درووووووووووووووووووود
سی قسمت گذشت که فقط ما برسیم به این قسمت
برید ادامه که بسی  راز ساعت مرگ داره فاش میشه 
اسکارلت خبیث دوست دارم
آها راستی بچه ها من نظرات رو اینطرف باز میذارم که همینجا نظر بذارید اینجا که شاخ نداره خب چرا میاید تلگرام بچه های خوبی باشید توی همین باکس نظر بذارید حالا من میگم باز شما بیاید اونور 


قسمت سی و یکم

مشغول تمییز کردن اسلحه اش بود که صدای در اتاق توجهش رو جلب کرد . تو این خراب شده کسی برای ورود به اتاقش اجازه نمیگرفت مگر نارا پس اهمیتی نداد . وقتی ضربه های مکرر به در حسابی اعصابش رو تحریک کردن . اسلحه رو پرت کرد روی تخت و با حرص درو باز کرد آماده بود تا با بدترین لحن شروع کنه به حرف زدن ولی با دیدن شخص پشت در حرف تو دهنش خشک شد

یونگ سنگ صورت عصبی هیون که کم کم داشت رنگ تعجب به خودش میگرفت رو از نظر گذروند

_: میشه بیام تو ؟؟

هیون کمی مکث کرد بعد بدون اینکه چیزی بگه از جلوی در کنار رفت تا یونگ سنگ بتونه وارد اتاق بشه . در و  بست و یونگ سنگ خیلی راحت روی تخت هیون جا گرفت

_: چیکار داری اینجا ؟؟

_: بشین حرفام طولانیه

هیون هنوز مردد بود ولی دوست داشت بدونه داداشی که نارا واسه خاطرش زندگی اون رو تباه کرده چه حرفی برای گفتن داره . روی میز چوبی رنگ رو رفته ی گوشه ی اتاق نشست  . میز به سمت یونگ سنگ مشرف نبود و هیون جونگ این پوزیشن  رو بهتر میپسندید

_: خب ؟؟

یونگ سنگ دستاشو بهم قفل کرد و نگاهشو روی اون فیکس کرد انگار که میخواست به یاد بیاره

_: من یه پلیس بودم .

ابرو های هیون ناخودآگاه بالا پریدن بدون اینک برگرده گوشاشو تیز تر کرد و منتظر شد . یونگ سنگ ادامه داد

_: خیلی اتفاقی وقتی داشتم روی یه پرونده کار میکردم  متوجه ی یه سری از خلاف های مثلث طلایی شدم . ما خیلی تلاش کرده بودیم که اعضا باند رو گیر بندازیم ولی اونا خیلی هوشیار بودن و هیچ ردی از خودشون به جا نمیذاشتن . بدون اینکه از مافوق هام اجازه بگیرم یا اونا رو درگیر کنم  یه مدت مرخصی گرفتم و با یه هویت ناشناخته با چندتا خلافکار خرده پا که دل خوشی از مثلث طلایی نداشتن  وارد بازار سیاه شدم . قصدم به هیچ عنوان قهرمان بازی یا ثبت افتخارات به نام خودم نبود فقط نمیخواستم تا موقعی که مطمئن نشدم چیزی بگم . کم کم با زیر و بم مثلث طلایی و دشمناش آشنا شدم . تا تونستم با زیرکی کلی مدرک به دست آوردم واسه  ذره ذره تخریب کردنشون کافی بودن اما یه چیزی مانع از این میشد که لوشون بدم "ساعت مرگ"

هیون به ضرب سرشو برگردوند

_: اون چیه ؟؟

_: یه ویروس  

_: ویروس؟؟ چجور ویروسى؟؟

_: پارک سان یه محقق میکروب لوژى بود مثل اینکه درسش خیلى عالى بوده اما به خاطر یه اشتباه ناخواسته باعث مرگ یه بیمار و اخراجش از دنیاى علم و پزشکى میشه اونموقع پارک سان متوجه ى یه ویروس جدید و خیلى خطرناک شده بوده ولى به کسى چیزى نمیگه کم کم شروع به ساخت یه پادتن واسه اون ویروس میکنه یه دارو که بتونه اون ویروس رو از بین ببره چون قصد داشته ویروس رو پخش کنه و بعد به عنوان یه قهرمان از ناکجا آباد پیداش بشه و پادتن رو به اشخاص بیمار بسونه در واقع اون میخواسته اعتبار پزشکیش رو با این کار برگردونه . اما ساخت پادتن خرج زیادى میخواست که با این اوصاف اون رو به سمت دنیاى خلاف سوق دادن .

یونگ سنگ حرفشو قطع کرد تا نفس بگیره هیون هولکى پرسید

_: خب بعدش چى شد؟؟

یونگ نگاهى بهش انداخت انگار حسابى مشتاقش کرده بود

_ : بعدش پارک سان مجبور شد شریک بگیره چون تنهایى از پس خلاف و پول دراوردن و کله گنده هاى دنیاى خلاف برنمى اومد این شد که دوقلوها هم وارد کار شدن یعنى گو و رئیس فعلى یاکوزاها دوتا داداش دوقلوی حریص  با اسم های اصلی آیاتو سان و کوماکی سان در اصل ژاپنی هستن هردوشون  پارک سان هوش عملیات های خلافشون بود آیاتو و کوماکی  قدرت رسیدن به هدف . همه چیز داشت خوب پیش میرفت براشون تا اینکه برای یه سفر تجارت اسلحه پارک سان به سنگاپور رفت اونجا الیزابت رو دید یه زن حسود و زیاده خواه که تجارت خلاف های کلان سنگاپور زیر دستش بودن  و اینطوری مثلث طلایی تشکیل شد . یه روز خبر رسید که همسر پارک سان مرده من نمیدونم قضیه چیه همه ی اینا رو هم جسته و گریخته از افراد قدیمیشون شنیدم بعد از اون آیاتو یا همون نقاب سیاه یا رئیس گو هم از مثلث طلایی خارج شد پارک سان زد زیر همه چیز دیگه برای ساخت پادتن تلاش نکرد آیاتو قبل از رفتنش نصف فرمول ساخت پادتن رو از پارک سان دزدید بعد فهمیدم نصف دیگه اش رو هم یکی از دستیار های احمق پارک سان دزدیده و اونا رو به سیسل ها فروخته  و پول خوبی به جیب زده چند وقت پیش متوجه شدم این دستیار احمق همونی بوده که  به  پایگاه اول حمله کرده

هیون اخماشو تو هم کشید

_:  اونم از قضیه ی ساعت مرگ خبر داره ؟؟

_: نمیدونم نقاب سیاه خیلی کلافه بود وقتی به پایگاه اول حمله کردن ولی وقتی فهمید اونا نتونستن ساعت مرگ رو پیدا کنن آروم گرفت اما هنوزم در تلاشه

_: ساعت مرگ کجاست ؟؟

_: هنوز نتونستم اینو بفهمم ولی انگار الیزابت ،کوماکی و آیاتو میدونن کجاست فقط نمیتونن به دستش بیارن از یه طرف دن با دوتا پایگاه دیگه همدست شده اگه ویروس پخش بشه  اونا میتونن از طریق تجارت دارو کل دنیا رو زیر و رو کنن اینجا دیگه فقط پای کره وژاپن و سنگاپور وسط نیست

هیون جونگ کمی فکر کرد بعد گفت

_: چطوری همه ی اینا رو فهمیدی ؟؟

_: یه زمانی جوری نقش بازی کردم که شدم بهترین و مورد اعتماد ترین فرد از نظر نقاب سیاه ولی وقتی میخواستم نابودش کنم یه شب نزدیک اسکله وقتی میخواستیم  یه محموله رو تحویل بگیریم  سه تا ماشین پلیس گیرمون انداختن  اونا منو شناختن سروان هئو خطاب شدنم همه چیز رو خراب کرد آیاتو همه اشونو کشت  و با تهدید من به مرگ عزیزترین فرد زندگیم یعنی نارا مجبورم کرد قتل ها رو به گردن بگیرم . من به حبس ابد محکوم شدم یه مدت بعد اون کیوجونگ فضول همه چیز رو فهمید و واسه خاطر من به این راه کشیده شد . اون بهترین دوستم بود هیچوقت نمیخواستم اینطوری وارد این کار بشه

هیون از روی میز بلند شد و دست به سینه رو به روی یونگ سنگ ایستاد

_: چرا اینا رو به من میگی ؟؟

یونگ دستاشو پشت سرش گذاشت و کمی به عقب متمایل شد

_: چون هدفمون یکیه باید به هم کمک کنیم

هیون یه تای ابروشو بالا داد

_: نقشه ات چیه ؟؟

_: اول سعی کن با کیوجونگ ارتباط برقرار کنی ؟؟

_: چطوری؟؟!! اصلا کیوجونگ کجاست که بخوام باهاش ارتباط برقرار کنم ؟؟

_: اونا همشون پیش هیونگ جون هستن اصلا آیاتو واسه همین هیونگ جونو تا اینجا کشوند به خاطرش چندتا هدف داشت هم تحریک تو هم پیدا کردن مخفی گاهشون هم اینکه مطمئن بشه میران و کیوجونگ و ریان اونجا هستن

هیون پوست لبش رو متفکر از داخل گزید

_: درباره ی هیونگ جون و ریان چی میدونی ؟؟

یونگ سنگ شونه ای بالا انداخت

_: از اینکه برادر تو هست یا نه خبر ندارم . اما میدونم که هدفشون انتقام گرفتن از مثلث طلایی بوده با اینکه یه جاهایی خوب پیچوندن ولی از اول هم فقط مهره بودن  همه خبر داشتن قصدشون چیه پس تو بازیشون شرکت کردن  و شدن عروسک گردونشون

_: الان من باید چیکار کنم ؟؟

_: الان نقاب سیاه مجبوره تو رو آزاد بذاره  چون تو به دن قول دادی واسش مواد حمل کنی  پس سعی کن لا به لای  کارهات کیوجونگ رو پیدا کنی باهاش حرف بزنی همه چیز رو براش توضیح بدی  . نقاب سیاه فکر میکنه واسه خاطر داداشت همه کار میکنی بهت اعتماد میکنه  پس بهتره نهایت استفاده رو از این اعتماد ببری . من فکر میکنم ساعت مرگ پیش اونا باشه درواقع وقتی نتونستن تو پایگاه اول پیداش کنن پس قطعا پیش اوناست که نقاب سیاه اینقدر آرومه چون میدونه که ساعت مرگ جاش امنه و فعلا دست کسی بهش نمیرسه

یونگ سنگ از روی تخت بلند شد و آروم از اتاق بیرون رفت هیون با همون پوزیشن قبلی فقط به یه نقطه خیره نگاه میکرد ماجرا داشت جالب میشد حالا اونم جز افرادی بود که دوست داشت بدونه ساعت مرگ چیه ، کجاست و چطور میشه نابودش کرد

....................

میران با حس ضعف وحشتناکی وارد آشپزخونه ی تاریک شد با دستهاش روی دیوار کشید تا کلید چراغ برق رو پیدا کنه تا حالا به آشپزخونه نیومده بود پس پیدا کردن کلید براش سخت بود وقتی حسابی کلافه شد پوفی کشید و از گشتن دست برداشت . سمت یخچال رفت بازش کرد دلش یه چیز خیلی شیرین میخواست اما چیزی توی یخچال نداشتن میلش چیز دیگه ای هم نمیکشید  آهی کشید دستشو روی شکمش گذاشت

_: باید تا صبح صبر کنیم بعد به خاله ریان میگم که ...

یهو فضا روشن شد و میران هینی کشید خواست عقب بره که یهو به خاطر کاشی های  لیز آشپزخونه و جورابی که پاش بود زمین افتاد . هیونگ جون سریع به سمتش اومد کنارش نشست

_: خوبی ؟؟

بلندش کرد نشوندش میران تند تند خودشو اطرافش رو چک کرد

_: ب ... بچه ام

قبل از اینکه بغض کنه سریع اشکاش ریختن حسابی ترسیده بود . هیونگ خودشم حسابی هول کرده بود نمیخواست مصبب همچین اتفاقی بشه . با اینکه نمیخواست ولی شونه ی میران رو گرفت

_: خیل خب خیل خب ... آروم باش ... چیزی نشده ... آروم باش

اما میران نمیتونست آروم بگیره خیلی شوکه  و ترسیده بود . هیونگ قبل از اینکه بیشتر میران سر و صدا ایجاد کنه روی دست بلندش کرد ترجیح میداد جونگمین متوجهشون نشه اصلا نمیخواست یه جنگ اعصاب دیگه رو تحمل کنه  وگرنه هیچ علاقه ای به میران و اون بچه ی نامشروع نداشت . هیونگ حتی مطمئن نبود که اون بچه مال خودش باشه ولی ترجیح میداد این رو به زبون نیاره جونگمین اونقدر روی خواهرش تعصب داشت که نمیخواست هرزگیش رو قبول کنه . از نظر هیونگ جون میران کسی بود که نمیتونست یه مرد رو دوست داشته باشه و بودن با یه مرد صرفا برای خوش گذرونی بود نه عشق و علاقه  . فقط درک نمیکرد که به چه هدفی اون بچه رو نگه داشته . باورش نمیشد که سالهای سال فریب این دختر رو خورده باشه در اتاق میران رو باز کرد آروم اونو روی تخت گذاشت

_: بمون تا برم ریان رو خبر کنم

با لحن خشکی گفت و از در بیرون رفت  میران همچنان اشک میریخت چند دقیقه بعد ریان درحالی که هول به نظر میرسید وارد اتاق شد  دستای میران رو گرفت

_: چی شده ؟؟

_: خوردم زمین ... نمیدونم یه حس خیلی بد دارم

ریان همونطور که گوشی پزشکی رو روی گوشش میذاشت با تعجب گفت

_: خوردی زمین ؟؟ چطوری ؟؟

میران به آرومی با هق هق توضیح داد

_: رفته بودم آشپزخونه دنبال یه چیز شیرین دلم ضعف کرده بود ... یهو پام لیز خورد افتادم

ریان با اخم برگشت سمت هیونگ جون

_: پات لیز خورد یا هولت دادن ؟؟

هیونگ که دست به سینه یه گوشه ایستاده بود با این حرف حسابی بهش برخورد

_: چرا حرف بیخود میزنی پارک ریان

_: چرا که نه از اولشم گفتی که اون بچه رو نمیخوای

واقعا خودشم نمیدونست چرا هنوز اونجا ایستاده صد در صد حال میران براش مهم نبود تلخندی کرد  و با حرص غرید

_: متاسفم که بلد نیستم مثل خانواده ی محترم پارک متظاهر باشم در ضمن اگه میخواستم بلایی سرش بیارم راحت اینکارو میکردم لازم نبود نصف شب یه کاره بیام تو رو خبر کنم

حرفشو زد و رفت بیرون ریان با اعصاب متشنج دوباره مشغول کارش شد میران آروم  اشکاشو با گوشه ی آستین پاک کرد

_: تقصیر اون نبود کف آشپزخونه لیز بود منم جوراب پام بود یهو هول کردم افتادم زمین

ریان نگاه کوتاهی بهش انداخت

_: میرانا تو هنوزم هیونگ جون رو دوست داری با اینکه میدونی ازت متنفره ؟؟

میران سرشو پایین انداخت چهره اش از خجالت سرخ شده بود

_: حال بچه چطوره ؟؟

ریان آه آرومی کشید میران به وضوح بحث رو برگردونده بود

_: خوبه ... چون بچه ی اولته زیادی روش حساس شدی نگران نباش ... جواب سوالمو بده

ریان قصد نداشت کوتاه بیاد هرچند هم که میران رو خجالت زده میکرد ولی باید به این اوضاع سروسامون میداد

_: من خیلی احمق اونی نه  ؟؟

_: میران ....

پرید وسط حرفش

_: دوستش دارم با اینکه ازم متنفره با اینکه حتی نمیدونم چرا اینقدر ازم تنفر داره دوستش دارم

ریان آروم  میران بغض کرده رو توی آغوشش کشید

  _: شما باید سعی کنید با هم حرف بزنید هیونگ جون فکر میکنه تو بهش خیانت کردی . عشقی که اعتمادش بکشنه تنفرش خیلی قویه میران

میران سرش رو از سینه ی خواهرش جدا کرد و با بهت لب زد

_: خیانت ؟؟ م ... من ؟؟

ریان بالشت پشت سر میران رو درست کرد و اونو سرجاش خوابوند

_: آره .

_: ولی من ... من هیچوقت این کارو نکردم ... هیچوقت بهش خیانت نکردم همیشه دوستش داشتم ... اونی من بعد از مرگ ته جونم نفس کشیدن رو از یاد بردم ... اونوقت اون چطور فکر میکنه بهش خیانت کرد ؟؟ چطو ...

اشکهاش با شدت بیشتری فرو ریختن ریان آروم موهای خواهر ناتنیش رو نوازش

_: میدونم میرانا ... میدونم ... من بهت اعتماد دارم ... بهش ثابت میکنیم که اشتباه میکنه  دیگه گریه نکن حرص خوردن واسه بچه خوب نیست ...

خودش میدونست که نباید گریه کنه  میدونست ممکنه بچه رو تحت فشار بذاره اما چطور باید با این تهمت کنار میومد ؟؟ از اونموقع همش فکر میکرد دلیل تنفر هیونگ جون  فقط میتونه پارک سان باشه ... اما خیانت!! این اصلا توی ذهنش نمیگنجید

هیونگ جون مدتی پشت در ایستاد و به صدا های داخل گوش سپرد تمام مدت فقط یه پوزخند خشک گوشه ی لبش جا خوش کرده بود . به نظرش اشک های میران اشک تمساح بودن . مثل همون وقتایی که خودش با دیدن این اشک ها سریع وا میداد ریان هم نمیتونست خواهر مار صفتش رو فقط با دوماه کنارش بودن بشناسه .

 

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : پنجشنبه 2 شهریور 1396 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه