تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Demented alley.p15
سلام...حالتون چطوره؟
نماز روزتون قبول...بفرمایید ادامه

هارا
فردا صبح
بدون توجه به آدمایی که توی خونه بودن دوربینم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم،برام  اصلا مهم نبود کی تو خونس،حس کردم کسی دنبالم اومد ولی توجهی نشون ندادم،راهم رو سمت درختا کج کردم و وارد چمن زار شدم،وقتی که رسیدم فهمید کیوجونگ 
هنوز نیومده،با لب و لوچه ی آویزون سمت درخت رفتم و زیرش ایستادم، به تنه ی درخت تکیه  دادم،چند تا سلفی به زور از خودم انداختم ولی زود بعد از دیدنشون سریع حذفشون کردم،کلا بهم الهام شد حذفشون کنم بهتره.
خنده ی کوتاهی کردم و سمت درخت برگشتم و از درخت چندتا عکس انداختم،صدا قدم های کسی رو پشت سرم شنیدم،با فکر اینکه کیوجونگه سریع برگشتم و گفتم:
-کیوجو...
با دیدن ری یون حرفم نصفه موند،اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم،با لحن تندی گفتم:
-از اینجا برو.
دستاشو داخل جیبش کرد و قدمی به جلو برداشت:
-فکر کنم منتظر کسی بودی.
-به تو ربطی نداره.
جلوتر اومد و روی سنگی که همیشه کیوجونگ میشست نشست،از خشم دستامو مشت کردم و پشت درخت رفتم،به تنه ی کلفت درخت تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم،این اینجا چی کار میکنه؟!
احساس امنیت نداشتم،بعد از اون اتفاق توی خونه میترسیدم با ری یون جایی تنها باشم،اسپریم رو از جیبم بیرون آوردم و تکونش دادم،اطرافم رو نگاه کردم و اسپری رو بین لبهام گذاشتم و ضامنش رو فشار دادم،آروم تر شده بودم ولی بازم میترسیدم،اسپری رو سر جاش گذاشتم و خواستم برگردم جلوی درخت که ری یون جلوم ظاهر شد،جیغی کشیدم، از ترس دوربینم از دستم افتاد،دستم رو روی قلبم گذاشتم و چشمامو بستم.
- باید بهت یه چیزی بگم.
با حرفی که زد چشمامو باز کردم و گفتم:
-من باهات حرفی ندارم.
-ولی من دارم... گوش کن...من دوست دارم چرا قبول نمیکنی؟
به چشماش خیره شدم و با عصبانیت گفتم:
-دوستم داری؟خیلی خب...اگه دوستم داری بذار به حال خودم باشم،نمیدونم به پدرو مادرم چی گفتی که اصرار دارن باهات ازدواج کنم ولی اینو بدون من زیر بار حرف زور نمیرم...حالا هم برو کنار میخوام برم.
-پدر و مادرت به من اعتماد دارن...میدونن که میتونم خوشبختت کنم.
خواستم از کنارش رد بشم ولی بازوم رو گرفت و با ضرب به درخت کوبوند،از درد اشک توی چشمام جمع شد،دستش رو کنار صورتم روی درخت گذاشت و گفت:
-هارا...
نذاشتم حرفش رو بزنه:
-من نمیخوام به احساست لطمه بدم ولی تو...
لرزش صدام به خوبی مشخص بود:
-بذار برم ری یون...خواهش میکنم…
فاصلش با من خیلی کم بود،با التماس بهش خیره شده بودم...چشمام از اشک میسوخت.
-منم نمیخوام...من اصلا قصد اذیت کردن رو ندارم هارا...ولی...ولی درکم کن.
سرم رو پایین گرفتم...دلم نمیخواست به صورتش نگاه کنم.
-هارا...نگام کن.
سرم همچنین پایین بود...با خودش چی فکر کرده بود؟با عصبانیت گفتم:
-نه...نمیتونم...نمی تونم درکت کنم...تو با زور میخوای عشق منو به دست بیاری ومن هیچ وقت این اجازه رو بهت نمیدم.
-هارا…
-اسم منو دیگه نیار...منو فراموش کن...باور کن نمیتونم دوست داشته باشم...این خیلی
خوبه که داری واسه عشقت میجنگی ولی بدون آخرش به جایی نمیرسی.
با دست آزادش چونمو گرفت و سرم رو بالا آورد،با دیدن چشمای خیسم تعجب کرد ولی با بی تفاوتی گفت:
- من عقب نمیکشم.
خواستم چیزی بگم که سرش رو  کج کرده   و ل*بهاشو روی ل*بهام گذاشت.
.................................................
راوی
کیوجونگ با قدم های آروم سمت درخت  میرفت،لحظه ای ایستاد و با لبخند به چند  شاخه ی کوچک گل مینا خیره شد،روی پاهاش نشست  و چند تا از گل ها رو کندلبخندش پررنگ تر شد و با سرعت بیشتری سمت بید مجنون رفت،قسمتی از سبزه هارو کنار زد و همزمان آروم  گفت:
-هارا شی...ببخشید که دیر....
با دیدن صحنه ی رو به روش حرفش نصفه موند،اون پسر کی بود؟خشکش زده بود،ضربان قلبش بالا رفت و حس کرد نفس کشیدن واسش سخت شده...نا خودآگاه گل ها از دستش افتاد و سریع  داخل چمن زار برگشت و نفس عمیقی کشید...اینقدر شوکه شده بود که نفهمید کی اشک توی چشماش جمع شده بود...دستش رو روی قلبش گذاشت و چشماش بست،زیر لب گفت:
-دوباره نه...خواهش میکنم...
هارا با تقلا خودشو از ری یون جدا کرد،شوکه شده بود...دستش رو سمت لبهاش برد و لمسون کرد...ناخودآگاه دستش رو بالاتر آورد و محکم سیلی ای به صورت ری یون زد،بغض بدی گلوش رو گرفته بود،صدای ری یون رو شنید:
-بازم میگم...من عقب نمیکشم.
چونش از بغض میلرزید،نمیخواست جلوی ری یون گریه کنه،ری یون رو به عقب هل داد و با صدای لرزونی فریاد زد:
-ازت متنفرم ری یون...
فریادش بلند تر شد و همراهش اشکی از گوشه ی چشم هارا سرازیر شد:
-متنفرم...متنفرم...متنفرم...تو یه آدم عوضیی...ازت بدم میاد.
ری یون پوزخندی زد و گفت:
-تو آخرش تسلیم میشی...
مچ دست هارا و گرفت و سمت خودش کشید،هارا خواست خودشو عقب بکشه ولی دستای قدرتمند ری یون بهش اجازه نمیداد، با فریاد گفت:
-ولم کن...
کیوجونگ با شنیدن فریاد هارا سمت درخت چرخید،با هجوم ناگهانیه افکار بد به ذهنش سمت درخت دوید و با دیدن هارا که با تقلا سعی میکرد خودشو از دستای اون  پسر  خلاص کنه نگرانیش بیشتر شد،سمت اون دو نفر دوید و هارا رو از اون پسر جدا کرد،ری یون با خشم به کیوجونگ خیره شد،کیوجونگ جلوی هارا ایستاد و گفت:
-ولش کن.
ری یون پوزخندی زد و گفت:
-برو کنار..
و خواست از کنار کیوجونگ رد بشه که دوباره جلوش ایستاد:
-بهت گفتم ولش کن.
هارا به تنه ی درخت تکیه داده بود...چشماش از اشک تار میدید،اصلا متوجه کیوجونگ نشد،آروم روی زمین نشست و به روبه روش خیره شد،صداهای نامفهومی توی گوشش میپیچید...
ری یون با عصبانیت گفت:
-برو کنار...باید ببرمش خونه.
-تا خودش نخواد اجازه نداری حتی بهش دست بزنی.
ری یون  کیوجونگ رو به طرفی هل داد و و دوباره با دستش مچ هارا رو گرفت،کیوجونگ با عصبانیت مچ دست ری یون رو گرفت و با شدت به عقب هل داد:
-باهات جدی حرف زدم...راحتش بذار.
ری یون از عصبانیت مشتی نثار صورت کیوجونگ کرد،کیوجونگ دستش رو روی لبش کشید،گوشه‌ی لبش پاره شده بود،حس میکرد الانه که از عصبانیت منفجر بشه،سمت ری‌یون حمله ور شد و یقه‌ی لباسش رو گرفت و با مشت محکم تری جواب ری‌یون رو داد!
نفسش رو با حرص بیرون داد و دستش رو پایین آورد و یقه ی ری یون رو با ضرب رها کرد و به عقب هل داد:
-گمشو.
ری یون پوزخندی زد و خطاب به هارا فریاد زد:
-تو تسلیم میشی گو هارا...شرط میبندم.
قدمی به عقب برداشت و ادامه داد:
-و تو...نمیدونم کی هستی ولی بهتره تو کارای من دخالت نکنی.
با دو از کیوجونگ دور شد.
کیوجونگ به محض اینکه ری یون دور شد سمت هارا چرخید،جلوی هارا دو زانو نشست  و به هارا نگاه کرد،رنگش مثل گچ سفید شده بود و زیر لب با خودش حرفمیزد.
-ها...هارا...حالت خوبه؟
لبخند کم رنگی روی لب های هارا نشست،با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:
-اومدی...کیوجونگ..
قطره اشکی روی صورت سردش غلتید،کیوجونگ طاقت نیاورد،نمیتونست ببنیه هارااینطوری جلوش  خرد بشه.
صدای آروم هارا توی گوشش پیچید:
-دیدی چی شد مگه نه؟من آدم ضعیفیم...من نتونستم اون عوضی رو از خودم دور کنم...منو می‌بخشی دیگه...باور کن نمیخواستم اینطوری بشه... 
کیوجونگ هارا رو توی بغلش کشید،هارا سرش رو روی شونه ی کیوجونگ گذاشت واجازه داد اشکاش جاری بشن،کیوجونگ آروم با دستش موهای هارا رو نوازش کرد.صدای زجه های هارا دلش رو میلرزوند،هارا بین هق هق هاش گفت:
-چرا کسی درکم نمیکنه؟چرا؟منم حق زندگی دارم...منم یه آدمم...منم میخوام عاشق بشم...منم حق دارم...چرا همه آزارم میدن؟مگه چیکار کردم؟منه احمق  چه کار خطایی انجام دادم؟
کیوجونگ حس خیسی رو به خوبی روی شونش حس میکرد،ناخوآگاه اشکی از گوشه چشمش جاری شد،قلبش با هر حرف هارا به درد میومد،هارا رو بیشتر توی بغلش فشرد و نوازشش کرد،چند دقیقه که گذشت هارا آروم‌تر  شد،کیوجونگ هارا رو از خودش جدا کرد و لبخند محوی زد،تصمیمش رو گرفته بود...از ته قلبش...میدونست احساسی که داره  واقعیه...میدونست قلبش الان داره فقط و فقط برای هارا میتپه...دستش رو برد و اشکای هارا رو پاک کرد، با اینکه آروم شده بودولی هنوز گریه میکرد.
هارا ناخودآگاه دستش رو سمت لبهاش با به یاد آوردن اون بو*سه لبش رو به دندون گرفت..حالا بیشتر از هر موقعی از ری یون متنفر بود... نگاهش با کیوجونگ ‌گره خورد،لبخند دلگرم کننده ای که به لب داشت  آرومش میکرد،کیوجونگ دستش رو جلو آورد و اشکی که از گوشه ی چشمش جاری شده بود رو پاک کرد،نفس عمیقی کشید و سعی کرد دیگه گریه نکنه.
کیوجونگ دست هارا رو توی دستش گرفت و به هارا کمک کرد بلند بشه،سمت یکی از تخته سنگی که همیشه هارا روش میشست
رفتن و روش نشستن،هارا سرش رو روی شونه ی کیوجونگ گذاشت و چشماشو بست،صدایی جز صدای باد و تکون خوردن شاخه ها به گوش نمیرسید،چند لحظه که گذشت چشماشو باز کرد و سرش رو از روی شونه ی کیوجونگ برداشت،کیوجونگ سرش رو سمت هارا چرخوند،میتونست غم رو به خوبی تو چهرش ببینه،هارا خواست بلند بشه که مچ دستش توسط کیوجونگ اسیر شد،کیوجونگ بلند شد و گفت:
-هارا...میخوام یه چیزی بهت بگم.
هارا سرش رو تکون داد و منتظر موند،کیوجونگ بعد از کمی مکث بالاخره گفت:
-میدونم ناراحتی و الان شاید اصلا زمان خوبی برای گفتن این حرف نباشه...حرفی که میزنم فقط به خاطر اتفاق امروز نیست از وقتی که برای اولین بار بغلت کردم فهمیدم یه چیزی تو قلبم عوض شده...قبلا این احساس رو حس کرده بودم ولی الان قوی تره...من...خب...حس میکنم دوباره داره اتفاق میوفه...اتفاقی که برای افتادش ناامید بودم از وقتی تو رو دیدم امیدوار شدم که اتفاق میوفته و خب افتاد...
با هر حرف کیوجونگ،اشک بیشتر توی چشماش جمع میشد...الان وقتش نبود،نمیدونست خوشحاله یا نه...اون داشت برمیگشت سئول...دیگه این عشق واسش فایده ای نداشت...
کیوجونگ سرش رو بالا اورد و توی چشمای هارا خیره شد:
-میخوام بگم...من دوستت دارم...
.................................................
فلش بک،دیروز
کیوجونگ
چاپستیکم و توی دهنم گذاشتم...چرا اون کار رو کردم؟چرا اصلا اینقدر نگرانش بودم...من چم شده؟چرا وقتی فردا کار دارم قبول کردم برم پیشش؟چرا اینقدر دوست دارم ببینمش...آه...دیوونه شدی پسر...دیوونه...خودت میدونی هیچ اتفاقی نیوفتاده و هیچ
وقتم اتفاق نمیوفته...
-کیوجونگ.
من اصلا نیمدونم این دختره کی هست...چرا میدونم...به من چه اصلا...
-کیوجونگ.
با صدای فریاد مادرم چشمام گرد شد،سرم رو بالا آوردم و درحالی هنوز چاپستیکا توی دهنم بود گفتم:
-چی شده؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-ده دقیقس همینطوری نشستی.چی شده؟!
چاپستیک رو از دهنم در آوردم و گفتم:
-هیچی...
ساکت نگاهم کرد...پوفی کشیدم و گفتم:
-هیچیه هیچی هم که نه...
ابرویی بالا انداخت،چاپستیکم  رو روی میز گذاشتم و گفتم:
-خیلی خب...میگم..
لبخند محوی روی لبهاش نشست...گفتن اینکه قبول کنم احساسم به هارا معمولی نیست سخت بود... نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم و گفتم:
 -فکر کنم عاشق شدم.
لبخندش پررنگ تر شد،از پشت میز بلند شدم و گفتم:
-دستت درد نکنه مامان...
- کیوجونگ وایسا.
برگشتم:
-جانم.
-بهش گفتی؟
-به هارا...!نه.
درحالی که توی یه لیوان آب میریخت با  خوشحالی گفت:
-هارا؟همون که تو بیمارستان دیدمش؟بهش بگو تا دیر نشده.
سری تکون دادم و و گفتم:
-آره همون...یه کاریش میکنم...میرم بخوابم...شب بخیر.
و بهش احازه ی ادامه دادن بحث رو ندادم...برم بهش بگم؟چی بگم؟اصلا اون نسبت به من  چه احساسی داره؟!موهامو بهم ریختم و زیر لب گفتم:
-آییشش...همه ی فکرمو مشغول کرده...
...................................
حال
راوی
دستش رو روی دهنش گذاشت تا صدای گریش بالا نره...اون خودش عاشق کیوجونگ بود،چطوری ردش میکرد؟نمیخواست اونم عذاب بکشه چون مطمئن بود مادر و پدرش راحتش نمیذارن...
کیوجونگ منتظر جواب بود،صد بار به خودش لعنت فرستاد که چرا این موقع موضوعرو بهش گفت،هارا سرش رو به طرفین تکون داد و با گریه گفت:
-منم...دوست دارم...ولی...متاسفم...نمیخوام اذیت بشی...نمیخوام...
بدون اینکه منتظر جواب کیوجونگ باشه سمت خونه دوید،کیوجونگ قدمی به  جلو برداشت ،خواست دنبالش بره ولی نتونست قدم دیگه ای برداره...لبخند تلخی زد و برگشت...همه چیز دوباره مثل قبل شده بود...
........................................
یک هفته بعد
بالاخره بعد از کلی انتظار راننده ای که دنبالش میگشت رو پیدا کرد،از فرودگاه خارج شد و منتظر موند تا راننده ی تاکسی ماشینش رو بیاره،به اطرافش نگاه کرد...این شهر واسش نا آشنا بود...حتی یه بارم پاشو توی سئول نذاشته بود...
-آقای کیم...بفرمایید.
چمدون و کیف گیتارش رو به راننده سپرد و خواست  سوار تاکسی بشه که شخص آشنایی رو چند متر اون طرف  دید ،کمی جلوتر رفت و بالاخره تونست بفهمه که هاراس...کنارش هم همون پسری که باهاش دعوا کرده بود  وایساده بود،دست هارا رو توی دستش گرفته بود ولی هارا بلافاصله دستش رو  دست اون پسر بیرون کشید و به اون پسر چیزی گفت و ازش  دورشد،دلش میخواست دنبالش بره و باهاش حرف بزنه ولی راننده مانع شد:
-آقای کیم...دیرتون میشه... آقای پارک منتظرتونن.
به ناچار برگشت و توی ماشین نشست،چند لحظه بعد ماشین حرکت کرد و دقیقا از جلوی اون دو نفر رد شد...کیوجونگ سرش رو برگردوند تا نگاهش به هارا نیوفته... چرا باید  از یک هفته میدیدش؟خوب یادشه توی این یه هفته چه حالی داشت،هر روز صبح زیر اون درخت بدون شیطونی و خنده هاش واسش سخت بود...
چند دقیقه بعد ماشین جلوی آپارتمان دو طبقه ای پیاده شد،راننده چمدون و گیتار رو  روی زمین گذاشت و گفت:
-حدودا یه ربع دیگه میرسن اینجا...
کیوجونگ خم شد و گفت:
-ممنونم.
بعد از حساب کردن پول وارد آپارتمان شد،خونه توی طبقه ی اول بود...خونه  ی خوبو جمع و جوری بود...وارد تنها اتاق خواب خونه شد و با تخت دونفره ای روبه رو شد،پوفی کشید و چمدونش رو روی تخت گذاشت گیتارش رو گوشه ی اتاق گذاشت و خودش لبه ی تخت نشست و موبایلش رو روشن کرد،بلافاصله با مادرش تماس گرفت،با شنیدن صدای مادرش لبخندی روی لب هاش  نشست و بعد از کمی مکالمه بالاخره گفت:
-مامان...میگم...یه ذره پول...
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-یه ذره پول ریختم به حسابت...تا آخر ماه رو تامین میکنه...زیاد تو کار کردن به خودت فشار نیار...نمیخوام واست اتفاقی بیوفته.
-کیوجونگ...من خودم پول کافی داشتم.
-نه...بالاخره من باید مراقبت باشم...بعد از بابا...من باید خرج خونه رو در بیارم،پس نه نگو...
با صدای زنگ خونه از اتاق بیرون رفت و  گفت:
-دلم واست تنگ میشه...خدافظ.
در خونه ی کرد و با آقای پارک شد،لبخندی زد و به داخل راهنماییش کرد ولی اون جلوی در ایستاد و با عجله  بعد از گفتن یه سری نکته  رفت...
زیرلب  گفت:
-چرا اینقدر با عجله؟
شونه ای  بالا انداخت  و تصمیم گرفت  کمی استراحت کنه و بعد یه گشتی اطراف بزنه.
...................................................................
برای چندمین بار توی هفته به عکس کیوجونگ خیره شد،دستش رو روی صفحه ی دوربینش کشید و  لب گفت:
-دلم واست تنگ شده...
دوربین رو روی زمین گذاشت و زانو هاشو توی بغلش گرفت...از وقتی اومده  بود سئول از خونه بیرون نرفته بود تازه دو روز پیش مجبور شده بود از خونه بیرون بره و با اجبار با ری یون برن سفر...سفری که حتی یه ذره هم اونو به ری یون نزدیک نکرد،حالا همکه برگشته بود دوباره خودشو توی اتاق حبس کرده بود...توی این هفته اطرافش فقط جنگ  و دعوا بود...لبهاش حتی یک بار هم رنگ لبخند به خودش نگرفته.
با صدای دعوا دستاشو روی گوشش گذاشت...میدونست همه چیز تقصیر ری یون و پدرشه،اون بچه نبود...میتونست همه چیز رو بفهمه.خسته شده بود،از اجبار...دلش میخواست  فقط یه بار دیگه بدون هیچ دغدغه ای زیر اون درخت همراه با کیوجونگ بشینه و بهش نگاه کنه.
از روی زمین بلند شد و سمت پنجره ی اتاقش رفت...منظره ی دلگیر پاییز رو دوست داشت،همون موقع بارون شروع به باریدن کرد،لبخند تلخی روی لبهاش نشست پنجره روباز کرد،چشماشو بست و به صدای طنین انداز بارون گوش کرد.
چند لحظه بعد پنجره رو بست و سمت کمدش برگشت،لباساش رو عوض کرد اما لباس گرم برنداشت،دوربینش رو توی کولش گذاشت و کولش رو با دست گرفت،در اتاق رو باز کرد،هنوز صدای دعوا میومد،از پله ها پایین اومد و سمت در رفت،پدرش با 
دیدن هارا گفت:
-کجا میری؟
-بیرون.
با تاکید بیشتری دوباره پرسید:
-کجا میری؟
-میرم یه خورده قدم بزنم...فکر کنم این دیگه به خودم ربط داشته باشه.
از خونه بیرون زد و سمت نزدیک ترین پارک راه افتاد.
.....
هارا
روی نیمکت پارک نشستم و خودمو بغل کردم،لعنت بهت هارا...چرا اینقدر احمقی تو دختر؟وای خدا سرده...
بارون هنوز میبارید ولی شدتش به اندازه ی اولش نبود،تصمیم گرفتم کمی راه برم تا یه ذره گرمم بشه،راه افتادم،حدودا پنج دقیقه که گذشت صدای آشنایی توجهم رو جلب کرد...صدای یه پسر که همراه با گیتار میخوند...ضربان قلبم بالا رفت،توی اون هوای سرد داشت کم کم از درون آتش میگرفتم،اون صدا  اونقدر واسم آشنا بود که بلافاصله تونستم حدس بزنم کیه...ناخودآگاه سمت صدا رفتم،قلبم محکم به قفسه ی سینم میکوبید،چشمم به مردمی خورد که حتی توی اون هوای سرد اونجا جمع شده بودن  تا به اون صدای فوق العاده گوش کنن،نزدیک تر شدم و از بین جمعیت راهم رو باز کردم و دقیقا جلوش ایستادم،صدای آهنگ با گره خوردن نگاهامون قطع شد...
......................................
کیو جونگ
-چرا آهنگو قطع کردی؟
-چی شد؟
-هی...حتما پولم میخوای.
-بریم بابا...هوا سرده.
صدا های مختلفی میومد...از جمله صدای ضربان قلب خودم...توی اون هوای سرد اینقدر گرمم شده بود که فورا شالگردن بافتنیه مادرم رو از دور گردنم باز کردم و توی دستم گرفتم،با دست آزادم یقه ی لباسم رو کشیدم تا هوا به بدنم برسه ولی فایده ای نداشت،یادم میاد دفعه ی اولی که عاشق شدم وقتی اون دختر رفت دیگه برنگشت...ولی این...
تقصیر کیه که هی می بینمش؟سرنوشت یا خودم؟آه...شاید دارم خواب میبنیم...خواب؟ یه خواب شیرین؟اگه خوابه کاش بیدار نشم...کاش همینطوری بمونه...کاش همینطور که دارم میرم جلو اون از پیشم نره...
وایسادم... عقب رفت نه؟
خب...میتونم صداش بزنم..چی بگم؟بگم هارا...دختره ی درد سرساز دلم واست تنگ شده ؟مسخرس...
لبهام رو از هم باز کردم...نمیخوام از دستش بدم...نمیخوام غفلت کنم...
صدام درنمیاد...وقتم داره از دست میره...هارا عقب تر رفت...قدمی به جلو برداشتم و دقیقا وقتی که میخواست برگرده بازوشو تو دستم اسیر کردم،سرش پایین بود و شونه هاش
میلرزیدن...بالاخره گفتم:
-هارا...وایسا.
..........
هارا
با خطاب شدن اسمم توسطش سرم رو بالا آوردم ولی نگاهش نکردم...در برابرش نا توان بودم...خجالت میکشیدم توی چشماش نگاه کنم.
-نگام کن.
سرم رو به طرفین  دادم و لبم رو به دندون گرفتم تا گریه نکنم...
-با توام...بذار از فرصتم درست استفاده کنم...بذار واسه آخرین بارم که شده صورتت رو ببینم...بذار از دلتنگیم کم کنم...اصلا...اصلا...بعدش اگه خواستی برو.
هر حرفی که میزد بیشتر از خودم بدم میومد...صداش میلرزید...بد...
سرم رو آروم بالا آوردم...با دیدن چشمای اشک آلودم دستش رو بالا آورد و با انگشتش اشکامو پاک کرد...لبخند محوی زد و ناگهان منو سمت خودش کشید و توی بغلش گرفت،چشمام از تعجب گرد شده بود،دستش رو روی موهام گذاشت رو نوازششون کرد،با فشار دستش سرم رو به سینش چسبوند ، نفس عمیقی کشیدم تا عطر تنش رو حس کنم.  
-همینطوری بمون... 
بین دوراهی مونده بودم...پیش کیو برگردم یا نه...اگه برگردم راحتش نمیذارن و اگه برنگردم باید شکسته شدن عشقم رو تماشا کنم.
 منو به خودش بیشتر چسبوند...چه قدر دلم واسه آرامشی که توی آغوشش بهم دست میداد تنگ شده بود...لبخند کم رنگی بعد از مدت ها روی لبم نشست ولی با جدا کردن خودش از من لبخندم محو شد،کیوجونگ عقب عقب رفت و بعد برگشت و به جمع کردن وسایلش مشغول شد،ناگهان دستش رو بالا آورد و روی صورتش کشید، لبم رو به دندون گرفتم،الان باید برم؟...واسه همیشه...عشق تهش اینطوریه؟توی دنیا عشقی که با جون ودل به وجود اومده همیشه قربانی میشه؟لبهامو از هم باز کردم و گفتم:
-کیوجونگ...
ایستاد و بعد از چند لحظه برگشت،قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید...با گریه گفتم:
-من نمیخوام برم...نمیخوام قلبت رو بشکنم.
مثل بچه ها گریه میکردم...سمتش دویدم و بغلش کردم...سرم رو به سینش چسبوندم و 
گریه کردم...نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی آروم شدم...سرم و بالا آوردم و به چشماش خیره شدم،میتونستم به وضوح اشکی که توی چشماش جمع شده بود رو ببینم...سریع گفتم:
-من متاسفم...اون روز حالم خوب نبود...نباید اونطوری میکردم...من...
انگشت اشارش رو روی لبهام گذاشت و گفت:
-هیسس...
نگاهش رو از چشمام گرفت و روی لبهام متمرکز کرد،انگشتش رو از روی لبهام برداشت سرش رو کمی کج کرد و جلو آورد و آروم  ل*بهاشو روی ل*بهام گذاشت.
 ..................
راوی
روی نیمکت پارک کنار هارا نشست و گفت:
-میخوری؟قهوس.
هارا سری تکون داد و لبخندی زد،لیوان قهوه رو از کیوجونگ گرفت و کمی ازش خورد،هنوز بارون میومد و ولی به شدت اولش نبود،کیوجونگ  کتش رو روی شونه
های هارا انداخت،هارا سرش رو بلند کرد و به کیوجونگ خیره شد،کیو خندید و گفت:
-تموم شدم.
-مزه نریز.
-راست میگم.
-حرف نزن.
-چه بی اعصاب.
اخم بامزه ای کرد و گفت:
-یه دقیقه حرف نزن بذار نگات کنم.
کیوجونگ دستاشو با خنده بالا آورد و گفت:
-خیلی خب بابا.
چند لحظه بعد هارا نگاهش رو از کیوجونگ گرفت و به زمین چشم دوخت،نفس عمیقی کشید،هنوز عذاب وجدان داشت،همینطور که به زمین زیر پاش خیره بود گفت:
-متاسفم...
-نباش.
-چرا نباشم؟من باعث شدم عذاب بکشی،تازه...اگه پدرو مادرم بفهمن بدتر میشه...من فقط واست مشکل درست میکنم. 
لبخند تلخی زد و گفت:
-هارا...اینو نگو...میدونی...وقتی عشق هست،هیچ مشکلی نمیتونه آدم رو از پا دربیاره،من تو زندگیم مشکلای زیادی داشتم و خوشبختانه بیشترشون حل شدن...و این یکی...اینم حل میکنیم...
-با این حال...
اخمی کرد و گفت:
-بس کن...
کیوجونگ دستش رو دور کمر هارا حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند،هارا سرش رو روی شونه ی کیوجونگ گذاشت و چشماشو بست،دلش نمیخواشت این آرامش کنار عشقش ازش گرفته بشه.
....................
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-من باید برم...دیرم شد...فردا کجا ببینمت؟
-بعد از دانشگاه...حدودا ساعت شش بعد از ظهر،همین جا.
چشمکی زد و گفت:
-باشه...
کیوجونگ لبخندی زد و گفت:
-مراقب خودت باش.
کمی خم شد و گونه ی هارا رو بو*سید،هارا برگشت و با دو سمت خونه رفت،به محض رفتن هارا...کیوجونگ لبخند پرنگی روی لبهاش نشست...دستش رو روی قلبش گذاشت و چشماشو بست...میدونست همه چی این شکلی تموم نمیشه. 
سمت خونه راه افتاد تا زود تر بخوابه...خیلی خسته بود.




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : شنبه 13 خرداد 1396 | 07:16 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه