سلام...حالتون چطوره؟با قسمت آخر در خدمتم.
بفرمایید ادامه

21
چند روز که گذشت هارا مرخص شد،به اصرار خودش به خونه‌ی پدر و مادرش  رفت چون نمیتونست ری‌یون رو تحمل بکنه،هیون و هیومین هم با پسرشون      اومده بودن،هارا حوصله نداشت برای همین سمت اتاق خودش رفت و روی تخت دراز کشید،حتی وقتی برای شام صداش زدن پایین نرفت...
ذهنش پر بود از افکار مختلف...چرا...چرا...چرا...
بعد از اینکه ری‌یون رو توی بیمارستان دیده بود و باهاش اون رفتار رو کرده  بود دیگه ندیده بودش و توی دلش مدام خدا خدا میکرد تا دیگه هیچ وقت نبینتش، حاضر بود هر بلایی سر خودش بیاد ولی واقعا گناه اون بچه چی بود؟!
ساعت از یک شب که گذشت صدای بارش بارون بلند شد ولی صدای دیگه‌ای هم اومد،صدای فریاد هیون‌جونگ بود،سریع از روی تخت پایین اومد و سمت در    رفت،صدای داد و فریاد پدرش و هیون رو میتونست به طور واضح بشنوه...    صدای ری یون هم میومد...
-دست از سرش بردار.
ری یون سمت پله‌ها رفت و گفت:
-اون زنمه...حق دارم ببینمش.
بعد با فریاد گفت:
-هارا...بیا بیرون،باید باهات حرف بزنم.
هارا پوزخندی زد،دیگه نمیتونست تحمل بکنه،حس میکرد به هوای تازه احتیاج داره،چون بیرون بارون میومد سمت کمدش رفت و پالتوی بلندی پوشید و از اتاق بیرون اومد،قسمتی از دعواشون رو نشنید و وقتی پایین رسید دید که پدرش به ری‌یون چک محکمی زده،هنوز کسی متوجه هارا نشده بود،پدرش با عصبانیت گفت:
-از خونه‌ی من گمشو بیرون.
سرش درد گرفته بود،پایین پالتوشو توی دستش مچاله کرد و با فریاد گفت:
-خواهش میکنم تمومش کنین.
همه سمتش برگشتش،هارا سرش رو پایین انداخت و با بغض تکرار کرد:
-تمومش کنین...
هارا صدای مادرش رو شنید:
-اینطوری میخواستی خوشبختش کنی؟
به دخترش اشاره کرد،ری یون با حاضر جوابی گفت:
-هارا خوشبخته...با من...نکنه دلتون میخواست با اون پسره احمق خوشبخت   بشه؟
هارا سرش رو بالا آورد و دستش رو روی دهنش گذاشت
هیون ‌جونگ اخمی کرد و سمت ری‌یون حمله ور شد و یقه‌ی ری‌یون رو گرفت:
 -فقط خفه شو لعنتی...
به جایی که هارا ایستاده بود نگاه کرد ولی با تعجب با جای خالیش رو به رو شد،یقه‌ی ری‌یون رو رها کرد و به مادر هارا که درحال پوشیدن پالتو بودن نگاه کرد و پرسید:
-کجا رفت؟
خانم گو سریع گفت:
-نمیدونم!
هیون نگاه پر از نفرتی به ری‌یون انداخت و گفت:
-من میرم دنبالش.
و همون موقع از خونه بیرون زد.
هارا توی بارون با زحمت میدویید حتی یه بارم زمین خورد ولی با این حال بازم  ادامه داد،گریه‌هاش با بارون یکی شده بود، دلش نمیخواست کسی پیداش بکنه ، عجیب دلش هوای کیوجونگ رو کرده بود...لحظه ای ایستاد تا نفس تازه بکنه،به خاطر آسمش تا نفسش جا بیاد کمی طول کشید.
میخواست مثل دفعه‌ های قبل که کیوجونگ رو دیده بود رفتار بکنه ولی ایندفعه   دیگه نمیتونست،حس میکرد واقعا بهش احتیاج داره برای همین سمت خونه‌ی  کیوجونگ راه افتاد،مهم نبود چه اتفاقی میوفته فقط دلش میخواست کنار عشقش باشه...همین...
***********
وقتی صدای زنگ رو شنید سرش رو از روی میز بلند کرد و کش و قوسی به   بدنش داد.چشمای قرمزش نشان از بی خوابی و گریه میداد!
کی اینجا خوابش برده بود؟!داشت به هارا فکر میکرد...
از پشت میز بلند شد و سمت در رفت،زنگ دوبار زده شد و بعد دیگه صدایی     نیومد،کیوجونگ در رو باز کرد و با دیدن کسی که جلوش ایستاده نفس کشیدن  یادش رفت،دختری که جلوش ایستاده بود هارا بود...اینجا...این موقع...توی این بارون چیکار میکرد؟!
نفسش رو بیرون داد و قدمی به جلو برداشت،هارا لبخند تلخی زد و با چشمای   نیمه بازش به کیوجونگ خیره شد و بعد...چشماش سیاهی رفت و تعادلش رو از دست داد و افتاد.
کیوجونگ سریع جلو رفت و بدن لرزون هارا رو توی بغلش گرفت تا زمین       نخوره،هارا کاملا خیس بود...
در رو با یکی از پاهاش بست و هارا رو توی بغلش گرفت و سمت اتاق برد،روی تخت خوابوندش و خودش بالای سر هارا ایستاد،شوکه شده بود...نمیدونست چیکار بکنه...دستش رو روی صورتش کشید و نفس عمیقی کشید،بغض کرده بود.
به خودش که اومد فهمید هارا داره میلرزه،سریع دست به کار شد،پالتوی خیس  هارا رو از تنش درآورد،لباسی که زیرش پوشیده بود به خاطر چرمی بودن پالتو خیس نشده بود،از توی کمد چند تا پتو‌ی کلفت آورد و روی هارا انداخت،از اتاق بیرون رفت تا از آشپزخونه جعبه‌ی کمک های اولیه رو بیاره،وقتی برگشت اول فشاره هارا رو اندازه گرفت و بعد دما سنجی رو توی دهنش گذاشت.
یک ربع بعد کیوجونگ سرمی به دست هارا وصل کرد و عقب رفت،نفسش رو  بیرون داد و رفت تا آب یخ و دستمال تمیزی بیاره،وقتی برگشت کنار تخت زانو  زد و دستمال رو توی آب فرو کرد و بیرون آورد،آب اضافی رو توی ظرف خالی کرد و دستمال رو روی پیشونیه هارا گذاشت.
کیوجونگ به صورت هارا خیره شد،هنوز کمی از کبودیه روی گونه‌ی هارا باقی مونده بود،کبودی‌ای که حدس میزد کار ری‌یون باشه...اون عوضیه احمق...     چطور جرئت کرده بود این بلا رو سر هارا بیاره؟
دستش رو جلو برد و گونه‌ی هارا رو نوازش کرد،لبخند تلخی روی لبهاش        نشست...بغضی که تو گلوش بود هر لحظه ممکن بود بشکنه...
موهاشو نوازش کرد و از جلوی چشماش کنار زد،چه قدر دلتنگش بود...
حدود یک ساعت بعد کیوجونگ درحالی که سرش رو تخت بود خوابش برده     بود...
********
چشماشو که باز کرد چند لحظه یادش نمیومد چه اتفاقی افتاده...نگاهش به سقف شکلاتی رنگ بالای سرش بود...اون کجا بود؟
سرش رو سمت چپ برگردوند و با دیدن کسی که کنار تخت زانو زده بود و      سرش روی تخت بود همه چیز یادش اومد...
لبخندی زد و دستش رو بالا آورد ولی به خاطر سوزشی که احساس کرد دستش  رو سریع پایین آورد و متوجه سرمی که توی دستش بود شد،سرم تموم شده بود.
حس کرد کیوجونگ کمی تکون خورد،نمیدوست چرا ولی دوباره چشماشو بست،فهمید کیوجونگ بلند شده،با سوزش دیگه ای توی مچ دستش فهمید کیوجونگ سوزن سرم رو از دستش درآورده.
با صدای باز و بسته شدن در چشماشو باز کرد و تصمیم گرفت چند دقیقه توی    اتاق بمونه.
کیوجونگ که از اتاق بیرون رفت،موبایلش رو از روی میز غذاخوری برداشت و شماره‌ی هیون رو رو گرفت و منتظر موند،شماره‌ی هیون رو از دو سال پیش    داشت،چند لحظه بعد صدای هیون توی گوشش پیچید:
-الو؟
-هیون‌جونگ...
لبش رو به دندون گرفت و ادامه داد:
-منم...کیوجونگ.
-سلام...اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم،تو از هارا خبر نداری؟دیشب که دعوا  شد از خونه بیرون زد هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-اون اینجاست.
-چی؟
-اون اینجاست...دیشب اومد اینجا...هیون بیا ببرش.
هیون لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
-کیوجونگ...اون فقط پیش تو آرامش داره....بذار تا ظهر پیشت بمونه.
کیوجونگ دستشو لای موهاش برد و بهم ریختشون:
-ازت خواهش میکنم هیون...قلبم...داره تیکه تیکه میشه...دیشب وقتی اومد اون قدر حالش بد بود که...که از نگرانی داشتم میمردم،نمیتونم طاقت بیارم...لطفا!
-خیلی خب...فقط یک ساعت...بذار پیشت بمونه،مادرش میاد دنبالش.
نفس عمیقی کشید:
-باشه
و بعد تلفن رو قطع کرد،چند لحظه همینطوری ایستاد که صدای در شنید،سمتش  رفت و در رو باز کرد،سومین پشت در بود،وقتی سومین داخل اومد با تعجب به 
یه جفت کفش زنونه خیره شد و پرسید:
-اوپا کسی اینجاست؟
در رو بست و سمت سومین برگشت:
-آره...هارا،مثل اینکه با ری‌یون حرفش شده...الان تو اتاق خوابه.
سومین جا خورد ولی به روی خودش نیاورد،کیوجونگ پرسید:
-میمونی؟؟صبحونه خوردی؟
تصمیم گرفت بره،این دوتا باید باهم حرف میزدن،به هر قیمتی که شده.
-نه...اومدم یه سر بزنم برم.
کیوجونگ با التماس به سومین خیره شد:
-نه...بمون.
سومین لبخند محوی زد و گفت:
-نه...کار دارم.
کیوجونگ دوباره گفت:
-بمون.
سومین میدونست اصرار کیو به خاطر هاراس،سری تکون داد و گفت:
-اوپا...گوش کن...هنوزم دوستش داری؟
کیوجونگ جواب نداد،به نقطه‌ی نامعلومی از زمین خیره بود و تو فکر بود،    سومین دوباره گفت:
-به من نگاه کن،دوستش داری؟آره؟
کیوجونگ به سومین خیره شد...چاره‌ای نداشت برای همین اعتراف کرد:
-آره...
-اوپا اون بهت پناه آورده...پیشت احساس امنیت میکنه...پس نه خودتو اذیت    کن نه اونو...باهم حرف بزنید...
سمت در برگشت و گفت:
-خدافظ...
 و قبل از اینکه به کیوجونگ اجازه‌ی حرف زدن بده از خونه خارج شد،          کیوجونگ به در خیره شد و بعد برگشت و سمت آشپزخونه رفت،موبایلش رو    روی میز پرت کرد و دستش رو محکم روی میز کوبید و زیر لب گفت:
-لعنتی!
دستش رو روی صورتش کشید و روی زمین نشست،به یکی از کابینت ها تکیه  داد و صورتش رو با دستاش پنهان کرد و چشماشو بست،میتونست خیسی        چشماشو حس بکنه...
ضربان قلبش بالا رفته بود و گرمش بود...
صدای قدم‌های کسی رو شنید و ولی توجهی نکرد،چند لحظه بعد دستی روی      دستاش قرار گرفت و صدای آشنایی گفت:
-حا...حالت خوبه؟
سریع بلند شد و به هارا که جلوش روی زمین نشسته بود خیره شد،چند لحظه ‌  نگاهشون بهم گره خورد تا اینکه کیوجونگ به زور نگاهش رو به جلوی پاش   دوخت و پرسید:
-بیدار شدی؟
به میز اشاره کرد و گفت:
-برو...بشین تا من یه چیزی درست کنم.
هارا سری تکون داد و بلند شد،سمت میز رفت و پشتش نشست،تمام مدت به کیوجونگ خیره بود و کیوجونگ از سنگینی نگاه هارا و ساکت بودنش حس خوبی نداشت،بیشتر وقتا هارا و شیطون و پر حرف دیده بود ولی الان...حس میکرد    چیزی ته قلبش سنگینی میکنه...
وسایل صبحونه‌ رو روی میز چید و خودش هم رو‌به روی هارا نشست و به میز خیره شد،اشتها نداشت ولی به هارا گفت:
-بخور...باید قوی بشی...
هارا بغضش رو قورت داد و شروع به خوردن کرد،با اینکه گشنش بود ولی      چیزی از گلوش پایین نمیرفت،به زور لقمه‌ی اول رو قورت داد و بعد دست از   خوردن کشید.حالش بد بود...نیاز داشت یکی آرومش کنه...
-بابت اتفاقی که برات افتاده متاسفم.
جوابی نداد،یادآوری هر لحظه از اون اتفاق حالش رو بد تر میکرد.
دوباره بینشون سکوت شد،هارا میدونست باید درمورد تصمیمی که گرفته به همه بگه،کیوجونگ هم جزو اون افراد میشد.
-میخوام از ری‌یون جدا بشم.
کیوجونگ که تا اون موقع سرش پایین بود با شنیدن این حرف سرش رو بالا ‌    آورد و به هارا خیره شد،انگار ته دلش امید شکل گرفته بود...امید به اینکه       بالاخره دوتاشون دوباره پیش هم برگردن!
هارا ادامه داد:
-نمیتونم با کاری که باهام کرد کنار بیام...اون همه چیزمو ازم گرفت...خوشبختیمو...بچمو...و...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-تو رو...
کیوجونگ میخواست چیزی بگه ولی انگار لب‌هاش بهم قفل شده بودن،قلبش ‌    داشت از جا میکند.از پشت میز بلند شد و دستشو لای موهاش فرو برد،نفس     عمیقی کشید و پشتشو به هارا کرد...صدای هارا رو شنید:
-من...من...
بغضی که توی گلوش بود نذاشت حرفشو ادامه بده،به سختی از جاش بلند شد،لب پایینیش از بغض میلرزید و اشکاش دونه دونه روی گونه‌هاش میریخت،‌          میخواست بهش بگه دلتنگشه ولی نمیتونست...پس حداقل باید نشون میداد!
کیوجونگ هنوز پشتش به هارا بود...دلش میخواست آرومش کنه ولی خودشم   حال خوبی نداشت...بیشتر از این نمیتونست تحمل بکنه...هر لحظه ممکن بود    بغضش بترکه!
خواست چیزی بگه که صدایی شنید،انگار کسی پاشو محکم روی زمین میکوبید.
برگشت و هارا رو دید که دقیقا در حال انجام این کار بود...داستان رو یادش اومد،لبش رو گزید و قطره اشکی روی گونش سر خورد،هارا سمت کیوجونگ دوید و خودشو توی بغل کیوجونگ انداخت و بالاخره گفت:
-دلم برات تنگ شده...
کیوجونگ چشماشو بست و اجازه داد تا اشکاش سرازیر بشن،هارا رو محکم تر بغل کرد و سرش رو به سینش چسبوند و نفس عمیقی کشید...آرامشی رو         ‌ احساس کرد که توی این دوسال تاحالا تجربه نکرده بود...
بعد از چند دقیقه بالاخره از هم جدا شدن،هارا هنوز گریه میکرد و چشمای ‌‌      کیوجونگ از اشک خیس بود،لبخند روی لب‌های دوتاشون شکل گرفته بود...
کیوجونگ به هارا نزدیک تر شد و بوسه‌ی کوتاهی روی لب‌های هارا کاشت،   سرش رو کمی عقب برد و به چشمای هارا خیره شد:
-دل منم برات تنگ شده بود...
هارا چند لحظه به چشمای کیوجونگ خیره موند و بعد دستشو دور گردن          کیوجونگ حلقه کرد و لب هاشو روی لب‌های کیوجونگ گذاشت و شروع به ‌    بو*سیدنش کرد.
*********
روی کاناپه دراز کشیده بود و سرش رو روی پای کیوجونگ گذاشته بود،        چشماشو بسته بود و سعی میکرد به هیچی جز کیوجونگ فکر نکنه...با نوازش های کیوجونگ کم کم داشت خوابش میبرد،میدونست بیشتر از چند ساعت         نخوابیده و با اتفاقاتی که این چند روز افتاده بود حسابی خسته بود...
کیوجونگ به چهره‌ی مظلوم هارا خیره شده بود...وقتی میخوابید مظلوم تر از    همیشه می‌شد...آروم موهای بهم ریخته‌ی هارا رو نوازش میکرد و سعی میکرد تا تکون نخوره،نمیخواست آرامشش رو بهم بزنه...هیون راست می‌گفت،هارا    توی این چند ساکت آروم شده بود...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود...
چند دقیقه که گذشت هارا با وجود خستگیش چشماشو باز کرد و روی کاناپه      نشست،چند لحظه به کیوجونگ خیره موند و بعد گفت:
-فکر کنم باید باهم حرف بزنیم.
-خب...فکر کنم!
سرش رو پایین انداخت و به فرش خیره شد،هارا به مبل تکیه داد و سرش رو   روی شونه‌ی کیوجونگ گذاشت:
-میشه تو اول شروع کنی؟!
کیوجونگ نفس عمیقی کشید:
-تا یه سال تقریبا هر روز میرفتم زیر اون درختا تا شاید ببینمت...هارا...خیلی   سخت بود...خالت هر دفعه میومد پیشم،از طریق اون فهمیدم که ازدواج کردی،از اون موقع به بعد دنیا روی سرم خراب شد...وقتی از خواب بیدار می‌شدم همیشه چشمام قرمز بود...قبل از شروع همه‌ی کارام میرفتن زیر اون درختا ولی خالت   میگفت بهش گفتی دیگه اونجا نمیای...تحمل اون فضای ساکت بدون خنده ها و شیطونیات واسم دردناک بود...صداتو میشنیدم ولی خودت نبودی...دلم برای       آغوشت تنگ شده بود اینقدر که حاضر بودم تمام زندگیمو بدم تا بتونم یه بار... فقط...یه بار دیگه بغلت کنم...چند وقت که گذشت تصمیم گرفتم مثل دفعه‌‌ی اول که اون دختر رو فراموش کردم تورو هم فراموش کنم که بدترین اتفاق افتاد،مادرم نیاز به پیوند قلب داشت...ولی پیدا نشد...هیچ وقت...اوایل امسال بود که فوت کرد،اون موقع با رفتن تو و مامان زندگی کاملا واسم بی معنی شده بود...من فقط    نفس میکشیدم....از درون مرده بودم....با کمک سومین تونستم به زحمت درسمو ادامه بدم و بیام سئول...تا اینکه دوباره دیدمت...
هارا لبش رو به دندون گرفت و پلکاشو رو هم فشرد،آروم گفت:
-متاسفم...فقط...فقط همینو میتونم بگم...منه احمق خیلی باهات بی رحم بودم...
کیوجونگ لبخند تلخی دستش رو بالا آورد و روی گونه‌ی هارا گذاشت:
-بهت گفته بودم هیچ وقت بهم نگی متاسفم...
هارا دستشو روی دست کیوجونگ گذاشت و لبخند محوی روی لب‌هاش خودشو تو بغل کیوجونگ جا کرد و سرش رو روی سینش گذاشت و آروم زمزمه کرد:
-تمام وجودت...آرامش بخشه...
................
صدای در رو که شنید آروم هارا رو از خودش جدا کرد و سرش رو روی یکی از کوسن های کاناپه گذاشت و سمت در رفت،در رو که باز کرد اول خاله‌ی هارا رو دید و بعد مادرش،کمی عقب تر هم هیون ایستاده بود،لبخند محوی زد و گفت:
-حالش خوبه...الان خوابیده.
از جلوی در کنار رفت تا بقیه بتونن داخل بشن،گیوری سریع سمت هارا رفت و کنار کاناپه روی زمین نشست،مادر هارا هم کنار گیوری نشست و دستشو جلو   برد و موهای هارا رو نوازش کرد و گفت:
-هارا...بلند شو،باید بریم.
هیون جونگ کنار کیوجونگ ایستاد،دستشو روی شونش گذاشت و گفت:
-چی شد؟
کیوجونگ آروم خندید،خوشحال بود که هارا پیشش برگشته،هیون هم خندید و   گفت:
-پس همه چیز خوب جلو رفته...پدر هارا تا چند دقیقه پیش داشت درمورد         ری یون و رفتاراش حرف میزد،میگفت ری‌یون بهمون اطمینان داد که نمیذاره   هارا حتی کمی ناراحت بشه ولی فکرشم نمی‌کردن اینطوری بشه،ری‌یون بهشون درمورد تو چندتا دروغ مزخرف گفته بود بماند که چی گفت!الان پشیمونن.
سرش رو سمت هیون برگردوند:
-مهم نیست...الان فقط دلم نمیخواد ری‌یون جلوم ظاهر بشه.
هارا بیدار شده بود و داشت آماده میشد تا به خونه برگرده ولی اصلا دلش         نمیخواست،میخواست بازم اینجا بمونه...پیش کیوجونگ...ولی نمی‌تونست،باید   اول داستان ری‌یون رو تموم می‌کرد.
وقتی از اتاق بیرون رفت کیوجونگ رو درحالی که داشت به بقیه قهوه میداد دید،لبخندی زد و کنار مادرش روی مبل نشست،خانم گو کمی از قهوش رو نوشید و بعد از اینکه کیوجونگ نشست گفت:
-من و پدر هارا...یه عذرخواهی بهت بدهکاریم.
کیوجونگ به خانم گو نگاه کرد و لبخند زد:
-نیازی به عذرخواهی نیست،شما فقط خوشبختی دخترتون رو می‌خواستید.هیون هم همه‌ی قضیه رو واسم تعریف کرد،شما فقط وظیفتون رو به عنوان پدر و مادر انجام دادید.
خانم گو لبخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت:
-خیلی بهتون ظلم کردیم.
گیوری که تا اون موقع ساکت بود دستشو روی شونه‌ی خانم گو گذاشت و گفت:
-دوتاشون شما رو بخشیدن...ناراحت نباش.
بلند شد و ادامه داد:
-کیوجونگ...پسرم دیگه باید بریم...تو هم بیا.
با تعجب پرسید:
-کجا؟
-با هارا بیاید خونه‌ی سویونگ...ری‌یون هنوز اونجاست،باید بهش بگیم که هارا میخواد ازش جدا بشه.
کیوجونگ نگاهی به ساعت انداخت،تا یک ساعت دیگه باید میرفت بیمارستان    ولی می‌تونست از هامیونگ بخواد واسش مرخصی ساعتی بگیره،سری تکون داد و گفت:
-باشه.
***********
ری‌یون اخمی کرد و گفت:
-شما نمی‌تونید!
با عصبانیت به کیوجونگ نگاه کرد و ادامه داد:
-همه‌ چیز زیر سر توئه؟!آره؟
کسی حرفی نزد،هارا پشت سر کیوجونگ ایستاده بود و به ری‌یون نگاه میکرد،  پدرش سمت ری‌یون رفت و گفت:
-برو به پدرت بگو همه‌چیز تموم شد.بهش بگو دیگه شرکت واسم مهم نیست.
ری‌یون خنده‌ی عصبی کرد و گفت:
-دارید شوخی می‌کنید عمو؟!
سرش رو به چپ و راست تکون داد گفت:
-کاملا جدیم!
ری‌یون دوباره خندید و گفت:
-شما نمی‌تونید هارا رو ازم جدا کنید!
سمت هارا رفت و خواست مچ دستشو بگیره که کیوجونگ زود‌تر عمل کرد،      محکم دست ری‌یون رو گرفت و مستقیم توی چشماش خیره شد و گفت:
-برو عقب...حتی فکرشم نکن که بهش دست بزنی.
ری‌یون خواست خودشو آزد بکنه ولی نتونست،کیو‌جونگ از وقتی فهمیده بود که چرا هارا از پله‌ها افتاده و دلیل اصلیش چی بوده عصبانی شده بود،به قدری که خودشو به زور جلوی ری‌یون کنترل میکرد.
هارا درحالی که بازوی کیوجونگ رو چسبیده بود قدمی به جلو برداشت و مثل  کیوجونگ به ری‌یون خیره شد،ری‌یون اخمی کرد و بالاخره تونست دستش رو    آزاد بکنه و کمی عقب بره،ایندفعه هیون جلو اومد و آروم در گوشش گفت:
-هارا تاحالا میتونسته ازت شکایت بکنه...پس...گمشو!
چشمای‌ ری‌یون تا جای ممکن از تعجب گرد شد،نگاهی به پدر و مادر هارا         انداخت و خواست چیزی بگه که پدر هارا با فریاد گفت:
-کری؟نشنیدی چی گفت؟!گمشو و دست از سر دخترم بردار.
ری‌یون اخمی کرد و آروم آروم عقب رفت و بعد برگشت و از درخونه بیرون رفت،بعد از رفتنش همه چند لحظه به در خیره شدن و  سکوت خونه با صدای زنگ  موبایل هیون‌جونگ شکست،هیون موبایلش رو بیرون آورد و بعد از دیدن اسم   همسرش لبخندی زد و گوشی کنار گوشش نگه داشت:
-سلام...
مکث کرد و بعد خندید:
-نفس بگیر دختر...آره حالش خوبه...کیوجونگ هم اینجاست...
هارا به کیوجونگ نگاه کرد و لبخند پر رنگی روی لبهاش نشست،کیوجونگ هم متقابلا لبخندی زد و دست هارا رو توی دستش گرفت و فشرد.
-راه نیوفتی با اون نیم وجبی بیای اینجا...خودم میام دنبالتون...
گوشی و پایین آورد و رو‌به مادر هارا گفت:
-خاله من میرم هیومین رو بیارم...فعلا...
نیشخندی زد و برای گیوری،هارا و کیوجونگ دست تکون داد و از خونه بیرون رفت،گیوری سمت هارا رو اونو در آغوش کشید،هارا از خوشحالی توی چشماش اشک جمع شده بود...
-واست خوشحالم هارا...
این جمله رو در گوش هارا گفت و اونو محکم تر توی آغوشش گرفت اینقدر که  هارا گفت:
-خالههه خفه شدم.
گیوری، هارا رو از خودش جدا کرد،خندید و گفت:
-برو کنارش وایسا...فکر کنم یه ذره حس غریبی داره.
هارا سری تکون داد و سمت کیوجونگ رفت،همین که کنارش ایستاد پدرش     سمت اون دو اومد،اول به هارا نگاه کرد و بعد به کیوجونگ...
پدر هارا و چشمای کیوجونگ خیره شد و گفت:
-لطفا...خوشحالش کن!
کیوجونگ لبخند محوی زد و سرش رو تکون داد:
-قول میدم...
بعد نود درجه خم شد و ادامه داد:
-ازتون ممنونم...
.................
حدود نیم ساعت بعد همه دور هم جمع بودن،هارا سرش با پسر هیون و هیومین گرم بود و جوری باهاش بازی میکرد انگار که بچه‌ی خودشه...
وقتی به چشمای درشت و مشکی اون پسر نگاه میکرد حسرت میخورد و اشک توی چشماش جمع میشد.
کیوجونگ با نگاهش مراقبش بود...میدونست هارا با ضربه‌ای که از طرف        ری‌یون خورده به همه‌ی بچه‌ها یه جور نگاه میکنه...
وقتی هیومین پسرش رو گرفت تا پوشکش رو عوض بکنه هارا با چشم مسیر   رفتنش رو دنبال کرد،کیوجونگ نفس عمیقی کشید و از کنار هیون بلند شد و    سمت هارا دستش رو گرفت و باهم سمت اتاق خواب هارا رفتن،وقتی داخل شدن،کیوجونگ در رو پشت سرشون بست و جلوی هارا ایستاد...هارا با چشمای خیس و لبخند تلخی به کیوجونگ گفت:
-اون بچه رو دیدی؟!
خندید:
-خیلی بانمکه...آدم فقط دلش میخواد لپای تپلش رو بکشه...چشمای سیاهش      دقیقا شکل...شکل پدرشه...درشت و زیبا...
سرش رو بالا آورد و به چشمای کیوجونگ خیره شد...
-هارا...حالت خوبه؟!
هارا سرش رو به چپ و راست تکون داد،لب پایینیش از بغض میلرزید.
کیوجونگ بازو‌های هارا رو گرفت و تکون داد:
-هارا.
-کیوجونگ...اون بچه...اون گناهی نداشت...حتی نذاشتن ببینمش...حتی نذاشتن  مادرش واسش لالایی بخونه تا راحت بخوابه...تا توی آرامش بره...
کیوجونگ هارا رو توی بغلش گرفت و بوسه‌ای بین موهاش کاشت و کمرش رو  آروم نوازش کرد...میتونست حس خیسی روی لباسش رو حس بکنه...
هارا از شدت گریه میلرزید، کیوجونگ سرش رو کمی خم کرد در گوش هارا    گفت:
-همه‌چیز درست میشه...نگران نباش...من...کنارتم...تا ابد.
هارا رو کمی از خودش جدا کرد و به صورتش خیره شد بعد سرش رو جلو برد و بوسه‌ای روی پیشونی هارا کاشت و عقب رفت...هارا که کمی آروم تر شده بود  دست کیوجونگ رو توی دستاش گرفت و تکرار کرد:
-کنارتم...تا ابد.
و به کیوجونگ لبخند بی‌جونی زد.
……….
«یک سال بعد»
جلوی آیینه ایستاد و کلاه آفتابی که سرش گذاشته بود رو مرتب کرد،پیرهن و     دامنی که پوشیده بود رو توی آیینه صاف کرد و از آیینه فاصله گرفت و سمت در خونه رفت،از خونه بیرون رفت و سمت سبزه‌زار راه افتاد،میتونست دوتا درخت بید رو کنار هم ببینه...
مسیر رسیدن به درخت ها به لطف کیوجونگ و هیون‌جونگ  خالی از علف شده بود و کاملا مثل یه جاده‌ی خاکی شده بود.
قدم هاشو تند تر کرد تا زودتر به درخت‌ها برسه،دوربینش رو توی دستش         محکم تر گرفت و وارد محوطه‌ی خالیه زیر درختا شد،اون زیر کلی فرق کرده بود،یه دست میز و صندلی چوبی کنار محوطه بود...به یکی از درختا تاب وصل شده بود.
هنوز اون دوتا تخته سنگ زیر درخت بزرگ تر بودن...هارا تا حالا به این         موضوع دقت نکرده بود،از دور که درختا دید فهمید که یکی‌شون بزرگ تره و یه جوری از درخت کوچیکتر محافظت میکنه،چون بیشتر باد ها هم از سمت دریا   میوزیدن درخت  بزرگ تر خیلی خوب از درخت کوچکتر در مقابل باد‌ها محافظت میکرد.انگار درخت کوچکتر با وجود اون زنده بود...همچنین خالخ بهش گفته   بود که چند سال پیش با طوفانی که اومد درخت کوچکتر کمی خم شد و به درخت بزرگ تر تکیه داد...اکه درخت بزرگ تر نبود اون درخت تا حالا خشک شده بود و افتاده بود،برای همین درخت کوچکتر کمی کجه.
هارا با یادآوری این حرفا لبخندی زد و دستش رو روی تنه‌ی درخت کوچیکتر   کشید و جلو تر رفت...شاخه‌های بلند درخت به صورتش میخوردن و برگ‌های    درخت آروم صورتش رو نوازش میکردن...
به درخت بزرگ تر که رسید ایستاد و به تخته سنگ‌ها نگاه کرد،روی یکی از    تخته سنگ‌ها کیوجونگ نشسته بود،جلو تر رفت و روی سنگ همیشگی و رو‌به روی کیوجونگ نشست.
-چرا اینقدر دور؟بیا اینجا!
کیوجونگ اینو گفت و کمی اونطرف تر رفت،هارا بلند شد و کنار کیوجونگ      نشست،کیوجونگ دستشو دور کمر هارا حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند و گفت:
-زمان خیلی زود میگذره...حتی فکرشم نمیکردم آخرش اینطوری بشه!
هارا لبخندی زد ولی جواب نداد،سرش رو روی‌ شونه‌ی کیوجونگ گذاشت،چند  لحظه توی سکوت شکست تا اینکه هارا گفت:
-ولی من میخواستم واسه ماه عسل برم فرانسه!
کیوجونگ با چشمای گرد شده پرسید:
-فرانسه؟!وطن خودمون چشه؟!
-ولی هیومین و هیون رفتن انگلیس.
کیوجونگ شونه‌ای بالا انداخت:
-انگیس با فرانسه فرق داره.
-معلومه که فرق داره.
بازو‌ی کیوجونگ رو گرفت و گفت:
-بریم؟
کیوجونگ خندید و بلند شد:
-باشه...
هارا از ذوق دستاشو بهم کوبید و گفت:
-یعنی میریم؟
کیوجونگ شونه‌ای بالا انداخت:
-نه...میرم بخوابم.
هارا اخمی کرد:
-یاااا کیم کیوجونگ...درست جوابم رو بده بعدشم الان سر ظهره خواب چی میگه این وسط؟
کیوجونگ برگشت و به هارا نیشخندی زد:
-کی گفته ما الان ماه عسلیم؟!
هارا ابرویی بالا انداخت:
-نیستیم؟!
-نه.
هارا بلند شد:
-برو بابا...اسکل کرده.
کیوجونگ خندید:
-جونه من دارم راست میگم،همه رو گول زدم گفتم میایم اینجا ولی واسه فرانسه بلیت گرفتم.
-دروغ نگو!
-نمیگم.
هارا رو‌به روی کیوجونگ ایستاد و گفت:
-خب پس بریم.
-بریم ولی قبلش باید برم یه جای دیگه.
دست هارا رو گرفت و دنبال خودش کشید.
.........
دسته‌گل رو روی قبری که وسط دوتا قبر بود گذاشت و عقب رفت،دست هارا رو گرفت و با لبخند بهش نگاه کرد،اینکه پیش هم برگشته بودن بهترین اتفاقی بود که برای کیوجونگ افتاده بود...توی این یک اینقدر اتفاقای خوب افتاده بود که  تقریبا هیچ وقت گریه‌ی هارا رو ندید...حتی سر بچه ای که از دست داد!
به قبر پدر و مادر و خواهرش نگاه کرد...دلش میخواست هر سه تاشون پیشش باشن.
به هارا نگاه کرد...دختری که تنها آرامش دهنده‌ی قلبش بود...وقتی ناراحت بود تنها اون می‌تونست آرومش بکنه...وقتی کنارش بود حس میکرد همه‌ی دنیا رو  داره.
هارا دست کیوجونگ رو محکم تر گرفت و به چشماش خیره شد...لبخندی زد...
وقتی کنارش بود احساس امنیت تمام وجودش رو دربرمی‌گرفت.
حدود دو هفته بعد از اینکه از ری‌یون طلاق گرفت، ریون همراه خانوادش به      آمریکا برگشتن،دیگه هیچ تماسی از ری‌یون نداشت و این خیلی خوب بود...
حال خودش هم بهتر شده بود...دیگه افسرده نبود،حتی دیگه قرص هم مصرف   نمیکرد،پزشکش از روند درمانیش راضی بود.
مادرش از این به بعد بیشتر خونه‌ می‌موند و پدرش هم حسابی تغییر کرده بود...بعضی وقتا آرزو میکرد که کاش کیوجونگ زودتر به زندگیش میومد!
هیون‌ و هیومین هم با پسرشون خوشبختن و سومین هم تازه یه دوست پسر پیدا کرده که خیلی دوستش داره...
و خودشون...تنها یک روز از ازدواجشون میگذشت و خاله گیوری بهشون گفته بود میتونن اینجا زندگی کنن، حتی بدون اینکه به هارا بگه خونه‌ رو به نام اون کرده بود!
-بریم؟!
هارا سری تکون داد و باهم از قبر‌ها فاصله گرفتن،هارا نفس عمیقی کشید و با  خوشحالی گفت:
-آخ‌جون...فرانسه!
کیوجونگ خندید و در ماشین رو برای هارا باز کرد:
-ذوقات رو بذار وقتی رسیدیم اونجا،اینجا خودتو خسته نکن.
خودش هم ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست،خم شد تا کمر بند هارا رو  ببنده.
-کیوجونگ.
همینطور که کمربند رو میبست گفت:
-جانم؟!
-سرت رو بیار بالا.
سرش رو بالا آورد و به هارا خیره شد:
-چیه؟
هارا لبخندی زد و بوسه‌ای روی گونه‌ی کیوجونگ کاشت:
-دستت درد نکنه.
کیوجونگ سرش رو پایین انداخت و آروم خندید،بعد عقب رفت و کمر بند خودشو بست.
هارا سرش رو به صندلی تکیه داد به منظره‌ی بیرون از ماشین خیره شد،ماشین حرکت کرد و هارا با خودش گفت:
«هر اتفاقی بیوفته...ما باهمیم...تا ابد...»


پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه
از همتون ممنونم...منتظر داستان جدید باشید.



طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 12:52 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه