سلام خوشگلای من
بله همینطور که از تیتر پیداس
قسمتای آخر داستان رو آوردم
اونقدر تهش با هاتون حرف زدم
 که دیگه اینجا حرفم نمیاد
بفرمایید ادامه

لیوان های  قهوه از دستم رها شدن؛ حتی فرصت نکردم  گوشی رو روی هیونگ جون قطع کنم. سریع دویدم سمت اتاق عمل، 20 دقیقه ای بود که مین رو فرستاده بودن اتاق عمل. یونگ سنگ که جلوی در منتظر بود وقتی منو با اون حالت اضطراب دید تکیه اش رو از دیوار پشت سرش گرفت و با بهت بهم خیره شد. هنوز چند قدم مونده بود بهش برسم که پرسید
_:چی شده؟؟
جواب سوالشو ندادم نفسی گرفتم و پرسیدم
_: دکتر رفت داخل؟؟
_: آره. چی شده؟؟
سرشو تکون داد بعد دوباره پرسید. تند تند براش توضیح دادم
_: واسه جونگمین تله گذاشتن!
بعد بدون اینکه چیز اضافه تری بگم در بخش اتاق عمل رو باز کردم رفتم داخل. اکثر اتاقها خالی بودن فقط چندتاشون پر بود تا اونجایی که تونستم به کارم سرعت دادم یونگ سنگ هم مضطرب دنبالم میومد. بالاخره پیداش کردم در و باز کردم رفتم داخل همه ی عوامل با دیدنم تعجب کردن به خصوص دکتر. قدمی به جلو برداشتم که با صداش متوقف شدم
_: اگه یه قدم دیگه بیای جلو ، رگشو میزنم!!
دست جونگمین رو گرفته بود و تیغ جراحی رو درست روی مچش گذاشته بود. یهو هرج و مرج شد بعضی از عوامل دویدن بیرون بعضی ها  گوشه و کنار پراکنده شدن و خشکشون زده بود.
_: ببین؛ اگه تسلیم بشی خیلی به نفعته! میتونم کمکت کنم تا جرمت کم شه
_: خفه شو! این جمله های کلیشه ای پلیسی رو تحویل من نده!!
صدای آلارم یکی از دستگاه هایی که توی اتاق بودن نذاشت حرف دیگه ای بزنم. نگاهم روی خط هایی که تند تند رد میشدن ثابت شد. یکی از عوامل با ترس گفت:
_: دچار انقباض عضلات شده ... ضربان قلبش داره میاد پایین. امکان داره هر لحظه بر اثر سکته ی قلبی بمیره!
ذهنم خالی شد. کلافه چشمهامو چرخوندم و به یونگ سنگ رسیدم که داشت از جایی که دکتر قلابی بهش دید نداشت نزدیکش میشد. سعی کردم حواس اونو پرت کنم تا یونگ سنگ راحت تر بتونه کارشو انجام بده
_: گوش کن! بیا با هم معامله کنیم. بگو چی میخوای؟؟ هر چی بخوای بهت میدم!
_: منو احمق فرض نکن پلیس کوچولو! تو جوجه تر از اونی هستی که بخوام باهات معامله کنم!!
_: پس چی...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یونگ سنگ از پشت گرفتش و دستش رو جلوی تیغ جراحی که دکتر توی دست داشت برد برای اینکه مانع از انجام کاریکه میخواست بکنه بشه. با این کار دستش زخم شد و قطره های خون سرامیک کف اتاق عمل رو لکه دار کردن...
رو به همون شخصی که از وضعیت جونگمین خبر داده بود داد زدم
_: کمکش کن زود باش!
بعد هاج و واج به درگیری یونگ سنگ و دکتر نگاه کردم. یونگ خیلی خوب داشت مقاومت میکردم جراتم رو جمع کردم رفتم جلو  تا حالا از این کارا نکرده بودم چون من یه افسر تجسس بودم چیز زیادی از مبارزه حالیم نمیشد ولی جست و گریخته یه چیزایی میدونستم. پشت دکتر قلابی قرار گرفتم و محکم آرنج دستمو کوبیدم پشت گردنش!
با این ضربه بدنش شل شد روی زمین افتاد اما هنوز هم قدرت داشت. خیلی غیر ارادی لگدی روانه ی صورتش کردم جوری که صدای خورد شدن استخوان گونه اش رو شنیدم! خودمم نفهمیدم دارم چیکار میکنم. فقط زدمش! لبمو دندون گرفتم و به یونگ سنگ که با چشمهای گرد شده بهم خیره شده بود نگاه کردم. وقتی یاد جونگمین افتادم برگشتم سمت شخصی که انگار داشت تلاش میکرد کاری برای برگردوندن اون به حالت عادی انجام بده
_: حالش چطوره؟؟
_: باید زودتر عمل شه چون بیهوش شده و جمجمه رو باز کردن، خطر مرگ تهدیدش میکنه. لطفا دکتر رو پیدا کنید!
شخص دیگه ای از عوامل به سمت بی سیم توی اتاق عمل رفت و برای یه مورد اضطراری در خواست دکتر جراح کرد.
با یونگ سنگ نگاهی بهم انداختیم. دستش همچنان خونریزی داشت. سریع یه باند استریل برداشتم رفتم سمتش و با دندون روکشش رو کندم و پیچیدمش دور زخم دستش ، بعد هم بدون فوت وقت دویدم بیرون. باید میفهمیدم اون دکتر قلابی چه بلایی سر جراح اصلی آورده. خیلی سریع خبر تو کل بیمارستان پخش شد . نگهبان های بیمارستان به سمتم اومدن. کارت شناساییمو از جیبم بیرون آوردم گرفتم سمتشون
_:افسر تجسس یون یورائه هستم!
یکیشون کارت رو ازم گرفت و بررسیش کرد. در همون حالت  بهش گفتم
_: دکتر قلابی هنوز توی اتاق عمله! دو نفرتون برید سراغ اون. بقیه هم با من بیان باید دکترجراح رو پیدا کنیم.
بعد از کلی تلاش و چک کردن دوربین های مدار بسته که البته دستکاری هم شده بودن، تونستیم دکتر رو توی اتاقک مخصوص وسایل تمیز کاری؛ دست و پا بسته پیدا کنیم.
وقتی برگشتم بهم گفتن حال جونگمین خوبه وعمل تا اونجا خوب پیش رفته. از این موضوع واقعا خوشحال شدم چون قبل از رفتن هیون جونگ، با یونگ سنگ بهش قول داده بودیم که حسابی هوای جونگمین رو داشته باشیم. خوشحال بودم که تونستم به قولم عمل کنم. رفتم سمت اورژانس. یونگ سنگ روی یکی از تخت ها نشسته بود و یکی از پرستارا داشت دستش رو بخیه میزد. میدونستم خودش جوابمو نمیده پس رو به پرستار گفتم
_: دستش چطوره؟ خیلی بد بریده؟؟
_: نسبتا عمیقه ولی نگران نباشید، زود خوب میشه. فقط باید ازش مراقبت کنن و یکماه دیگه هم بیان که بخیه رو واسشون بکشیم.
ممنونی زیر لب گفتم. لبخندی بهم زد و بعد از اتمام کارش وسایلش رو توی یه سینی فلزی مستطیل شکل کوچیک گذاشت و رفت.
_ جونگمین چطوره؟؟
با تعجب بهش نگاه کردم. از دو روز پیش یک کلام هم باهام حرف نزده بود و حالا از اینکه خودش پیش قدم شده بود تعجب کردم. چند ثانیه زل زدم بهش بعد جوابشو دادم
_: خوبه ... خوبه ... پرستارا گفتن وضعیتش پایداره.
همون موقع گوشیم زنگ خورد. خدا رو شکر کردم که یکی به دادم رسیده چون بعد از اینکه جوابشو دادم جو داشت سنگین میشد. تماس رو وصل کردم هیونگ جون بود. ازم پرسید کجایید انگار اومده بود بیمارستان، بهش گفتم تو بخش اورژانس هستیم. چند دقیقه بعد سر و کله اش پیدا شد و بهم اشاره کرد. رفتارش یه جوری بود. زیر چشمی به یونگ سنگ که با اخمای در هم نسبت به رفتار اون مبهوت مونده بود نگاهی کردم و رفتم سمت هیونگ جون...
............................
مسیر رفتن یورائه رو دنبال کردم؛ هر حرفی داشتن جلوی من هم میتونستن بزنن! چند دقیقه که از مکالمه اشون گذاشت یورائه دستشو گذاشت رو دهنش و با بهت دو سه قدمی عقب رفت. ته قلبم فرو ریخت... هیونگ بالاخره مسیر نگاهش رو به من داد، چهره اش داغون و ناراحت بود کمی هم به نظر کلافه میرسید. فقط نمیدونم چرا حس میکردم توی نگاهش یه ترحم خاص میبینم. بعد از مدت زیادی که با هم چشم تو چشم بودیم و هیچی از حالت نگاهش نفهمیده بودم روشو ازم گرفت و رفت بیرون. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم رفتم سمت یورائه. داشت گریه میکرد؟! با بهت ازش پرسیدم
_: چی شده؟؟
هق هق آرومی زد
_: یونگ سنگ
میخواست حرف بزنه ولی بغضش اجازه نمیداد. از طرفی هم صبر من اجازه نمیداد. بازوشو گرفتم و تکونش دادم
_: یورائه چی شده؟؟
_: هیون جونگ
_: هیون جونگ چی یورائه؟؟!
بلند سرش داد زدم. اما فقط سرشو تکون داد و با گریه روی زمین نشست. بدنم شل شد... آب دهنمو به زور قورت دادم. نمیخواستم تصور کنم چه اتفاقی افتاده... نمیخواستم اون چیزی که داشت تو ذهنم شکل میگرفت رو باور کنم... جلوی یورائه زانو زدم و شونه هاشو گرفتم اما سرشو بلند نکرد. با مظلومیتی که بی سابقه بود ازش پرسیدم
_: هیون چی شده یورائه؟؟!
سوال نبود... داشتم التماس میکردم فکرای توی ذهنمو نقض کنه... التماس میکردم بگه اونی که من فکر میکنم نیست... بغضم گرفت... اشک تو چشمهام جمع شد، اما نذاشتم بریزن... حق نداشتن باور کنن... قلبم حق نداشت اینو باور کنه... یورائه که هنوز نگفته بود چی شده...
_: هیون جونگ... هیون جونگ دیگه نیست یونگ سنگ...
دستهام از روی شونه هاش سر خورد... حتی یورائه هم نمیتونست کلمه مرگ رو به زبون بیاره... پس من چطور باید باور میکردم؟؟! بلند شدم و از بیمارستان زدم بیرون...
بی هدف...
بی حس...
بی کس...
تنها راه افتادم تو خیابونا... چرا این کابوس لعنتی تموم نمیشد؟؟ چرا بیدار نمیشدم؟!
....................
صورت یه فرشته توی تابوت میدرخشید... یه صورت رنگ پریده با لبهای صورتی کمرنگ و مژه های مشکی بلند که با اون صورت رنگ پریده در تضاد بودن ، آروم با دست های در هم حلقه شده خوابیده بود... یه خواب عمیق... یه خواب طولانی... ولی زود بود، خیلی زود... من میخواستم یه بار دیگه اون چشمای خندون و پر از برق شادی رو ببینم... من میخواستم یه بار دیگه صدای قهقهه های از ته قلبش رو بشنوم... میخواستم یه بار دیگه شیطونی هاشو ببینم... میخواستم یه بار دیگه سر مسابقه ی فوتبال تیم های مورد علاقه مون با هم کل بندازیم... میخواستم... میخواستم....
دیگه اشکی نداشتم که واسش بریزم... دیوید دستشو روی شونه ام فشرد.
_: برو یونگ سنگ... میخوان ببرنش...
به این زودی؟؟ همه باهاش خداحافظی کردن؟؟ اینقدر زود؟؟ قدم های سنگینمو به سمت جلو برداشتم و کنار تابوت ایستادم. حالا کاملا به صورت اون فرشته مشرف بودم...
با صدایی که نصفه نیمه ولوم داشت و مخلوطی از بغض و درد بود گفتم
_: بیانه...
آه عمیقی کشیدم. هر کاری کردم که بغضم فرو بره تا بتونم بهش بگم دلم براش تنگ میشه... بگم خیلی نامرده که داره اینقدر زود میره... بگم بهترین دوستم بوده... بگم هیچ وقت صورت خندونش رو فراموش نمیکنم؛ نتونستم...
قدمی به عقب گذاشتم. در تابوت رو بستن. مادرش کنار تابوت بی تابی میکرد... وقتش بود هیون رو به دستای سرد خاک بسپاریم... فقط بغض چنگ مینداخت به گلوم اما دیگه اشکی برام نمونده بود که بریزم...
خاکش کردن...
همه چیز برام ناملموس و باور نکردنی بود. انگار اینجا یه دنیای دیگه بود و اونی که توی تابوت داره میره زیر یه خروار خاک، فقط اسمش هیون جونگه...
تموم شد...
همه رفته بودن و گورستان سردیش رو به رخم میکشید... مادرش رو به زور از اونجا بردن اما کسی نبود منو زور کنه. نشستم کنار خونه ی جدیدش...
دیگه حتی تابوتش هم مشخص نبود. حالا بینمون یه مرز خاکی وجود داشت، دیگه دنیاهامون متفاوت شده بود. اون توی دنیایی بود که ما زنده ها برای گرفتن مجوز ورود بهش، باید تا هر وقت که زمانش میرسید صبر میکردیم. اون توی دنیایی بود که دیگه ملاقاتش هر وقت که دلمون میخواست ممکن نبود... یه جا که لمس کردنش غیر ممکن شده بود.
بدون اینکه متوجه باشم خاک رو با بی تابی چنگ میزدم. بانداژ دستم به خاطر خاک، رنگ قهوه ای به خودش گرفته بود.
خوب که حس کردم آروم شدم، بی حال عقب کشیدم. یورائه و دیوید تنها کسایی بودن که از دور منتظرم مونده بودن. از کنارشون رد شدم و توی ماشین نشستم. حال حرف زدن با کسی رو نداشتم که تلفن زنگ خورد. با حرص درش آوردم و خواستم خاموشش کنم، ولی با دیدن  شماره ی بیمارستان مجبور شدم تماس رو وصل کنم.
بعد از چهار روز جونگمین بهوش اومده بود و حالا من درست زمانی که خودم هنوز باور نداشتم دوست عزیزم رو از دست دادم؛ باید به یکی دیگه این باور رو میدادم که هیون دیگه بینمون نیست...

ادامه پست بالایی
نظرات هم همون پست بالا




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : جمعه 25 فروردین 1396 | 06:52 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه