تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Death Clock _ Part26

سلام خوشگلای من سریع اومدم داستانو ارسال کنم
برم
پوسترو نگاه دوسی نفسم  برام درست کرده
زور دلتون که از این دوست مهربونا ندارید 

 

قسمت 26

 

همه اشون تو اتاق کار هیونگ جون نشسته بودن . همه به جز میران . در اون لحظه واقعا هیچ کس چشم دیدن هیونگ جون رو نداشت اما مجبور بودند تحملش کنن چون اونا الان رسما تو قلمرو اون بودن و هیونگ جون بود که مخفیشون کرده بود هر چند نصفى از اون تجهیزات متعلق به ریان بود ولى هیونگ جون به لطف زرنگ تر بودنش تو این سالها سهم بیشترى داشت

عملا کسى حرفى نمیزد چون هیچکس نمیدونست از کجا باید شروع کنن در اخر این هیونگ جون بود با اینکه نمیخواست مرکز توجه باشه شروع کرد به حرف زدن .

_حمله از طرف روئساى پایگاه دوم و سوم مثلث طلایى توى سنگاپور بوده . مثل اینکه با او چونگ جو  هم دست شدن تا پایگاه رو بگیرن

_: شما از طرف اونا اومدین پس چرا چیزى به شما نگفتن ؟؟

جونگمین بدون اینکه نگاش کنه همونطور که به دستاش خیره بود گفت . هیونگ جون هم متقابلا بدون نگاه کردن بهش جواب داد

_: نمیدونم

پوزخند واضحى روى لباى جونگمین نشست

_: واقع ؟؟

هیونگ جون از این حرف معنا دارش چشماشو روى هم فشرد نمیخواست از کوره در بره . پس سعى کرد همون توضیحى که توى ذهن خودش براى این سوال شکل گرفته رو شرح بده

_: ریان دختر پارک سانه و هر چى هم نباشه تو برادرشى مسلما وقتى دیدن حضور ما اونجا به کارشون نمیاد و آبى ازمون گرم نمیشه کنار گذاشتنمون راحت تر از حضور بى فایده امون بوده

حرفاش قانع کننده بود هر چند جونگمین باور نمیکرد کلا آدم رو به روشو دیگه باور نمیکرد حتى اگه خدا میشد . به نظر مین اون از قبل از نقشه ى اونا خبر داشته اما چیزى نگفته

_: باید بفهمیم هدفشون چى بوده ؟؟

ریان براى خاتمه دادن به نگاه هاى نفرت انگیزى که داشت بین جونى و مین رد و بدل میشد گفت که این وسط کیوجونگ هم باهاش همکارى کرد

_: آره شاید بتونیم یکى رو پیدا کنیم که بشه ازش اطلاعات کشید

جونگمین بلند شد و از اتاق زد بیرون چون دیگه تحمل اون جو رو نداشت دست خودش نبود که دلش میخواست هیونگ رو تیکه تیکه کنه تا همونجا هم زیادى تحملش کرده بود بیش تر از این نمیتونست . اونقدر عصبانى بود که خشمش بهش اجازه نمیداد یکبار از هیونگ بخواد همه چیز رو کامل و دقیق براش توضیح بده و بفهمه دقیقا به خاطر کدوم گناه نکرده اینطورى دارن تاوان پس میدن

به سمت اتاق میران رفت خواست در و باز کنه اما دستش رو دستگیره شل شد . سرى قبل که به دیدنش رفت میران اونقدر خجالت زده بود که نه تونست حرف بزنه و نتونست سرشو بلند کنه و به مین نگاه کنه . اونقدر احمق نبود که نفهمه خواهرش چقدر داره به خاطر اتفاق هاى پیش اومده عذاب میکشه حداقل دیگه خودش نمیشد آینه ى دق .

به صداى قدم هایى که نزدیک میشدن گوش داد و اروم لب زد

_: نگرانشم .

ریان اصلا دوست نداشت جونگمین رو توى اون وضع ببینه . با اینکه براش سخت بود نفس عمیقى کشید و گفت

_: بذار من بهش سر میزنم

جونگمین یدفعه سرشو بلند کرد به ریان چشم دوخت انگار که باور نداشته باشه کسى که رو به روش ایستاده و داره این حرف زو میزنه ریانه . ریان لبخند تلخى به این بهتش زد

_: گفتى به دنیا اومدنش دست خودش نبوده . گفتى ذاتش خوبه . گفتى انتخاب پدر و مادرمون دست خودمون نبوده . گفتى وقتى همه چى تموم شد با هم میریم ىه جا دور از همه ى این تنش ها زندگى میکنیم . اگه اینطورى باشه تا ابد که نمیتونم ازش متنفر باشم . میتونم؟؟

جونگمین دستشو پشت گردن ریان گذاشت اونو کشید جلو و پیشونیش رو بوسید و لب هاشو همونجا ثابت نگه داشت

_: شاید الان تنها چیز که بتونه به ادامه دادن امیدوارم کنه داشتن و دیدن یه خانواده ى متحد باشه .

ریان با اینکه دوست نداشت از آغوشش فاصله گرفت لبخند اطمینان بخشى بهش زد . بعد با زدن تقه اى به در اونو باز کرد و وارد اتاق شد .

میران گوشه ى تخت خودشو جمع کرده بود و اتاق توى تاریکى محض فرو رفته بود . با ورد ریان سربلند کرد و یه نگاه سرد بهش انداخت بعد دوباره به همون حالت قبل برگشت . انگار توى اون اتاق همه ى حساى دنیا مرده بودن

ریان با دیدن این صحنه یاد یه دوره ى مزخرف از زندگى خودش که به سختى گذرونده بودش افتاد . اول به سمت پرده ها رفت و اونا رو عقب کشید

_: فکر میکنى میتونى تا ابد خودتو این تو حبس کنى؟؟

میران که به خاطر نور دستشو جلوى چشمش نگه داشته بود جواب داد

_: قبل از مرگ این تنها چیزیه که مستحقش هستم . این تو حبس شدن بهتره . حداقل دیگه تا پامو از این در میذارم بیرون نحسى وجودم کسى رو نمیگیره .

_: نحس نیستى

_: اگه نبودم . مامانم موقع تولد به خاطر من نمیمرد . پارک سان پدرم نبود . ته جون بى دلیل ازم متنفر نمیشد . حتى تو هم از من متنفرى

ناخوداگاه پوزخند زد پس میران فکر میکرد مادر هرزه اش موقع تولد اون مرده . چه خیال خامى . نمیتونست منکر این بشه که ازش متنفره اما میخواست این تنفر و از بین ببر حداقل به خاطر جونگمین . مىخواست اون چیزى که جونگمین تونسته از احساس این دختر لمس کنه و اونقدر دوستش داشته باشه رو لمس کنه

_: هیچ چیز بى دلیل نیست .

به سمتش حرکت کرد و کنارش نشست . میران نگاه کنجکاوش رو به اون دوخت

_: منظورت چیه

_: تنفر ته جون ازت بى دلیل نیست

چشماى میران تا اخرین حدى که جا داشت گرد شدن

_: تو میدونى چرا؟؟

_: اره

کامل برگشت سمت ریان

_: بهم بگو

_: نمیتونم

_: چرا

_: چون مطمئن نیستم دلیلش درست بوده باشه حداقل الان دیگه مطمئن نیستم چون پاى داداشم هم گیر این قضیه انتقام هیونگ جونه

میران به حالت استفهام اخماشو تو هم کشید .

_: میشه یه جورى حرف بزنى منم بفهمم چى میگى .

ریان یه مدت مکث کرد و به جلوى پاش خیره شد

_: بیخیال به هر حال اون مجبوره همه چیز رو توضیح بده پس چه بهتر که همه چیز رو از خودش بشنوى

میران که از گرفتن جواب نا امید شده بود دوباره روى تخت شل شد  با صداى تحلیل رفته اى گفت

_: تو چرا ازم متنفرى ؟؟ دلیل تو چیه؟؟

سوالش یدفعه اى بود اما ریان انتظارش رو داشت

_: ترس . حسادت و یه کینه ى قدیمى .

بلند شد تو اتاق قدم رو رفت

_:ترس از اینکه داداشمو ازم بگیرى و بکنیش داداش خودت . حسادت به چیزایى که خیلى هاشون حق منم بودن ولى فقط تو داشتیشون ...

میران منتظر بود ریان ادامه بده اما اون دیگه چیزى نگفت

_: کینه ى قدیمى از چى ؟؟

ریان ایستاد و یه نگاه سرد بهش انداخت

_: حس میکردم مامانت جاى مامانمو گرفته

نمیتونست بهش بگه مادرش یه هرزه بود که باعث کشته شدن تنها امید زندگى خودش و جونگمین شده . به مین قول داده بود چیزى در این باره به میران نگه .

میران سرشو انداخت پایین جوابى نداشت که بگه . در واقع نمیدونست چى بگه

_: در عوض دیگه حالا جونگمین فقط تو رو دوست داره

_: خیلى دلم میخواست اینطور باشه ولى اینطورى نیست . همش نگران توئه . همش میگه حساسه روحیه اش ضعیفه . همش میگه نگرانته

میران از شروع جمله اش داشت با ابروهاى بالا رفته نگاش میکرد چون ریان  ظاهرا نمیتونست حرصشو از این موضوع پنهان کنه. تهش هم با دیدن قیافه ى  میران خودش اقرار کرد

_: یادم نمیاد در طول مکالمه امون گفته باشم دیگه ازت متنفر نیستم ولى دارم سعى خودمو میکنم که از بین ببرمش

میران توى خودش جمع شد و زانوهاشو بغل گرفت

_: این بى انصافیه . از من گند شانس تر دیگه وجود نداره حتى ادمایى مثل تو که ندیدنم به خاطر چیزایى که اتفاق افتادنشون دست من نبوده ازم متنفرن

_: رابطه ات با هیونگ جون دست خودت بود

ریان قبل از اینکه بتونه جلوى افکارش رو بگیره این جمله رو به زبون اورده بود . میران لبخند تلخى به این حرفش زد

_: میبینى میگم گند شانسم . دیگه بدتر از این که خواهرم عاشق عشق اولمه . بدتر از اینکه با عشق اولم بهش خیانت کردم . بدتر از اینکه حتى نمیدونم عشق اولم چرا ازم متنفره و قصدش فقط انتقام گرفتن از من بوده .  منى که تمام این سالهاى دوریش و نبودنش رو با خاطراتش گذروندم هر دفعه با خودم میگفتم اینبار دیگه فراموشش میکنم ولى فقط خودمو گول میزدم . میدونى چرا حس کردم هیونگ جون رو دوست دارم ؟؟

سربلند کرد و به چشماى منتظر ریان که هنوزم وسط اتاق ایستاده بود نگاه کرد

_: چون اون عوضى همه ى حرکاتش حتى عطر تنش مثل ته جون من بود . اون خیلى چیزا رو خوب پنهان نکرده بود در عوض منم اونقدر احمق یا شاید بعد از شیش سال نا امید بودم که باور نمیکردم این ادم همون ته جون منه فقط چهره اش عوض شده

دوباره سرشو پایین انداخت و لبشو گزید

_: متاسفم که اینقدر جفتمون بد شانسیم .

با صداى برخورد در بهم فهمید ریان رفته . حق داشت این وسط همه حق داشتن به جز خودش

 

..........

ربع ساعتى بود که توى محوطه داشت قدم رو میرفت . میران با حرفاش اعصابشو بهم ریخته بود . حالا خواسته یا ناخواسته فرقى نمیکرد . تمام سعیش براین بود که میران رو مثل مادرش نبینه و حس نکنه اونم مثل مادرش که با هرزه گى تمام پدرشون رو وادار کرد مادرشونو بکشه و پدرشون رو تصاحب کنه میخواسته هیونگ جون رو تصاحب کنه

با حالت کلافه اى نشست روى پنجه هاش و زانوهاشو بغل کرد

_: بس کن احمق هیونگ جون از اولشم سهم میران بود اونا زودتر باهم اشنا شدن . حتى زودتر از تو ...

سرشو پایین انداخت دوست نداشت گریه کنه الان وقتش نبود

_: حالت خوبه ؟؟

بدون اینکه سرشو بلند کنه اونو به نشونه ى منفى تکون داد

_: نیست

کیو جونگ فاصله اى که بینشون بود رو پر کرد و طورى که ریان رو نترسونه دستشو دور بازوش حلقه کرد و سعى کرد بلندش کنه. ریان بى حوصله روى پاهاش ایستاد و همونطور که دستش هنوز تو حصار دست کیو جونگ بود به سمت سکوى گوشه ى محوطه هدایت شد روى اون نشست

چند لحظه سکوت کرد بعد بى مقدمه گفت .

_: حس میکنم حتى اگه هزار سال هم تلاش کنم نمیتونم تنفرم رو نسبت به میران از بین ببرم .

_: نمیخواى یا نمیتونى؟؟

نگاه گنگى به کیوجونگ انداخت و بهش خیره شد در واقع ماتش برد چون داشت فکر میکرد که جواب سوالى که ازش پرسیده شده چیه در حالى که زوم بود روى کیوجونگ

_: نمیدونم .

وقتى به جوابى نرسیده کلافه گفت و سرشو تکون داد .

_: من فکر میکنم تو میخواى ولى خواستنت از ته دل نیست دارى زورکى انجامش میدى .

_: یعنى چى ؟؟

_: کوچیک که بودم  همیشه دلم میخواست  پلیس شم ولى مامانم دوست داشت دکتر شم . کلى سر این موضوع باهم بحث کردیم . پدرم پلیسه همیشه مامانم غر میزد که اون به اندازه ى کافى به خاطر شغلش براى خانواده اش وقت نمیذاره ولى بابام قهرمان من بود عاشق لحظه هایى بودم که پاى حرفاش مینشستم و اون با هیجان داستان عملیات هاشونو واسم تعریف میکرد . وقتى بزرگتر شدم و تصمیم گرفتم راهمو انتخاب کنم مامانم ناراحت بود چون من میخواستم پلیس شم ولى اون دوست داشت دکتر شم من به خاطر مامانم خیلى درس خوندم که دکتر شم . ترم اول پزشکى همش به خودم تلقین میکردم که دوسش دارم اما هیجان براى من هنوزم تو پلیس شدن بود پزشکى رو دوست داشتم ولى نه قلبا . کمتر از یکسال بعد به مامانم گفتم که دیگه نمیتونم ادامه بدم هنوزم دلم پیش پلیس شدنه اون حرفا رو میزدم که درد و دل کنم ولى در کمال تعجبم مامانم ازم عذر خواهى کرد و گفت برم دنبال رویام . اخرشم به اون چیزى که قلبا میخواستمش رسیدم

لبخندى زد و به ریان نگاه کرد

_: میدونى میخوام چى بهت بگم ؟؟ نه به خاطر جونگمین به خاطر خودت بخواه که خواهرت رو دوست داشته باشى . خوبى هاشو ببین . قلبت رو از نفرت پاک کنه . چون ادم خو میگیره به نفرت اون وقت حیفه قلبته که  با نفرت تیره اش کنى

کیوجونگ همین الان بهش نخ داده بود که یه پلیس نفوذیه ولى اهمیتى نداشت حداقل نه تا زمانى که اون دوست صمیمیه داداشش بود و حتما اون از همه چیز خبر داشت .

به حرفاش که فکر میکرد میدید که حق با کیوجونگه ریان میخواست به خاطر جونگمین با میران کنار بیاد اینطورى میشد یه کنار اومدن ظاهرى که در جا با یه تلنگر در هم میریخت

کیوجونگ از روى سکو بلند شد

_: اومده بودم به خاطر رفتار اون روزم ازت معذرت خواهى کنم . ببخشید واقعا عصبانى بودم .

_: مهم نیست شاید اگه منم بودم همین طورى رفتار میکردم

سر تکون داد و راه افتاد . هنوز چند قدم برنداشته بود که ریان صداش زد

_:کیوجونگ

برگشت سمت

_: ممنون

جوابشو با یه لبخند مهربون داد و رفت تا زمانى که از زاویه ى دیدن ریان خارج شد اون نگاش کرد

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : پنجشنبه 8 تیر 1396 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه