تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Demented alley.p16
سلام...حالتون چطوره؟
بفرمایید ادامه(:

16
بعد از زدن رمز در وارد خونه شد،به خاطر اتفاقی که افتاده بود خوشحال بود برای همین لبخند پررنگی روی لبهاش بودخونه ساکت بود،لحظه ای احساس تشنگی کرد،سمت آشپزخونه رفت و در یخچال رو باز کرد،پارچ آب رو برداشت و و بعد از خودن آب اونو سر جاش گذاشت، در یخچال رو بست و برگشت،با دیدن شخصی پشت سرش جیغ خفیفی کشید و چشماشو بست،دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
-کجا بودی؟!
با شنیدن صدای ری یون چشماشو باز کرد،بدون اینکه جوابش رو بده و از کنارش رد شد،دوباره صداش رو شنید:
-میگم کجا بودی؟
پوفی کشید و گفت:
-فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه،مامانم کجاست؟
ری یون نزدیکتر اومد و گفت:
-بالاس...جواب سوال منو بده.
اخم غلیظی بین ابروهاش نشست و با فریاد گفت:
-مامان.
ری یون پوخندی زد و از کنار هارا رد،هارا با خونسردی دنبالش راه افتاد،اصلا نمیفهمید که چرا  این پسر مثل کنه چسبیده به خودش و خانوادش،ری یون وارد اتاقی که هارا حدس زد  مادرش برای ری یون آماده کرده شد،هارا نگاهش رو از ری یون گرفت و به راهش ادامه داد،پشت در اتاق پدرو مادرش ایستاد و در زد،بعد از شنیدن بیا تو داخل شد و جلوی در ایستاد و با صدای بلندی  گفت:
-سلام.
خانم گو سرش رو بالا آورد و با دیدن هارا،دوباره سرش رو پایین انداخت و مشغول کارش شد،با بی تفاوتی پرسید:
-کاری داری؟
هارا لبش رو به دندون گرفت،چند لحظه سکوت کرد،صدای مادرش رو شنید:
-هارا... کار دارم... پدرت رفته سفر کاری و همه ی کارای شرکت افتاده رو دوشم... اگه کاری داری بگو و اگه کاری نداری برو بیرون بذار من به کارم برسم.
هارا در حالی که سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل بکنه،دستاشو مشت کرد و گفت:
-ری یون شی اینجا چی کار میکنه؟
-بهت نگفتم؟خاله و شوهر خالت با پدرت رفتن سفر کاری...یه مدت اینجا میمونه.
با لحن تندی جواب داد:
-ولی من دلم نمیخواد حتی قیافشو ببینم.
خانم گو دستشو روی میز کوبوند و سرش رو سمت هارا چرخوند:
-هارا...این بچه بازی رو بس کن...اون مهمونمونه...
-چه نوع مهمونیه که از کارای روزانم گزارش میخواد؟همین الان جلومو گرفته بود میگفت کجا رفتم.
خانم گو از پشت میز بلند شد و سمت هارا رفت،روبه روش ایستاد و گفت:
-چون که قراره  با هم ازدواج کنی و تو حق مخالفت نداری.
قبل از اینکه اجازه ی صحبت به هارا رو بده مچ دست هارا رو گرفت و از اتاق بیرون برد،خودش به اتاق برگشت و در اتاق رو پشت سرش بست،هارا هنوز توی شوک بود،به در قهوه ی اتاق مادرش زل زده بود،نمیتونست حرف مادرش رو تحلیل کنه...بدون اینکه خودش بخواد اشک توی چشمهاش جمع شد...چند لحظه که گذشت به خودش اومد،خنده ی کوتاهی کرد و درحالی که قطره های اشک روی صورتش میریخت با فریاد گفت:
-من نمیذارم....میشنوی؟من خودم یه نفرو تا سر حد مرگ دوست دارم...شما نمیتونید منو وادار به انجام اینکار کنید...حاضرم بمیرم ولی این کار رو نکنم...
چشماش از اشک تار میدید،حس کرد دستی روی شونش قرار گرفته،سریع برگشت و با ری یون  مواجه شد،دستش رو پس زد و با فریاد بلند تری گفت:
-بهم دست نزن...
صدای باز و بسته شدن در اومد،هارا سمت در برگشت،با دیدن مادرش که توی چهار چوب در ایساده خواست چیزی بگه که مادرش زودتر گفت:
-منظورت از اون کسی که عاشقشی...کیم کیوجونگه؟
گلوش از فریاد هایی که زده بود و چشماش از اشکایی که توش حلقه زده بود میسوخت...
با شنیدن  اسم کیوجونگ از زبان مادرش لرزه ای به تنش افتاد...لحظه ای احساس سرگیجه دستش رو به دیوار گرفت تا نیوفته...سرش رو با تمام توانش سمت ری یون برگردوند،میدونست تقصیر اونه...وگرنه حالا حالا ها کسی ماجراشو با کیوجونگ نمی فهمید،خواست چیزی بگه ولی احساس تنگیه نفس کرد...به سرفه افتاد و دستش رو روی قفسه ی سینش چند لحظه بعد توان رو توی پاهاش از دست داد و روی زمین افتاد،
تنها صدایی که شنید صدای مادرش بود.
..............................
چشماش رو از هم باز کرد ولی نوری که از لای پلکهاش به چشمش تابید اذیتش کرد،بلافاصله چشماشو بست،چند لحظه بعد چشماش به نور عادت کرد و تونست اطرافش رو ببینه،جایی که بود رو خوب میشناخت،با به یاد آوردن اتفاقی که افتاده بود اخم غلیظی بین ابروهاش نشست،همون موقع در اتاق باز شد و ری یون با سینی وارد اتاق شد،اخمش غلیظ تر شد و با صدای گرفته ای گفت:
-تو گفتی؟
ری یون انگار که حرف هارا نشنیده باشه روی تخت کنار هارا نشست و سینی ی غذا رو روی پاهای هارا گذاشت و گفت:
-بخور...باید جون بگیری.
با پرخاش تکرار کرد:
-با توام...تو گفتی؟
ری یون پوفی کشید و با بی حوصلگی جواب داد:
-آره...حالا هم بخور باید بریم جایی.
-تو به چه حقی خودتو قاطیه زندگیم میکنی؟
ری یون با خونسردی قاشق روی سینی رو برداشت و توی کاسه ی سوپ گذاشت:
-بخور.
از این همه خونسردی و بی تفاوتی حالش بهم میخورد...با بغض گفت:
-نمیخورم...
ری یون با صدای بلندی گفت:
-باید بخوری.
-سر من داد نزن،همین الان از اتاقم برو بیرون.
-هر طور دلم بخواد رفتار میکنم و اینکه تا وقتی که این رو نخوری از اتاق بیرون نمیرم.
نفسش رو با حرص بیرون داد و سینی رو روی عسلیه کنار تخت گذاشت،پتو رو از روی پاهاش کنار زد و از تخت پایین اومد،همین که ایستاد سرش گیج رفت و نزدیک بود بیوفته که ری یون دستاشو دور کمر هارا حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند،هارا سریع واکنش نشون داد و جیغی کشید،خودشو رو عقب کشید و روی تخت افتاد،بدنش از ترس به لرزه افتاده بود،متعجب به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود،خودشم نمیدوست چرا از اینکه ری یون نزدیکش بشه میترسه.
در باز شد و هیومین و هیون جونگ با ترس وارد اتاق شدن،هیون با دیدن ری یون اخمی کرد و گفت:
-ری یون شی لطفا برید بیرون.
ری یون لبهاشو از هم باز کرد تا چیزی بگه ولی هیون با فریاد گفت:
-گفتم برید بیرون.
ری یون زیر لب چیزی گفت و از اتاق خارج شد،هیومین سریع کنار هارا روی تخت نشست و بدن لرزانش رو توی آغوش گرفت،کنار گوشش زمزمه کرد:
-هارا...چی شد؟...حالت خوبه؟
هارا سرش رو به طرفین تکون داد و در حالی که سعی میکرد اشکاش سرازیر نشن با بغض گفت:
-اون...عوضی...هیچ وقت نمیبخشمش...هیچ وقت...
هیون طرف دیگه ی هارا نشست و پشت دستش رو روی پیشونیه هارا گذاشت:
-تب داره.
هارا خنده ی تلخی کرد:
-ولی من سردمه...هیومین...اسپریم رو... میدی؟
هیومین سریع بلند شد و از روی میز داخل تحریر توی اتاق اسپری رو برداشت،به طرف هارا گرفت و هارا اونو تو دستای خودم گرفت،بعد از چند بار تکون داد بین لبهاش گذاشت و ضامنش رو چند بار فشار داد که آروم تر که شد،به زور هیون دوباره روی تخت دراز به شدت سردش بود اما احساس گرمای شدیدی هم میکرد،هیون پتو رو تا زیر گردن هارا بالا داد و پشت دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
-هیومین...زنگ بزن دکتر...داره از تب میسوزه...نمیتونیم با این  ببریمش درمانگاه.
هارا توی اون وضعیت چیزی رو به یاد چشماشو باز کرد تا شاید بتونه ساعت روی دیوار رو ببینه اما نتونست،با صدایی که از ته چاه میومد گفت:
-هیون...ساعت...چنده؟
هیون نگاهی به ساعت مچی خودش انداخت و گفت:
-پنج و نیم بعد از ظهر.
سرش رو به طرفسن تکون داد و گفت:
-خدای من...من چرا اینقدر خوابیدم؟باید برم...اون منتظرمه.
خواست بلند شه که هیون مانع شد:
-چند تا داروی خواب آورد قوی خوردی...بعدشم...تو این سرما داری با این حالت کجا میری؟
هارا دوباره تلاش کرد تا بلند بشه:
-برو کنار...خواهش میکنم...من باید ساعت شش اون بیرون باشم.
-خیلی خب...من به جات میرم...تو فقط استراحت کن...
خندید:
-بامزه...میشناسیش اصلا؟هیون نمیخوام اون بیرون به خاطر من چند ساعت تو سرما بمونه، شمارشم ندارم که بهش زنگ بزنم...
مچ دست هارا رو گرفت و گفت:
-یه نشونه بهم بدی کافیه...اصلا میارمش اینجا...خوبه؟
هارا رو روی تخت خوابوند و پتو رو روش کشید،هارا گفت:
-دوربینم رو بده...تا نشونت بدم.
هیون سری تکون داد و از توی کوله ی هارا دوربینش رو بیرون کشید.
........................
کیوجونگ
روی همون نیمکت نشستم،هنوز پنج دقیقه مونده بود،چند دقیقه بعد پسری کنارم روی نیمکت  نشست،نفس نفس میزد و زیر لب چیزی میگفت،یه لحظه سرش رو بالا آورد و به صورتم نگاه کرد،ابرویی بالا انداختم،سرش پایین انداخت تا از توی دوربین آشنایی عکسی رو نگاه کنه،بعد از چند ثانیه سرش رو بالا آورد و گفت:
-تو کیم کیو جونگی؟
ابرویی بالا انداختم:
-آره...چطور؟
نگاهی به دوربین توی دست اون پسر انداختم و اخمی کردم و گفتم:
-دوربین هارا دست شما چیکار میکنه؟هارا کجاست؟حالش خوبه؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-هارا حالش خوب نیست ازم خواست ببرمت پیشش.
از روی نیمکت بلند شدم و با نگرانی گفتم:
-کجاست؟
اون پسر با دست به ماشینش اشاره کرد و هر دو باهم سمت ماشین راه افتادیم.
....................................
راوی
میتونست خیلی راحت استرسی که اون پسر داشت رو تشخیص بده...مدام با انگشتاش ور میرفت و گاهی پوست لبش رو میکند،حتی به دکمه ی لباسش هم رحم نمیکرد...اینقدر باهاش ور رفت تا بالاخره بکیشون رو کند.
نتونست خنده شو کنترل کنه...سرعت ماشین رو کم کرد و گفت:
-هی...پسر...یه سرما خوردگیه سادس...فقط یه ذره بی ملاحظگی کرده.اینقدر نگران نباش.
با عصبانیت گفت:
-صد بار بهش گفتم لباس گرم بپوش.
هیون با تعجب به کیوجونگ خیره شده بود ولی با صدای فریاد کیوجونگ به خودش اومد:
-هی...جلوت رو نگاه کن...
سرش رو برگدوند و آروم خندید،بعد از چند لحظه با پیچیدن توی یکی از کوچه ها و توقف جلوی خونه ی هارا،کیوجونگ سریع از ماشین پیاده شد و منتظر هیون شد،هیون جلوی در  خونه ایستاد و زنگ در رو زد،بعد از چند لحظه دختری در رو باز کرد،کیوجونگ پشت سر هیون وارد خونه شد،صدای هیون رو شنید:
-بیا دنبالم.
از پله ها بالا رفت و ادامه داد:
-هیومین...ری یون و خاله کجان؟
درحالی توی آشپزخونه مشغول آماده کردن چیزی بود گفت:
-مادرهارا؟نمیدونم...فکر کنم رفت شرکت...ری یون هم نمیدونم...اصلا ندیدمش.
هیون سری تکون داد و به راهش ادامه داد،کناردر اتاق هارا ایستاد و گفت:
-برو تو کیوجونگ.
آروم دستگره ی در رو پایین کشید و در رو باز کرد،از لای در نگاهی به داخل انداخت،هارا روی تخت خوابیده بود،لبش رو به دندون گرفت و وارد اتاق شد،در رو پشت سرش بست و به تخت نزدیک شد،کنار تخت روی زمین نشست و به صورت غرق در خواب هارا خیره شد،دستش رو جلو برد و موهای هارا رو نوازش کرد،دستش رو پایین تر آورد و روی پیشونیه هارا گذاشت،داغ بود...
با باز شدن ناگهانیه چشمای هارا کمی عقب رفت...لبخندی روی لب هاش نشست و گفت:
-ترسوندیم.
هارا متقابلا لبخندی زد و گفت:
-متاسفم.
اخمی کرد:
-هارا...اینقدر این کلمه رو نگو.
خودشو بالا کشید و روی تخت نشست،کمی جابه جا شد و گفت:
-بشین رو تخت.
کیوجونگ بلند شد و کنار هارا روی تخت نشست،هارا سرش رو روی 
شونه ی کیوجونگ گذاشت تا احساس آرامش کنه...زیر لب گفت:
-میگم...آقای دکتر...کی خوب میشم؟
کیوجونگ خندید :
-آقای دکتر؟دلت خوشه ها..
سرش رو برگردوند و با اعتراض گفت:
-یااا پس میری تو اون دانشگاه چی میخونی؟
پوفی کشید و گفت:
-من اگه بخوام معاینت کنم پنج شش تا آمپول میدم پدرت در میاد.
هارا خندید و گفت:
-ترجیح میدم با داروهای گیاهی خوب بشم.
کیوجونگ سری تکون داد و گفت:
-خوبه خوبه...
خندید و خواست چیزی بگه  که صدایی از طبقه ی پایین اومد:
-کیم هیون جونگ...تو چه طور اجازه دادی یه غریبه بیاد تو خونه ی من؟
هارا نگاهی به کیوجونگ انداخت...کیوجونگ لبخندی زد و گفت:
-تو بخواب...الان استراحت از همه چیز بهتره...نگران منم نباش.
هارا آب دهنش رو به سختی قورت داد و گفت:
-کیوجونگ...اون...مادرمه...اون ازت متنفره...
کیوجونگ  شونه های هارا رو گرفت و مجبورش کرد تا دراز بکشه،بوسه ای به پیشونیش زد و گفت:
-نگران چیزی نمیشه.
از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت...در رو پشت سرش بست اما جلو تر نرفت، میترسید...از اینکه کاراشون باعث بشه قضیه بد تر بشه...دستاشو مشت کرد و نفس عمیقی کشید... به خاطر هارا نباید تسلیم میشد.
با قدم های کوتاه اما سریع سمت طبقه ی پایین حرکت کرد،همین که از پله ها پایین اومد و روبه روی خانم گو ایستاد،گو با تمسخر نگاهی به سرتاپای کیوجونگ انداخت و گفت:
-پس کیم کیوجونگ تویی؟!تویی که باعث شدی دخترم...تنها بچه ای که دارم ازم دور بشه...ببینم...تو یه بچه یتیمی...آآآآ...تا اونجایی که دربارت میدونم وضع مالیتم خوب نیست...چطوری خودتو با هارا که یه تمام عمرش رو توی بهترین موقعیت بزرگ شده مقایسه کنی؟
لبش رو به دندون گرفت...دلش نمیخواست دوباره تحقیر بشه،خواست حرفی بزنه که خانم گو گفت:
-دلم میخواد هرچی زودتر از جلوی چشمم گم شی و دیگه هیچ وقت تو زندگیه هارا پیدات نشه.
هیون و هیومین با تعجب به کیوجونگ خیره بودن...کیو چیزی نمیگفت ولی معلوم بود از عصبی شده...بالا خره گفت:
-تقصیر خودتونه که هارا ازتون دور شده...اگه فقط کمی بهش گوش...
فریاد زد:
-من هرچی میگم به خاطر خودشه...بعدشم...نشنیدی چی گفتم؟!از خونم گم شو بیرون.
خواست چیز دیگه ای بگه که صدای آرومی از پشت سر کیوجونگ مانع شد:
-اون جایی نمیره و شما هم نمیتونید بهش توهین کنین...
کنار کیو ایستاد و دست کیو جونگ رو گرفت،لباس هاشو عوض کرده بود،هارا دستای گره خوردشون رو بالا آورد و ادامه داد:
-کسی که دستش تو دستمه تمام زندگیمه و شما هم نمیتونید زندگیمو ازم بگیرید...
نگاهی به ری یون که تازه از در داخل شده شده بود انداخت و گفت:
-بهتره بدونی هم که من هیچ علاقه ای به اون ندارم...
خانم گو نفس عمیقی کشید و گفت:
-تو با خودت چی فکر کردی؟!بدون فکر میخوای زندگیتو به گند بکشی؟دارم واسه خودت میگم...از کجا معلوم واسه ثروتت پیشت نمونده؟
هارا از این حرف خونش به جوش اومد...کیوجونگ فشار دست هارا رو حس میکرد،با صدای بلندی گفت:
-من عاشق هارام...هیچ کس و هیچ چیزی هم نمیتونه مانع این عشق بشه...من به خاطر پول و هوس... - سرش رو سمت ری یون چرخوند – باهاش همراه نشدم.
هارا به نشونه ی تایید سری تکون داد و گفت:
-حالا چی؟چرا نمیذاری خودم انتخاب کنم؟چرا تو و پدر نمیذارید من راحت باشم؟
گو پوزخندی زد و گفت:
-ساده لوحی دختر...فقط با یه حرف باورش کردی...
-باورش کردم چون بعش اعتماد دارم...چون عاشقشم.
گو با عصبانیت گفت:
-این کلمه رو به زبون نیار...این فقط یه هوسه...زود میگذره.
-هوس نیست...عشقه...عشق...حالا شما میتونید هر کاری که میخواید بکنید.
خانم گو نفس رو با حرص بیرون داد،جلو اومد دستش رو بالا آورد،هارا چشماشو بست...این دومین دفعه بود...دفعه ی اول از پدرش و این دفعه از مادرش اما اتفاقی نیوفتاد...
چشماشو باز کرد و صدای کیوجونگ رو شنید:
-تو هیچ حقی نداری که بزنیش.
نگاهش سمت کیوجونگ چرخید...جلوش ایستاده بود و مچ دست گو رو توی دستش اسیر کرده بود...لبخند بی جونی روی لبهاش نشست...کیوجونگ دوباره گفت:
-نمیذارم صدمه ببینه...همه جا همراهشم...از زندگیم واسه هارا میگذرم و حالا...شما هم به عنوان مادرش این کار رو بکنین ولی...
نگاهی به مچ دست گو انداخت و ادامه داد:
-ولی شما نا امیدم کردید.
هارا به وضوح میتونست عصبانیتی که تا حالا از کیوجونگ ندیده بود رو توی صورتش تشخیص بده...رگ گردنش متورم شده بود و پوست صورتش به قرمزی میزد،با صدای بلندی سرش رو سمت مادرش چرخوند و فهمید که مادرش به جای اون به کیوجونگ سیلی زده...لبش رو به دندون گرفت و منتظر واکنش کیوجونگ موند،کیوجونگ دستش رو روی صورتش کشید،گوشه ی لبش پاره شده بود برای همین دستش خونی شده بود،مچ دست گو رو رها کرد و در کمال خونسردی گفت:
-فقط یه چیزی...نذارید تمام احساسات دخترتون به نفرت تبدیل بشه.
سرش رو کمی  به جلو کم کرد و همراه با هارا از خونه خارج شد.
.............
هارا  در حالی که هنوز دستش توی دست کیوجونگ بود و کیو اونو ذنبال خودش میکشید، ناگهان وسط پارک ایستاد و گفت:
-کیوجونگ...حالت خوبه؟
کیوجونگ دست هارا رو رها کرد،چند قدم جلوتر رفت و روی چمن ها نشست و به یکی از درخت ها تکیه دادو دستش رو روی صورتش گذاشت،عصبی بود،هارا آروم بهش نزدیک شد و کنارش نشست با نگرانی دستش رو جلو برد و روی دست  کیوجونگ گذاشت و گفت:
-گوشه ی لبت...خو...خون میاد...کیوجونگ...دستت رو بردار...
جوابی نداد،هارا درحالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
-کیو...ازت خواهش میکنم...یه لحظه دستت رو بردار.
میدونست الان وقتش نبود،عصبانی شده بود ولی نباید میذاشت هارا بفهمه برای همین دستش رو آروم پایین آورد و با لبخند به صورت هارا نگاه کرد،دستش رو جلو برد و گونه ی هارا رو نوازش کرد:
-گریه نکن.
هارا خودشو توی بغل کیوجونگ انداخت و گفت:
-ببخشید...به خاطر من آسیب دیدی...
-هی مگه مردم؟!فقط یه سیلی خوردم...ولی خودمونیم ها...دست مامانت سنگینه.
هارا سرش رو بالا آورد،آروم خندید و درحالی که اشکاشو پاک میکرد گفت:
-بی مزه.
-چیه؟!راست میگم.
هارا مشتی به بازوی کیوجونگ زد و کنارش نشست،کیوجونگ نگاهی به آسمان انداخت و گفت:
-دیگه درباره ی امروز حرف نزن.
-کیوجونگ...
-جانم.
-به درختی که زیرش نشستیم نگاه کن!!!
کیوجونگ سرش رو بالا آورد و به شاخ و برگ درخت چشم دوخت و گفت:
-تا آخر عمرم از این درختا ممنونم.
هارا بلند شد و بین شاخه ی های اون درخت شروع به راه رفتن کرد:
-چطور؟!
همینطور که به حرکات با لبخند نگاه میکرد گفت:
-چون منو عاشق تو کرد.
هارا خندید و گفت:
-چیه...الان مثلا داری دلبری میکنی؟
کیوجونگ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
-خودت چی فکر میکنی؟
هارا جلوی کیوجونگ ایستاد:
-خب...داری خودتو لوس میکنی.
-هارااا.
-باشه باشه...الان باید واکنش نشون بدم؟!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-پس چی.
 هارا به اطرافش نگاهی انداخت و بعد از دیدن جایی فکری به سرش زد،جلوی کیوجونگ روی زانوهاش نشست،سرش رو کمی به سمت چپ خم کرد و با لحن بچگونه ای گفت:
-حالا که عاشقمی...
دستش رو سمت مغازه ی کوچیکی کنار خیابون گرفت:
-واسم بستنی میخری؟
کیوجونگ خندید و گفت:
-واکنش عاشقانت تو حلقم.
بلند شد و جلوی هارا ایستاد و ادامه داد:
-بیا بریم...یه چیز بهتر سراغ دارم...بستنی واست بده.
-خب بگو نمیخوام بخرم.
-میریم دوچرخه سواری... ازاونایی که دوتاییه.
هارا با لب و لوچه ی آویزون جلوتر از کیوجونگ راه افتاد،بعد از چند دقیقه هارا پرسید:
-کی برمیگردی جیجو؟
کیوجونگ کمی فکر کرد و گفت:
-نمیدونم!شاید آخر پاییز برگردم...شایدم زودتر.
سرش رو تکون داد و سکوت کرد،کیوجونگ پرسید:
-چطور؟!چیزی شده؟
نفسش رو بیرون داد و گفت:
-اگه یه روز رفتی بگو منم باهات بیام...دلم خیلی واسه خاله تنگ شده.
-تنگ شده؟
هارا سری تکون داد و به آسمون نگاه کرد...هوای سئول دلگیر بود...اصلا ازش خوشش نمیومد،دلش میخواست توی اون چمنزار پای درخت بید راه بره...
-هارا!
برگشت و به کیوجونگ نگاه کرد:
-هوم؟
-کیوجونگ دوید و جلوی هارا ایستاد:
-خب...توی یه کتاب خوندم...مردم یه قبیله ی آفریقایی وقتی دلشون واسه یکی تنگ میشه یکی از پاهاشو میکوبن زمین.
-خب؟
-گفتم چون شاید دلتنگیت کم شه...زود باش...امتحان کن!
هارا کمی مکث کرد و بعد پای راستش رو چند بار روی زمین کوبید،لبخند کم رنگی روی لبهاش نشست اما بعد از بغضی که توی گلوش بود اخمی کرد و گفت:
-احمق.
و کلاه بافتنیه کیوجونگ رو کشید و دوید،کیوجونگ خندید و درحالی که دنبال هارا میدوید گفت:
-یاااا گو هارا...تو مردی...وایسا.
بعد از چند لحظه کیوجونگ به هارا رسید،شال گردن هارا رو کشید و همین باعث شد هارا چند قدم به سمت عقب برگرده،کیوجونگ هم سریع از هارا دور شد،هارا خندید و با فریاد گفت:
-یااااا...خودت مردی...
خندید و دنبال کیوجونگ دوید.




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 06:31 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه