سلام...چطورید؟
بفرمایید ادامه.

14
هر دو با تعجب به هم دیگه خیره بودن...نگاه هارا روی کیوجونگ قفل شده بود،نمیتونست  نگاهش رو از  کیوجونگ بگیره،به خودش لعنت فرستاد که چرا اینقدر دست و پا چلفتیه.
کیوجونگ با حیرت به چشمای گرد شده ی هارا که دست کمی از چشمای خودش نداشت خیره شده بود...نفس کشیدن واسش سخت شده بود،حس میکرد تمام بدنش داغ شده،نگاهش رو پایین تر آورد و روی ل.بهای هارا ثابت نگه داشت،انگار که داشت دیوونه میشد...
خیلی ناگهانی هر دو باهم روی زمین نشستن،هارا برعکس زمانای دیگه خجالت میکشید  به کیوجونگ نگاه کنه،هر دو سمت هم برگشتن،هارا خواست چیزی بگه  ولی وقتی دید کیوجونگ هم میخواد حرف بزنه ساکت موند.
کیوجونگ با دستش راستش موهاشو بهم ریخت و انگشت اشارش رو سمت هارا گرفت:
-من...
هارا سرش رو پایین انداخت گفت:
-چیزه...ببین.
-بگو.
هارا سرش رو بالا گرفت و گفت:
-نه تو بگو.
-نه شما بگید.
-بگو.
-نه بگو.
کیوجونگ ابرویی بالا انداخت و گفت:
-من...یعنی تو...همیشه اینطوری هل میکنی؟
هارا صورتش رو با دستاش پوشوند و گفت:
-نه...فقط...آیششش...من برم دیگه.
خواست بلند شه که مچ دستش توسط کیو جونگ اسیر شد:
-کجا؟
-برم دیگه.
-نه...نرو...ببخشید اینطوری شد.
هارا دوباره سرش رو پایین گرفت،موهاش دور صورتش ریخته بود،کیوجونگ همین طور که  به هارا نگاه میکرد فکری از ذهنش عبور کرد.هارا آروم گفت:
-اوه...نه...اشکال نداره...من اول میرم...
-نه من میرم.
هارا سمت کیوجونگ برگشت و گفت:
-خیلی خب...برو.
کیوجونگ  پشتش رو به هارا کرد و  خنده ی کوتاهی کرد،دوباره سمت هارا برگشت و گفت:
-چرا من برم؟...تو برو.
هارا چینی به ابروش داد و گفت:
-خب من میرم...
کیوجونگ درحالی که به زور جلوی خندشو گرفته بود گفت:
-نه وایسا،من برم بهتره.
هارا نفسش رو با حرص بیرون داد و صداشو کمی بلند کرد:
-یااا...مسخرم کردی؟پاشو برو منو راحت کن دیگه...
کیوجونگ سریع بلند شد و چند قدم از هارا دور شد،هارا با عصبانیت ادامه داد:
-مسخره...پرو... مزخرف...برو نمیخوام قیافاتو ببینم.
کیوجونگ  با فاصله جلوی هارا ایستاده بود و میخندید،هارا تا حالت چهره ی کیوجونگ رو دید بلند تر گفت:
-نیشتو ببند بچه پرو.
کیوجونگ دست به سینه ایستاده بود و به قیافه ی بامزه ی هارا میخندید،هارا درحالی  که زیر لب به کیوجونگ ناسزا میگفت بلند شد و روبه روی کیوجونگ ایستاد.
-اوه اوه...هارا شی آروم...
هارا قدمی به جلو برداشت و گفت:
-دلم میخواد با دستای خودم خفت کنم.
کیوجونگ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
-نمیتونی.
هارا سری تکون داد:
-اتفاقا...
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-او..پس...منو بگیر.
سمت چمن زار دوید،هارا هم دنبالش دوید ولی جلوی چمن زار ایستاد و زیر لب گفت:
-نه...دلم نمیخواد دوباره گم شم و حالم بد بشه.
کمی مکث کرد و گفت:
-به درک...اگه گم شیم...تقصیر خودشه...اگه حالم بد شه...بازم تقصیر خودشه.
قولنج گردنش رو شکست و همینطور که قدم به جلو برمیداشت گفت:
-خیلی خب...میریم که داشته باشیم.
کیوجونگ وقتی به اندازه ی کافی دور شد ایستاد تا نفس تازه کنه،خم شد و دستاشو روی زانو هاش گذاشت و نفس عمیقی کشید،سرش رو بالا آورد به مسیری که ازش اومده  بود خیره موند،چه قدر گذشته بود؟چرا هارا پیداش نمی شد؟زیر لب گفت:
-حتما دوباره میخواد از پشت بپره روم.
برگشت و به پشت سرش نگاه کرد،دستش رو به کمرش زد و با فریاد گفت:
-دختر...کجا رفتی؟!
وقتی صدایی نشنید چینی به ابروش داد و بلند تر گفت:
-هارا شی...
سرعتش رو بیشتر کرد و سبزه های اطرافش رو کنار زد،اخمش غلیظ تر شد،نگرانی مثل خوره به جونش افتاده بود،سمت درخت دوید،زیر درخت که رسید با نگاهش دنبال هارا گشت ولی اثری ازش نبود،زیر لب به خودش به خاطر کاری که کرده لعنت  فرستاد،دوباره توی چمن زار دوید،همینطور که میدوید هارا رو صدا میزد...فکرای بدی ناخودآگاه از فکرش گذشت،سرش رو تکون داد تا این افکار ازش دور بشن...دلش نمیخواست  اتفاق بدی واسه هارا بیوفته،قسمتی از سبزه هایی که تا بلندیش به یک و نیم مترمیرسید کنار زد،با دیدن صحنه ی روبه رو نفس توی سینش حبس شد،برای چند ثانیه با چشمای گرد شده به هارا نگاه میکرد بالاخره با صدای سرفه ی هارا به خودش اومد و سمت هارا دوید،دو زانو کنار هارا روی زمین نشست و به هارا که  روی زمین 
افتاده بود نگاه کرد.موبایلش کمی اونطرف تر ازش افتاده بود،صفحه ی موبایل هنوز روشن بود وزنگ میخورد و اسم  «بابا»روی صفحه ی موبایل بود.
دستاش میلرزیدن،با اینکه پزشکی خونده بود ولی نمیدونست چیکار کنه...هل کرده بود.نگاهش روی صورت هارا ثابت موند،رنگش مثل کج سفید شده بود.سرش رو تکون داد...اون داشت چیکار میکرد؟نفس عمیقی کشید و جلوتر تر رفت،
دست هارا رو توی دستش گرفت درحالی نبضش رو چک میکرد با نگرانی گفت:
-هارا...هارا...منو نگاه کن...
گوشش رو نزدیک دهن هارا برد،به زور نفس میکشید.
-حمله ی تنفسی...خدای من...هارا...اسپریت کجاست؟
نگاهش سمت چپ هارا چرخید،اسپریش روی زمین افتاده بود،سریع خم شد و اونو برداشت،تکونش داد و وقتی فهمید محتویات داخلش تموم شده اسپری رو پرت کرد و روی صورت هارا خم شد،صدای نفس های بلند و خس دار هارا عذابش میداد،سرش رو بلند کرد، شاید میتونست تا خونه برسونتش...تنها راهش همین بود.
 سریع موبایل هارا و برداشت وسمت هارا برگشت، دستش رو زیر پاهای هارا انداخت و اونو روی دستاش بلند کرد و با تمام توانش شروع به دویدن کرد،هارا توی خواب و بیداری بود...سرش رو به سینه ی کیوجونگ چسبوند و اجازه داد اشکاش جاری بشن...چه اتفاقی افتاده بود؟!فقط صدای فریاد پدرش توی گوشش پیچید و بعد...چرا این اتفاق توی روزای خوشش هم ولش نمیکرد؟چرا نمیداشت کمی از زندگی لذت ببره؟گلوش میسوخت و نمیتونست درست نفس بکشه.
کیوجونگ به خونه رسید،بدون معطلی زنگ در رو زد،بعد از چند لحظه گیوری در رو باز کرد و با دیدن هارا توی اون وضعیت با نگرانی  گفت:
-چه اتفاقی افتاده؟تو کی هستی؟!
کیوجونگ سریع جواب داد:
-بعدا توضیح میدم...حالش خوب نیست...خواهش میکنم.
از جلوی در کنار رفت و اجازه داد کیوجونگ وارد خونه بشه،کیوجونگ هارا رو روی یکی از کاناپه ها گذاشت و گفت:
-اسپریش...سریع.
گیوری خیلی سریع سمت اتاق هارا رفت و بعد از چند لحظه با اسپری هارا برگشت،اسپری رو دست کیوجونگ داد،کیوجونگ اسپری رو کمی تکون داد و بعد بین لبهای هارا گذاشت،ضامنش رو فشار داد...چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد...کیوجونگ حس میکرد قلبش داره تیکه تیکه میشه،زیر لب گفت:
-خواهش میکنم...به خاطر من.
هارا نفس میکشید ولی به سختی...قفسه سینش میسوخت،با دوباره قرار گرفتن اسپری بین لبهاش  نفس راحتی کشید...لای چشماش رو کمی باز کرد و تونست چهره ی نگران کیوجونگ رو ببینه،نفس عمیقی کشید و دوباره چشماشو بست و سعی کرد  آروم باشه.
.................
گیوری آروم در اتاق رو بست و به کیوجونگ که به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد،
سمتش رفت و گفت:
-نگران نباش...حالش خوب میشه...بیا اینجا...
کیوجونگ باصدای لرزونی  گفت:
-اصلا نفمیدم...اون...یه ذره ناراحت بود...منم...فکر کردم شاید اگه یه ذره...
گیوری انگشت اشارش رو روی لبهای کیوجونگ گذاشت و گفت:
-گفتم که...حالش خوب میشه...یه ذره فشارش هم افتاده بود...همین...میدونم از قصد نبوده.
مچ دست کیوجونگ رو گرفت و دنبال خودش کشید،روی کاناپه نشست و گفت:
-اسمت کیوجونگه؟آره؟!
کیوجونگ با گیجی به گیوری نگاه کرد،از کجا اسم اونو میدونست؟خواست چیزی بگه که گیوری خندید :
-پس خودتی...هارا یه چیزایی دربارت بهم گفته...البته کم...
لبخند تلخی زد و ادامه داد:
-هارا...میگم چرا اینقدر اصرار داشت بیاد اینجا...
با تعجب پرسید:
-شما مادرش هستید؟!
گیوری خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-نه...یه جورایی خالشم...فامیل دورم،خودش با خانوادش توی سئول زندگی میکنن،هارا زندگیه پیچیده ای داره...اون دختر در حقش ظلم شده،امروز هم به خاطر  دعوا با مادرش گریه کرده بود،فکر کنم اومد پیش تو...آره؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-هارا...شی...با خانوادش مشکل داره؟!
گیوری سرس تکون داد و گفت:
-دارن بهش زور میگن...پدرو مادرش میخوان که با پسری ازدواج کنه که ازش متنفره و اون...خب داره مقاومت میکنه اون واقعا تحت فشاره و آخرش از پا در میاد.
کیوجونگ با تعجب به گیوری زل زده بود،حس کرد چیزی توی قلبش با این حرف فرو ریخت،دلش لرزید...سعی میکرد به خودش بقبولونه که این فقط یه حس دلسوزیه اما ته دلش میدونست که این حس چیزی فراتر از دلسوزیه...
خواست حرفی بزنه که زنگ تلفن به صدا در اومد،گیوری بلند شد و گفت:
-ببخشید پسرم...
کیوجونگ لبخندی زد وسری خم کرد،گیوری با دیدن شماره ی روی صفحه ی تلفن چینی به ابروش داد،تماس رو برقرار کرد،همون موقع صدای عصبیه مادر هارا توی گوشش پیچید:
-هارا اونجاست؟!بهش بگید اگه برنگرده من میدونم با...
تحمل این رفتار رو نداشت،حرف سویونگ رو قطع کرد و گفت:
-سویونگ...گوش کن...اون دخترته و تو اونو اصلا آدم حساب نمیکنی...دارم به عنوان یه بزرگ تر بهت میگم زندگیشو با 
خودخواهیات تباه نکنید،اونم یه آدمه حق انتخاب داره...
-خاله من اصلا حوصله ی بحث ندارم،اون دخترمه و من تصمیم میگیرم که چیکار کنه،اگه اونجاس بهش بگین برگرده وگرنه مجبور میشم بیام اونجا.
گیوری لبش رو به دندون گرفت و گفت:
-هارا اینجاست ولی...ولی از بس با حرفاتون بهش فشار آوردین نزدیک بود...
سویونگ حرفش رو قطع کرد:
-ما بهش فشار آوردیم؟!اون دختر بی فکر و خودسر بی خبر گذاشته رفته.
-حالش بده سو یونگ...میدونی حالش یک ساعت پیش چطوری بود؟به زور آرامبخش خوابید،اینقدر گریه کرده بود که نای حرف زدن نداشت.
-من بچه نیستم که با این چیزا گول بخورم،بهش بگین مثل بچه ی آدم برگرده پیش ما.
گیوری عصبانی شده بود...با صدای نسبتا بلندی گفت:
-اون برنمیگرده...خیالت راحت شد؟!حالا هم هر کاری دلت میخواد بکن...تو فقط داری آینده ی دخترت رو تباه میکنی و من اجازه ی این کار رو نمیدم.
-خیلی خب...از اول هم نباید میاوردمش اونجا،من همین امروز اونجام...با همسرم و ری یون.
قبل از اینکه اجازه ی صحبت کردن به گیوری رو بده تلفن رو قطع کرد،گیوری که حالا اشک توی چشماش حلقه زده بود آروم برگشت و خواست به کیوجونگ چیزی بگه که با جای خالیش روبه رو شد.
کیوجونگ کنار تخت هارا زانو  زد و با ناباوری بهش خیره شد،اصلا باور نمیکرد هارا چنین مشکلی داره...زمزمه وار به طوری که فقط خودش بشنوه گفت:
-چرا بهم نگفتی؟!تو که حرفای منو گوش کردی...تو که بهم گفتی غمو از دلم بیرون کنم و نذارم تو دلم بمونه پس چرا خودت همه چیز رو پنهان کردی؟چرا هنوز تو دل خودت غمه؟!
دستش رو آروم جلو برد و گونه ی هارا رو نوازش کرد،توی دلش آشوب به پا بود همون موقع هارا تکونی خورد و لای چشماش رو باز کرد،با دیدن کیوجونگ تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد و به جاش لبخند دلنشینی زد  و با صدایی که انگار از ته چاه میاد گفت:
-من تورو میکشم کیم کیو جونگ...نگا کن چی شد.
کیوجونگ خندید و گفت:
-تو اول شروع کردی...تقصیر خودت بود.
هارا خودشو بالا کشید و روی تخت نشست و گفت:
-تو همیشه اینقدر پرویی؟!
-چی کار کنم دیگه…راستی..حالت...خوبه؟!
-آ...آره...ببخشید نگرانت کردم.
کیوجونگ بلند شد و روی تخت،کنار هارا نشست،دستش رو جلو برد و موهای هارا رو بهم ریخت:
-اینقدر دردسر نساز دختر خوب.
هارا دست کیوجونگ رو گرفت و با اعتراض گفت:
-یاااا نکن...اصلا من لقبم دردسر سازه،تو چیکار داری؟!
کیوجونگ آروم خندید...دلش آروم شده بود.
هارا با دیدن خنده ی کیوجونگ متقابلا خندید،پیش کیوجونگ احساس خوشحالی میکرد،اینقدر که حتی برای این چند لحظه هر چی غم داشت رو از یاد برده بود،دلش نمیخواست این لحظه تموم بشه.گیوری چند لحظه پشت در منتظر موند،صدای خنده های اون دو جوون لبخند رو روی لبهاش نشونده بود،برای هارا خوشحال بود،دلش نمیخواست با خبر اومدن پدر و مادرش  و ری یون شادیش رو بهم بزنه ولی باید میگفت،در اتاق رو زد و داخل اتاق شد،با دیدن اون دو لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:
-هارا.
هر دو دست از شیطونی کشیدن وبه گیوری خیره شدن،گیوری درحالی که سعی داشت  لبخندش رو حفظ کنه گفت:
-مادرت زنگ زد...گفت...امروز با پدرت و ری یون میان اینجا.
هارا با شنیدن اسم ری یون لبخند روی لبش خشکید،به زحمت لبخند مصنوعی زد و گفت:
-آه...خب...چه خوب.
لبخند گیوری کم رنگ شد،با لحن ناراحتی گفت:
-میان اینجا تا تورو ببرن.
هارا با شنیدن این حرف بغض گلوش رو گرفت...اشک توی چشماش حلقه زد،لبش رو به دندون گرفت تا گریه نکنه،پتو رو توی مشتش گرفت و چشماشو بست تا اشکاش 
سرازیر نشن.
-من تنهاتون میزارم.
گیوری با گفتن این حرف از اتاق خارج شد،کیوجونگ هم دست کمی از هارا نداشت،هر دو تو این مدت بهم وابسته شده بودن...اینقدر یهویی که خودشون هنوز باور نمیکردن،کیوجونگ دستش رو جلو برد و دستای هارا رو توی دستای مردونش
گرفت و آروم گفت:
-هارا...
هارا چشماشو باز کرد،لبخند تلخی زد و گفت:
-من خستم کیوجونگ...
کیوجونگ سری تکون داد و از روی تخت بلند شد،هارا روی تخت دراز کشید،کیوجونگ روی زمین کنار تخت نشست و به هارا خیره شد.
-فردا...میشه بیای پیشم؟!
کیوجونگ لبخند محوی زد و گفت:
-آره...تو بخواب...خسته ای.
-ازت ممنونم.
چشماشو بست و سعی کرد بخوابه،کیوجونگ برای چند دقیقه پیش هارا نشست و وقتی مطمئن شد خوابه،بلند شد و ایستاد،جلوتر رفت و روی صورت هارا خم شد،آب دهنش 
رو  قورت داد و بیشتر خم شد و گونه ی هارا رو بو*سید.
آروم عقب رفت و از اتاق خارج شد.





طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : شنبه 6 خرداد 1396 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه