سلام سلام 
بچه ها بابت  سه شنبه معذرت 
من درگیر مراسم عزاداری یکی از آشناهامون شدم وقت نشد داستانو بنویسم 
میبینم که همچنان خباثت های ساتان لتی داره روی این داستان جواب میده ژآآآآآن که چقدر دلم لک زده بود واسه خباثت های ساتان لتی بعد از خاطرات قول داده بودم دیگه خبیث نباشم ولی  نمیشه انگار 
بفرمایید ادامه 

قسمت بیست و هشتم ساعت مرگ

ریان با بهت به صورت بى حال میران نگاه میکرد . نمیتونست باور کنه که این اتفاق افتاده . قدمهاى نامیزونى به سمت در برداشت و ازش خارج شد کیوجونگ و جونگمین همزمان به سمتش اومدن حتى هیونگ جون هم اونجا بود

_ چى شد ریان حالش چطوره ؟؟

مین با استرس پرسید . ریان لبهاشو روى هم فشرد

_ خوبه داداش نگران نباشید

_ مسموم شده ؟؟ به خاطر افسردگیه ؟؟ چش شده ؟؟

جونگمین رگبارى پرسید ریان بغض کرد ولى سعى کرد پنهانش کنه

_ نمیدونم داداش باید صبر کنیم خود دکتر پایگاه برگرده ولى نگران نباش از این مطمئنم که حالش خوبه

داشت دروغ میگفت خوب میدونست میران چشه فقط خودش هم نمیخواست باور کنه . ریان تقریبا دکتر ماهرى محسوب میشد با اینکه مدرک پزشکى نداشت و درسش رو نخونده بود .

 تشخیصش کاملا درست بود ولى دوست داشت باور کنه اینبار رو اشتباه کرده

_ من پیشش میمونم نگران نباش داداش

زیر لب گفت و نیم نگاهى به هیونگ انداخت . چهره اش نگران بود نمیدونست واقعا نگران میرانه یا از این میترسه که باز کیوجونگ و جونگمین گیر بدن بهش

در اتاق رو باز کرد واردش شد . کنار میران روى یه صندلى نشست تا زمانى که به هوش بیاد بهش خیره شد

میران اروم لاى چشماشو از هم باز کرد و نگاهشو تو اتاق چرخوند بعد دستشو رو سرش گذاشت چون هنوز چشماش سیاهى میرفت

_ خوبى ؟

با سوالى که ریان پرسید سرشو به سمت اون چرخوند

نونا چى شده ؟

ریان اهى کشید از وقتى سعى کرده بودن با هم خوب بشن میران اونو نونا صدا میکرد

_ از حال رفتى میران ... تو ... تو

میران کنجکاو بهش خیره شد

_ من چى نونا دارى میترسونیم

_ تو حامله اى

میران انگار که باور نکرده باشه پلک زد

_ نشنیدم چى گفتى

ریان با حرص نگاش کرد

_ به خاطر خدا جدى باش

میران اخم کرد

_ من جدى ام واقعا نفهمیدم چى گفتى نونا

_ تو حامله اى میران بچه مال هیونگ جونه

میران ناباورانه تلخندى کرد

_ امکان نداره من فقط مسموم شدم

ریان بی توجه به حرف اون پیشونیش رو ماساژ داد

_ نمیتونیم پنهانش کنیم فعلا به داداشى چیزى نگفتم ولى نمیتونیم پنهانش کنیم

_ دارم میگم من فقط مسموم شدم این حرفا چیه ؟؟

ریان بازو هاى میران رو گرفت و صداشو برد بالا

_ بهت گفتم جدى باش

میران با چونه اى که میلرزید و چشمایى که اماده ى بارش بودن بهش خیره شد

_ باید نگهش دارم ؟؟

دستاى ریان شل شدن قدمى به عقب برداشت و بى حال رو صندلى نشست

_ نمیدونم

اولین قطره ى اشک از گوشه ى چشم میران سر خورد دیگه بدتر از این نمیتونست بشه . وسط این اوضاع همینو کم داشتن

_ میشه بهم وقت بدى لطفا فعلا چیزى نگو

ریان با ناراحتى نگاهى بهش انداخت . واقعا عصبانى بود نمیدونست به خاطر اینه که هنوز ته ته هاى قلبش به هیونگ جون حس داره یا واسه اینه که اگه میران نخواد بچه رو بندازه بازم جنگ اعصاب دارن .  از یه طرف دلش نمیخواست یه بچه ى دیگه اینطورى تو این خانواده بدبخت بشه از یه طرف هم دلش نمیومد این پیشنهاد رو بده که بچه رو نابود کنن .  شاید حتى  اگه میران این تصمیم رو میگرفت باهاش حرف میزد که اینکارو نکنه

.........

نارا تقه ى به در زد وقتى کسى جواب نداد نا امید در و باز کرد رفت داخل هیون روى صندلى نشسته  و در حالى که دستاشو بهم قفل کرده به جلو خم شده بود . سینى توى دستش رو روى میز کوچیک گوشه ى اتاق گذاشت . کلى به  بقیه التماس کرده بود تا بذارن اون سینى غذاى هیون جونگ رو بیاره بلکه به این بهانه بتونه یکم باهاش صحبت کنه .

از لحظه ى ورودش هیون اصلا سربلند نکرد ببینه کى واسش غذاشو آورده

_ هیون جونگ

نارا با بغض گفت هیون با شنیدن صداش چشماشو روى هم فشرد

_ برو بیرون

_ لطفا بذار برات توضیح بدم

_ برو بیرون من ازت توضیح نمیخوام

قطره هاى اشک اروم روى گونه هاى نارا سر خوردن

_ اونا داداشمو میکشتن

با هق هق گفت الان تنها چیزى که هیون حوصله اشو نداشت صداى گریه ى رو اعصاب یه زن بود

_ اگه  داداشت اینقدر برات مهمه پس نباید حسرت کارى که کردى رو بخورى

هیون سرش داد زد نارا نمیخواست به این راحتیا تسلیم بشه

_ بهم گفتى درک میکنى یادته گفتى اگه به خاطر یه عزیز باشه  رو همه ی زندگیت ریسک میکنی  

هیون بازوشو گرفت کشوندش سمت در

_ فقط غلط اضافه کردم

در و باز کرد از اتاق پرتش کرد بیرون . نمیخواست درک کنه . این خیانت هیچ جوره براش قابل درک نبود . اگه هیون رو در جریان میذاشت حتما یه فکرى به حال این موضوع میکردن و حالا اینجورى بى پناه و درمونده اینجا اسیر نبودن

......

یک هفته اى از اخرین ملاقاتش با گو و رفتن به ازمایشگاه براى تست دى ان اى گذشته بود . ذهنش درگیر بود نمیدونست باید چیکار کنه اعتماد کردن به گو دیوانگى محض به حساب میومد  اونم وقتى هیون کاملا خبر داشت که گو راحت میتونه جواب تست رو تغییر بده . به هر حال امروز جواب تست مى اومد و هیون مجبور بود تصمیم بگیره .

از فکرش مدت زیادى نگذشته بود که در باز شد و گو اومد داخل از برگه هاى توى دستش میشد فهمید نتیجه ى دى ان اى رو اورده . با نیشخند اونا رو  روى تخت درست جایى که هیون نشسته بود انداخت . هیون حتى چشماش و  برنگردوند تا برگه ها رو نگاه کنه در هر صورت نتیجه مشخص بود نیازى نبود اون برگه هاى لعنت شده رو زیر و رو کنه

_ من باید چیکار کنم ؟

در حالى که زل زده بود تو چشماى گو پرسید میخواست اینبار به جاى عقلش به قلبش اعتماد کنه  . طولى نکشید که نیشخند روى لباى گو کش بیاد

_ براى امشب یه ماموریت جدا واست دارم باید برى ژاپن . یکى رو میفرستم جزئیات رو واست توضیح بده

سمت در رفت و قبل از اینکه ازدر بره بیرون دوباره برگشت

_ اهان راستى داشت یادم میرفت دختره هم باهات میاد

هیون به ضرب سرشو بالا اورد

_ کدوم دختره ؟؟

گو پشتشو راه کرد و همونطور که بیرون میرفت گفت

_ اسمش چى بود ؟؟ نارا ... درست میگم ؟؟

قبل از اینکه هیون متوجه  پوزخند خبیثانه اش بشه اون از در خارج شده بود . هیون دیگه نتونست خودشو کنترل کنه مشتش رو به شب خواب روى میز کوبید و داد زد

_ لعنت بهت .

.........

توى هواپیما کنار هیون جا گرفت هیچ کدوم راهى براى فرار نداشتن هر دوشون براى از دست ندادن ادم هاى با ارزشى که توى کره جا گذاشته بودن باید تلاش میکردن

نارا از لاى صندلى ها سرکى به پشت سرش کشید

_ داره میره دستشویى هیون جونگ نمیخواى دنبالش برى ؟؟

هیون با عصبانیت دندوناشو بهم ساید...  بودن نارا اونجا به همراه خنگ بازى هاش فرا از تحملش بود . محکم بازشو گرفت و کارى کرد درست روى صندلیش بشینه

صورتش رو نزدیک برد و غرید .

_ اگه این عملیات لو بره مطمئن باش زنده نمیذارمت نارا . پس مثل دختراى خوب بشین سرجات اینقدر ضایع رفتار نکن  من خودم حواسم به همه چیز هست

حالت چهره ى هیون نارا رو حسابى ترسونده بود جورى که جرات نمیکرد به خاطر درد بازوش که توسط هیون فشرده میشد اعتراض کنه انگار هیون داشت تمام حرصش از حضور اون دختر رو سر بازو هاى که تو چنگش بودن خالى میکرد .

نارا  به زور اب دهنشو قورت داد کم مونده بود اشک تو چشماش جمع بشن

_ باشه

هیون بالاخره رضایت داد بازوشو ول کنه

_ خوبه

نارا سرشو پایین انداخت بغض کرده بود ولى الان وقتش نبود گریه کنه واقعا میخواست تنفر هیون نسبت به خودش رو از بین ببره ولى از هر راهى امتحان میکرد فقط اوضاع بدتر میشد . روشو سمت شیشه هواپیما کرد و چشماشو بست اگه میخوابید هم فکر و خیال دست از سرش برمیداشت هم کمتر با کاراش نرو هاى هیون رو بهم میرخت

 نفهمید چقدر گذشته با حس سوراخ شدن پهلوش بیدار شد و گیج نگاهى به هیون انداخت

_ پاشو رسیدیم

هیون بدون اینکه نگاش کنه گفت و نارا دستاشو بالاى سرش کشید . مقصد کاملا مشخص بود سانگ چو  قبلا براشون توضیح داده بود که طرف توى کدوم هتل اقامت گرفته براى همین نزدیک ترین اتاق به اتاق اون رو براشون رزرو کرده بود

وقتى رسیدن هتل هیون سمت پیشخوان رفت و چمدونش رو  روی زمین گذاشت

_ ببخشید ما قبلا اتاق رزرو کرده بودیم

متصدى نیم نگاهى بهش انداخت

_ اسمتون ؟

_ کیم هیون جونگ هستم

اسمش رو توى سیستم وارد کرد بعد با لبخند کارت مربوط به اتاقشون رو جلوش روى میز گذاشت

_ ماه عسل خوبى رو براتون ارزومندم اقاى کیم

قیافه ى هیون جورى تو هم رفت انگار که یکى بهش فحش داده . دسته ى چمدونش رو گرفت و با حرص اونو سمت اسانسور کشوند نارا هم بدو بدو دنبالش رفت

وقتى هیون رو دنده ى کج بود نارا ترجیح میداد یه جایى رو پیدا کنه و خودشو گم و گور کنه تا هیون اروم بشه اون قبلا هم هیون رو اینطورى دیده بود ولى الان اوضاع فرق داشت نارا میدونست هیون میتونه از اونموقعى که میشناختش صد برابر بدتر باشه . ولى فعلا مجبور بودن همدیگه رو تحمل کنن

همه چی وقتی افتضاح تر شد که هیون در اتاق رو باز کرد و اونا با یه تخت دو نفره که روش گل های رز پر پر شده بود رو به رو شدن . هیون دندوناشو بهم ساید چمدونشو هل داد داخل ترجیح میداد هر چه سریع تر بره دوش بگیره از بس داغ کرده بود حس میکرد الانه که زمین زیر پاش ذوب بشه

نارا با ناراحتی روی تخت نشست و دستاشو تو هم قفل کرد

_ هیچوقت نمیفهمی . هیچوقت درک نمیکنی چرا اون کارو کردم و موقع انجامش چه حسی داشتم اگه میفهمیدی اینقدر ازم متنفر نمیشدی

 

 

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : پنجشنبه 29 تیر 1396 | 09:03 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه