تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Birthday operations _ One Shat

سلام بیبی های من 
حالتون خوبه 
دل اسکارلی یه ذره شده ها 
مرسی که برای ساعت مرگ صبور هستین دارم مینویسمش از هفته ی دیگه قطعا به موقع آپ میکنم
این وانشات هم به مناسبت تولد جونی عزیزم هنوز یه کوچولو مونده تا تولدش تو ایران تموم شه پس من زود خودمو رسوندم
بفرمایید ادامه پوستر هم از بنده نمی باشد وقت نکردم برای ساخت پوستر اصلا 




 
هیون جونگ از خواب بیدار شد و خواب آلود سمت آشپزخونه رفت . همینطور که خمیازه میکشید چشمش به حونگمین و می یونگ افتاد که جیک تو جیک مشغول پچ پچ بودن . می یونگ پس گردنی ای به جونگمین زد

:_ مونگل اینطوری که ککش هم نمیگزه

جونگمین متقابلا گیس های بلند می یونگ رو با حرص کشید
:_خب خانم باهوش تو میگی چیکار کنیم ؟؟
هیون که تا اونموقع با تعجب نگاشون میکرد آروم پشت سرشو خاروند
:_ ما دو تا دارید چیکار میکنید ؟؟!!! باز سر چی دعواتونه ؟؟!!!
با این حرفش می یونگ و مین  مثل فنر از جا درفتن . هردوتاشون با دیدن هیون دست رو قلبشون کذاشتن و با اعتراض گفتن
:_ یاااا کیم هیون جونگ
بعد بهم نگاه کردن جونگمین دندون غروچه ای واسه می یونگ کرد
:_  واسه چی حرف منو تکرار میکنی ؟؟!!
می یونگ با لجبازی واسش اخم کرد
_ : من اول اینو گفتم
:_ نخیر من گفتم
:_ نه خیر من
:_ من گفتم
:_ میگم من گفتم
:_ گربه سگ تقلید کار
:_ گرگ تو میگ میگ دراز
جوتگمین پشت چشمی نازک کرد : نخیر من بانی خرگوشه هستم
:_ نخیر تو کرگ تو میگ میگی
هیون نگاه متاسفی بهشون انداخت : جفتتون رو امروز عصر میبرم کلیسا میبندمتون به درش شاید مسیح شفاعتتون کرد . واقعا که .
مین نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت : یکی باید خوتو شفاعت کنه با این شلوارک قرمز گل گلیت و اون پیرهنی که برعکس تنت کردی .
هیون نگاهی به سر و وضع خودش کرد بعد همونطور که سعی میکرد حفظ ظاهر کنه گلوشو صاف کرد
:_ مد داداش مد
جونگمین پوزخندی زد : او مای گاد
هیون اومد چیزی بگه که یدفعه چشمش به کاغذ زیر دست می یونگ افتاد که مقداری از نوشته هاش معلوم بود آروم زمزمه کرد
:_ پول مکانش با هیون ؟؟
نیش می یونگ  و جونگمین تا ته باز شد هیون تای ابروشو داد بالا
:_ سریع اعتراف کنید ببینم اینجا چه خبره ؟؟ شما دوتا کرم باز چه خوابی واسه من دیدین ؟؟
می یونگ از جا پرید و به بازوی هیون آویزون شد : داداشی جونم ساکت شو الان همه میفهمن !! بعدش مگه چیه تو که اینقدر خسیس نبودی
:_  شما دوتا اول باید به من بگید جریان از چه قرار
می یونگ  دستشو کشید و پشت صندلی نشست نشستن که چه عرض کنم رسما پرت شد رو صندلی  . قبل از اینکه هیون چیزی بارش کنه برگه رو کشید جلو و با گذاشتن دستش پشت گردن هیون اون رو به جلو خم کرد
_: امروز تولد هیونگ جونه
_: خب اینو که خودمم میدونم
:_ باید واسش تولد بگیریم
:_ اینو هم میدونم
می یونگ  دستشو رو میز کوبوند :  یاااااا میذاری حرفمو بزنم یا نه
با دادی که  می یونگ  زد هیون ساکت نشست سر جاش اینبار جونگمین لبشو نزدیک گوش هیون برد و واسش ماجرا رو تعریف کرد .
:_ حالا چطوری این کارو کنیم هیونگ رسما میمیره
جونگمین لبخند خبیثی زد
 :_ نگران نباش اون با من
پایان جمله اش مصادف شد با باز شدن در و وارد شدن یونگ سنگ و هیونگ به داخل خونه
هرسه تاشون صاف نشستن و نیشخند پهنی زدن . هیونگ متعجب نگاشون کرد
:_ چتونه ؟؟
هرسه تا باهم گفتن : هیچییییییییی
هیونگ شونه ای بالا انداخت سمت اتاقش رفت تا لباساشو عوض کنه . کیو که تا اونموقع پشت در منتظر بود بعد از دیدن اینکه هیونگ سمت اتاقش میره با دو سمت آشپزخونه دوید و خرید ها رو تو کابینت جا کرد . بعد هم از خستگی رو صندلی پلاس شد.
:_ اهه مگه این بشر دو دیقه مارو تنها میذاشت اوووف
هیون سری به نشونه ی تاسف تکون داد : کی با کسی که تولدشه میره خرید تولد اونم واسه یه تولد سوپرایزی ؟؟

جونگمین نگاه  عاقل اندر سفیهی بهش انداخت : اینو خودمونم میدونیم . یه جوری حرف میزنی انگار هیونگ رو نمیشناسی وقتی گیر میده چجوریه

هیون دستی پشت گردنش کشید و ترجیح داد سکوت کنه حق با جونگمین بود . اگه جونی به چیزی گیر میداد  ول کنش نبود .

جونگمین یدفعه از جا بلند شد

_: جووننننننننییییییییی

هیونگ از تو اتاق داد زد

_: چیه مین

_: بیا با هم بریم بیرون

جونی با تعجب سرشو از اتاق کرد بیرون

_: من همین الان از بیرون برگشتم

_: بیخیال جونی هوای خوبیه بیا چوکو رو ببریم گردش همراه جومری

_: من دیشب چوکو رو بردم گردش الان حسش نیست.

_: یااااا تنبل نباش بیا بریم.

_:نمی خوام.

مین با حرص دست جونی رو کشید:_بهت می گم پاشوووووو

_:منم بهت گفتم نمی خوام اسب دیوونه.

جونگ مین دست جونی رو اینبار محکم تر کشید و سعی کرد از اتاق بکشتش بیرون

:_هیون جونگ هئونگ نگاش کن.

هیون خمیازه ای کشید:_ولش کن چیکارش داری پارک جونگ مین.

کسایی که اونجا بودن همگی به هیون چشم غره ای رفتن و مین گفت:_من امروز اینو می برم پارک.

هیون که یهو یادش اومد چه خبره سرفه ای کرد و جای خودش نشست:_اصلا به من چه؟!

جونگ مینم بند قلاده جومری و چوکو رو بایه دست گرفت و با دست دیگه اش جونی رو کشون کشون به زور از چهارچوب در برد بیرون.

به محض اینکه بیرون رفتن  می یونگ  دوید سمت تلفن و سریع شماره ای رو گرفت

_: اومدن بیرون .  حواستون باشه

بعد از زدن نیشخند خبیثانه ای گوشی رو قطع کرد و رو به روی کیو جونگ ایستاد

_: خب  چطوره ما بریم تزئینات رو انجام بدیم

کیو لبخندی زد و بدون حرف بلند شد

.................

جونگمین نفس عمیقی کشید و هوای تازه رو توی ریه هاش فرو فرستاد

_: چه هوای خوبی مگه نه جونی ؟؟

هیونگ با بد عنقی چشماشو چرخوند

_: نه

جونگمین خیلی سعی کرد نزنه پس کله اش آخرم موفق نشد و فریاد هیونگ به آسمون رفت

_: یااااااااااااااااا

مین لباشو گزید سریع دستشو گذاشت رو دهنش

_: ای درد . ای مرض . ای کوفت ببینم حالا یه گله آدم هوار میکنی رو سرمون یا نه

هیونگ اخمی کرد

_: واس شی .ممیمی هب

مین چهره اشو کج و کوله کرد

_: چیییییی؟؟

_: واس شی .ممیمی هب

_: زهر مار درست حرف بزن ببینم چی میگی

هیونگ محکم دست جونگمین رو پس زد

_: خب این دست کوفت شده اتو بردار تا بفهمی احمق . میگم واسه چی میزنی خب ؟؟

جونگمین چشماشو چرخوند و بی توجه همزمان با جومری قدم های آهسته ای برداشت

_: داد نزن تا نزنم

جونی با حرص دنبالش رفت . اصلا حوصله ی گردش رو نداشت کلا اعصابش خورد بود از صبح هیچ کس تولدش رو تبریک نگفته  بود انگار اصلا اونا یادشون نبود امروز روز جونیه . ولی هنوز ته دلش یکم امید داشت اینطوری که جونگمین کشوندش بیرون حتما یه خبرایی بود . خودشو بیشتر نزدیک مین کرد

_: جونگمینااااااا

_: هوووم ؟؟

_: خیلی گرمه دلم یه نوشیندی خنک میخواد

جونگمین که تو ذهنش داشت دنبال یه جایی میگشت که دخترا بتونن کارشونو راحت انجام بدن با پیشنهاد جونی برگشت سمتش و لبخند مرموزی زد

_: دلت نوشیدنی میخواد ؟؟

_: اوهوم

_: ارسو بیا بریم

دست جونی رو گرفت دنبال خودش کشوند سمت سوپر مارکت بزرگ بیرون پارک . چند لحظه بعد هر دوشون  بین قفسه ها ایستاده بودن . جونگمین با مهربونی بهش خیره شده

_: جونی هر چی دلت خواست بردار من حساب میکنم

هیونگ لبخند خز ذوقی زد و با فکر این که اینم جزی از کادوی تولدش حساب میشه راه افتاد بین قفسه ها

مین هی و سانی آروم ماسک هاشونو روی صورتشون گذاشتن هر دو کلاه نقاب داری سر کردن و دستاشونو بهم کوبیدن  . قرار شد هر کس یه سمت قفسه اى که هیونگ قرار داره رو پوشش بده تا موقعیت  هر کس مناسب تر بود اون زودتر چوکو رو بدزده

جونى سخت مشغول انتخاب کردن بود و تقریبا به اطرافش بى توجه .

مین هى نزدیک شد اما قبل از رسیدن به هیونگ به خاطر اون ماسک مزخرف که هی بالا و پایین میشد  یهو پاش گیر کرد به باکس هاى رو هم چیده شده و همشون رو زمین ریختن . جونى با صداى ریخته شدن باکس ها سریع چرخید

_ حالتون خوبه ؟؟

مین هى سانى رو دید که از این موقعیت سو استفاده کرد و سریع چوکو رو زد زیر بغلش و در رفت خودش هم قبل از اینکه جونى بهش برسه تا کمکش کنه بلند شد و دوید بیرون

جونى شونه اى بالا انداخت مردم این روزا یه طوریشون میشد  برگشت اما چوکو کنارش نبود

_ چوکو ؟؟چوکو ؟؟

کل سوپر مارکت رو زیر و رو کرد ولى چوکو رو ندید . در نتیجه با زانو هاى سست شده رو زمین نشست

_ چوکوووووووووووووو

.................

هیونگ جون  بغ کرده مثل بچه ها روی مبل نشسته بود و پاهاشو جمع کرده بود تو شکمش باورش نمیشد همین نیم ساعت پیش چوکوی عزیزش رو به راحتی ازش دزیده بودن . هر از گاهی نگاهی برزخی به جونگمین می انداخت و باعث میشد اون بیشتر توی مبل فرو بره . از نظر هیونگ جون مقصر اصلی میتونست جونگمین باشه اون که از اول هم نمیخواست بره  بیرون

هیون کنارش نشست و دستشو پشت کمرش کشید

_: جونی ناراحت نباش پیداش میکنیم

چشمای شناورش رو روی هیون برگردوند

_: اگه پیدا نشد چی ؟؟

هیون اصلا طاقت نداشت جونی رو به اون وضع ببینه

_: چوکو حالش خوبه به زودی میبینیش

جونی بینیشو بالا کشید و امیدوارانه به هیون نگاه کرد

_: تو از کجا میدونی ؟؟

_:هان ؟؟

هیون گیج و مات گفت و لحظه ی بعد کوسن تو بغل جونگمین هدف صورتش بود

_: واسه چی الکی بچه رو امیدوار میکنی ؟؟

بلافاصله چشم غره ای به هیون رفت از صبح چپ و راست داشت سوتی میداد . هیونگ از روی مبل نیم خیز شد

_: تو ساکت شو پارک جونگمین همش تقصیر توئه

_: یااااااااااا به من چه

یونگ سنگ شربت به دست به اون سه تا پیوست  . قبل از اینکه جونی حرفی بزنه محتویات شربت رو تا ته توی حلقش خالی کرد

_: بسه همتون خفه شید تا دزدا زنگ بزنن

هیونگ چشمای متعجبش رو اینباربه یونگ سنگ داد و جونگمین نامحسوس یکی کوبید تو پیشونیه خودش. اینا دیگه خنگ رو هم رد کرده بودن . یونگ سنگ لبخندی زد که هر 32 دندونش پیدا شد

_: خب باید اینطور باشه دیگه هر وقت یکی رو بگیرن بعد زنگ میزنن به صاحبش درخواست پولی چیزی میکنن تا طرف رو برگردونن . البته چون اون سگه ممکنه تو بازار سیاه آبش کنن  به خصوص که سگ هیونگ جون هم باشه ....

هیونگ بلند بلند زد زیر گریه اینبار دیگه جونگمین دو دستی کوبید تو سر خودش می اومدن جمعش کنن بدترش میکردن  . مین کمی از جمع فاصله گرفت گوشیش رو در آورد و به مین هی  اس فرستاد که زودتر به جونی زنگ بزنن چون اون قطعا در حال سکته بود انگار قرار پسرش رو تو بازار سیاه بفروشن نه سگش رو

چند دقیقه بعد گوشی هیونگ زنگ خورد و اون یدفعه دست از گریه کشید و حجوم برد سمت گوشیش شاید طبق معادلات یونگ سنگ اینا همون دزدا بودن . سریع گوشی رو برداشت و اشکاشو با پشت دست پاک کرد

_: الو ؟؟

............

_: بله بله خودم هستم

............

_: چیییییییی؟؟؟

سوالش بی جواب موند چون اون طرف گوشی رو قطع کرده بود روی مبل وا رفت  در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود . هیون سریع کنارش جا گرفت و محکم یکی خوابوند زیر گوشش

_: جوووووووونیییییییییییییی کنچانیوووووووووو ؟؟

جونی دستشو گذاشت رو گونه اش و بلند داد زد

_: یاااااااا هیونگ بویااااااااا ؟؟ چرا میزنی؟؟

هیون نفس راحتی کشید

_: فکر کردم شوکه شدی از خبری که بهت دادن گفتم بزنم که از شوک در بیای

_: تو از کجا فهمیدی خبری که بهم دادن اونقدر بد بود که شوکه ام کنه ؟؟

_: هان ؟؟

هیون یه بار دیگه منگ پرسید و اینبار یونگ سنگ به دادش رسید

_: جونی خوب با این قیافه ی رنگ و رو رفته خرم  بود میفهمید  الان بهت خبر بد دادن

هیون پوکر برگشت سمت یونگ سنگ

_: مرسی که الان منو با خر یکی کرد

جونگمین که زیر پوستی داشت حرص میخورد بلند شد ایستاد از اونجایی که نمیتونست حرصش رو پنهان کنه صداش  از تن عادی بلند تر شد

_: جونی اون خبر کوفتی که بهت دادن چی بود ؟؟

با داد مین  هیونگ به خودش اومد و دوباره یادش افتاد چه بدبختیه واسه همین  دوباره زد زیر گریه

_: گفتن ... گفتن ... اگه چوکو .. رو ... میخوام

هق هقی کرد و دوباره ادامه داد

_: میخوام ... باید ... تنهایی با 5 میلیون وون برم به آدرسی .... آدرسی که میدن

اون لحظه اونقدر فکرش مشغول بود که به این فکر نکنه  سگ که نمیتونه شماره بده به کسی پس اونا شماره ی جونی رو چطور پیدا کردن .

مین چشماشو ساختگی گرد کرد

_: اوه خدای من باید به پلیس زنگ بزنیم

جونی فریاد زد و دوباره چشماش شناور شد

_: نههههههههه  اونا چوکو رو میکشن

هیون  یه بار دیگه کنارش جا گرفت

_: پس میخوای چیکار کنی جونی ؟؟

_: میرم پولو هم میبرم . چوکو اگه دوساعت پیش من نباشه میمیره فکر نکنم آسیبی بهم برسونن

در حالی که واقعا مطمئن نبود جمله اشو کامل کرد . جونگمین چشمکی به هیون زد

_: باشه پس ما هم میایم باهات ولی دور تر از تو می ایستیم

جونی آب دهنشو قورت داد و سری تکون  تکون داد از همین الان داشت میلرزید ولی نمیخواست وا بده

......................

به انبار متروکه ی رو به روش خیره شد  یواشکی سرشو برگردوند و به ماشینی که دور تر از خودش ایستاده بود نگاه کوچیکی انداخت این که داداش هاش اونجا بودن یکم دلشو قرص میکرد که اتفاقی واسش نمی افته

سمت انبار قدم برداشت آروم در آهنی رو هل داد در با صدای جیر جیر کوتاهی باز شد فضای داخل تاریک و نا واضح بود نفس عمیقی کشید دستاش یخ زده بودن قدم اول رو که کامل گذاشت داخل با صدای بومب مانندی تقریبا سه متر پرید هوا و جیغ چندان دخترونه ای کشید  وقتی جونی  داشت سکته ی ناقص سوم رو رد میکرد متوجه کاغذ رنگی ها و صدای تشویق و سوت بقیه شد . هاج و واج اطراف رو نگاه کرد تا چشمش به اون بنر بزرگ هپی بردتی جونی افتاد با شوق از روی زمین بلند شد و تک تک افراد حاضر توی سالن رو بغل کرد . تازه اونموقع متوجه شد که کیوجونگ  رو از بعد از خرید صبحشون ندیده  حالا متوجه رفتار مشکوک  صبح اول صبح می یونگ با جونگمین میشد  . باید حدس میزد این موش و گربه بازی ها زیر سر دوست دختر شلوغ کیوجونگه که اکثرا با جونگمین واسه اذیت کردن جونی نقشه میریختن  . در واقع  می یونگ و سانی و مین هی همسایه هایی بودن که جونگمین اول باهاشون آشنا شد بعد یواش یواش باقی  پسرا با اونا آشناشدن و حالا زیادی صمیمی بودن

تو همین فکرا بود که سانی در حالی که چوکو رو بغل گرفته بود بهش نزدیک شد

_: تولدت مبارک جونی

چشماش برقی زدن و از خدا خواسته هر دو رو توی بغل کشید

_: ممنونم ... ممنونم ... ممنونم

واقعا خوشحال بود هیچ وقت فکر نمیکرد داداشای عزیزش اینطوری خوشحالش کنن

 



طبقه بندی: Hyung jun_Short Story،

تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 10:19 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه