تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Demented alley.p12
سلام
بفرمایید ادامه...
این پوستر خوشگل رو مائده دوست عزیزم واسم ساخته..ممنون ازش

12
کنار در ایستادم،راستش یه ذره حس خجالت داشتم،کیوجونگ با خنده مادرش رو بغل کرد و گفت:
-چطوری مامانی؟
-به لطف شما دکترا عالی.
-من که دکتر نیستم.
-میشی...
-آآآ...فکر نکنم...ولش کن..بیا واست غذا آوردم...تازه فردا هم سوپرایز داری.
صدای خنده ی مادرش اومد:
-باید خوشمزه باشه...پسرم درست کرده.
کیوجونگ لبخندی زد و گونه ی مادرش رو بوسید،لبخند تلخی زدم...چرا فقط زندگی من اینطوریه؟
-این دختر کیه؟
صدای مادر کیوجونگ بود،به خودم اومدم و سریع خم شدم:
-س...سلام.
لبخند زورکیی زدم،کیوجونگ سرش رو سمتم برگردوند و چشمکی زد،چشمام گرد شد و خواستم چیزی بگم که گفت:
-مامان این دختره خونشو گم کرده بود،منم گفتم کمکش میکنم واسه همین تاحالا دنبالم اومده.
جان؟این چی گفت؟
-یااا خانم کیم اصلا اینطور نیست،من فقط...گم شدم.
کیوجونگ با پرویی گفت:
-این چه فرقی داشت؟
-خیلی.
صدای مادر کیوجونگ اومد:
-بسه بابا...دخترم بیا بشین اینجا،درم در واینسا...معذبم میکنی.
چشم غره ای به کیوجونگ رفتم و روی صندلی کنار تخت نشستم،مادر کیوجونگ لبخندی زد و گفت:
-اسمت چیه؟
هول شدم:
-من؟...هارا...گو هارا.
و لبخند مصنوعی زدم.
-اسم قشنگیه.
در ظرف غذا رو باز کرد و ادامه داد:
-میخوای هارا؟دستپخت کیوجونگ واقعا عالیه...خودم بعضی وقتا جلوش کم میارم.
کیوجونگ خندید و گفت:
-ولی بازم دستپخت شما نمیشه.
لبخند محوی زدم و سرم رو پایین انداختم،اعتراف میکنم حسودیم شده...به کیوجونگ...
با اصرار خانم کیم کمی از ججانگمیونی که توی ظرف بود رو خوردم،این چرا اینقدر دستپختش خوبه...!؟
-چه خوبه...
کیوجونگ همینطور که از اتاق خارج میشد گفت:
-معلومه خوبه...مامان من میرم دارو هاتو بگیرم،یه سرم به دکترت بزنم،هارا شی اینجا میمونه بعد میبرمش خونشون.
اخمی کردم...آدم پرو...این یه طوری میگه میبرمش خونشون انگار من بچم...خیلی راحت میتونم زنگ بزنم هیون جونم بیاد دنبالم ولی حیف که الان پیش خانم کیمم.
همین که از اتاق بیرون رفت و نفس عمیقی کشیدم وزیر لب گفتم:
-آخیش...رفت.
-کی؟کیوجونگ؟
بی اینکه متوجه ی حرفام باشم گفتم:
-آره...پسره ی پرو.
-چرا؟
نفسم رو با حرص بیرون دادم وگفتم:
-ببخشید خانم کیم ولی پسرتون خیلی...مزخرفه...یه طوری آدم رو نگاه میکنه آدم تا مغز استخوان سوراخ میشه،بعدشم در حد چی پرو تشریف دارن...یه جوری رفتار میکنه آدم دلش میخواد خفش کنه...من یه روزخفش میکنم با این اخلاق گندش تازه اعصابم نداره.
-او پس باید روش بیشتر کار کنم...پیش همه اینطوریه؟
-نه بابا...پیش اون دختره سومین که خیلی راحته...ایش...نمیدونم چرا میاد پیش من اینطوری میشه.
خانم کیم ابرویی بالا انداخت و گفت:
-ببینم...مگه شما امروز هم رو ندیدین؟
-نه...حدودا یک ماهی می...
خانم کیم آروم خندید،دستم رو روی دهنم گذاشتم...تازه فهمیدم داشتم چی میگفتم...یعنی تو روحت هارا...زدی کیوجونگ و هفت جد و آبادش رو به فنا دادی...خیلی شیک و مجلسی...
خانم کیم آروم گفت:
-بهت گفته بود نگی؟نترس بهش نمیگفم گفتی...
از خجالت سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
-دخترم میشه کمک کنی بشینم؟
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
-البته.
بالشت پشت کمرش رو صاف کردم و دوباره سر جام نشستم،خانم کیم آهی کشید و گفت:
-کیوجونگ دوست نداره بدونم باهاش دوستی...میدونی چرا؟
سرم رو به نشونه‌ی نه تکون دادم،ادامه داد:
-هنوز قلب شکستش  درست نشده،با اینکه سه سال گذشته ولی هنوز بهش فکر میکنه و تظاهر میکنه که داره خوب میشه تا  من نفهمم،فکر میکنه اگه چیزی بفهمم...فکرمیکنم همه چیز درست شده و داره اون دختر رو فراموش میکنه...راستش هیچ وقت کسی که باهاش این کار رو کرد نمیبخشم،اینطوری نگاهش نکن که میخنده...میتونم از چشماش بخونم  ته دلش...هنوز...اونو دوست داره  و کم کم داره از درون داغون میشه و من که مادرش نمیتونم براش کاری بکنم.
لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو انداختم پایین،نمیدونم چرا بغض کردم...
-مامان...
صدای کیوجونگ بود،سریع سرم رو بالا آوردم و مستقیم به کیوجونگ زل زدم،رنگش پریده  بود ولی با این حال سعی داشت حالت چهرش رو حفظ کنه.
-دارو هات رو خریدم،بیشتر پول بیمارستان هم پرداختم،فردا ظهر هم میام واسه بردنت...هارا شی،بریم.
سری تکون دادم و بلند شدم،جلوی تخت که رسیدم برگشتم،خم شدم و گفتم:
-خدافظ خانم کیم...امیدوارم حالتون بهتر بشه.
لبخندی زد و گفت:
-خدافظ...هارا دوست دارم بیشتر بشناسمت،بعدا یه سر بهم بزن.
کنار کیوجونگ وایسادم و گفتم:
-حتما...
از اتاق خارج شدم،کیوجونگ دیر تر از من بیرون اومد و وقتی هم که اومد اصلا حوصله نداشت و چشماش از اشک خیس بود و حتی  یکی دوبار دستش رو روی صورتش کشید،سر کوچه  که رسیدیم دیگه طاقت نیوردم،سرعتم رو بیشتر کردم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم،برگشت و با چشمای خیس نگاهم کرد،پرسیدم:
-چی...چی شده؟چرا اینطوری شدی؟!حا...حالت خوبه؟
حرفی نزد،دوباره پرسیدم:
-بگو...خواهش میکنم...اینطوری خودتو داغون نکن...
…………………………
کیوجونگ
بهم ریخته بودم...از حرفی که دکتر بهم زده بود میترسیدم...از اتفاقی که اگه میوفتاد من برای همیشه تنها میشدم میترسیدم...
حس کردم کسی بازومو گرفته...برگشتم،هارا بود...با چشمایی که نگرانی توش موج میزد،پرسید:
-چی...چی شده؟چرا اینطوری شدی؟!حا...حالت خوبه؟
همینطوری فقط بهش خیره بودم...چی میگفتم؟از زندگیم؟از اتفاقی که سه سال پیش کل زندگیم رو نابود کرد؟از حرفی که الان دکتر بهم زد؟
-بگو...خواهش میکنم...اینطوری خودتو داغون نکن..
میخواستم حرف بزنم،میخواستم خودمو خالی کنم...با حرف...با گریه...
لبهام رو از هم باز کردم تا چیزی بگم ولی نمیتونستم...انگار قدرت تکلمم رو از دست داده بودم،بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و به راهم ادامه دادم...سخت بود...خالی کردن  خودم از غم...سخت بود...
دستام رو داخل جیبم کردم و حدودا نیم متر از هارا فاصله گرفتم.
-نمیخواد بیای...خودم میرم.
وایسادم،کنار که رسید گفتم:
-مادرم گفت تا دم در خونه ببرمت...
بی هیچ حرفی به راهش ادامه داد،منم دنبالش راه افتادم،دم در خونه که رسیدیم منتظرموندن تا بره داخل خونه،همین که رفت منم برگشتم،دلم گرفته بود و تنها محلی که آرومم میکرد زیر همین درخت بید مجنون بود،راهم رو سمت درخت کج کردم،زیر درخت که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و زیر درخت نشستم،سرم رو به تنه ی محکم درخت تکیه دادم و چشمام رو بستم،سکوت اون محل بهم آرامش میداد.دستی به گردنبند کشیدم و از توی گردنم بیرون آوردم،بازش کردم و به عکس خانوادم نگاه کردم،لبخند محوی روی لب های لرزونم نشست،فکر اینکه مادرم هم میخواد تنهام بذاره عذاب آور بود...چه زود همه از پیشم رفتن...
...................
راوی
هارا آروم وارد خونه شد،بعد از بست در پشت سر خودش سریع پشت پنجره رفت و به کیوجونگ نگاه کرد،کبوجونگ وارد  سبزه زار شد،لبخندی زد...شاید الان میتونست باهاش حرف بزنه.
-هارا اومدی؟میدونی از کی بیرونی؟
برگشت،با دیدن هیون لبخندش پرنگ تر شد و گفت:
-سلام...راستش گم شده بودم.
-خب میگفتی بیام دنبالت.
موهاش پشت گوشش داد و همینطور که از پله ها بالا می‌رفت گفت:
-آآآ...خب...از یکی کمک گرفتم...ولش کن حالا..خاله و هیومین کجان؟
-رفتن واسه شام خرید.
-آها.
وارد اتاق شد و سریع لباسش رو عوض کرد،لباس ساده ای پوشید  و دوربین و دفترچه اش رو برداشت و از اتاق بیرون اومد،سمت در رفت که صدای هیون اومد،اصلا حواسش به هیون نبود.
-کجا میری دوباره؟
هارا کمی فکر کرد و در آخر گفت:
-نمیتونم تو خونه بشینم،حوصلم سر میره،میرم تو سبزه زار.
دوربینش رو نشون داد و ادامه داد:
-میخوام برم عکس بگیرم.
هیون با تعجب گفت:
-چه انرژی ای داری دختر.
بلند شد و سمت هارا رفت:
-وایسا منم بیام.
هارا لبخند زورکی زد و گفت:
-باشه.
هیون همراهش از خونه بیرون رفت،هارا با انگشت اشارش به درخت اشاره کرد،باید هر طورکه شده کیوجونگ رو دوباره میدید.
-هیون،اونجا یه درخت هست...جون میده واسه عکاسی...فقط...میشه بری از تو اتاقم کت این لباسم رو بیاری؟آخه یه ذره سردمه...
هیون سری تکون داد و بدون هیچ حرفی برگشت،هارا کمی زمان خریده بود البته با فرستادن هیون دنبال نخود سیاه!!!
آروم به جلو قدم برداشت،تصمیم گرفت از جلوی کیوجونگ رد نشه پس از پشت درختی که کیوجونگ بهش تکیه داده بود بهش نزدیک شد،روی زمین نشست و به طرف دیگه ی درخت که دقیقا پشت کیوجونگ بود تکیه داد...کیوجونگ با خودش حرف میزد،متوجه حضور هارا نشده بود،هارا تصمیمش رو گرفت،باید این پسر رو خالی از غمی میکرد که روی دوشش بود،هارا این رو وظیفه ی خودش میدونست...آروم زمزمه کرد:
-کیوجونگ شی...حالت...خوبه؟
کیوجونگ تعجب کرد،خواست برگرده که هارا گفت:
-برنگرد...فقط حرف بزن...
کیوجونگ سر جاش نشست،بدون اینکه بخواد گفت:
-اگه بگم آره...دروغ گفتم.
هارا دفترچه ش رو باز کرد و روی زمین گذاشت،خودکارش رو توی دستش چرخوند و گفت:
-صدات میلرزه...چرا؟
جوابی از کیوجونگ دریافت نکرد،ادامه داد:
-لرزش صدات...این از بغضیه که توی گلوته...چرا خودت رو خالی نمیکنی؟
دوباره سکوت...هارا لبش رو به دندون گرفت،حس میکرد نمیتونه درست نفس بکشه،به زحمت نفس عمیقی کشید .
-کیوجونگ شی...مطمئن باش نگاهت نمیکنم...فقط خودتو خالی کن...قول میدم هر اتفاقی افتاد نگاهت نکنم...
هارا منتظر موند...دیگه حرفی نزد تا کیوجونگ بتونه حرف بزنه...حدودا دو دقیقه ای گذشت،هارا از اینکه هیون هنوز نیومده بود تعجب کرد،نا امید شده بود،خواست چیزی بگه که صدای لرزون کیوجونگ از پشت درخت به گوشش رسید.
-پنج شش سالم بیشتر نبود...خواهرم سرطان گرفت...تنها کسی که برام مثل یه فرشته بود،هر شب واسم قصه میگفت...هر وقت که بقیه بخاطر وضع زندگیم اذیتم میکردن اون دلداریم میداد...به حرفام گوش میکرد...نوازشم میکرد...بهش وابسته شده بودم،وقتی که تو بیمارستان بود بهم گفت مواظب مادر و پدرباشم...پدرم که چند ماه پیش ترکم کرد و الانم - اشکی که روی گونش غلتیده بود با پشت دستش پاک کرد - دکتر بهم گفت مادرم 
هم  زیاد زنده نمی مونه...قلبش مریضه...یادمه وقتی خواهرم مرد تقریبا تا یک ماه توی اتاق خودشو حبس کرد...مادرم تو اون یه ماه اندازه ی چند سال پیر شد...میتونستم تغییر رفتارش رو حس کنم،کم تر میخندید...کم تر باهام حرف میزد...منم گوشه گیر شده بودم...پدرم سعی میکرد جو شاد خونمون رو برگردونه آخه همیشه ایون آه بود که همه رو میخندوند،پدرم واسم یه قهرمان بود...دوست داشتم مثل اون بشم...بهم یاد داده بود با عشق همه چیز درست میشه...اگه با عشق زندگی کنی زندگی هر چه قدر هم سخت باشه آسون میگذره.یادمه چند سال پیش بهم گفت عشق مثل باده...نمیتونی ببینیش ولی میتونی احساسش کنی... -پوزخندی زد- ولی فهمیدم به این راحتی ها نمیشه با عشق زندگی کرد،من میخواستم با عشق زندگی کنم ولی نشد...یه چیزی رو میدونی؟...دیدی وقتی دستت با کاغذ میبره،اذیتت میکنه... میسوزه...به هیچ وجه از ذهنت بیرون نمیره
ولی وقتی با چاقو میبره بعد از چند دقیقه فراموش میکنی...موضوع اینه که 
 کاغذ از چاقو برنده تر نیست ولی ما از کاغذ انتظار بریدن دستمون رو نداریم،داستان من دقیقا همینطوریه...چند سال پیش با یکی آشنا شدم...دختر خوبی بود... به خودم گفتم قراره زندگیت بهتر بشه...راستش اشتباه میکردم...باهم حدودا یک سال و نیم رابطه داشتیم...وضع زندگیش به من نمیخورد و وقتی فهمید زندگی من چطوریه  تحقیرم کرد...بماند که چی بهم گفت...در هر حال من اون لحظه شکستم...من عاشقش بود...من عاشق اون...لعنتی...بودم...ولی...اون...اون...
هارا دستاشو مشت کرد...هر لحظه امکان داشت اشکای خودش سرازیر بشن،با شنیدن صدای گریه ی آرومی چشماشو بست...حالا خیالش راحت شده بود ولی توی دلش آشوب بود،دلش میخواست همین الان بلند شه وجلوی کیوجونگ بشینه و بهش بگه گریه نکن،قلبم تحمل نداره.
دوباره صدای کیوجونگ رو شنید،این دفعه همراه با گریه...دلش آروم و قرار
نداشت،شنیدن این صدا قلبش رو به درد می آورد:
-اون غرورم رو شکست ولی منه احمق هنوزم دوستش دارم...هنوزم امید دارم...امید دارم  که یه روزی برمیگرده...تو ذهنم ازش یه  فرشته ساخته بودم...به عشق اون زندگی میکردم...تمام تلاشم رو میکردم که ناراحت نشه...همیشه بخنده... - لبخند محوی میزنه - ولی اون رفت و من دوباره تنها شدم...کجای کارم اشتباه بود؟فقط به خاطر اینکه  پول ندارم؟...وضع زندگیم خوب نیست؟...به خاطر اینا؟ به پدرم گفتم دیدی اشتباه میگفتی،دیدی همیشه عشق چیزی رو درست نمیکنه...اون چیزی نگفت فقط نگاهم کرد از اون نگاه مهربوناش...از اون نگاها که همیشه دلم واسشون تنگ میشه...
کیوجونگ چشماش رو بست...قطره های اشک یکی یکی روی صورتش میریخت،کمی احساس  سبکی میکرد...بلند شد و ایستاد...سرش پایین بود،هارا هم بلند شد،هر دو همزمان،از پشت درخت بیرون اومدن و روبه روی هم وایساد،هارا با نگرانی نگاهش میکرد...کیوجونگ سرش رو بالا آورد و به چشمای هارا نگاه کرد،لبخندی زد و جلو اومد،آروم هارا رو توی بغلش کشید سرش رو روی شونش گذاشت.
هارا با تعجب به روبه رو خیره بود،انتظار این حرکت رو نداشت،بالاخره به خودش اومد ولی ناخودآگاه اشک توی چشماش جمع شد،نفس عمیقی کشید تا عطر تن کیوجونگ رو حس کنه... حس آرامش عجیبی داشت... دلش نمیخواست ازش جدا بشه،ضربان قلبش تند میزد...از درون گرمش بود...کیوجونگ آروم دم گوش هارا گفت:
-ممنون هاراشی...به خاطر همه چیز...
از هارا جدا شد...احساس گرمای بدی میکرد،ضربان قلبش تند میزد،نفس عمیقی کشید،با وجود نسیم خنکی که میومد بازم گرمش بود...
هارا آروم آروم عقب رفت،احساس خوبی داشت...توی بغل کیوجونگ احساس آرامش میکرد،لبخندی زد و کمی خم شد و بعد با دو از کیوجونگ دور شد.
کیوجونگ خواست چیزی بگه که هارا خیلی سریع دوید،با رفتن هارا کیوجونگ اشکاشو با پشت دست پاک کرد،نفس عمیقی کشید،دست راستش رو روی قلبش گذاشت،به  قدری تند میزد که هر لحظه ممکن بود از جا کنده بشه...دستاش رو مشت کرد و روی قلبش کوبید و زمزمه کرد:
-آروم باش لعنتی...همه چیز تموم شد...
به مسیر رفتن هارا خیره شد و با خودش گفت«چه قدر این دختر دوست داشتینه»
راهش رو سمت جاده کج کرد...توی این چند سال تاحالا حالش اینقدر خوب نبود...
..............
ممنون از همتون...




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 | 04:00 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه