سلام
بفرمایید ادامه.

18
روی تختش نشست و گوشی رو محکم تر گرفت:
-پس امروز نمیشه؟باشه...پس فردا ساعت دوازده میام خونتون...میبینمت!
تلفن رو قطع کرد و خودشو روی تخت انداخت،نفس عمیقی کشید و دستش رو روی قلبش گذاشت و چشماشوبست...چه قدر خسته بود...اونقدر که نفهمید کی خوابش برد...
......
«هارا»
با صدای گریه کسی چشمامو باز کردم،تو اتاق خودم نبودم!
روی تخت نشستم،صدای گریه بلند تر شد...انگار که کسی زجه میزد واز همه چیز مهم تر صدا برای یه مرد بود!
 اتاق آشنا بود!سرم رو به اطراف چرخوندم و تا نشانه ی آشنایی پیدا کنم...چمدونی روی زمین و کنار تخت بود...لباس های مردونه ای ازگوشه و کنارش بیرون زده بود و چندتا از لباس ها روی زمین افتاده بود...سرم رو سمت دیگه ای چرخوندم:
میز تحریری که کلی کاغذ مچاله شده روش بود و وچند تا مداد روی میز خودنمایی میکردن،در کمد کنار تخت باز بود و کمد خالی بود،آیینه ای روی دیوار بود شکسته بود و خورده شیشه هاش روی زمین پراکنده بود...اتاق شبیه اتاق کیوجونگ بود!
از روی تخت بلند شدم...با دقت از بین خورده شیشه ها راهم رو باز کردم و از اتاق بیرون رفتم،همون موقع صدای گیتاری توجهم رو جلب کرد ولی هرچه قدر تلاش کردم نفهمیدم صدا از کجا میاد،صدای شکستن چیزی اومد...
اونجا خونه ی کیوجونگ بود...!
راهم رو سمت آشپزخونه پیش گرفتم،همه جای خونه بهم ریخته بود...صدای گریه واضح تر شد،احساس گرما میکردم و همینطور نفسم درست بالا نمیومد...با دیدن شخصی که گوشه ی آشپزخونه کز کرده بود و زانوهاش رو توی بغلش گرفته بود شکه شدم!سرش پایین بود و دستاشو روی سرش گذاشته بود...دستاش خونی بود...زخم بود... نمیخواستم اون شخص کیوجونگ باشه ولی ناگهان اون شخص سرش رو بالا آورد...از ترس نفسم تو سینه حبس شد...چرا اینطوری شده بود؟آروم جلو رفتم...چشماش...قرمز بود...مثل خون...زیر چشماش گود افتاده بود...سیاه شده بود...دستاش میلرزیدن...خونی بودن...زخم بودن...آروم زمزمه کردم:
-کیوجونگ...
صدای گیتار بلند تر شد...روی اعصابم رژه میرفت...نفس کشیدن واسم سخت شده بود،جلوی کیوجونگ زانو زدم،دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم:
-حا...حالت خوبه؟
کیوجونگ دستمو پس زد...میخواست بلند بشه اما نمیتونست ولی بالاخره با آخرین توانش بلند شد،لاغر شده بود...فریاد بلندی زد:
-ازت متنفرم گوهارا...تو قلبم رو شکستی!
بغض کرده بودم،کیو چی میگفت؟من؟من قلبش رو شکستم؟
کیوجونگ آروم ازم دور شد...چشمامو بستم...نسیم آروم توی صورتم خورد...چشمامو باز کردم...روی زمین بودم...زیر یه درخت بید مجنون بدون برگ... شاخه هاش مثل تازیانه توی صورتم میخورد...
دختری دیدم که از پشت با گریه کیوجونگ رو بغل کرد...اون دختر؟چه قدر شبیه من بود...کیوجونگ اون رو از خودش جدا کرد و به عقب هل داد...اون...یعنی من...آروم آروم از کیوجونگ دور شد...
صدایی آشنا مثل زمزمه تو گوشم پیچید:
-تموم شد...تو باختی...
دستامو روی گوشهام گذاشتم و با فریاد گفتم:
-بس کنید...تمومش کنید...
چشمامو بستم و با تمام قدرت فریاد زدم...
.........
«راوی»
با سرفه های مکرر و فریاد مادرش بیدار شد...عرق کرده بود...نمیتونست نفس بکشه...با دستش به قفسه ی سینش چنگ زد...خانم گو هارا رو به زور روی تختش نشوند و اسپری رو بین لبهاش گذاشت...با فشار دادن ضامنش هارا کمی آروم شد و تونست نفس بکشه...
چند لحظه بعد لیوان آبی رو سر کشید و دوباره روی تختش دراز کشید،خانم گو کمی بالا سرش موند تا هارا خوابش ببره،هارا خودشوبه خواب زد...خانم گو بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون رفت.
بغض هارا ترکید...سرش رو توی بالشتش فرو کرد و تا میتونست گریه کرد...اگه ادامه میداد قلب کیوجونگ میشکست؟یا...یا این فقط یه خواب بود؟صدای کیوجونگ هنوز توی گوشش اکو میشد:
-ازت متنفرم گوهارا...تو قلبم رو شکستی!
.......................
اینقدر ترسیده بود که نتونست تا آخر ساعت دانشگاه کیوجونگ منتظر بمونه،چند دقیقه بعد از بیرون رفتن مادرش از اتاق روی تخت نشست و رد اشک رو از روی صورتش  پاک کرد،از روی تخت بلند شد و سریع لباس هاشو عوض کرد،بدون اینکه به کسی چیزی بگه از خونه بیرون رفت.
.........
همین که استاد از کلاس بیرون رفت به بدنش کش و قوسی داد و زیر لب گفت:
-آخیش...تموم شد!
کتاباشو از روی میز جمع کرد و خواست بلند بشه که صدای آشنایی شنید:
-سلام کیوجونگ!
سرش رو بالا آورد و با تعجب به دختری که چند ساعت پیش بهش تنه زده بود خیره شد،با خودش فکر کرد که همه توی سئول اینقدر زود صمیمی میشن؟اصلا نمیشه!
دختر خنده ی آرومی کرد و با صدای آرومی گفت:
-میخوای بریم باهم ناهار بخوریم؟
کیوجونگ نفس عمیقی کشید و گفت:
-ببخشید خانمه؟
-امم...چا هستم.چا هامیونگ.
کتاباشو توی کولش گذاشت و گفت:
-ببخشید خانم چا...من یادم نمیاد اینقدر با شما صمیمی باشم؟
هامیونگ زیر لب نچی گفت و ساکت موند.
-برای ناهار هم متاسفم!
خواست از کنار هامیونگ رد بشه که هامیونگ سریع گفت:
-جزوه هم نمیخوای؟!
کیوجونگ ساکت موند،هامیونگ لبخندی زد و با ذوق دنبال چندتا برگه توی کیفش گشت، بعداز چند ثانیه پنج تا برگه بیرون آورد و به کیوجونگ داد:
-بفرمایید،لطفا هم تا دوروز دیگه واسم بیارید!
زیر لب تشکری کرد و از کلاس بیرون رفت،از اون دختر که دور شد نفس عمیقی کشید و گفت:
-آدم امنیت نداره!یه ذره دیگه میومد جلو یه کاری میکرد!یادم باشه بیشتر مراقب خودم باشم!
نگاهی به برگه های توی دستش انداخت و با نا رضایتی گفت:
-خب توکه میخوای این قدر زود پسشون بگیری مرض داری قرض میدی!
برگه هارو توی کیفش گذاشت و از ساختمون دانشگاه خارج شد،بعد از گذشتن از حیاط  بزرگ  دانشگاه  و چند دقیقه حرف زدن با مامور جلوی در از محیط خفه کننده ی دانشگاه بیرون اومد،چند قدم که برداشت صدایی متوقفش کرد.
-کیوجونگ!
صدا آشنا بود،لبخندی زد و برگشت اما با دیدن هارا توی اون وضع لبخند روی لبش خشکید،وحشت زده سمتش قدم برداشت و پرسید:
-چی شده؟!
با پرسیدن این سوال ناگهان بغض هارا ترکید و خودشو توی بغل کیو انداخت:
-من متاسفم...من نمیخوام اون اتفاقا بیوفته...
کیوجونگ هارا رو از خودش جدا کرد و گفت:
-آروم...واسه چی متاسفی؟واسه کاری که نکردی؟
دست هارا رو توی دستش گرفت و باهم تا پارکی که نزدیک دانشگاه بود قدم زدن.
.........
زیر بید مجنونی نشست و هارا رو جلوی خودش نشوند.
-خب...حالا بگو چی شده.
هارا سریع گفت:
-ترسیدم!
-چرا؟
توجهی به سوال کیوجونگ نکرد:
-اگه باهم بودنمون...ادامه...پیدا...نکرد!لطفا ازم دلخور نباش.
دستای لرزون هارا رو توی دستاش گرفت و گفت:
-چی میگی هارا؟منظورت چیه؟مگه ما...
هارا سرش رو یه طرفین تکون داد:
-دیشب مادرم گفت اگه..اگه...ادامه بدم...یه کاری میکنه که...
نتونست ادامه بده،کیوجونگ لبش رو به دندون گرفت...خودش هم میترسید اما  نشون نداد،هارا رو تو بغلش گرفت و بوسه ای موهاش زد:
-چند بار بهت بگم؟مگه با به هم قول ندادیم؟یادته؟تا آخره آخر...حتی اگه بمیرم!
هارا سرش رو بالا آورد و مستقیم به کیوجونگ زل زد،لبخند بی جونی روی لبهاش نشست...کیوجونگ هم متقابلا لبخندی زد و ادامه داد:
-تو نگران نباش!من پشتتم!
هارا حرفی نزد،دلشوره داشت اما دیگه حرفی در این باره به کیو نزد،کیوجونگ برای این که جو بینشون رو عوض کنه زیپ کولش رو باز کرد و با خنده گفت:
-خب...ببینیم خانم گو چیکار کرده!
هارا نگاهی به ظرف غذایی  که برای کیوجونگ آورده بود انداخت و با اعتراض گفت:
-یاااا هنوز نخوردیش؟یخ کرده دیگه فایده نداره.
در ظرف رو باز کرد و گفت:
-مطمئنا یخش هم خوشمزس!
با چاپستیک مقداری غذا رو بالا آورد و خورد هارا با استرس به کیوجونگ خیره موند.
-بار چندمته غذا پختی؟
-اولین باره.
خندید و آروم گفت:
-خوبه!خوشمزش.
صداش رو بلند تر کرد و گفت:
-ببینم هارا چه قدر نمک ریختی؟
هارا کمی فکر کرد و بعد از چند لحظه نیشخندی زد:
-خب راستش...از دستم در رفت...نوشته بود یک قاشق و نیم ولی من دو قاشق کامل ریختم.
خندید:
-آهااا بگو چرا اینقدر شوره.
هارا لپهاشو باد کرد و گفت:
-اینقدر رک نگو بدجنس!
کیو دوباره خندید و گفت:
-ولی واسه اولین بار خوبه!
لبهاشو غنچه کرد و اخم کرد.
-یااا گو هارا...اونطوری نکن.
 هارا با اخم  گفت:
-اینقدر این کارو میکنم تا چشت دراد...
.................................
«دوماه بعد»
با ذوق بالا و پایین پرید و گفت:
-بدو بدو...
کیوجونگ در خونه رو با کلید قفل کرد و گفت:
-صبر کن بابا...
هارا دسته ی چمدون کیوجونگ رو کشید و گفت:
-نمیتونم صبر کنم...خدایا کی میرسیم!
کیوجونگ چمدون رو از دست هارا گرفت و گفت:
-بذار حرکت کینم بعد بگو کی میرسیم.
کیوجونگ جلوی ماشین ایستاد و گفت:
-هارا تو آخر نگفتی چطوری ماشین خریدی!
هارا یکی از ابروهاش رو بالا داد و گفت:
-من دو هفتس این عروسک خوشگلو خریدم تو الان میگی چطوری؟
کیوجونگ تک سرفه ای کرد وبا تعجب گفت:
-عروسک خوشگل؟
در ماشین رو باز کرد و خواسن بشینه که هارا با صدای بلندی گفت:
- نه نه...تو رانندگی کن.
نفسش رو یا حرص بیرون داد و گفت:
-هارا!
یکی از پاهاشو مثل بچه ها روی زمین کوبید و گفت:
-خواهش!خیلی باحال رانندگی میکنی من ذوق میکنم.
خندید و گفت:
-باشه!نمیخواد دلایل عجیب و غریب بیاری  من که میدونم چرا.
هارا لبخند دندون نمایی زد و روی صندلی جلو نشست،کیوجونگ ماشین رو دور زد و بعد از چند لحظه پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد.
-به مادرت گفتی؟
-آره.
-چی گفت؟
نفسش رو بیرون داد و لبخند مصنوعی زد:
-خب...ولش کن...چیز خاصی نگفت...همون حرفای همیشگی!
چند دقیقه بعد ماشین آروم ترمز کرد،هارا به ترافیکی که پیش روشون بود خیره شد و  آهی کشید:
-شانس گند ما!
کیوجونگ خندید:
-اشکال نداره...میتونی واسه اینکه حوصلت سر نره قربون صدقه ی من پشت فرمون  بری!
هارا سرش رو سمت پنجره برگردوند و گفت:
-اعتماد به سقف!
..................
لبخندی زد و گفت:
-خوشحالم کردی اومدی دختر...کاشکی میذاشتی کیوجونگ باهات بیاد.
هارا نگاهی به کیوجونگ و بعد دوباره  به خانم کیم نگاه کرد:
-نه...با ماشین میرم...اینطوری کیوجونگ باید پیاده برگرده...خسته هم هست نمیخوام اذیت بشه...خدافظ!
کیم لبخندی زد و هارا رو به گرمی در آغوش گرفت:
-ازت ممنونم دخترم...
هارا از کیم جدا شد و چند قدم عقب رفت...سومین با خوشحالی دست تکون داد:
-خدافظ اونی!
هارا متقابلا دستی تکون داد و آروم از اون خونه دور شد چند دقیقه دیگه جلوی در خونه ی گیوری بود!
آروم در زد،گیوری نمیدونست هارا اومده اینجا...لحظه برگشت و به چمن زار و بید های بلندش نگاه کرد،ناخودآاگاه لبخندی روی لبش نشست...
در آروم باز شد،هارا چرخید و با لبخند پررنگ تری به گیوری زد...گیوری با تعجب به 
هارا خیره موند،هارا خودشو توی بغل گیوری انداخت و گفت:
-دلم واست تنگ شده بود خاله جونم!
گیوری هنوز تو شوک بود،هارا خندید و گفت:
-من واقعیم!
گیوری خندید و گفت:
-فکر کردم یادت رفته یه خاله داشتی!
-مگه میشه شما رو یادم بره؟اینقدر دلم واست تنگ شده بود!
....
سینی رو روی میز گذاشت و گفت:
-خب بقیش چی؟
فنجون قهوه رو برداشت و گفت:
-دوماهه کسی هیچی بهم نمیگه!مامانم فقط یه ذره باهام بحث میکنه ولی همیشه بی نتیجس،راستی مادر و پدرم حدودا یک هفته ی دیگه میان اینجا.
-آها...پس خوبه...به احتمال زیاد این هفته باهم نامزد بشین!
هارا آروم خندید...کمی خجالت کشید.
گیوری لبخندی زد و گفت:
-نگا چه خجالتی میکشه این دختر...پاشو..برو بالا...اتاقت منتظرته...فردا هم به این آقا پسر خوشبخت یه زنگ بزن بیاد ببینمش!
هارا آروم باشه ای گفت و از جاش بلند شد و سمت اتاقش رفت.
....................
«فردا»
دست هارا رو توی دستش گرفت و گفت:
-اینجا خیلی دلگیر شده...تابستون چه قدر اینجا سبز بود!
هارا سری تکون داد و به دو بید بدون برگی که جلوشون بود خیره شد...این صحنه واسش آشنا بود.
کیوجونگ سمت هارا برگشت و گفت:
-خالت کی میاد؟
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-همین الان میاد.
کیوجونگ دست هارا رو رها کرد و چند قدم از هارا دور شد،هارا با ترس به کیو خیره موند.با باد سردی که وزید به خودش لرزید و دستاش رو روی شونه هاش گذاشت و سمت کیوجونگ قدم برداشت،کیوجونگ همین که هارا رو دید اخمی کرد و کتش رو درآورد:
-یه ذره به فکر خودت باش دختر!!
کتش رو روی شونه های هارا انداخت و گفت:
-هارا یادته؟!اون سنگا...روی اون من میشستم روی اون یکی تو!
هارا آروم خندید و گفت:
-کیو!یه آهنگ...خواهش...
-گیتارمو...
-تو ماشینه!
کیوجونگ با تعجب به هارا خیره موند،هارا روی سنگی که همیشه مینشست نشست و گفت:
-خودم گذاشتم!نمیشه بیای اینجا و گیتارت رو نیاری که!
همینطور که از اون محل دور میشد گفت:
-تو دیگه کی هستی!
همین که کیوجونگ رفت هارا از روی سنگ بلند شد،تک تک صحنه های خوابش جلوی چشمش اومد...همین محل بود!
یعنی چه اتفاقی میوفتاد؟اصلا دلش نمیخواست همچین اتفاقی بیوفته،اینکه دل کیو جونگ رو بشکنه واسش غیر قابل تحمل بود.
کیوجونگ برگشت،هارا سریع روی سنگ نشست کیوجونگ هم روی سنگ رو به روی هارا نشست و گیتار رو روی پاهاش گذاشت.
-چی بخونم؟
-نمیدونم!هرچی دلت میخواد!
چند لحظه با سکوت گذشت اما ناگهان صدای زیبای گیتار همراه با صدای کیوجونگ توی فضا پیچید.
(آهنگ  چون که من یک احمقم-همتون داریدش(: )
.....
چند دقیقه بعد با قطع شدن آهنگ هارا سرش رو بالا گرفت و گفت:
-تو فقط بلدی آهنگای غمگین بخونی؟
چشم غره ای رفت و ادامه داد:
-دلم گرفت!
کیوجونگ آروم خندید و گفت:
-خب تو گفتی هرچی دلت میخواد منم دلم گفت این رو بخونم.
گیتار رو روی زمین کنار سنگ گذاشت و خودش بلند شد،سمت جایی که هارا نشسته بود رفت و به زور خودشو کنارش جا کرد:
-یااا الان میوفتم!
تعادلشو به زور نگه داشت،کیوجونگ سمت هارا برگشت و گفت:
-اگه راست میگی خودت برو یه چیزی بخون و بزن!
-من گیتار بلد نیستم.
سری تکون داد:
-واجب شد بهت یاد بدم!
بلند شد و سمت گیتارش رفت،همون موقع صدای موبایل هارا اومد،هارا موبایلش رو جلوی صورتش گرفت  و با اخم به اسم روی صفحه خیره شد،پیام رو باز کرد و خوند:
فردا اونجاییم!میخوام قضیه هرچی زودتر تموم بشه
قرار شد هفته ی دیگه بیایم ولی پدرت کار داره برای همین فردا میایم،ری یون هم باهامون هست،مواظب رفتارت باش.
-چیزی شده هارا؟
آب دهنش رو قورت داد و سرش رو بالا آورد:
-مادرم...بود.گفت فردا اینجاییم.
کیوجونگ لبخندی زد:
-فردا...با خانوادت صحبت میکنم.
هارا با نگرانی گفت:
-کیو‌جونگ...ولی...
کیوجونگ کنار هارا نشست و دستش رو روی شونه‌ی هارا گذاشت:
-میخوام باهاشون صحبت کنم...
هارا مخالفت کرد:
-ولی...اون...ری...
کسی سبزه های بلند رو کنار زد،هارا حرفش نصفه موندکیوجونگ با دیدن 
گیوری بلند شد و نود درجه خم شد،هارا هم با لبخند مصنوعی به گیوری
 نگاه میکرد.
...............
مشغول پاک کردن میز های کافه بود،حدودا ساعت چهار و نیم صبح بود و به خاطر اینکه خوابش نمیومد،مشغول تمیز کردن کافه شده بود.
صدای در زدن اومد،دستمال رو روی میز رها کرد و برگشت و سمت در رفت،با دیدن زن حدودا چهل ساله ای که سر و وضعش به پولدارا میخورد تعجب کرد،معمولا چنین آدمایی اینجا نمیومدن!از پشت شیشه گفت:
-ببخشید خانم ولی الان تعطیلیم.
-یه پیغام دارم...لطفا.
سومین در رو باز کرد و کمی عقب تر رفت...زن به اطراف کافه نگاه میکرد،پاکت سفید رنگ و مستطیل شکلی دستش بود.
زن جلو اومد،صدای پاشنه‌ی کفشاش توی سالن کافه میپیچید:
-تو سومینی؟
سومین ابرویی بالا انداخت:
-خودمم...چطور؟
حس خوبی به اون زن نداشت،زن جلوتر اومد و پاکت سفید رنگی رو جلوی سومین گرفت و گفت:
-اینو برسونید دست آقای کیم کیوجونگ.
سومین برگه رو از دست زن گرفت،زن ادامه داد:
-خودتون هم میتونید بخونیدش...اشکالی نداره،من دیگه میرم.
خواست برگرده که سومین پرسید:
-ببخشید...حتما میرسونم دستش فقط...میشه اسمتون رو بگید؟!
زن لبخندی زد که از نظر سومین بیشتر از سر نفرت بود.
-گو سویونگ...خودش میشناسه...ضمنا...بهش بگید حتما بیاد،خوشحال     میشیم.
و بعد از سومین فاصله گرفت،از کافه بیرون رفت و سمت ماشینی رفت که پشت فرمونش ری یون نشسته بود،ری یون از توی آیینه به خانم گو نگاه کرد:
-از کسی که دوستش یه کارگر سادس چه انتظاری میره؟
گو اخمی کرد،ماشین سمت خونه ی گیوری حرکت کرد.
توی کافه سومین با چشمای خیس به اون کارت دعوت برای عروسی خیره   بود،دستش رو جلوی دهنش گرفته بود تا صدای هق هقش بلند نشه....       کیوجونگ چه گناهی کرده بود؟چرا دنیا روی خوشش رو نشون اون نمیداد؟ چرا تا وقتی به کسی اعتماد میکرد اون کس به بدترین نوع ممکن             میشکستش؟
نگاهی به ساعت انداخت،پنج صبح بود،کیوجونگ حدود یه ساعت دیگه از    خونه بیرون میومد تا به خونه‌ی خاله‌ی هارا بره و زودتر آماده بشه،باید    بهش خبر میداد.موبایلش رو در آورد و به خونه‌ی کیوجونگ زنگ زد،در   همین حال کارت عروسی رو داخل پاکتش گذاشت...
کارتی که برای اسم عروس از اسم هارا و برای اسم داماد...به جای           کیوجونگ از اسم ری‌یون استفده کرده بودن.
.................................
اولین واکنشش بعد از دیدن اون کارت این بود که لایه ای از اشک جلوی    چشماشو گرفت،چشماش به خاطر قطره ‌های اشک تار میدیدن...با صدای     لرزونی از سومین پرسید:
-این چیه؟این لعنتی چیه؟
فریاد زد:
-سومین دارم باهات حرف میزنم...این چیه؟جواب بده...چرا اسم هارا اینجا   نوشته؟!
خانم کیم با صدای آرومی گفت:
-کیوجونگ...آروم تر...
مادرش اصرار کرده بود تا همراه باهاش بیاد،کیوجونگ خنده‌ی عصبی‌ای 
کرد:
-نمیتونم...چطوری آروم باشم؟زندگیم...
لحظه‌ای مکث کرد،بغضش ترکید،همه چیز تموم شده بود...قلبش شکسته 
بود...
-زندگیم...نابود شده...قبلم...قبلم داره هزار تیکه میشه...بعد آروم باشم؟
از پشت میز بلند شد،سومین و خانم کیم با نگرانی بهش نگاه کردن،حرفی     نزد...فقط با دو از کافه بیرون زد...هوا سرد بود...توجهی نکرد...صدای 
فریاد سومین میومد...بازم توجهی نکرد...بدون  توقف تا خود کوچه دوید... نفسش دیگه بالا نمیومد...هوا هنوز تاریک بود...جلوی خونه‌ی گیوری ایستاد،چراغ هاش خاموش بود و فقط چراغ جایی که حدس زد آشپزخونه باشه      روشن بود...سمت درختا رفت...بعد از چند دقیقه زیر درختا نشست منتظر   هارا موند...منتظر توضیح...
چشماشو بست و از ته دل آرزو کرد که همش یه خواب باشه...
هارا گوشه‌ی اتاقش نشسته بود و زانو‌هاشو توی بغلش جمع کرده بود و به  کارت عروسی خیره بود،صورتش از جای سیلی مادرش میسوخت،همین چند دقیقه پیش باهم یه دعوای اساسی داشتن...میدونست همه‌ هنوز بیدارن،از روی زمین بلند شد...مادرش چه فکری کرده بود؟!چرا با زندگیش اینطوری     میکرد؟
راستی...کیوجونگ چه فکری میکرد؟!
از اتاق بیرون رفت و آروم از پله‌ها پایین اومد،چشم‌ها همه سمت هارا       چرخید،هارا روی پله‌ی پنجم ایستاد،کارت عروسی رو توی دستش مچاله     کرده بود،گیوری فکر کرد هارا میخواد از خودش و کیوجونگ دفاع بکنه...
خانم گو نگاهش رو از هارا گرفت و گفت:
-وسایلت رو جمع کن...دوساعت دیگه میخوایم برگردیم سئول.
گیوری به هارا خیره بود...چرا چیزی نمیگفت؟!
بغض گلوی هارا رو گرفته بود...دستاشو بیشتر مشت کرد،اشک توی چشماش جمع شده بود،دیگه کم آورده بود...دیگه نمیتونست تحمل کنه...نمیخواست بیشتر از این قلب کیوجونگ رو بشکنه.
-با...باشه...
گیوری با چشمای گرد شده نگاهش کرد،هارا ادامه داد:
-فقط بذارید...بذارید برای آخرین بار ببینمش.
قدمی به جلو برداشت،ری یون پوزخندی زد:
-مطمئن باش ازت استقبال نمیکنه!
هارا حرفی نزد و سمت در دوید،در رو که باز کرد باد سردی به صورتش خورد،توجهی نکرد...هوا سرد بود و چون لباس نازکی پوشیده بود،از شدت سرما     میلرزید،شروع به دیویدن کرد...میدونست اگه همینطوری ادامه بده از تنگی     نفس یه چیزیش میشه ولی بازم توجهی نکرد...کیوجونگ واسش مهم تر بود.
بالاخره به درخت رسید،کمی ایستاد تا نفسش سر جاش بیاد ولی اینگار کار ساز نبود،نفس عمیقی کشید و قدمی به جلو برداشت،سبزه‌هارو کنار زد و به زیر اون دوتا درخت رسید،کیوجونگ رو دید که پشت بهش ایستاده بود,کارت عروسی دست اون هم مچاله شده بود،آروم صداش زد:
-کیوجونگ...
کیوجونگ پلکاشو محکم روی هم فشرد...اون اینجا بود...نباید عصبانی میشد،میدونست هیچی تقصیر هارا نیست.
برگشت و به صورت هارا نگاه کرد،صورتش قرمز شده بود و مثل اینکه به زحمت نفس میکشید،کیوجونگ سمت هارا رفت،هارا با دیدن چشمای خیس کیوجونگ قطره‌اشکی از چشماش پایین اومد...دلش لرزید...چرا خانوادش باید این بلا رو سر کیوجونگ بیارن؟!
هارا زیر لب گفت:
-متاسفم...من واقعا...متاسفم...من نمیخواستم اینطوری بشه...نمیخواستم.
کیوجونگ نمیدونست چرا ولی با دیدن هارا آروم شده بود،لبخند تلخی روی لب‌هاش نشست:
-حالا که شده...و من...
هارا حرف کیوجونگ رو قطع کرد:
-هیچ وقت خودمو نمیبخشم...نمیخوام بیشتر از این اذیتت کنم...چند ساعت دیگه میخوایم بگردیم سئول...
کیوجونگ کارت عروسی رو بالا آورد:
-مگه نگفتیم خودمون باهم مشکل رو حل میکنیم؟!مگه نگفتیم ما تا آخر باهمیم؟
هارا دستش رو روی دهنش گذاشت تا هق هقاش بلند نشه،بین گریه هاش گفت:
-همه‌شو یادمه...ولی بودن من فقط باعث عذابت میشه...باعث میشه قلبت بیشتر بشکنه...باعث میشه ازم متنفر بشی...اتفاقی که دلم نمیخواد هیچ وقت بیوفته!
-کی گفته ازت متنفرم میشم؟کی گفته قلب من شکسته؟
-همین الان باعث شکستن قلبت شدم...
کیوجونگ کارت رو روی زمین انداخت:
-هارا تو هیچ کاری نکردی.
هارا فریاد زد:
-لعنتی تظاهر نکن...تظاهر نکن هیچ اتفاقی نیوفتاده...تاریخ اون کارت رو دیدی؟مال هفته‌ی دیگس...هفته‌ی دیگه...تو هیچ کاری نمیتونی بکنی جز اینکه تماشا کنی و بشکنی...اگه کاری خلاف میل پدرم انجام بدی...
- چرا تسلیم شدی؟
قطره‌های اشک یکی یکی روی صورتش میریختن:
-کیوجونگ...فراموشم کن...من...
حرفش با قرار گرفتن لب‌های کیوجونگ روی لبهاش قطع شد،بوسه‌ی طولانی   بود...بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن...هر دو نفس نفس میزدن،کیوجونگ هارا رو توی بغلش گرفت و زیر لب گفت:
-داری میگی فراموشت کنم...اونم وقتی همه‌ی قلبمو مال خودت کردی...حرفایی میزنی که میدونم خواسته واقعیت نیستن...
هارا کیوجونگ رو به عقب هل داد:
-فقط فراموشم کن...ازت خواهش میکنم...اگه دیگه ندیدیم گریه نکن...قلبم      طاقت اشکاتو نداره.دیگه حتی اینجا هم نیا...
سرش رو پایین انداخت:
-متاسفم...
هارا چند قدم به عقب برداشت و بعد برگشت و دوید،کیوجونگ فریاد زد:
-هارا...وایسا.
ولی اتفاقی نیوفتاد...دو زانو روی زمین افتاد...دستش رو مشت کرد و روی     قلبش کوبید،همون موقع بغضش ترکید...
شاید حق با هارا بود...قلبش برای دومین بار شکسته بود و میدونست این زخم به زودی قبلی خوب نمیشه...!



طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : شنبه 3 تیر 1396 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه