تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Death Clock _ Part30
سلام سلااااااااااام
به جان خودم دیروز میخواستم بیارم نت سرم بازی در آورد همین الانشم باسلام صلوات دارم پستش میکنم یهو وسطش قطع نشه .
این قسمته زیاد عشقولیا به جبران قبلی بیشتر نوشتم وا همچنان نظر میخوام
بفرمایید ادامه 
قسمت سی ام 
هر دو توی اتاق منتظر بودن سانگ چو بهشون زنگ بزنه . قرار بود ماشینی از در هتل تا محل مهمونی اونا رو همراهی کنه . نارا داشت ناخن هاشو میجوید هیون درست درمون بهش توضیح نداده بود قضیه از چه قرار صدای زنگ تلفن که بلند شد ناخودآگاه گفت
_: بذارش رو آیفون 
هیون نیم نگاهی بهش انداخت و بدون اینکه چیزی بگه دکمه  نارنجی رنگ گوشه ی تلفن رو فشرد 
_: هیون جونگ ؟؟
صدای سانگ چو بود که تو اتاق پیچید . هیون بی حوصله جواب داد 
_: اینجام بگو .
_: ماشین دم در منتظرتونه 
_: اوکی قطع میکنم پس 
_: صبر کن ...
هیون بی حوصله تر از قبل گفت
_: چیه ؟؟
_: رئیس گفت بهت تاکید کنم که اگه نتونی به عنوان نماینده اش با اونا به توافق برسی جون هیونگ جون  به خطر می افته اون امشب باید محموله ی مواد رو تحویل بگیره یه تک تیر انداز بالا سرشه کافیه تو دست از پا خطا کنی اونوقت داداشت کشته میشه
هیون زیر لب فحشی داد و قطع کرد این روزا همه با  خوردن کرد اعصاب کیم هیون جونگ قرار داد بسته بودن  چنگی به کتش انداخت اونو از روی تخت برداشت  بی توجه به نارا از در بیرون رفت . نارا هم آهی کشید و دنبالش راه افتاد 
بین راه کاملا سکوت حکم فرما بود . نارا یا داشت تند تند پست لبش رو میکند که همراه باهاش رژلبش رو هم کاملا خورده بود یا داشت با گوشه کنار ناخن هاش بازی میکرد . حس میکرد از استرس تمام عضلات شکمش دارن بهم میپیچن . وقتی رسیدن راننده بهشون گوشزد کرد که  نقاب هاشونو بزنن . باهم پیاده شدن و هیون متظاهرانه دستش رو واسه نارا را نگه داشت . نارا بی تردید دستش رو دور بازوی هیون حلقه کرد . 
وارد تالار بزرگ عمارتی که جشن توش برگذار میشد  شدن هیون متوجه شد هر گروه یه نقاب خاص به چهره دارن  انگار هرکس زیر نقابش و پشت یه اسم از یه گروه خلافکار پنهان شده بود  و جالب اینجا بود که به جز هیون و نارا همه میدونستن هر نقاب و هر نشانه متعلق به کدوم گروه هست 
چشمهاى زیا ى سمتشون برمیگشت هیون کمى خم شد و در گوش نارا زمزمه کرد 
_ از کنارم جم نمیخورى 
اب دهنشو قورت داد و سرى به نشونه ى باشه تکون داد مدادم گوشه ى لباس کوتاهش رو پایین میکشید و توى دلش به سانگ چو فحش میداد که این لباس رو براش انتخاب کرده . البته کاملا واضح بود که منظورش از انتخاب اون لباس چیه . هیون به سمت مبل ال مانند گوشه ى سالن رفت هر دو اونجا نشستن تا زمانى که یه خدمتکار به سمتشون اومد 
_میخوان جلسه رو شروع کنن قربان بفرمایید طبقه ى بالا . 
هیون سرى تکون داد و دست یخ زده نارا رو گرفت تا همراه با هم بلند شن خدمتکار که شاهد این حرکت بود احترامى گذاشت 
_ ببخشید قربان بدون همراه 
یه لحظه فکر کرد گوشاش اشتباهى شنید قبل از اینکه خودش بپرسه نارا گفت 
_ متوجه ى منظورتون نشدم 
_شما نمیتونید وارد اتاق جلسه بشید خانم 
هیون خیلى سرد جواب داد 
_ بسیار خب مشکلى نیست 
نارا بهت زده برگشت سمتش یعنى اینقدر ازش متنفر بود که میخواست وسط اینهمه چشم بد ولش کنه ؟
با عجز نالید 
_ هیون جونگ 
هیون برگشن سمتش شونه هاشو گرفت رو مبل نشوند 
_ نمیتونم بخاطرت ریسک کنم هئو نارا کوچکترین حرکت اشتباه من یعنى کشته شدن برادرم . تو که خودت بهتر از من میدونى براى نجات دادن کسى که دوسش داشته باشى همه کار ممکنه بکنى . 
نارا بغض کرد سرشو انداخت پایین . هیون بدجور داشت زخم زبون میزد و انتقام میگرفت 
_ تا وقتى نشون ندى ترسیدى کسى کارى بهت نداره . اگر هم کسى کنارت نشست مٽل ترسو ها با صداى تحلیل رفته و من و من حرف نزن . ترس خوراک گرگ هاى اینجاست . محکم باش . 
اخرین جمله رو گفت و نا ا رو بدون آمادگى تنها گذاشت . 
 وارد اتاق مخصوص جلسه که شد بوى سیگار و الکل زد زیر دلش مهم نبود هیون جونگ چقدر ظرفیت بالایى تو مشروب خوردن داره در هر صورت اون هیچوقت به بوى سیگار عادت نمیکرد . افراد زیادى اونجا بودن ولى هدف هیون جونگ یاکوزا ها و سیسل ها بود . سیسل ها رئیسشون رو دن صدا میکردن . از پچ پچ هاى بقیه فهمید دن هم واسه استراحت هم واسه شرکت توى این جلسه به ژاپن اومده. دلیل دیگه اش این بود که دن ٽابت کنه اون شاهزاده اس و بقیه مٽل کرم روده فقط انگل هستن . هیون جونگ داشت به این فکر میکرد که انگل همیشه هم با میزبانش همزیستى نداره ممکنه یه روزى اونو از پا در بیاره . بدن کرم خورده ى یه شاهزاده منظره ى جالبى میشد . 
دن بعد از همه وارد اتاق شد همه به احترامش بلند شدن  و اون در راس نشست . جلسه شروع شد اکٽرا صحبت ها حول محور پول شویى از کشور هاى مختلف میگشت . یه نوع تجارت خلاف که سود هنگفتى داشت . هیون جونگ نمیفهمید چرا اونا باید با پولشویى از کشور خودشون غربى ها رو هر روز پولدارتر و قدرتمند تر کنن . به نظر هیون جونگ اونجا اتاق جلسه نبود اتاق اجتماع احمق ها فاکتور از خودش بود . 
جلسه بیش از حد کسل کننده اونجایى جالب شد که هیون با توجه به فاصله ى کمش با دن و رئیس یاکوزا ها یا همون داداش دو قلوى گو حرف هاشونو شنید .  
دن وقتى داشت با ته سیگارش روى میز بازى میکرد گفت . 
_ از مٽلٽ طلایى چه خبر ؟؟
مٽلٽ طلایى!! دقیقا مٽلٽ طلایى این وسط چه ربطى به جلسه اونا داشت ؟؟ هیون گوشاشو تیز تر کرد دن دوباره به حرف اومد .
_ پارک سان مرده چرا تمومش نمیکنید پس .
یاکوزا کلافه نگاهشو برگردوند 
_ ساعت مرگ گم شده 
_ چى ؟؟ منظورت چیه ؟؟
صداش اونقدر بلند بود که توجه چند نفر دیگه هم جلب شد داداش دو قلوى گو کمى خودشو جلو کشید .
_ بعدا حرف میزنیم 
هیون جونگ کاملا میتونست چشماى اتیش گرفته ى دن رو از پشت نقابش تشخیص بده . دن دستاشو بهم کوبید معلوم بود حسابى عصبیه 
_ گوش کنید 
توجه همه جلب شد و اون ادامه داد . 
_ میدونید که این روزا به خاطر گروه هاى خرده پاى احمق که گیر افتادن امنیت مرز ها دو برابر شده .هر کس بتونه یه تن مواد برام وارد خاک انگلستان کنه میتونه تا ابد روى کمک من حساب کنه و هر چیزى ازم بخواد 
داداش دو قلوى گو مشتش رو فشرد با تندى گفت 
_ دیونه شدى ؟؟
دن بى توجه به اون بلند گفت 
_ کسى هست ؟؟
پیشنهادش دهن پر کن بود ولى ریسک بالایى داشت هیچ کس همچین ریسکى رو قبول نمیکرد به جز یه نفر . هیون یه دفعه دستشو بالا برد 
_ من . 
توجه همه جلب شد دن پوزخندى زد .
_ نقاب سیاه خودش نیومده چقدر میشه روى حرف نوچه اش حساب کرد . 
هیون دست به سینه شد 
_ نوچه که نه ولى رئیس آینده ى باند چرا 
همهمه ها بالا گرفت. هیون میدونست داره چرت میگه ولى ترجیح میداد قیافه ى خونسردش رو حفظ کنه دن مدت طولانى بهش خیره شد بعد گفت . 
_ و اگه گیر بیافتى ؟؟
هیون لبخند کجى زد 
  _ محله ى تحت نظر نقاب سیاه ها توى مکزیکو چطوره ؟؟
حتى خود دن هم تعجب کرد چه برسه به باقى افراد . سیسل ها نفوذ زیادى توى امریکا . اروپا و استرالیا داشتن اما هیچ وقت نتونستن اون محله رو از دست یه شرقى چشم بادومى در بیارن . 
دستشو جلوى هیون دراز کرد 
_ قبوله . 
هیون دستشو فشرد 
_ به زودى محموله رو به دستت میرسونم دن .
دن سرى تکون داد و رو به جمع کرد 
_ جلسه تمومه . 
هیون نیم نگاهى به یاکوزاى بزرگ کرد که داشت زیر پوستى حرص میخورد و با نفرت بهش نگاه میکرد  . ترجیح داد زودتر اونجا رو ترک کنه تا اینکه گیر اون بیافته . انگار حسابى تونسته بود از مسئله ى شکراب بین یاکوزاى بزرگ و دن استفاده کنه و یه جورایى از آب گل آلود ماهى بگیره . 
با چشماش دنبال نارا گشت و اونو روى همون مبل قبلى پیدا کرد سمتش رفت دستشو گرفت طورى که ضایع نباشه بلندش کرد . 
_ باید زودتر بریم 
نارا با ترس نگاش کرد 
_ هیون چیکار کردى ؟؟
_ کار خطرناکى نکردم ولى باید بریم . 
سریع نارا رو همراه خودش بیرون برد. وقتى توى ماشین نشستن هیون بالاخره تونست از شر اون کراوات مزاحم خلاص بشه به ٽانیه نکشید که گوشى راننده زنگ خورد و اون گوشى رو سمت هیون گرفت 
_ رئیس هستن 
هیون انتظارشو داشت با نیش باز گفت 
_ سلام رئیس 
صداى داد گو تو گوشش پیچید .
_ تو چه غلطى کردى احمققققققق
_ خودت گفتى از هر موقعیتى استفاده کنم و هر کارى میتونم انجام بدم . بهتر حواست به داداشم باشه وگرنه مکزیکو رو از دست میدى 
گو واقعا باورش نمیشد اینطورى از هیون رکب خورده باشه . با حرص غرید 
_ بهتره بدونى دارى چه غلطى میکنى هیون جونگ وگرنه داداش عزیزت رو تیکه تیکه و سوخته تحویلت میدم 
هیون اروم خندید 
_ اینقدر حرص نخور رئیس و لطفا تو کارم دخالت نکن . فعلا قطع میکنم باى . 
گوشى رو قطع کرد انداخت روى صندلى جلو . نارا نگاش کرد 
_ میشه بگى چى شده ؟؟
_ نه 
هیون رک گفت و پنجره رو کشید پایین سرشو تا نیمه بیرون برد تا هوا بخوره . 
.............
 همه توى اتاق هیونگ جون جمع بودن  انگار اونجا شده بود اتاق مذاکرات مهم و گاها خانوادگى . شب قبل وقتى هیونگ جون محموله رو تحویل گرفت هیچ اتفاق خاصى نیافتاد و اونا هیچ نظرى نداشتن که چرا هیونگ باید محموله ى به اون راحتى رو تحویل بگیره و به انبار منتقل کنه . در هر صورت اونا براى این مسئله اونجا نبودن .
جونگمین روى مبل جا به جا شد . 
_ واسه چى خواستى جمع بشیم ریان 
میران خودشو بیشتر به ریان چسبوند و اون براى اطمینان دست خواهرش رو گرفت 
_ یه چیز مهم هست که باید همتون بدونید 
یکم مکٽ کرد و نگاهى به میران انداخت . 
_ میران حامله اس 
ریان نمیخواست کشش بده پس رک گفت و همه رو توى بهت و ناباورى فرو برد . میران تا اونجایى که میتونست سرشو پایین برد قطعا بچه از هیونگ جون بود و کسى شکى درش نداشت . 
جونگمین مبهوت تلخندى کرد . 
_ خب پس باید بندازیش 
_ نه 
ریان با تحکم گفت و جونگمین اخم کرد 
_ باید بچه رو بندازیم همین که گفتم 
جونگمین خیلى داشت خودشو کنترل میکرد که همونجا هیونگ جون رو نکشه . ریان کلافه سرى تکون داد 
_ داداش اون بچه  شیش هفته اشه و میران میخواد نگهش داره اصلا چطور میتونى اینو بگى اون زنده اس قلبش میزنه 
جونگمین چشماشو روى هم فشرد 
_ اون یه بچه ى نامشروعه 
هیونگ که تا اونموقع ساکت بود بلند شد 
_ من اون بچه رو نمیخوام هر کارى دوست دارید بکنید 
همین جرقه واسه شعله ور کردن جونگمین کافى بود 
_ تو چه زرى زدى؟؟
جونى بى تفاوت نگاش کرد 
_ گفتم بچه رو نمیخوام اونم بچه اى که از خون پارک ها باشه 
جونگمین به سمتش حمله ور شد و لحظه ى بعد مشتش توى صورت جونى فرود اومد . البته که جونى هم کم نیاورد . هر دو دست آویز شدن و تلاش کیو جونگ و ریان واسه جدا کردنشون بى فاید بود بعد از ده دقیقه تلاش بالاخره از هم جداشون کردن صورت هر دو خونین و مالین بود جونگمین نفس نفس زنان در حالى که خون از گوشه ى لبش میچکید گفت 
_ توى پست فطرت عوضى حالا واسه من نظرم میدى 
هیونگ متقابلا با همون حالات بى تعادل جواب داد 
_ چیه  ؟؟ بده نمیخوام از یه نامشروع یه نامشروع دیگه به دنیا بیاد 
یه بار دیگه این جمله جونگمین رو وحشى کرد و اینبار کیوجونگ قصد نداشت آرومش کنه چه بسا اگه فرصت داشت خودشم یه دست کتک مفصل هیونگ رو مهمون میکرد . 
جونگمین روى شکم هیونگ بى جون نشسته بود و جیغ جیغ هاى میران و ریان نمیتونستن منصرفش کنن . یقه ى هیونگ جون رو گرفت بالا آورد 
_ حالا که اینطوره نشونت میدم اون بچه نا مشروع به دنیا نمیاد تو میران رو عقد میکنى 
کشون کشون هیونگ رو تا گوشه اتاق برد روى صندلى چوبى نشوند 
_ داداش کیو لطفا یه طناب برام بیار 
کیوجونگ بدون حرف بیرون رفت و ریان سمت جونگمین اومد و بازشو گرفت 
_ داداش چیکار میکنى ؟؟
بازشو بیرون کشید 
_ به تو ربطى نداره 
ریان سکندرى خورد و عقب رفت میران روى زمین نشسته بود و گریه میکرد چند لحظه بعد کیوجونگ با یه طناب وارد شد . جونگمین طناب رو ازش گرفت همونطور که هیونگ رو به صندلى میبست گفت 
_ حالا نشونت میدم خون پارک چیکار میتونه بکنه . 
کیوجونگ گوشه ى اتاق دست به سینه به دیوار تکه داد و پوزخند زد 
_ گفتم کشیش خبر کنن 
مین نیشخنده دیوانه وارى زد 
_ خوبه . فقط یکم بنزین لازم دارم . 
میران با ته مونده ى صداش بهت زده گفت 
_ داداش....
مین دستشو روى لباش گذاشت 
_ هیشششش ... صداى تو یکى رو نشنوم . 
به تبع ریان هم دیگه جرات نکرد چیزى بگه . جونگمین توى راهرو داد زد و خواست واسش بنزین بیارن . 
نیم ساعت بعد همه چى اماده بود هم کشیش بود هم هیونگ جونى که سرتاپاش با بنزین خیس شده هم جونگمین فندک به دست . جلوى هیونگ ایستاد و موهاشو گرفت عقب برد 
_ به مقدسات قسم که اگه چیزى جز بله بگى  اتیشت میزنم ته جون 
ته جون رو با تاکید گفت تا گذشته رو تو چشمش بزنه خب میدونست هیونگ روى اون اسم حساسه . 
_ بخون .
رو به کشیش گفت و کشیش ترسیده شروع کرد به خوندن خطبه عقد . 
سکوت اتاق فقط با سوگند های ازدواج و بله شکسته شد و بعد همه چى تموم شد . نه با لباس عروس نه با لباس داماد نه با خنده نه توى کلیسا بلکه با اشک  غم عصبانیت و بالاجبار
کشیش رو که فرستادن رفت جونگمین فندک رو گوشه ى اتاق پرت کرد و چونه ى هیونگ رو توى دست گرفت 
_ اسم فرشته ى مرگت پارک جونگمینه . یادت باشه . 
و از اتاق بیرون رفت . کیوجونگ تکه اشو از دیوار گرفت سمت میران رفت دستشو زیر پاهاش گذاشت بلندش کرد بعد از نگاهى به ریان اونم از اتاق بیرون رفت . 
ریان گذاشت اشکهاش بریزن طناب دور هیونگ رو باز کرد 
_ لعنت بهت هیونگ جون ازت متنفرم . یادته ؟؟ گفتى بهت فرصت دوباره بدم یادته؟؟ باشه بهت فرصت میدم اگه میخواى جواب قلب شکسته امو بدى واسه بچه ات پدر باش 
دیگه نمیخواست اونجا بمونه و اون افتضاح رو تحمل کنه همه چى به طرز باور نکردنى شبیه یه کابوس وحشتناک بود  
 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : دوشنبه 23 مرداد 1396 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه