تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Death Clock _ Part27
سلام خوشگلای من 
خب من اومدم با قسمت بیست و هفتم 
یکم کم شد ولی سه شنبه بیشتر مینویسیم 

قسمت بیست و هفتم ساعت مرگ

جلوى در اتاق مورد نظرش ایستاد و به نشونه ى اجازه تقه اى به در زد بعد از صادر شدن اجازه ى ورود داخل رفت . ریان به وضوح از دیدن هیونگ جون تعجب کرد و نا خوداگاه اخم کرد اونا دیگه کارى با هم نداشتن پس ریان دلیلى نمیدید الان هیونگ رو اینجا ببینه. اینو جونى هم از رفتارش متوجه شد پس بدون طفره رفتن رفت سر اصل مطلب

_ نقاب سیاه بهم زنگ زد

ریان ابرویى از تعجب بالا انداخت با نقاب سیاه قبلا براى یه سرى اطلاعات مافیایى کار کرده بودن

_ خب چى گفت

_ گفت خبر داره حمله به پایگاه اول کار کى بوده و واسه چى . 

ریان مشتاقانه جلو اومد

_ کار کى بوده  رو که خودمون میدونیم فقط بگو واسه چی ؟؟

_ گفت پشت تلفن نمیشه باید حضورى بهمون بگه

ریان روى صندلى نزدیک میز وا رفت

_ این یعنى که میخواد باهامون معامله کنه .

با صداى تحلیل رفته اى زیر لب ادامه داد

_ ولى ما که چیزى نداریم . یعنى چى ازمون میخواد ??

_ نمیدونم

ریان نیم نگاهى بهش انداخت

_ باهاش قرار ملاقات گذاشتى

_ اره . ادرس یه جا نزدیک ایستگاه قطار رو داد گفت اونجا چند نفر منتظرم هستن که همراهیم کنن

اخماشو تو هم کشید و به هیونگ توپید

_ اونوقت تو هم قبول کردى ?? احمق اگه تله باشه چى ??

بدون اینکه متوجه باشه همین الان واسه هیونگى که ادعا میکرد دیگه واسش اهمیت نداره اظهار نگرانى کرده بود  . که البته باعٽ شد هیونگ هم متعجب بشه

براى اینکه قضیه رو جمع و جور کنه سریع از روى صندلى بلند شد

_ باید به داداشم بگم

خواست از کنار هیونگ بگذره که هیونگ بازوشو گرفت . برگشت به چشماى هم خیره شدن

_ نگرانم شدى ??

ریان نمیتونست به چشماش نگاه کنه و بگه نه

_ شدم

_ ریان ...

قبل از اینکه هیونگ جمله اشو کامل کنه ریان خودشو عقب کشید

_ خواهش میکنم هیونگ جون . بس کن

جونى قدمى به جلو گذاشت تا فاصله اشون کمتر بشه

_ من قول میدم همه چیز رو جبران کنم فقط یه بار دیگه بهم فرصت بده . ریان خواهش میکنم

دستاشو مشت کرد و سر جونى داد زد

_ گفتم تمونش کن

جونى هم صداشو بالا برد

_ نگو دیگه دوستم ندارى که باورم نمیشه چون هم چند دقیقه پیش ٽابت کردى که اینطور نیست

ریان لباشو رو هم فشرد این حقیقتى بود که حتى جلوى خودش هم حاضر نبود اعترافش کنه ولى حالا هیونگ جون اوتا صاف تو صورتش فریاد زده بود . با وجود اون اتفاقا ریان هنوز هم هیونگ جون رو دوست داشت ولى یه مانع خیلى بزرگ براى بخشیدن هیونگ و دادن فرصت دوباره بهش وجود داشت

_ اره . هنوزم دوستت دارم

یکم لحن صداش بغض دار بود سعى کرد با نادیده گرفتن بغضش ادامه بده

_ سخته اما دارم تلاش خودمو میکنم که فراموشت کنم براى شروع دارم سعى میکنم رابطه امو با خواهرم بهتر کنم اصلا دلم نمیخواد این شروع قشنگ با یه کلمه اى مٽل خیانت تیره بشه . خواهر داشتن حس خوبیه . مطمئنم خیلى زود فراموشم میشه که چقدر دوستت داشتم

هیونگ از همون لحظه اى که ریان اعلام کرده بود داره رابطه اشو با میران بهتر میکنه ماتش برد

ریان بیشتر از اون نایستاد از کنار هیونگ جون گذشت و از اتاق خارج شد .

پشت سرش هیونگ جون  از اون جایى که ایستادن و نفس کشیدن عطر محبوبش براش سخترین کار دنیا شده بود مٽل دیوونها از اتاق خارج شد و در رو بهم کوبید . احساس میکرد اون لحظه تنها درمونده ى روى زمینه . 

......... ....

هیونگ بدون اینکه به کسى چیزى بگه خودشو رسوند به محل قرار به هر حال واسه کسی مهم نبود اگه اون سالم برمیگشت یا نه حسابی خودشو از چشم همه انداخته بود . اونایی که منتظر بودن میشناختنش پس لازم نبود آشنایی بده  . شخصی در صندلی عقب رو واسش باز کرد اونم بدون اعتراض سوار شد و طولی نکشید که چشم بند مشکی رو چشماش قرار گرفت . به اینجور رفت و آمدا با نقاب سیاه عادت داشت . نه هیچ وقت چهره اشو دیده بود نه هیچوقت فهمیده بود که  پایگاهش کجاست اون شخص برای همه مجهول الهویه بود .

ماشین که نگه داشت بازوش توسط شخصی کشیده شد و هیونگ متوجه شد داره هدایتش میکنه . چند دقیقه بعد چشم بند مشکی از روی چشماش برداشته شدن هیونگ خودش رو توی یه اتاق مجلل  رو بروی شخصی که نقاب سیاه رو چهره اش داشت دید

_: خواسته بودین با هم حرف بزنیم ؟؟

_: بشین

نقاب سیاه بهش اشاره کرد و هیونگ بدون فوت وقت روی صندلی نشست

_: خب ؟؟

_: حمله کار روسای پایگاه اول و دوم مثلث طلایی بوده

_: اینو که خودمونم میدونیم  تو گفتی اونا دنبال یه چیز با ارزشن اون چیز با ارزش چیه ؟؟

نقاب سیاه پوزخندی زد

_: باید معامله کنیم میدونی که واسه خوش آمد به کسی اطلاعات نمیدم

هیونگ تغای ابروشو بالا داد

_: هر چی که بخوای قبوله

_: بار اسلحه دارم جای همیشگی . هر وقت تحویلش گرفتی برگرد تا باقی اطلاعات رو بهت بدم

_: از کجا بدونم راست میگی ؟؟

_: مگه تا حالا تو معاملاتمون زیر قولم زدم ؟؟

هیونگ از جاش بلند شد

_: تا امشب خبرشو بهت میدم .

نقاب سیاه لبخند خبیثی زد و  با دست به یکی از زیر دستاش اشاره کرد تا هیونگ رو با خودشون ببرن . وقتی از اونجا خارج شد . وقتی کامل از رفتن هیونگ مطمئن شد نقابش رو برداشت و به سمت کمد پره داری که از پشتش همه چیز مشخص بود رفت درشو باز کرد . هیون به همراه یکی از افرادش اونجا بودن . پارچه ی روی دهان هیون جونگ بهت زده  رو پایین کشید

_: دیدی داداشتو ؟؟

هیون با ناباوری لب زد

_: این امکان نداره ؟؟

آقای گو دستشو سمت یکی از افرادش دراز کرد و نایلون مربعی و کوچیکی توی دستش قرار گرفت

_: موی هیونگ جونه همراه با تو میبرنش واسه تست دی ان ای

هیون پوزخندی زد

_: تو فکر میکنی من احمقم ؟؟ عوض کردن جواب آزمایش که واسه تو کاری نداره

گو لبخندی زد و به سمت میزش رفت

_: الان تو موقعیتی نیستی که  بخوای بهم بی اعتماد باشی هیون جونگ . تو که نمیخوای تنها عضو خانواده ات که برات باقی مونده بمیره !! هوم ؟؟ شنیدی که !!  دارم میفرستمش که واسم معامله کنه کشتنش خیلی راحته

هیون دستاشو مشت کرد . حرفی برای گفتن نداشت بیشتر از اونچه که فکرش رو میکرد درمونده بود . گو با اشاره ی دست به افرادش فهموند که اونو به اتاق خودش ببرن .

تقریبا نزدیک غاتاقی بودن که هیون فعلا اونجا میموند که نارا خودشو بهش رسوند و به بازوش چنگ زد

_: هیون جونگ حالت خوبه ؟؟

هیون نگاه سرد و خشکی بهش انداخت و دستشو از بازوی اون بیرون کشید .

_: هیون خواهش میکنم باید باهاعت حرف بزنم ... لطفا هیون جونگ  تو باید منو درک کنی ...

هیون جونگ نایستاد تا نارا سخنرانیش رو کامل کنه  . وارد اتاق شد درو پشت سرش بهم کوبید . نارا با چهره یبغ کرده و شونه های افتاده برگشت سمت اتاق خودش دلش نمیخواست جلوی افراد گو اشک بریزه ولی اون همین الان توسط هیون جونگ تحقیر شده بود فکر میکرد این کمترین چیزیه که سزاوارشه

....................

همه توی اتاق کار هیونگ جمع شده بودن طبق معمول چند وقت گذشته که برای گفتگو های گروهیشون این کارو میکردن . هیونگ کل قرار ملاقاتشون رو شرح داد حالا همه در سکوت منتظر بودن یکی بالاخره بگه که تصمیم چیه

_: معامله رو انجام میدیم

جونگمین بود که بالاخره سکوت جمع رو شکست . ریان آروم سرشو بالا آورد

_: ولی دادش نمیشه به اون آدم اعتماد کرد ممکنه سرمون کلاه بذاره

جونگمین دستی تو موهاش کرد و عصبی اونا رو عقب داد

_: فعلا مجبوریم شاید حتی اونا بدونن هیون جونگ و دستیار تازه واردش کجا هستن

کیوجونگ با ناراحتی چشماشو روی هم گذاشت چند روزه گذشته تقریبا به خاطر نارا و هیون جونگ چشم رو هم نذاشته بود . خبر زنده بودن جونگمین در قبال خبر مفقود شدن اون دوتا . انگار  سرنوشت داشت باهاشون معامله میکرد

در اتاق یهو به شدت باز شد و یکی از پرستار هایی که  کارهای رسیدگی به بیمارای احتمالی پایگاه رو به  عهده داشت  توی درگاه نفس نفس زنان پیداش شد

_: قربان .... خانم  میران یهو غش کردن دکتر هم اینجا نیست چیکار کنیم ؟؟

همین حرف کافی بود تا همشون نیم خیز بشن و به سمت در بدون

 

 

 

 

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه