تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Demented alley.p10
سلام...چطورید؟
بفرمایید ادامه...
راستی یه سر به پلی لیست آهنگاتون بزنید و این قسمت رو با آهنگ دیروز کیوجونگ گوش کنید(:
*********
عشق اگر عشق باشد!
با یڪ اتفاق تورا تعویض نمیڪند
همراهی‌ات میڪند تا بهبود‌یابے
هر ثانیہ دستانش در دست توست...در سختے و آسانے...
تا...ابـــــد...
********

10
کیوجونگ
-آخرین خبری که از هواشناسی به دستمون رسیده رو براتون میخونم،بارندگی به سئول هم رسیده،گفته میشه دریا امشب و فردا طوفانیه،بارندگی تا فردا صبح ادامه داره.
صدای راننده تاکسی رو شنیدم که غر میزد:
-این بارون همه رو اسیر کرده،آخه وسط تابستون؟
آروم خندیدم و سرم رو به شیشه ی ماشین چسبوندم،از وقتی دکتر گفته بود بهتره توی بیمارستان بمونه،مادرم رو کمتر دیده بود،چون تحت مراقبت ها ویژه بود و فقط توی روز میتونستم یک ساعت ببینمش،این سه روز فقط تونسته بودم روی هم تنها دو   ساعت ببینمش،امروز هم به خاطر کار ساختمون نتونستم ببینمش برای همین امشب از دکترش اجازه گرفتم تا ببینمش.
ماشین ترمز کرد،به بیرون نگاه کردم،ترافیک شده بود،از راننده پرسیدم:
-چه خبره؟
کمی سرش رو خم کرد و گفت:
-جلوتر تصادف شده.
بد شانسی...نگاهی به ساعتم انداختم،اگه تا یک ساعت دیگه نرسم نمیتونم ببینمش،این ترافیک هم حالا حالا ها باز نمیشه.
پولی که میخواستم بهش بدم رو سمتش گرفتم و گفتم:
-بفرمایید،ممنون که تا اینجا رسوندیم.
در ماشین رو سریع باز کردم و بیرون زدم،از بین ماشین ها دویدم تا کنار خیابون رسیدم،سرعتم رو بیشتر کردم و سریع تر دویدم،بعد از نیم ساعت دویدن ،خیس خیس شده بودم و همینطور...فکر کنم سرما هم خوردم و تب دارم،چون از درون داغم و دارم می سوزم.
سرعتم رو کم تر کردم و داخل حیاط بیمارستان شدم،پرستار با تعجب نگاهم میکرد،درحالس که از سرما میلرزیدم و دندونام بهم میخورد گفتم:
-دکتر... چوی هستن؟
سرفه ای کردم،پرستار همینطور که با تعجب بهم زل زده بود گفت:
-بله...تو اتاقشونن.
دستم رو لای موهای خیسم بردم و آروم تکونش دادم و زیر لب تشکری کردم و راه افتادم،با اجازه گرفتن از دکتر سمت اتاق مادرم رفتم،میدونستم بیداره،چون میدونه میخوام بیام.
در رو آروم باز کردم و داخل شدم،مادرم با دیدنم خوشحال شد ولی وقتی دقت کرد گفت:
-این چه وضعشه؟
نگاهی به سر تا پام انداختم و میشم رو باز کردم:
-بارون میومد.
با اخم بهم نگاه کرد:
-اینو میدونم،بچه سرما می‌خوری.
خندیدم و روی صندلی کنار تخت نشستم:
-نه بابا...من...
همون موقع عطسه ای کردم و بلافاصله گفتم:
-خوبم خوبم،یه چیزی رفت تو دماغم.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-منم که بچه اصلا نمیدونم عطست واسه چی بود.
صداش رو بلند تر کرد و گفت:
-پرستار...
پوفی کشیدم و آروم گفتم:
-واقعا چیزیم نیست.
اخمی کرد و گفت:
-خفه.
با تعجب گفتم:
-مامان...این چه ادبیاتیه؟
پرستار داخل شد مادرم من رو بهش سپرد،همیشه جلوش ضایع میشم.
..........................................
هارا
بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد،با خوشحالی گفتم:
-سلام خاله جون...میخوام بیا پیشت ولی ایندفعه مهمون داریم،هیون و هیومین.
-هیون همون پسره بود که از مورچه میترسید؟
خندیدم و گفتم:
-آره،میخواد با نامزدش بیاد پیش شما.
-خوبه،بگو بیان،اینجا واسه عشق بازی حرف نداره.
خندیدم و گفتم:
-باشه.
......................................................
قسمت دوازده
صبح جمعه
هارا
روی همون سنگ نشستم،میشه حداقل واسه رفع عذاب وجدان بیاد؟نگاهی به ساعتم انداختم،امروز رو باید زودتر برمیگشتم،هیون خونه بود و من نمیخوام چیزی از این قضیه بفهمه.
گردنبند رو تو دستام جابه جا کردم،حوصلم سر رفته بود،یعنی نمیخواد به خاطر گردنبندشم که شده بیاد؟یا حداقل بیاد گیتار بزنه،این دلگیری رفع بشه.حتی به خاله چیزی نگفتم که چرا دوباره برگشتم،شاید مجبور شم یه روز بگم،چون اصلا این دفعه قصد برگشت به سئول رو ندارم.
سرم رو بالا گرفتم تا نگاهی به اطرافم بندازم،همین که به روبه رو خیره شدم دوتا چشم سبز جلوم دیدم،جیغ خفیفی کشیدم و کمی عقب رفتم،دستم رو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم،زیر لب گفتم:
-بمیری آقای کیم.
خندید و گفت:
-اینقدر تو فکر بودن خوب نیست خانم گو،تو حتی صدای خش خش برگای زیر پامم نشنیدی،دارم واسه خودت میگم،یهو دیدی جز من کس دیگه ای بود...
همین که حرفش تموم شد سرفه کرد،منم کم کم از شوک دراومدم و گفتم:
-حالا شما راه حل دیگه ای برای اعلام حضور ندارید؟
همینطور که به ساعتش نگاه میکرد گفت:
-نه.
و از توی کوله پشتی که روی زانو هاش گذاشته بود جعبه قرصی بیرون آورد و یکی از قرصا رو خورد و همراهش  در بطریه آبی رو باز کرد و کمی ازش رو خورد.
-ببخشید ولی واسه بارون دوشب پیش بدجوری سرما خوردم.
خندید و ادامه داد:
-مادرم هم دستور اکید دادن دیگه تو شبای بارونی نرم ملاقات یعنی کلا بیرون نرم.
ملاقات؟یعنی مادرش یا پدرش  ممکنه تو بیمارستان باشن؟یا شایدم پدرش تو زندان...اه هارا...زود قضاوت نکن.
قرص و آب رو سر جاش گذاشت،همون موقع یاد گردنبند افتادم،بلند شدم و جلوش ایستادم،با لبخند گفتم:
-بفرماااا.
با تعجب بهم نگاه کرد و منم همون موقع گردنبند رو جلوی صورتش گرفتم،حالت صورتش یه جور خاص شد،انگار از ته دلش خوشحال بود ولی توی چشماش اشک جمع شده بود.
..............................
کیوجونگ
گردنبد رو جلوی صورتم گرفت و گفت:
-بفرماااا.
چشمام یه لحظه از اشکی که توش جمع شده بود تار دید،صدای خواهرم تو گوشم پیچید:
-بفرمااا،درست شد.
-یوهووو...کیوجونگ نگا....همه چیزش درست شده،فقط مونده وصل کردنش.
صدا اون دختر من رو از افکارم بیرون کشید.
-هی آقای کیم،حالتون خوبه؟
به خودم اومد،سریع پلک زدم و روم رو اونور کردم و گفتم:
-آ...آره...خوبم،مرسی که برشگردوندی.
لبخندی زدم و برگشتم،گردنبند رو ازش گرفتم و سعی کردم ببندمش ولی نتونستم،اون دختر هم نگاهم میکرد،وقتی نتونستم ببندمش با کمی خجالت پرسید:
-میخوای.... ببندمش؟
سریع گردنبند رو توی دستام گرفتم و گفتم:
-آ...نه...نه...
و سریع توی کوله پشتی انداختمش،اون دختر هم کمی راه رفت ولی بعد روی سنگ روبه رویی نشست،نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی من همینطور بدون هیچ حرف و حرکتی نشستم روی این سنگ و به اطرافم نگاه میکنم،حس  هم میکردم که حوصله ی اون دختر سر رفته چون کلا داشت با تنها وسایلی که آورده بود ور میرفت،یا مینوشت،یا عکس میگرفت
یه بار دوربینش رو سمت من گرفت،توجهی نکردم ولی اون یهو داد زد:
-وقتی تو حسی خیلی خوب میشه ازت عکس گرفت،میشه باز بری تو حس؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-یااا،بدون اجازه ازم عکس نگیر.
خندید،منم بلند شدم و سمتش رفتم،تصمیم گرفتم از لاکم بیام بیرون،تو این چند باری که دیدمش حس میکنم دختر خوبیه،شاید بتونه یه دوست خوبم باشه،تو کل زندگیم تنها دوستی که داشتم سومین بوده و یکی که...از فکرش بیرون 
اومدم...
نیم نگاهی بهش انداختم و توی یه حرکت ناگهانی دوربین رو از دستش
 گرفتم و گفتم:
-وایییی،عکسا شو.
بلند شد و ایستاد،با جدیت گفت:
-اونو بده من.
سری تکون دادم و گفتم:
-نههه.
با عصبانیت گفت:
-یاااا،گفتم بدش به من.
دستم رو بالا گرفتم،از اونجایی که قدش خیلی کوتاه تر از من بود با پریدن هم دستش به دوربین نمیرسید،خندیدم و گفتم:
-بگیرش.
اخمی کرد و گفت:
-کرم داری؟یالا اونو بده به من.
بعد پرید،قدمی به عقب رفتم و خندیدم،چند بار دیگه هم پرید ولی موفق نشد،
لحظه ای  ایستاد تا نفسش سر جاش بیاد،نیشم باز شد که گفت:
-ببند.
-اوه ببخشید.
با عصبانیت نگاهم کرد،منم گفتم:
-باید خودت بگیریش.
 و کمی عقب رفتم،ابرویی بالا انداخت و گفت:
-پس میخوای بازی کنی آقای کیم؟
سرم رو تموم داد و با تاکید گفتم:
-دقیقااا خانم گو.
همین که حرفم تموم شد توی چمنزار دویدم،اینقدر که نفهمیدم چه قدر از درخت دور شدم و از چه سمتی رفتم،صدای هارا رو از پشت سرم شنیدم،نباید زیاد تند برم،ممکنه حالش بد بشه.
-یاااا،آقای کیم،خواهشا - نفس عمیقی میکشه -اونو بهم پس بده.
لبخند دندون نمایی زدم و کمی سرعتم رو کم تر کردم،نمیدونم چرا نگرانش
شدم،برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم،کسی نبود،با نگرانی صداش کردم:
-خانم گو...
خندیدم و بلند تر گفتم:
-زود تسلیم میشی خانم گو...
مسیری که اومدم رو با قدم های آروم طی کردم،نبود...
-هی...دختر جون،حالت خوبه؟کجا...
حرفم با صدای خنده ای که آمیخته به کمی جیغ بود و احساس کردن جسم 
سنگینی روی کمرم و افتادنم روی زمین تموم شد،همزمان با افتادنم صداش 
رو شنیدم:
-از این بهتر نمیشم آقای کیممممم.
آخ آرومی گفتم و سرم رو بلند کردم،اون دختر کنارم روی زمین دراز کشیده 
بود و میخندید،ناخودآگاه با خندش خندم گرفت،دوربین رو جلوی صورتم گرفتم و روشنش کردم،عکس خودم رو دیدم و خندم بیشتر شد،واقعا عکس خوبی
بود،هارا همچنان میخندید،بلند شدم و روی زمین نشستم، به چهره ی 
 خندونش نگاه کردم حس خوبی داشتم،بعد از مدت ها از ته دلم خندیدم.
-هی بسه،نخند.
درحالی که از خنده نمیتونستم درست نفس هم بکشه گفت:
-نمیشه...آقای...کیم.
انگشت اشاره رو سمتش گرفتم:
-یاا،تو..تو خیلی دوست داری رو کمر دیگران فرود بیای؟این بار دومته هااا
بلاخره خندش رو به زور قورت داد و گفت:
-آره...بچه بودم از روی مبل میپریدم روی کمر بابام،یکی دوبار هم خودم رو 
انداختم رو هیون جونگ و سواری گرفتم.
دستم رو به کمرم گرفتم و با ناله گفتم:
-آه...حدس میزدم...راستی...عکسایی که گرفتی واقعا خوبن.
اونم بلند شد و نشست،آروم خندید و سرش رو پایین انداخت،خودم رو جلو 
کشیدم و دو بین رو جلوی صورتش گرفتم:
-بیا،از این به بعد هر وقت خواستی عکس بگیر ولی بعدا بهم نشون بده.
سرش و بالا آورد و دوربین رو از دستم گرفت،همزمان باهم بلند شدیم،هارا دوربین رو گرفت و گفت:
-آقای کیم،دیگه این کار رو نکنین...باشه؟
لبخند ملیحی زدم و گفتم:
-حتماااا...آآآآ...ببینم تو میدونی باید از کجا برگردیم؟من که یادم نمیاد.
نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:
-خب باید بریم سمت درخت دیگه ولی این سبزه ها خیلی بلندن،منم ازشون 
 کوتاه ترم،توهم همینطور،این قسمت چمن زار تا میتونستن بلند شدن،بایدیه 
 فکر دیگه بکنیم،ما حتی خونه هم نمی بینیم.
نگاهی به سر تا پام انداخت،تقریبا فکرش رو خوندم،نگاهش خیلی شیطنت 
داشت،سریع عقب رفتم و گفتم:
-یا یا یااا،اون فکر رو که من تورو کول کنم تو هم دیدی بزنی رو از کلت
 بیرون  کن،من امروز چند ساعت  به کمرم نیاز دارم،باید گونی سیمان جابه جا کنم.
قیافش آویزون شد و منم ادامه دادم:
-خیلی فکر میکنی این روش خوبه چرا تو منو کول نمیکنی؟
چشماش گرد شد و گفت:
-یااا نمیبینی؟من یه دخترم.
-دارم میبینم،ولی من میتونم خیلی ساده راهم رو کج کنم سمت جاده و برم ولی تو حتما
 باید برگردی،منم کار دارم.
هارا پوفی کشید و چشم غره ای بهم رفت،روش رو برگردوند و گفت:
-اگه بری تو جاده منم خیلی راحت میتونم برگردم.
خندیدم و گفتم:
-او پس از همین جا میریم سمت درخت،اینطوری شاید گم شیم.
هارا با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-تو کلا کرم داری؟
سمتش رفتم و کمی به جلو هلش دادم:
-اینقدر لوس نباش خانم گو،برو جلو و بهم اعتماد کن،اصلا خودم تا دم خونتون
 میرسونمت.
............................
هارا
نمیدونم کجای این زمینیم ولی حس میکنم داریم دور خودمون میچرخیم،ناگهی به اون پسر بیخیال که جلوم بود انداختم و با عصبانیت یکی از پاهام رو وری زمین کوبوندم:
-ببین داری منو بازی میدی؟ما دقیقا یک ساعته داریم دور خودمون میچرخیم،من باید قبل از نه خونه باشم،الان یه ربع به نه،نمیخوام هیون جونگ بیدار بشه ببینه نیستم.
کیوجونگ نگاهی به آسمون انداخت و همزمان گفت:
-تو دقیقا چند متر دیگه بری جلو میرسی به درختا،وسایلت رو بردار و برو.
راهش رو کج کرد،یعنی همینطوری میخواد بره؟اون که کولش رو برنداشته.
-هی هی...تو کوله پشتیت رو برنداشتی،کجا میخوای بری؟مگه نگفتی میرسونیم خونه؟؟
برگشت و نگاهم کرد،نگاهش ترسناک بود،انگار میخواست بخورم.
-وا...مگه چی گفتم،خوبه خودت گفتی.
دست راستش  رو که توی جیبش بود بیرون آورد و انگشت اشارش رو سمتم گرفت:
-هی تو...من یه چیزی گفتم،تو چرا باور میکنی؟
لپامو باد کردم و راهم رو سمت درخت کج کردم،اونم با بی حالی دنبالم اومد،همین که رسیدیم اون سریع کولش رو برداشت،همین که میخواست بلند بشه گفتم:
-میشه یکم بیشتر بمونی؟
-تو که میخوای ساعت نه خونه باشی.
دوربینم رو کنار دوربینم گذاشتم و گفتم:
-مهم نیست،بیا باهم بیشتر آشنا بشیم،تو ساعت سه میخوای بری سر کار،خب الان ساعت نزدیکه نهه،پس فعلا کاری نداری،هیون جونگم که فعلا بیدار 
نمیشه.
روی سنگی که دقیقا روبه روی اون بود نشستم و ادامه دادم:
-بیا باهم راحت باشیم؟مثل دوتا دوست،خوبه؟
سرش رو بالا آورد و مستقیم تو صورتم نگاه کرد،نگاهش رنگ غم داشت،
آیشششش،بیچاره دوست دخترش،فکر کنم از بس اینطوری یهو نگاهش کرده سکته کرده...
-الوو،کیوجونگ شی،حالتون خوبه؟از پیشنهادی که دادم ناراحت شدید؟اگه
 دلتون نمیخواست قبول نکنید.
لبخند محوی روی لبهاش نشست و گفت:
-آه...نه نه،خوبه...فقط چون مدت زیادیه با دختری رابطه ی دوستانه نداشتم  
یه ذره تعجب کردم.
با تعجب گفتم:
-یعنی تو دوست دختر نداری؟قبلا بهم گفتی دانشجوی پزشکیی،چطور با این
 قیافه ی عالی یه دوست دختر خوب پیدا نکردی؟
پوزخند زد،معنیه پوزخندش رو نفهمیدم،توجهی نکردم و ادامه دادم:
-حتما هم دانشجوی خوبی هستی؟
صدای آرومی اومد:
-داشتم....
-چی گفتی؟
با صدای آرومی گفت:
-داشتم...یه بار دید وضع زندگیم چطوریه گذاشت رفت...همین...
از روی سنگ بلند شد و کولش رو روی شونش انداخت،سریع بلند شدم و سمتش رفتم:
-نمیخواستم ناراحتت کنم،ببخشید.
لبخندی زد:
-دیگه مهم نیست...گذشته و من خیلی وقته باهاش کنار اومدم،ببخشید 
هارا شی،ولی من کار دارم..دفعه ی بعد حتما بیشتر باهم حرف میزنیم...راستی امروز 
خیلی خوش گذشت...ممنون...مواظب خودتون باشید و... خدافظ.
با دو ازم دور شد،این زجر کمی نیست...این پسر سختی های زیادی کشیده...
شونه ای بالا انداختم و برگشتم و وسایلم رو جمع کردم و سمت خونه راه 
افتادم،باید با هیون و هیومین بعد از ظهر بیام اینجا...نه اصلا...بذار برم صداشون کنم بریم بیرون،شاید ببرمشون اون کافی شاپه که کیوجونگ کار میکنه توش،دیدی یهو 
دیدمش...
یهو ذوق کردم و خندیدم،بعد ساکت شدم و زیر لب گفتم:
-تو چرا ذوق میکنی دختره ی احمق؟میخوای بری کافی شاپ ها...یه کافی شاپ 
معمولی...نههه معمولی نیست...اون پسره توش کار میکنه،آیششش هارا رد دادی
 رفت...
....................................................
کیو جونگ
با تمام سرعتم از اون محل دور شدم، دلم نمیخواست اون خاطرهای لعنتی هجوم بیارن
 به ذهنم...
تصمیم گرفتم برم پیش سومین،قبلش چند لحظه وایسادم تا گردنبندم رو ببندم،وقتی کارم تموم شد سریع سمت کافی شاپ راه افتادم.

....
مثل همیشه شلوغ...سومین با دیدنم سمتم اومد.
-سلاممم اوپااا.
-سلام سومین...چه قدر اینجا شلوغه.
خندید و بازوم رو گرفت و کشید،برد وسط سالن و گفت:
-راستش امروز اون یکی پسره که بعضی روزا به جای تو میاد نیومده،مدیر خواست 
بهت زنگ بزنم بیای،که خودت اومدی.
-یااا،من گیتارم رو نیاوردم.
هلم داد جلو و گفت:
-برو ببینم...کلی گیتار اونجاس.
فریاد زد:
-خانم ها...آقایون...لطفا توجهتون رو به این آهنگ بدین،خواننده ی خوبمون اومدن.
اخمی کردم و زیر لب فحشی به سومین دادم،آخه من مگه من نگفتم دیگه نمیخونم؟به
 مردم لبخند زدم و روی صندلی نشستم،برگشتم و به نوازنده هایی که اونجا بودم چیزی 
که میخواستم بخونم رو گفتم،چند لحظه بعد شروع به خوندن کردم،هدفم از انتخاب این
آهنگ چی بود؟آهنگی که اون عاشقش بود...

نمیتونم این رو باور كنم 
عشق من
با بیرحمی وانمود كردی من رو نمیبینی و ازم دور شدی
با دیدن تردیدت...
چشمهام با ناامیدی لرزیدن
سعی كردم پنهانش كنم اما این درست مثل یه دروغ روشنه
به خاطــــر تو اینطــــوری شدم
هر روز مثل جهنمه ، پشت سر هم
دلم برات تنگ شده ، خیلی دلم برات تنگ شده
مهم نیست چقدر بگم نمیتونم...
این كار نمیكنه
نمیتونم بیشتر از این نگهت دارم
حتی اگه زندگیم نابود بشه
امروز از دیروز غم انگیزتره
در درونم... 
جای تو خالیه
حتی اگه با ناامیدی صدات بزنم اشكهام فرو میریزن
نمیتونم ببینمت 

بدون اینکه بخوام اشکام جاری شدن،سومین با نگرانی نگاهم میکرد.

نمیخوام برای همیشه از دستت بدم
دیروز
دیروز
خواهش میكنم برگرد
اما درنهایت ، تو برنمیگردی
عشقمون فقطــــ مال دیروزه
نمیخوام برای همیشه از دستت بدم
دیروز
دلم برات تنگ شده ، خیلی دلم برات تنگ شده

خاطراتمون یادم اومد...خنده هات...شوخی هات...

حتی اگه سعی كنم قوی باشم
امروز از دیروز غم انگیزتره
در درونم... 
جای تو خالیه
حتی اگه با ناامیدی صدات بزنم اشكهام فرو میریزن
نمیتونم ببینمت
نمیخوام برای همیشه از دستت بدم
دیروز
دیروز
خواهش میكنم برگرد
اما درنهایت ، تو برنمیگردی
عشقمون فقطــــ مال دیروزه
نمیخوام برای همیشه از دستت بدم
امروز از دیروز غم انگیزتره
در درونم...
جای تو خالیه
حتی اگه با ناامیدی صدات بزنم اشكهام فرو میریزن
حتی اگه با ناامیدی صدات بزنم
نمیتونم ببینمت...
نمیخوام برای همیشه از دستت بدم
دیروز

سریع تمومش کردم،با صدا ی تشویق مردم بلند شدم و نود درجه خم شدم،سریع از کافی شاپ خارج شدم،حالم بد بود...هیچ وقت کاری که باهام کرد رو فراموش نمیکنم،صدای سومین رو شنیدم،ایستادم،سومین بهم رسید،با صدای لرزونی گفت:
-اوپا...حا...حالت خوبه؟
بازوم رو گرفت:
-بیا...بشین اینجا...
چشمام از اشک میسوخت...اون مثل یه شیشه خوردم کرده بود...
-اوپا...بازم یادت اومد؟
پشت دستم رو روی دهنم گذاشتم تا لرزش چونم معلوم نشه ولی بازم اشکام میومدن...
-هی کیم کیو جونگ...آروم باش...اون قطعا درکت نکرد...اون واسه تو ساخته نشده
بود...
بغلم کرد،سرم رو روش شونش گذاشتم،بین گریه هام گفتم:
-سومین...اون...اون نباید بامن...منی که با تمام وجودم دوستش داشتم اونطوری رفتار میکرد...نباید ترکم میکرد،وقتی بهش نیاز داشتم نباید ترکم میکرد.
با دستش پشتم رو نوازس کرد و گفت:
-هیسس...کیوجونگ...گریه نکن،تو فراموشش کرده بودی،الان سه ساله از اون قضیه میگذره،حالا هم گریه نکن،مرد که گریه نمیکنه...
ازش جدا شدم و به چشماش خیره شدم...
- سومین آ...دلم واسش تنگ شده...دست خودم نیست...میدونی...هر وقت اون آهنگ رو گوش میدم چهرش میاد جلوی شمام،لحظه ی آخر که با بی رحمی تنهام گذاشت...
-اوپاا...اینقدر فکرت رو درگیر نکن...اون دختر...لیاقت بودن با بهترین برادر دنیا رو 
نداشت...کسی که تا دید وضع زندگیت چطوریه...بهت بی احترامی کرد همون بهتر که 
بره،حالا هم بلند شو اون اشکای بی ارزش رو پاک کن...اون ارزش نداره که واسش
 اشک بریزی،تو هنوز هم وقت داری،میتونی دوباره عاشق بشی.
بغلش کردم و گفتم:
-ممنون...
..............................................
هارا
دست هیومین توی دستم و بود و باهم راه میرفتیم،هیون چهر پنج متر  عقب تر بود،با
 دیدن کافی شاپ گفتم:
-هیوننن اونجاس...یه ذره زودتر بیا...خوبه حالا دیشب همین که شام خورد خوابید،هنوز خوابت میاد؟
هیون سرعتش رو به زور بیشتر کرد،آیشششش این پسر تنبل...
-یه ذره از زنت یاد بگیر خوابالو خان...
کنار خیابون وایسادم و تا هیون بیاد،دست هیومین رو ول کردم و گفتم:
-حس میکنم به جای اینکه خوشبخت بشی بدبخت بشی.
-یااا هارا.
خندیدم:
-خب راست میگم...این پسر رو میشناسم،از هر فرصتی واسه خوابیدن استفاده میکنه،توی رانندگی هم جاش راحت باشه میخوابیه...مواظبش باش.
برگشتم تا صداش کنم.
-هی هیون...بیا دی...
با دیدن شخص آشنایی توی بغل یه دختر حرفم نصفه موند...این کیوجونگ نیست؟
کیوجونگ از دختره جدا شد،تونستم صورت دختره رو ببینم، همون دختر جوونس که ازش درباره ی کیوجونگ پرسیدم،صدای هیون اومد:
-هارا چرا وایسادی؟
زیر لب گفتم:
-شما برید...منم بعدا میام.
و ازشون جدا شدم و سمت اون دوتا رفتم.




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 | 06:36 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه