداشتم،میتونی یکی از اون دوتا رو انتخاب کنی!
سری تکون داد و پوزخند عجیب‌تری زد...هیونگ‌جون نفس عمیقی کشید،تاحدودی از آن مرد ترسیده بود!
شین یونگ از پله‌های خانه بالا رفت و وارد راهرو شد،هیونگ‌جون نگاه کوتاهی به ساعت و بعد به جونگ‌مین انداخت،یاد دیشب افتاد،روز آخر کار کردن جونگ‌مین توی یه مغازه بود و رییسش کلی بهش سخت گرفته بود،به احتمال زیاد شب هم نخوابیده بود.بعضی اوقات به این فکر میکرد که چرا جونگ‌مین اینقدر سخت کار میکنه ولی به جوابی نرسیده بود!
جونگ‌مین برای هیونگ‌جون فقط یک برادر نبود...یک حامی بود!کسی که بعد از اون اتفاق لعنتی تمام حواسش را به هیونگ‌جون داد و لحظه‌ای تنهایش نگذاشت حتی زمانی که پدر‌بزرگش فوت کرد...جونگ‌مین عاشق پدر‌بزرگش بود!
لبخندی به جونگ‌مین غرق در خواب زد،به سمت اتاقش رفت و سعی با کمترین صدا وسایلش را جا‌به‌جا بکند تا جونگ‌مین راحت بخوابد.
..................
در اتاقش را قفل کرد و بیرون آمد،بین وسایلش چاقوی جیبی قدیمی‌ای بود که برای پدرش بود و پدرش قبل از مرگ آن را به هیونگ‌جون داده بود،تنها یادگیری که از پدرش داشت همین چاقو بود،پدرش با آن چاقو همه‌کاری انجام میداد...البته کار‌های کوچک...پدرش با آن چاقو کسی را زخمی نمیکرد!
چاقو‌ در اصل برای کشتن ساخته شده بود ولی تنها کاری که در تمام این سال‌ها کرده بود بریدن چیزای کوچیک بود که هیچ ارزشی نداشتن!
جونگ‌مین روی مبل نبود،شین‌یونگ داخل آشپزخانه بود و مشغول آماده کردن چیزی برای شام بود،جلوتر رفت و پرسید:
-جونگ‌مین کجاست؟!
شین یونگ بدون هیچ حرکتی جواب داد:
-فکر کنم رفت دستشویی!
حرفش درست بود،همان موقع جونگ‌مین ازدست‌شویی بیرون آمد و درحالی که با لباسش دستانش را خشک میکرد گفت:
-سلام پسر!
نیشخندی زد و ادامه داد:
-خیلی خوابیدم نه؟ببخشید!
سری تکان داد:
-نه بابا...دیشب خیلی کار کردی...تازه شبم به خاطر من درست نخوابیدی.
با لبخند نگاهش کرد:
-با شین یونگ آشنا شدی؟
صورتش درهم رفت و لبخندش محو شد:
-آ...آره...بهم سلام کردیم.
هیونگ خندید:
-چرا این‌شکلی شدی؟حالت خوبه؟
جونگ‌مین خیلی زود به حات قبلیش برگشت:
-بیخیال بابا...نظرت چیه شام بریم بیرون؟
با ذوق سری تکان داد و خواست جواب بدهد که صدایی از پشت سرش مانع کارش شد:
-شام حاضره...گفتم...گفتم شاید دلتون بخواد شام سه‌تایی باهم باشیم و باهم آشنا بشیم.
-لعنتی...
جونگ‌مین زیر لب طوری که فقط خودش میتوانست بشنود این کلمه‌ را گفت و بعد بلند تر ادامه داد:
-شب‌های دیگم زیاده...میتونیم فردا شب باهم آشنا بشیم.
-خیل خب...هرطور راحتید...
صدای خش دارش جونگگ‌مین را عصبی میکرد،سری تکان داد و گفت:
-خوبه!بریم جون‌آ.
شین‌یونگ سرش را پایین انداخت و سمت آشپزخانه رفت،هیونگ‌جون اخمی کرد و آرام به شانه‌ی جونگ مین زد:
-اون کلی زحمت کشیده.
-به درک!
-جونگ ما دوتا فردا میتونیم بریم بیرون.
دست به سینه شد و جواب داد:
-قرار ما این نبود!
هیونگ‌جون نگاه کوتاهی به شین‌یونگ انداخت بعد کمی خم شد و در گوش جونگ‌مین،آرام گفت:
-جونگ همین یه شبه،ناراحت میشه.اصلا مگه دانشگاه هفته‌ی دیگه شروع نمیشه؟!ما یه هفته وقت خوشگذرونی داریم.
جونگ‌مین کمی فکر کرد،با اینکه راضی نبود ولی به خاطر هیونگ جون قبول کرد:
-خیلی خب،من میرم لباسم رو عوض کنم.
نفسش را با صدا بیرون داد و سمت اتاقش حرکت کرد،اتاقی که با اتاق هیونگ‌جون فاصله داشت،شین‌یونگ اتاق کناری هیونگ‌جون را انتخاب کرده بود!
جونگ‌مین همینطور که لبا‌س‌هایش را عوض میکرد به فکر فرو رفته بود،می‌دانست تنها خودش و هیونگ‌جون اجازه‌ی زودتر آمدن به خوابگاه را داشتن پس شین یونگ اینجا چه‌کار میکرد؟این خانه متعلق به دانشگاه بود،جونگ‌مین خیلی تلاش کرده بود تا مدیر دانشگاه را راضی کند تا خودشان دو‌نفر زودتر به این خانه بیایند.
حرف مدیر دانشگاه را به یاد آورد:«باشه...ولی فقط شما دوتا!»
-مینی غذا سرد شد!
تیشرت طوسی رنگی پوشید،نباید جلوی یک غریبه اینگونه صدایش میزد!
از اتاق خارج شد و سعی کرد تا روحیه‌ی شاد خودش را نشان دهد،اصلا دنبال ساختن یک دشمن نبود!
سر شام چیز‌های زیادی از شین‌یونگ فهمید،شین یونگ بیست و هفت ساله بود...فقط یک مادر پیر داشت و خواهری که آمریکا زندگی میکرد.
-ببخشید اون زخمت واسه چیه؟
هیونگ‌جون بچه‌ی فضول و زود‌باوری بود!جونگ‌مین هم کنجکاو بود تا دلیل زخم روی صورت شین‌یونگ را بداند ولی جلوی خودش را گرفته بود!
شین یونگ‌ خندید و جواب سوال هیونگ جون را داد:
-خب...فضیه مال دو سال پیشه،یه شب ا دوست‌دخترم بیرون بودم وقتی رفتم از توی یه مغازه چیزی بگیرم یکی بهش حمله کرد،دنبال پول بود،منم باهاش به خاطر اون درگیر شدم.
کمی از آبجو توی لیوان نوشید و بعد ادامه داد:
-اون مرد با چاقو بهم حمله کرد و دست و صورتم رو زخمی کرد،جالبش اینجا بود که اون دختر به خاطر زخم روی صورتم ولم کرد...
خندید:
-صد بار به خودم گفتم هی پسر کاشکی میذاشتی اون عوضی هر کار دلش میخواست با اون دختر میکرد.
هیونگ‌جون ابرویی بالا انداخت:
-واسه دختره متاسفم ولی مطمئنم واسه تو کلی دختر دیگم هست!
سمت جونگ‌مین برگشت و پرسید:
-اون خیلی خوش‌قیافس مگه نه؟
شین‌یونگ خندید،جونگ‌مین هم لبخند زد:
-آره.اگه یه روز بیاد دانشگاه دحترای زیادی دورش جمع میشن!
جونگ‌مین نفس عمیقی کشید،از نظرش داستان مسخره‌ای بود!
از پشت میز بلند شد و سر خم کرد:
-بابت غذا ممنون.من میرم تا وسایلم رو مرتب کنم.
به شین یونگ لبخندی زد و از آشپزخانه بیرون رفت،باید به شین‌یونگ عادت میکرد!
صدای خنده‌های بلند از آشپزخانه به گوشش رسید،شین‌یونگ خوب با هیونگ‌جون صمیمی شده بود،این موضوع باید خوشحالش میکرد ولی بیشتر باعث نگرانی‌اش شده بود!
از طرفی احساس میکرد نگرنی‌اش بی‌مورد است،او زیاد روی هیونگ‌جون حساس شده بود،شاید یه خاطر قولی بود که به مادر هیونگ‌جون داده بود،اینکه تا پای جون مراقبش باشد.
یه دیوار اتاق نگاهی انداخت...هیونگ‌جون این چند شب زیاد کابوس میدید...اگر امشب باز همون کابوس لعنتی سراغش می‌آمد جونگ‌مین تقریبا چیزی نمی‌شنوید.
اصلا دلش نمیخواست وقتی هیونگ‌جون بیدار میشود به جای او شین‌یونگ را کنارش ببیند.
ترسناک بود!
............
نظرتون در مورد داستان؟




طبقه بندی: That Night،
برچسب ها: That night، آن شب،

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 06:36 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه