تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - That Night.p1
سلاممم...بفرمایید ادامه
راستش قلمم یه خورده تغییر کرده...اگه دوست نداشتید بگید مثل قبل بنویسم

1
راوی/سال 2007
دستانش را مشت کرد و پلک‌هایش را روی هم فشرد...تحمل این همه تحقیر را نداشت...نمی‌توانست ببیند که ناپدری‌اش اینگونه غرورش را خورد بکند...آن هم جلوی مادرش...
حس کرد کسی دستش را دور بازویش حلقه کرده است،چشم‌هایش را که باز کرد مادرش را کنار خود دید.
-پسرم تمومش کن!
به چشم‌های پر از التماس زنی که کنارش ایستاده بود خیره شد...نه...نمی‌توانست تمامش بکند...مردی که جلویش ایستاده بود با آمدنش تمام زندگی و خوشی او و مادرش را بهم ریخته بود...
-هیونگ‌جون...خواهش میکنم...به خاطر من!
صورتش هنوز از سیلی محکمی که ناپدری‌اش به او زده بود می‌سوخت...
-تو تمومش کن مرد...فقط پونزده سالشه...نمیفهمه چی میگه.
مرد با پوزخند به پسری که با گستاخی تمام رو‌به‌رویش ایستاده بود،گفت:
-معلومه که بچس...
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
-یه بچه‌ی احمق!
اخمی که بین ابرو‌هایش بود غلیظ تر شد،ناخن‌هایش را به کف دستانش فشار داد و مشت‌هایش را محکم تر کرد.
-من احمق نیستم!
زن بین هر دو  ایستاد، می‌دانست اگر جلویشان را نگیرد اتفاق بدی می‌افتد:
-با هردوتاتونم...تمومش کنید...هیونگ‌جون برگرد اتاقت.
با فریاد جواب داد:
-نه.
مادرش لب‌هایش را بهم فشرد تا عصبانیتش را کنترل بکند، این اولین بار بود که تنها پسرش، صدایش را روی او بلند می‌کرد.
هیونگ‌جون قدمی به عقب برداشت و خطاب به ناپدری‌اش گفت:
-نمی‌تونی منو مجبور بکنی...من پسرت نیستم توهم پدرم نیستی!
برگشت و سمت در رفت، مادر نگاهی به ساعت روی دیوار خانه انداخت،یک شب را نشان می‌داد.
خواست دنبال پسرش برود ولی همسرش مچ دستش را محکم گرفت.
-بذار بره تا آدم بشه.مطمئنم پشیمون میشه.
-ولی...
مرد اخمی کرد و گفت:
-همین‌که گفتم.
زن از صدای بلند همسرش ترسید،مرد مچ دست زن را رها کرد و سمت اتاقش رفت و در را بهم کوبید...مادر با نگرانی به در نیمه باز خانه خیره شد و در دل دعا کرد که اتفاقی برای پسرش نیوفتد.
*******
دستانش را داخل جیبش فرو کرد و محکم به قوطی نوشابه‌ای که جلوی پایش بود، ضربه زد،قوطی چند متر جلوتر رفت و با صدای بلندی به دیوار برخورد کرد.
هوا سرد و تاریک بود،بدون هیچ فکری از خانه بیرون زده بود و در خیابان‌ها پرسه می‌زد،دوست داشت پیش جونگ‌مین، صمیمی ترین دوستش برود ولی میدانست که پدربزرگ جونگ‌مین دل خوشی از او ندارد،تصمیم گرفت سمت پارک برود و تا صبح آنجا بماند.
نفس عمیقی کشید و سرعتش را بیشتر کرد،از داخل یکی از کوچه‌های تنگ رد شد تا زودتر به مقصد برسد،وقتی به سر کوچه رسید صدای جیغی شنید،از ترس عقب رفت و به دیوار چسبید.
صدای جیغ هر لحظه بلند تر میشد، هیونگ‌جون آروم جلو رفت و سرش را بیرون آورد تا بتواند دختر را ببیند.
با چشم‌های گرد شده به مردی که بالای سر دختر ایستاده بود خیره شد،اسلحه‌ای دست مرد بود که به سمت دختر نشونه رفته بود،زمانی که مرد شلیک کرد صدای جیغ یک دفعه قطع شد،هیونگ‌جون قدمی به عقب برداشت که باعث شد یکی از پاهایش به قوطی نوشابه برخورد بکند،هیونگ جون سرش را بلند کرد و به مرد که با چشمای قرمز به هیونگ‌جون نگاه میکرد، خیره شد.
صورت و لباس مرد،به خاطر خون، سرخ شده بود،روی صورتش قطرات خون دیده میشد و این ترسناک ترش میکرد،مرد،دختر را که غرق در خون روی زمین افتاده بود رها کرد و با اسلحه‌اش سمت هیونگ‌جون آمد،هیونگ‌جون برگشت تا فرار کند اما روی زمین افتاد،مرد با هر قدم به هیونگ‌جون نزدیک تر میشد،هیونگ‌جون دوباره بلند شد،مرد با فاصله‌ی یک متر از هیونگ‌جون ایستاد.هیونگ‌جون آب دهنش را قورت داد،مرد اسلحه را سمت هیونگ‌جون نشانه گرفت،هیونگ‌جون سری به چپ و راست تکان داد و توی یک حرکت از کنار مرد گذشت و شروع به دویدن کرد، از کنار جسد دختر گذشت،صدای شلیک گلوله به گوشش رسید ولی گلوله‌ای به او برخورد نکرد.
با تمام توانش میدوید،میدانست مرد درحال تعقیبش است،تنها جایی که می‌توانست برود یا خانه بود یا اداره‌ی پلیس.از خانه فاصله‌ی زیادی داشت و همچنین نمیدانست از کدام طرف باید سمت خانه برود پس سمت خیابان اصلی رفت تا اداره‌ی پلیس را پیدا بکند.
حدود یک ربع بعد،درحالی که دیگر توانی برای پاهایش نمانده بود داخل اداره‌ی پلیس شد،مرد هنوز درحال تعقیبش بود ولی بیرون اداره‌ی پلیس ایستاد،هیونگ‌جون از پشت در می‌توانست صورت مرد را ببیند.مرد چند ثانیه بعد با دو از آنجا دور شد،هیونگ‌جون سمت مردی که پشت میز نشسته بود و بای تعجب به هیونگ‌جون نگاه می‌کرد رفت و با صدای لرزانی که نشانه‌ی ترس بود، گفت:
-یه...یه قاتل...
مرد با چشم‌های گرد شده به پسری که از ترس میلرزید خیره شد.
-یه قاتل...اون بیرونه...اسلحه...اسلحه هم داره.
مرد از پشت میزش بلند شد و سمت هیونگ‌جون رفت،هیونگ جون ادامه داد:
-داشت دنبالم میکرد...لطفا حرفمو باور کنید...یه دختر رو کشت.
مرد سری تکان داد و دستش را روی شونه‌ی هیونگ‌جون گذاشت و گفت:
-افسر چو...با چند نفر دیگه دنبال این پسر برید تا جسد رو نشونتون بده.
افسر چو مرد جوانی بود که با اخم به هیونگ‌جون خیره شده بود.
-اون یه بچس...نصفه شبی اومده داره دروغ میگه.
هیونگ‌جون سری تکون داد:
-نه...دارم راست میگم.
-پدرت و مادرت کجان؟
هیونگ‌جون سرش را پایین انداخت و جواب نداد،مرد پوزخندی زد و گفت:
-داری دروغ میگی.
-قسم میخورم...بهتون نشون میدم.
مردی که کنار هیونگ جون بود سری تکان داد و گفت:
-من باهات میام...راه بیوفت.
افسر چو اخمی کرد:
-هی...افسر لی باید اسمش رو ثبت بکنه.
افسر لی جوابی نداد و همراه با هیونگ‌جون از اداره‌ی پلیس خارج شد.
******* 
«سه ماه بعد»
از دادگاه خارج شد،دادستان برای او هفت سال حبس به جرم قتل غیر عمد تعیین کرده بود،با کمک وکیلش توانسته بود ثابت بکند که آن شب الکل زیادی مصرف کرده و درمورد اسلحه هم گفت که مال کس دیگری بوده است.
شهادتی که اون پسر بچه داده بود باعث شده بود تا همه چیز لو برود،پلیس‌ها با پیدا کردن اثر انگشت خونی‌اش روی لوله‌ی آهنی‌ای که از آن برای کتک زدن دختر استفاده کرده بود، توانسته بودند پیداش کنند!
با دیدن دخترش که چند متر آنطرف تر ایستاده بود،ایستاد زیر لب و نام دخترش را صدا زد:
-مین‌آه...
هان مین‌آه دختر دوازده ساله‌ و با موهای بلند و صاف بود،پدرش به او قول داده بود تا دیگر سمت کار های خلاف نرود ولی او مرتکب قتل شده بود...چرا؟!
پدرش را خوب میشناخت،کسی نبود که هر شب مست کند و توی خیابان ها ول بگردد...پدرش از الکل متنفر بود...پس چرا؟!
پدرش جلوی او ایستاده بود...هان چونسو...کار‌هایی که او کرده بود غیر قابل بخشش بود ولی دخترش اورا بخشیده بود...ولی این دفعه...قتل با دزدی فرق میکرد...!
با چشم‌هایی که نفرت از آن‌ها میبارید به پدرش خیره شد و آرام گفت:
-اول مامان...حالام این دختر بیچاره...چند نفر دیگه رو میخوای به کشتن بدی؟!
مین آه اخمی کرد و ادامه داد:
-آزاد که شدی دنبال دختری به اسم هان مین‌آه نگرد...حتی توی زندان هم منتظر نباش بیام ملاقاتت،چون همین که از اینحا بری من فراموشت میکنم!
چونسو با التماس گفت:
-مین‌آه...به حرفام گوش کن...
مین‌آه سری تکان داد و آرام قدمی به عقب برداشت،چونسو دوباره گفت:
-لطفا...دخترم...
مین‌آه با بی‌رحمی چرخید و آرام قدم برداشت،او دیگر پدر نداشت...
چونسو با عصبانیت به مین‌آه خیره بود،دستانش را مشت کرد و لب‌هایش را برهم فشرد،با چشمانش اطراف را نگاه کرد و بالاخره مسبب تمام رفتار‌های مین‌آه رو پیدا کرد،به دو مامور پشت سرش نگاه کرد،یکی از آنها به شانه‌ی چونسو زد و گفت:
-راه بیوفت عوضی.
چونسو اخمی کرد،هنوز به دستانش دستبند نزده بودند،خودش را کنار کشید و با آرنج به شکم مرد کوبید،مرد عقب عقب رفت و بعد ایستاد،مردمی که داخل دادگاه بودن جیغ میزدن و پراکنده شده بودند،مرد دوم سمت او آمد و خواست مچ دستش را بگیرد ولی چونسو زودتر عمل کرد و لگد محکمی به شکم او زد،مرد از شدت ضربه روی زمین افتاد،کسی را کنارش ندید،از موقعیت استفاده کرد و سریع سمت پسر پانزده ساله‌ای که کمی آنطرف تر با تعجب به چونسو نگاه میکرد،دوید.
هیونگ‌جون با دیدن چونسو که به سمتش می‌آمد،از روی صندلی بلند شد،لب‌هایش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی مچ دستش توسط چونسو اسیر شد،پسری که همسن هیونگ‌جون بود فریاد کشید:
-اون اینجاست...میخواد به شاهد آسیب بزنه.
ولی چونسو به این حرف‌ها گوش نمیکرد،مچ دست هیونگ‌جون را فشار داد،آنقدر محکم که هیونگ فکر کرد که استخوان مچ دستش خورد میشود.چونسو با نفرت به هیونگ‌جون نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:
-هفت سال برای تو زود میگذره...
دستانی لباسش را گرفتند و اورا به عقب کشیدند،ولی چونسو محکم سر جایش ایستاد،خندید و در ادامه‌ی حرفش گفت:
-هفت سال دیگه منتظرم باش مرد کوچک!
مچ دست هیونگ‌جون را رها کرد و ایندفعه عقب کشیده شد،خنده‌ی بلندی کرد و گفت:
-کارت بی نتیجه نمیمونه بچه جون!
هیونگ‌جون با چشم‌های گرد شده از ترس به چونسو خیره شد،برای لحظه‌ای نفس کشیدن یادش رفت،اون مرد تهدیدش کرده بود...
پسری که کنارش ایستاده بود به شونه‌ی هیونگ‌جون زد و گفت:
-جون‌آ...حالت خوبه؟!
هیونگ‌جون از شوک بیرون آمد و آرام گفت:
-آ...آره...خوبم،بیا از اینجا بریم.
دوستش سری تکان داد و دست هیونگ‌جون را گرفت،هر دو باهم سمت در رفتن و از ساختمان بیرون آمدند.هیونگ‌جون سمت دوستش برگشت و گفت:
-جونگ‌مین...
آب دهنش را قورت داد و لب‌هایش را با زبانش خیس کرد:
-اون مرده تهدیدم کرد.
جونگ‌مین اخمی کرد و گفت:
-نمیتونه هیچ غلطی بکنه...نترس رفیق.
محکم به پشت هیونگ‌جون زد و گفت:
-جون‌آ...حالا که دادگاهت خوب پیش رفته نمیخوای به ما چیزی بدی بخوریم؟!
هیونگ‌جون تو فکر بود،سری تکان داد و آرام گفت:
-باشه...
جونگ‌مین دستانش را محکم بهم زد و گفت:
-واقعا؟!ازت بعیده ولی دستت درد نکنه!بیا بریم من یه جای خوب بلدم.
دست هیونگ‌جون را گرفت و دنبال خودش کشید،هیونگ‌جون به این فکر میکرد که چه اتفاقی میخواهد بیوفتد...
اتفاقی که هفت سال بعد افتاد و زندگی‌اش را زیر و رو کرد!




طبقه بندی: That Night،
برچسب ها: That Night، آن شب،

تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 | 04:05 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه