درود عشقای منننننننننننن
حالتون خوبه ؟؟ 
امیدوارم تابستون رو خیلی عالی شروع کرده باشید 
من طبق قولم یکم تیر اومد با داستان
ساعت مرگ فصل دو 
فقط بچه ها فعلا یه روز در هفته باشه 
بعدا روزای داستان رو  بیشتر میکنم 
بفرمایید ادامه  خوشگلای من 

قسمت بیست و پنجم ......> ساعت مرگ

جونگمین دستاى میران رو گرفته بود و هر چند لحظه اى یکبار به روشون بوسه میزد . طبیعى بود که خواهرش بعد از شنیدن حقایق پنهان زندگیش از پا در بیاد و حالا اون مجبور باشه اینطورى بالاى سرش بشینه و شکستنش رو تماشا کنه

" خدا لعنتت کنه هیونگ جون "

توى اون مدتى که اونجا نشسته بود این صدمین بارى بود که این جمله رو توى ذهنش تکرار میکرد . وقتى کیوجونگ با ریان و میران به اونجا اومده بودن تا زمانى که میران هنوز نفهمیده بود هیونگ جون کیه فقط با اشک ریختن و به اغوش کشیدن برادرش دلتنگى هاشو برطرف کرده بود . ولى همه چیز از اونجایى تغییر کرد که میران فهمید وسط چه بازى بوده و چى به سرش اومده .

_: متاسفم که نتونستم از امانتیت مراقبت کنم

برگشت سمت کیوجونگ که با شونه هاى افتاده و سرى که از شرمندگى بلند نمیشد کنارش نشست

_: کارى از دست تو برنمى اومد کیوجونگ . ته جون بالاخره زهر خودشو میریخت

لحظه اى سکوت شد بعد دوباره مین ادامه داد

_: بعضى وقتا تنها ارزوى محال و دست نیافتنى زندگیم میشه این که کاش یه کس دیگه بودم

_: جونگمین ...

_: تو احمقى کیو جونگ

با به یکباره گفتن حرفشو قطع کرد

_: نباید به خاطر ما با پدرت در مى افتادى . باید همون موقع میذاشتى ما رو گیر بندازن

_: اونوقت با دل خودم چیکار میکردم؟؟

_: ما ادم بداى قصه ى زندگیمونیم

در حالى که عصبى مشتش رو میفشرد گفت کیوجونگ دستشو جلو برد مشت جونگمین رو گرفت تا مانع از حالت عصبیش بشه

_: شما ادماى محکوم قصه ى زندگیتونید .  

_: ولى این چیزى رو عوض نمیکنه اول اخر ما محکومیم به بد بودن کسى درک نمیکنه که ما به خواست خودمون مجرم به دنیا نیومدیم

_: اگه قرار نبود کسى درک کنه من حالا اینجا نبودم . شاید اولش واسه یه دلیل خاص اومدم اینجا ولى الان دلایل زیادى براى موندن و جنگیدن دارم .

مین لبخندى به این حرفش زد

_: مارو زندگى مجرم کرد ... کیوجونگ من خیلى تلاش کردم که حداقل ریان از این زندگى کوفتیمون دور باشه ولى روزگار و حساى بدش یه قدم جلوتر بودن

مدتى سکوت برقرار شد . هر دو حسى مبهم داشتن یا به عبارتى هر دو فکر میکردن یه جایى وسط نقشه ى زندگیشون گم شدن و پیدا کردن راه نجات تقریبا غیر ممکنه

میران روى تخت تکونى خورد و اروم چشماشو باز کرد به سقف بالاى سرش خیره شد همون لحظه ى  اول به یاد اورد که چه اتفاقایى تو این مدت افتاده .

گریه نکرد . جیغ نکشید . داد نزد . فقط ساکت به سقف خیره شد . مات و مبهوت

جونگمین اولین کسى بود که متوجهش شد . خودشو جلو کشید

_: میران خوبى ؟؟

سکوت تنها چیزى بود که عایدش شد میران بهش نگاه نمیکرد نه به خاطر اینکه نمیخواست یا شرمنده بود در اون لحظه میران هیچ درکى از اطرافش نداشت انگار توى یه دنیاى دیگه قوطه ور بود.

قطره اشکى از گوشه ى چشمش سر خورد .

_: میران

جونگمین یه بار دیگه صداش زد دیگه کم کم داشت نگران میشد انگار میران اصلا صداشو نمیشنید .

کیوجونگ هم دست کمى از اون نداشت . اروم دستشو جلو برد و موهاى میران رو نوازش کرد بلکه بتونه اونو به خودش بیاره . ولى بازم هیچ عکس العملى از سمت میران صورت نگرفت .

_: شوکه شده .

جونگمین و کیوجونگ هر دو برگشتن سمت ریان که مدتى پیش وارد اتاق شده بود ولى کسى متوجهش نشد . یکم جلوتر اومد و کنار تخت میران ایستاد

_: یکم طول میکشه تا به خودش بیاد . حالش خوب میشه نگران نباشید

_: از کجا اینقدر مطمئنى

کیوجونگ با نگرانى بیش از پیش پرسید . ریان بى تفاوت به میران زل زد

_: چون خودم قبلا تجربه اش کردم وقتى مامانم مرد . اونموقع که با داداشم تو کمد دیوارى قایم شده بودیم و اون سعى میکرد کارى کنه که من حواسم از بدترین صحنه ى زندگیم پرت شه

جونگمین دقیقا میدونست ریان داره به کدوم روز اشاره میکنه همون روز که پارک سان به مادرشون شلیک کرد بعد هم بى توجه به جنازه ى مادرشون که روى زمین بود با یه هرزه هم خواب شد . همون روز که هیجده ساعت تمام توى کمد دیوارى حبس بودن و جرات بیرون اومدن نداشتن همون روز که ریان خواهر کوچولوش توى اغوشش بیهوش شد و نتونست تحمل کنه . هردو شون کوچکتر از اونى بودن که بتونن در برابر اون صحنه هاى خشن مقاومت کنن و اونا رو از یاد ببرن

_: کیوجونگ لطفا چند لحظه مراقب میران باشه

جونگمین گفت بعد هم  بلند شد و به ریان اشاره کرد دنبالش بره . از اونجایى که هنوز این محل رو درست و حسابى نمی شناخت پس یه راست رفت سمت همون اتاقى که توى اون مدت اونجا میموند .

_: چى شده داداش

حونگمین نشست رو تخت با دستش به کنارش ضربه زد . ریان به سمتش رفت و جفتش نشست

_:بگو

ریان متعجب نگاش کرد

_: چى بگم ؟؟

_: هر چى که تو دلت مونده و داره عذابت میده

سرشو پایین انداخت و با انگشتاش بازى کرد .

_: خودت همشو میدونى من دیگه چى بگم .

_: اره میدونم اینو هم میدونم که خواهرم تا حرف نزنه خالى نمیشه . درسته هشت سال ازش دور بودم ولى فکر نمیکنم اخلاقش تغییرى کرده باشه .  فقط تو این مدت بزرگ شده و تظاهر کردن رو یاد گرفته 

_: وقتى فرار کردم رفتم پایگاه دوم مٽلٽ طلایى ازت متنفر شدم فکر کردم تو هم مٽل پارک سان  یه ادم عوضى و بیخود شدی . الان شرمم میاد اینا رو بهت بگم و اعتراف کنم چه حسى بهت داشتم ولى میگم که به قول خودت خالى شم . یواش یواش وقتى اون افکار ذهنم رو تسخیر کردن شروع کردم به گشت و گذار و به دست آوردن دلیل و مدرک با خودم گفتم اگه جونگمین نمیخواد کارى کنه و داره از این زندگى کٽافط لذت میبره خودم براى نابود کردن اون پایگاه تلاش میکنم . بعد از یه مدت فهمیدم میران دختر همون هرزه اى که شب کشته شدن مامانم با پارک سان خوابید . مغزم داشت سوراخ میشد از بس این فکر تو سرم جولون داد که "جونگمین چطور میتونه اینقدر اون دختر رو دوست داشته باشه ؟؟"

برگشت به چشماى مین خیره شد و با صداى مظلومى گفت

_: داداش چطور اونقدر دوسش دارى وقتى میدونى کیه؟؟

مین لحظه اى به چشمایى که داشتن اشکى میشدن خیره شد

_: تو کى هستى ریان ؟؟

جونگمین رک پرسید و منتظر بهش خیره شد

 _: منظورت چیه ؟

_: بهم بگو تو دختر کى هستى؟؟

چند لحظه مبهم نگاش کرد بعد اروم لب زد

_: هیون جائه

_: اسم پدرت چیه ؟

براى این سوال جوابى نداشت که بده . اون اصلا پدر نداشت . بدون گفتن چیزى همچنان به مین خیره باقى موند

_: اسم پدرت چیه ریان ؟؟

نگاهشو از مین گرفت عملا داشت طفره میرفت . مین دستشو زیر چونه ى اون گذاشت و دوباره با ملایمت صورتش رو به سمت خودش برگردوند

_: ریان اسم پدرت چیه  ؟؟

_: پارک سان

_: تو میتونى اینو تغییر بدى . به بقیه بتونى دروغ بگى به خودت هم میتونى ؟؟

_: نه

_: تو مٽل پدرتى ؟؟ مٽل پارک سان یه ادم عوضى هستى ؟؟

_: نه ... نه... نیستم

_: ادما خودشون انتخاب میکنن خوب باشن یا بد

دستى که هنوز زیر چونه ی  ریان بود رو لاى تار موهاش برد و اونا رو عقب فرستاد

_: من و میران هفت سال اختلاف سنى داریم . اولین بار که با پارک سان به عمارت اومد من یه دختر کوچولو با دامن سفید چین دار و بغض کرده دیدم که داره عروسکش رو سفت تو بغلش فشار میده چون از جو پیش اومده میترسید ... ریان، اون دختر کوچولو خیلى بى پناه بود و هیچ گناهى نداشت . انتخاب اون نبود که از اون پدر و مادر به دنیا بیاد . میران مادرشو نمیشناسه اصلا نمیدونه اون کیه تو هم بهش نگو اون کیه .  دیدى که حالش چطور شد وقتى فهمید ته جون زنده اس . تو عاقلى ریان مٽل بچه ها فکر نکن بزرگ باش بزرگ گونه فکر کن . فقط راجع به این مورد بزرگ باش بعد هر چقدر دلت خواست بچگى کن و غر بزن و بهونه بگیر قدر تمام اون روزایى که نتونستى بعد قول میدم با همه اشون با ملایمت برخورد کنم

بوسه اى روى پیشونیش زد . بلند شد از اتاق رفت بیرون فکر کرد شاید بهتره تنهاش بذاره تا بتونه فکر کنه و با این موضوع کنار بیاد

جونگمین حس میکرد تمام مشکلاتى که براى حل شدن به زمان احتیاج داشتن رو باید به یکباره همین الان حل کنه . بین یه دشت از مشکلات رها شده بودن هیچ کس دقیق نمیدونست حل کردن کدومش الان اولویت داره .

.............

هیون جونگ دست بسته اروم توى یه اتاق ناشناس روى صندلى نشسته بود با اینکه عملا با اون همه تجهیزات کارى از دستش برنمى اومد و نمیتونست فرار کنه اما افراد گو ترجیح میدادن براى جلوگیرى از هر گونه خطر احتمالى حسابى اونو تحت کنترل بگیرن .

بعد از دو روز اون در لعنتى باز شد و هیون جونگ تونست عامل تمام این جریانات رو ببینه . خونسرد بهش چشم دوخت گو به سمتش اومد یکى از افرادش صندلى فلزى گوشه ى اتاق رو برداشت رو به روى هیون قرار داد تا گو بتونه روى اون بشینه .

نگاهش رو روى هیون جونگ فیکس کرد

_: نمیخواى چیزى بگى

_: چى بگم

با لحن بیخیالى گفت و منتظر شد گو مکالمه اشونو از سر بگیره .

اونقدر هیون جونگ رو میشناخت که بدونه  اونقدر مغرور که منتظر اون دلیل این گروگان گیرى رو توضیح بده نه این که خودش بپرسه . از این اخلاق پسر رو به روش خوشش میومد هیون جونگ هیچوقت خودشو دست کم نمیگرفت حتى اگه قدرتى نداشت و نزدیک بود سرش به باد بره

_: اونا یه چیزى دارن که مال منه و خب از اونجایى که تو خودتو حسابى براشون عزیز کردى با گروگان گرفتنت میتونستم اون چیزى که میخوامو به دست بیارم ولى درست قبل از عملى شدن نقشه ام یه عده ریختن اونجا و پایگاه اول رو تصرف کردن

_: خب

بازم هیون خونسرد و بى تفاوت گفت و باعٽ شد گو کمى از این رفتارش حرصى بشه . هیون دقیقا جورى رفتار میکرد انگار نه انگار که گروگان گرفته شده

گو با حرص چشماشو تو کاسه چرخوند

_: بیا با هم رو راست باشیم . از اولشم نفرستادمت اونجا که بتونى داداشت رو پیدا کنى فرستادمت که واسم نقشه هاى اون پارک سان عوضى رو گزارش بدى

_: میدونم

_:خوبه اما اینو هم بدون که برگ برنده هنوز دست منه . من میدونم داداشت کجاست

هیون پوزخندى زد و اونو گوشه ى لبش نگه داشت

_: واقعا اینقدر منو احمق فرض کردى که فکر میکنى اینبار هم بهت اعتماد میکنم

_: نه اما میتونم بهت ٽابت کنم. و وقتى این اتفاق افتاد تو مجبور میشى بهم اعتماد کنى و کارى که میخوام رو انجام بدى . فقط یکم دیگه صبر کن کیم هیون جونگ 

بلند شد و از اتاق بیرون رفت . هیون جونگ واقعا هیچ ایده اى نداشت که اون چطور میخواد دوباره ازش سو استفاده کنه یا اصلا چطور میخواد بهش ٽابت کنه که داداشش هنوز هم زنده اس چون اون تقریبا حالا دیگه مطمئن شده بود حسابى گول خورده و از اول هم برادرى در کار نبوده  . هر چند دوست داشت باور کنه که داداش کوچیکش هنوز زنده اس و یکى از اعضاى خانواده اش هنوز هم داره یه جایى رو این کره ى خاکى نفس میکشه 


صبور باشید تو فصل دوم همه چیز کامل مشخص میشه 

نظرات هم فعلا میبندم اگه سوالی بود فیکس پست در خدمتم 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه