تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Demented alley.p9
سلام
بفرمایید ادامه

9
داخل خونه شدم،طبق معمول کسی خونه نبود...نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم،ساعت یازده شب بود،فردا هم دوشنبه بود...من باید اون گردنبند رو جمعه براش ببرم،یکی نیست آخه بهت بگه که اون حواس مضخرفت رو جمع کن تا دوباره مجبور نشی از سئول بری جیجو...البته به خاله گفتم میام واسه خاطر یه امانتی.
وارد اتاقک شدم و در رو پشت سرم بستم،لباس هام رو عوض کردم و روی تخت نشست و بیرون آوردن وسایل  از توی چمدون رو به فردا موکول کردم،نگاهم روی کشوی میز ثابت موند،سریع سمتش خیز برداشتم و دوزانو روبه روش نشستم،کلیدش رو از توی جیب لباسم بیرون آوردم و قفلش رو باز کردم،وقتی دیدمش خیالم راحت شد که هنوز سر جاشه،لبخندی از سر رضایت زدم و از توی کشو بیرون آوردمش،جلوی صورتم گرفتم و تکونش دادم،واقعا قشنگه.
بازش کردم و به دوباره به عکسای توش نگاه کردم،با فکر اینکه این پسر کوچولو  همون کیوجونگه خندم گرفت.
بلند شدم و گردنبند رو توی کولم گذاشتم که دوباره یادم نره.
صدا ی باز و بسته شدن در اومد،کولم رو روی زمین رها کردم و از اتاق بیرون رفتم:
-سلام.
هر دوشون با تعجب برگشتن،مادرم گفت:
-هارا؟!
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-ببخشید...
مادرم لبخندی زد و گفت:
-اشکال نداره...شام خوردی؟
سرم رو تکون دادم،پدرم بدون حرفی توی اتاقش رفت،سعی کردم روحیم رو نبازم...
-آره خوردم...
از پله ها پایین اومدم و ادامه دادم:
-اگه شام نخوردی و خسته ای بشین تا برات گرم کنم.
مادرم روی میز نشست و منم با لبخند به کارم ادامه دادم.
...........................................
کیوجونگ
پول رو سمت آقای چا گرفتم و گفتم:
-این واسه اجاره خونه،طلبتون هم چند وقت دیگه میدم.
پوزخندی زد و پول رو ازم گرفت:
-هی...آقای کیم،داری پیر میشی،دستات از بس سنگ و خاک و سیمان جا به جا کردن پینه بستن،کم حرص بخور جوون.
از پله ها پایین رفت،همین که از دیدم خارج شد داخل خونه برگشتم،امروز به خاطر تعمیرات کافی شاپ تعطیل شده پس میتونم خونه بمونم،همین که خواستم داخل اتاق بشم که مادرم رو صدا کنم زنگ در رو زدن،پوفی کشیدم و برگشتم سمت در،آروم در رو باز کردم و از لای در بیرون رو نگاه کردم،سومین بود،با لبخند خاص خودش گفت:
-سلام اوپا.
در رو کامل باز کردم و گفتم:
-سلام سومین...خوبی؟چیزی شده؟
موهاش رو پشت گوشش داد و گفت:
-نه...راستش اونجا خاک و خل زیاد بود گفتم بیام پیشت،خانم کیم هستش؟
خواستم چیزی بگم که صدای بلند مادرم اومد:
-کیوجونگ اون دختر رو پشت در نگه ندار...بیا تو سومین،خوب وقتی اومدی،بیا بشین صبحونه بخور.
با خنده شونه ای بالا انداختم و از جلوی در کنار رفتم:
-همه چیز رو گفت دیگه.
سومین با خنده داخل خونه شد و طرف مادرم دوید،مادرم بغلش کرد و سومین با خوشحالی گفت:
-دلم برات تنگ شده بود خاله.
مامان هم مثل همیشه با اخمی ساختگی،وقتی سومین بهش میگفت خاله،گفت:
-مگه من نگفتم بهم بگو مامان...خاله کدوم خریه؟
سومین محکم تر بغلش کرد و گفت:
-باشه مامان.
خندیدم و پست میز نشستم:
-بیاید بشینید این عشق بازی ها رو بذارید واسه بعد.
مادرم دست سومین رو محکم گرفت و کنار خودش پشت میز نشوند،لبخندی بهش زدم و مشغول خوردن شدم،سومین...همدرد همیشگیه مامان  از وقتی ایون آه رفته،مامان سومین رو خیلی دوست داره ولی نه به اندازه ی ایون آه،ایون آه یه آدم خاص بود،یه خواهر خوب...
-کیوجونگ،امروز تعطیلی؟
سرم رو بالا آوردم و به مادرم خیره شدم:
-نمیدونم...واسه کافی شاپ آره ولی ساختمون رو نمیدونم،شاید بخواد بار بیاد.
سومین لبخندی زد:
-اوپا به نظرم این کار ساختمون رو ول کن،زیادی خودت رو خسته نکن داداش،برو یه کار آسون تر گیر بیار،یک ماه دیگه میخوای بری دانشگاه اونجا هم خسته میشی،تو روزای تعطیل هم هر کاری بهت بدن انجام میدی.
کمی مربای ساخت دست مامان رو روی نون تست مالیدم و گفتم:
-نمیدونم سومین،شاید...
حرفم رو ادامه ندادم،جلوی مامان نباید این حرف رو میزدم.
-یعنی جایی قبول نمیکردن،من باید تو روز دوتا جا کار کنم،روزای زوج که صبحا تا سه بعد از ظهر تو کافی شاپم بعدش سر ساختمون میرم،روزای فرد هم که بیشتر روز تو ساختمونم،این اصلا سخت نیست...
لقمه رو توی دهنم گذاشتم و ادامه دادم:
-عادت کردم...
مامان از پشت میزبلند شد و گفت:
-ولی بازم نباید زیاد به خودت فشار بیاری.
خواستم حرفی بزنم که موبایلم زنگ خورد،نگاهی به شماره ای که روی صفحه ی گوشی افتاده بود کردم و جواب دادم:
-بله؟...باشه باشه...الان میام.
سریع تماس رو قطع کردم و بلند شدم،مادرم با تعجب پرسید:
-کی بود،کجا میری؟
آخرین لقمه ر وسریع توی دهنم گذاشتم و گفتم:
-ساختمون...سومین اگه کارای کافی شاپ تموم شد بهم زنگ بزن،گیتارم هم خودت ببر اونجا،میام.
سومین سری تکون داد و منم بلند گفتم:
-خدافظ...
خواستم از در بیرون برم که صدای پر از  مادرم رو شنیدم.
-سومین...نگرانشم...داره زیادی کار میکنه،میترسم یه بلایی سر خودش بیاره...
در رو باز کردم و بیرون رفتم،در رو بستم و بهش تکیه دادم...من مجبورم...واسه آسایشت...من به ایون آه قول دادم...
...........................................
با شنیدن اسمم توسط کسی سرم رو بالاآوردم.
-کیوجونگ،بیا بارا اومد.
سری تکون دادم و سمت کامیون رفتم،یکی از کارگرا گونیه سیمانی رو بهم داد،از سنگینیش کمی زانو هام خم شد ولی تحمل کردم و سمت جایی که باید میذاشتمش رفتم،آروم روی زمین گذاشتمش رو برگشتم،اینقدر این کار تکرار شد که همه ی دوتا کامیون خالی شدن،همه از خستگی روی زمین نشستیم،کمرم هنوز از اون روز درد میکنه...
با به یاد آوردن اون روز و اون دختر عصبیه و جوشی،خندیدم،اگه بازم بیاد اونجا خیلی خوب میشه،اذیت کردنش حال میده...(عجببب)
با صدای سر کارگر همه بلند شدیم از پله های نصفه نیمه ی ساختمون بالا رفتیم و من با سه تا از کارگر ها کار درست کردن یکی از دیوارا رو به عهده گرفتیم،اینجا هیچ کس نمیدونه من پدرم اینجا کار میکرده و اون اتفاق براش افتاده،یکی یه بار بهم گفت یکی از کارگرا که پدرمه از همین جا که الان دارم دیوار دست میکنم افتاده...نگاهی به پایین انداختم...تصورش سخته...
با افتادم آجر از دستم و صدای یکی از کارگرا به خودم اومد:
-هی خوبی پسر؟مواظب باش،خوب شد پایین نیوفتاد.
لبخندی زدم و کمی خم شدم:
-متاسفم،حواسم پرت شد.
به کارم ادامه دادم،حس خیسی روی گونم حس کردم،دست خاکیم رو روی صورتم کشیدم تا پاکش کنم.
..............................................................
هارا
نگاهی به ری یون انداختم،این دیگه چی میخواد،من که بهش گفتم نمیخوام ریخت مزخرفش  رو ببینم...پرو بازم اومده.
توی خونه تنهام،واسه همین کمی میترسم ولی خیلی محکم از پله ها پایین رفتم و جلوش وایسادم:
-چرا اومدی اینجا؟
به چشمام خیره شد و گفت:
-اومدم بهت بگم کله شقی رو بذار کنار و موافقت کن،تا پنجشنبه فکر کن،پشیمون نمیشی.
با پرخاش گفتم:
-اگه نذارم کنار چی میشه ؟ری یون من ازت بدم میاد..حالا خوب شد؟میخواستی این رو بشنوی؟
حرفی نزد ولی چند قدم جلو  اومد،عقب رفتم ولی اون بازم جلو اومد،زیر لب گفتم:
-میخوای چه غلطی کنی؟
حرفی نزد،اینقدر عقب رفتم  تا به دیوار برخورد کردم،نفس هام سنگین شده بود،نمیتونستم درست نفس بکشم،توی یک قدمیم ایستادخواستم کنار برم ولی اون محکم من رو به دیوار کوبوند و مچ دستم رو گرفت،از درد آخ آرومی گفتم، سرش رو خم کرد و صورتش رو جلو آورد،نمیخواستم این اتفاق بیوفته برای همین زانو رو به سرعت بالا آوردم و محکم به شکمش زدم،از درد عقب رفت،درحالی که گریه میکردم با فریاد گفتم:
-گمشو بیرون عوضی...برو بیرون آشغال...با خودت چی فکر کردی؟
-تو مجبوری قبول کنی...یعنی مجبورت میکنم.
جیغ زدم:
-میگم گمشو...تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
روی زمین نشستم،اون از خونه بیرون رفت، مگه من چه گناهی کردم؟چرا باید اینطوری بشه؟در خونه باز بود برای همین باد سردی میومد،زانوهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو روی دستام گذاشتم و آروم گریه کردم...این زندگی...ازش متنفرم...
............................................
کیوجونگ
لباسم رو برای بار آخر تکوندم...باید از این به بعد یه لباس مخصوص واسه کار بیارم...اینطوری برم خونه مامان دور از جون سکته میکنه.
خندیدم و دستم رو لای موهام بردم و تکونشون دادم تا خاک های اونم تا یه جاهایی رفع بشه...آیششش کلمم میخاره...
نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم که برم،نگاهی به ساعتم کردم،هشت و نیم شب...
قدمی به جلو برداشتم ولی با صدای سرکارگر که اسم چند نفر از جمله من رو صدا میزد برگشتم،پنج نفر بودیم،نگاهی به بقیه کردم همه خسته و کوفته بودن و از من خاکی تر،سرکارگر لبخندی زد و گفت:
-شما ها امشب تا یازده بمونید.
چشمام گرد شد...تا یازده؟من مادرم رو نمیتونم این همه خونه تنها بذارم...سومین هم که رفته،به بقیه نگاه کردم همه با غر غر گوشه ای نشستن،سر کارگر ادامه داد:
-امشب قراره بار بیاد،بعد از خالی کردن بار  میتونید برید خون هاتون، کار به حقوقتون اضافه میکنه.
پوفی کشیدم و شماره ی خونه رو گرفتم ولی کسی جواب نداد،دوباره گرفتم ولی بازم همون نتیجه رو گرفتم...با نگرانی به جلوم خیره شدم باید بهش خبر بدم ممکنه از نگرانی حالش بد بشه.
...
ساعت یازده و نیمه و من همینطور دارم پشت سر هم زنگ میزنم...دیگه مطمئن شدم اتفاقی افتاده،یکی از کارگرا که فکر کنم اون رو به عنوان مسئول گذاشته بودن،درحالی که آخرین کیسه ی سیمان رو زمین میذاشت گفت:
:نگران نباش پسر،حتما خوابه یا رفته جایی،کارا تموم شده تو برو دیگه نمیخواد بمونی،برو پیش مادرت.
با خوشحالی خم شدم و گفتم:
-ممنون ممنون.
و با دو به سرعت سمت خونه حرکت کردم،وسط راه شماره ی یکی از همسایه ها که به مادرم نزدک بود رو گرفتم و بهش گفتم یه سری به خونمون بزنه،با خونه فقط سه تا چهار راه  فاصله داشتم،از چهار راه اول که گذشتم از سمت چپ آمبولانسی توی خیابون پیچید با ترس بهش نگاهی کردم و سرعتم رو بیشتر کردم،حدود ده دقیقه ی بعد جلوی خونمون بودم و با تعجب و نگرانی به همون آمبولانس نگاه میکردم، همون لحظه تختی رو از ساختمون بیرون آوردن،خانمی هم همراهش بود،همین که من رو دید، سمتم اومد..خانم سو...همسایمون...مامان...حس خیسی رو روی گونم حس کردم.
صدای خانم سو رو  نمیشنیدم فقط با فریاد سمت تخت دویدم و مادرم رو با چشمای بسته روی تخت دیدم،با گریه گفتم:
-مامان...مامانی...بلند شو.
-آقا بفرمایید عقب،پشت سرمون دنبالمون بیاید تو ماشین نمیتونید بشینید.
از اتفاقای دور و برم خبر نداشتم فقط به صورت معصوم و بی رنگ مادرم زل زده بودم و نمیخواستم ازش جدا بشم،دستی دور بازوم پیچید و عقب کشیدم،تخت رو سمت ماشین بردن.
-کیوجونگ پسرم آروم باش،بیا برسونمت بیمارستان منم باهات میام.
....................
روی صندلی و جلوی اتاق مادرم نشستم و به در اتاق زل زدم،دکترا داخلن...خانم سو کنارمه و سعی میکنه که آرومم کنه ولی من آروم نمیشم...من تا مادرم رو نبینم آروم نمیشم من تا از حال تنها کسم مطلع نشم آروم نمیشم.
نباید تنهاش میذاشتم...نباید اینقدر زیاد تنهاش میذاشتم...همش به خاطر منه...اگه تنهام بذاره هیچ وقت خودمو نمیبخشم...اگه مثل پدرو ایون آه تنهام بذاره چیکار کنم؟
هنوز حرفای خانم سو توی گوشمه،اون بهم گفت که مادرم رو وقتی پیدا کرده دیده که قاب عکس پدر و ایون آه توی بغلش بوده و آروم گریه میکرده،چند دقیقه که کنارش نشسته یهو مادرم بیهوش شده.
چند لحظه بعد در اتاق باز شد،تا دکتر رو دیدم سمتش هجوم بردم و گفتم:
-چی شد آقای دکتر؟
دکتر نگاه پر از سرزنشی بهم انداخت و با لحن ناراحتی گفت:
-بفرمایید توی اتاقم.
دنبالش رفتم و وارد اتاقش شدم،پشت میزش نشست،منم روی یکی از مبل های وسط اتاق نشستم و به دهنش چشم دوختم،میترسیدم...
-آقای...
-کیم.
-خب ببینید آقای کیم،مادرتون متاسفانه بیماری قلبی دارن و احتیاج به مراقب و دوری از ناراحتیا و هیجانات و خبرای ید.
-بیماریه قلبی؟
با تعجب گفت:
-خبر نداشتین؟خانم کیم تو بیمارستانمون پرونده دارن،هر ماه دو سه دفعه میان اینجا برای چکاپ.
با تعجب به دکتر زل زده بودم...بیماریه قلبی؟!امکان نداره...
.........................
دو روز بعد
هارا
″به بهونه ی سردرد از اتاقم تا الان بیرون نرفتم،راستش سرم درد نمیکنه فقط حوصله ندارم...حوصله ی آدمای اطرافم رو نداشتم،آدمایی که فقط بلدن آدم رو به زور وادار به کارایی کنن که دوست نداره،دلم آرامش بعضی از آدما رو میخواد... دلم یه خوشبختیه بی پایان میخواد...″
سرم رو بالا آوردم و به دیوار اتاقم که با کاغذ رنگیی با طرح گل پوشیده شده بود زل زدم و سعی کردم به صدا هایی که از پایین میومد گوش کنم،همش صدای خنده بود،ری یون گفته بود تا پنج شنبه ولی امروز چهارشنبس،پوزخندی زدم و دوباره شروع به نوشتن کردم.
″از وقتی اون اتفاق افتاده جرئت روبه رو شدن با ری یون رو ندارم،با کاری که  کرد فهمیدم یه آدم عوضیه...یه آدمی که فکر میکنه میتونه با پول همه چیز رو بخره...حتی عشق...یه آدم خودخواه که دوست داره همه چیز رو داشته باشه...از این آدما متنفرم یه نظرم آدم باید برای خواستش تلاش کنه،اینقدر که از پا دربیاد...مثل...″
آهی کشیدم جای کلمه ی آخر رو خالی گذاشتم،همچین شخصی توی زندگیم مثل یه رویا بود،یه رویای شیرین که متاسفانه هیچ وقت حتی توی خوابم هم نمیبینمش چه برسه به واقعیت...
با صدای گوشخراش رعد و برق از افکارم بیرون اومدم،برای بحظه ای از صدای بلندش ترسیدم،دستام رو روی گوش هام گذاشتم...وسط تابستون!!بارون!؟اونم با رعد و برق؟!
چنپ لحظه بعد صدای طنین انداز بارون توی گوشم پیچید،لبخندی زدم و سریع زیر چیزی که توی دفترم نوشته بودم تاریخ زدم،نگاهی به ساعت انداختم،نیمه شب...الان پنج شنبس.
صفحه ی دفترچه رو ورق زدم و با زبان انگلیسی نوشتم.
″(و باران...)And the rain ...″
 دفترچه رو بستم و نفس عمیقی کشیدم،از پشت میز بلند شدم و کولم که روی تختم بود رو برداشتم،دفترچه و مدادم رو داخل کولم انداختم و دوربینم رو بیرون آوردم،سمت کمد لباس هام رفتم و یکی از ژاکت بافتنی رو بیرون کشیدم و پوشیدم با دو داخل تراس کوچیک اتاقم شدم،از هرچیزی که گیر میاوردم سعی میکردم یه عکس بگیرم...مخصوصا از ماه...
لنز دوربینم خیس شده بود برای همین توی اتاق برگشتم و از روی میزم دستمال برداشتم،همین طور که مشغول پاک کردن بودم چیزی شنیدم،مطمئن نبودم چیزی که شنیدم درست بود برای همین توجهی نکردم و سمت کولم رفتم،دوربینم رو توی کولم گذاشتم و خواستم روی تختم دراز بکشم که صدای دیگه ای رو شنیدم،صدای پدرم بود...خوب میشناختمش.
با عصبانیت درحالی که کولم هنوز دستم بود از اتاق خارج شدم،با سرعت از پله ها پایین اومدم،بین پله ی سوم و دوم ایستادم و با خشم به پدرم خیره شدم:
-چی داری میگی؟داری بدون اینکه از من بپرسی واسه خودت میبری و میدوزی؟
صدای مادرم اومد:
-هارا آروم باش.
بغض گلوم رو گرفته بود،بغضی که منتظر یه تلنگر بود تا بترکه،با صدای لرزونی فریاد زدم:
-نمیخوام...نمیخوام آروم باشم،تا الان آروم بودم،نتیجش این شده،من به چه زبونی بهتون بگم؟نمیخوام...نمیخوام با این عوضی ازدواج کنم،با کسی که معلوم نیست تو آمریکا با چند نفر بوده،نمیخوام.
صدای عصبانی پدر ری یون رو شنیدم:
-تو حق نداری دربارش اینطوری صحبت کنی.
خنده ی عصبی کردم:
-حق ندارم؟چطور شما حق دارید درباره من هر حرفی بزنید بعد من...
حرفم با بلند شدن پدرم از روی مبل نصفه نیمه موند،با نگاهم دنبالش کردم،دقیقا جلوم ایستاد،با چشمایی که عصبانیت ازش میبارید بهم زل زد.
پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
-من جوابم منفیه،حالا هر غلطی دلتون خواست بکنید.
-هارا برگرد توی اتاقت،تو نمیدونی چه خبره.
خندیدم:
-نمیدونم؟اتفاقا بیشتر از همه میدونم،شما...تنها کسایی که دارم،دارید خوردم میکنین،پدر و مادرم،دارن به زور من رو وادار به کاری که دوست ندارم میکنن.
-تو داری خلاف خواسته ی ما...
بلند داد زدم:
-اگه خواستتون به نظرم ارزش نداشته باشه من انجامش نمیدم،این خواستتون  زندگیم رو نابود میکنه...نه تنها زندگیمو...بلکه...
سوزش بدی رو روی گونم حس کردم،همین لازم بود...لازم بود تا بشکننم،قطره اشکی  از چشمم روی گونه ای که میسوخت غلتید،سرم رو آروم به چپ و راست تکون دادم و کولم و توی دست فشردم،دست آزادم رو بالا آوردم و روی گونه ی سمت راستم،گذاشتم،خیس بود،گوشه ی لبم پاره شده بود،حس شوری خون توی دهنم حالم رو بد میکرد،سرم رو که پایین بود بالا آوردم و با نفرت به پدرم خیره شدم،با فریاد درحالی که اشکام دونه دونه روی صورتم میریخت فریاد زدم:
-از همتون متنفرم...از تک تکتون.
و سمت در خروجی دویدم،تنها چیزی که میشنیدم صدای ری یون بود  که دنبالم اومد،با آخرین سرعتم دویدم،توی یکی از کوچه ها ی خلوت پیچیدم و توی تاریکی پنهان شدم،صدای ضربان قلبم رو میتونستم بشنوم،با سرعت توی کیفم دنبال اسپریم گشتم،بلافاصله بعد از اینکه پیداش کردم توی دهنم گذاشتم و ضامنش رو فشار دادم،آروم که شدم توی بارون راه افتادم،ری یون گمم کرده بود و برای همین کمی خوشحال بودم ولی بازم و اشکام با بارون یکی میشد،از اینکه وادارم کنن به کاری ازش متنفر بودم حالم بهم میخورد.
سردم بود،با اینکه دوتا لباس پوشیده بودم ولی بازم سردم بود،تنها جایی هم که داشتم برم خونه ی هیومین بود و ولی اونجا هم ممکن بود هیون باشه...
وارد پارکی شدم که نزدیک خونه ی هیومین بود،دودل بودم،بعد از اون دعوا با هیون اصلا نمیتونستم باهاش روبه رو بشم،چه برسه برم خونه ی نامزدش.
کاملا خیس شده بودم و سردم بود،بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره بلند شدم و سمت ساختمانی که خونه ی هیومین اونجا بود رفتم و توی راه از خدا میخواستم هیون اونجا نباشه.
کولم رو توی بغلم گرفتم و توی خودم جمع شدم،زنگ در رو زدم و سرم رو پایین انداختم،در بعد از چند ثانیه باز شد و صدای متعجب هیومین توی گوشم پیچید:
-خدای من هارا...تو چرا اینطوری شدی؟
لبخند زورکیی زدم،اینقدر سردم بود که نمیتونستم حرف بزنم،بازوم رو گرفت و من رو توی خونه کشید،به زور از لای لرزش دندونام گفتم:
-هیومین...هیون...که خونه...نیست؟
خندید:
-نه...
ولی انگار که چیزی یادش افتاده باشه خندش و قطع کرد و گفت:
-ولی...ولش کن بیا اینجا بشین تا واست لباس بیارم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-مطمئنی؟
لبخند مصنوعی زد و گفت:
-آ...آره...نگران نباش.
و سریع داخل اتاقش شد،با تنها شدنم به اطراف خونه نگاه کردم،خونه ای که هیون واسش خریده بود،قرار بود یک ماه دیگه بیان اینجا،لبخندی به خاطر خوشبختیه تنها دوستم زدم،کاشکی منم کسی که عاشقش بودم رو پیدا میکردم اون موقع دیگه از این خبرا نبود...
صدای هیومین رو شنیدم،آروم بود ولی میتونستم بشنوم.
-هیون...میگم نیا.....بچه بازی درنیار...چرا؟هارا اینجاست...حالش بده با اومدت بدترش نکن...میخوای حرف بزنی باهاش؟...هیون خواهش میکنم...پشت در؟
از روی مبل سریع بلند شدم،سمت در رفتم،هیومین هم از اتاق بیرون اومد،صدام زد:
-هارا وایسا.
-نمیخوام...ولم کنید،همتون دروغگویید،از همون اول اشتباه بود که اومدم اینجا،باید تو جیجو میموندم.
دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم و با فشار خفیفی بازش کردم،همین که باز کردم هیون رو جلوی در دیدم،چند ثانیه توی چشماش خیره شدم ولی سریع نگاهم رو ازش گرفتم و به راهم توی بارون ادامه دادم ولی با صداش ایستادم:
-متاسفم...
پوزخندی زدم:
-الان میگی؟الان که بیشتر از همه وقت به حمایت نیاز دارم؟
صدای بارون توی گوشم می پیچید،هیون هیچ حرفی نمی زد حس میکردم واقعا ناراحته.
صداش توی گوشم پیچید:
-هارا،باور کن نمیدونستم قضیه چیه،فکر میکردم با خواست خودته،من...من واقعا متاسفم.
دوباره اون بغض لعنتی گلوم رو چنگ زد،با صدای لرزونی گفتم:
-میدونم...متاسفی ولی من رو درک نمیکنی،نمیدونی چه قدر سخته وادارت کنن کاری رو بکنی که نمیخوای،تو خودت،اگه به زور وادارت کنن از عشقت دست بکشی،میکشی؟تو نمیدونی من تو چه شرایطیم،من حالم خوب نیست...نمیتونم به کسی اعتماد کنم،از همه ی آدمای اطرافم ضربه خودم،به خاطر کار بی ارزشی که انجام ندادم و زیر بار حرف زور بقیه نرفتم،تو کل زندگیم واسشون هر کاری از دستم برمیومد کردم ولی اونا اینطوری پاسخ دادن،به کارایی که براشون کردم اینطوری جوابم رو دادن.
به خودم که اومدم دیدم دارم گریه میکنم.
-هارا،من نمیدونم چی بگم...شاید داری راست میگی،نمیدونم...ولی با این حال بازم نگرانت بودم،به عنوان یه برادر بزرگتر هر روز نگرانت بودم.
دست چپم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریم بالاتر نره،کسی رو پشت سرم حس کردم.
-هارا،من رو میبخشی؟
برگشتم و بهش خیره شدم،توی سیاهیه شب فقط میتونستم چشمای براقش که نشون دهنده ی گریه بود،ببینم.
-هیون جونگ...من...من فقط نیاز به حمایت دارم...تنهایی نمیتونم...من تنهایی میشکنم،من طاقت ندارم...من...
همون لحظه توی بغلش کشیده شدم،سرم رو روی سینش گذاشتم و تا میتونستم گریه کردم،اینقدر که خالی شدم.
-هارا،بیا بریم تو...
چشمام از اشک میسوخت،سرم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم،لبخندی محوی زدم و گفتم:
-ممنون...
تک سرفه ای کردم،خندید.
-سرما خوردی کوچولو،بریم.
با بی حالی گفتم:
-یااا،بدجنس.
خندید و راه افتاد،منم سرم  رو پایین انداختم و دنبالش رفتم،نمیدونم...ته دلم هنوز نبخشیده بودمش ولی...اون که از چیزی خبر نداشت،به اونم مثل من دروغ گفته بودن،هیون مثل برادر نداشتمه....




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 07:16 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه