سلام!
ببخشید دیر اومدم اصلا یادم نبود!
بفرمایید ادامه تا رویایی شخصیتای داستان رو ببینید!
اینم از پوستر جدید،خیلی نورانی شده!

7
سریع بلند شدم و روی پاهام وایسادم ولی نگاهم هنوز به کفشای کتونیه قدیمیش بود.
دستام میلرزن...نفسم هم درست بالا نمیاد،من از ترس قدرت جابه جا شدن ندارم،نگاهم رو بالا میارم،شلوار لیی که طبق مدلش چند تا جاش پارگی داشت... بالاتر... تیشرت مشکی رنگی که روش طرحی نامعلوم بود،شاید من به خاطر اضطرابم نمیتونم درست ببینمش...نگاهم به دستاش افتاد...خاکی بودن،همینطور گوشه ی لباسش کاملا خاکی بود،دستبندی که مهره هاش از چوب درست شده بود هم دستش بود...بالاتر...جای گردنبندش توی گردنش خالی بود...به خودم برای بی حواسیم لعنت فرستادم...بالاتر...صورتش رو برای اولین بار دیدم...نگاهم توی چشمای سبزش خیره موند،چشمای سبز و غمیگن قشنگی بودن...توی کره کم از این چشما پیدا میشن...موهاش کاملا مشکی بود...
صداش رو شنیدم:
-هی...خانم...
دستام رو مشت کردم و فشار دادم تا از لرزششون کم کنم،چرا اضطراب گرفتم؟
اونم تو چشمام خیره شد،نمیدونم چی شد که یهو از شوک دراومدم... جیغ خفیفی کشیدم و سمت سبزه زار دویدم...
.........................
کیوجونگ
با خونسردی بهش نگاه میکردم،یهو جیغی کشید که قدمی به عقب برداشتم،اون دختر سمت سبزه زار دوید و رفت،ابرویی بالا انداختم وبا فریاد گفتم:
-هی دختر...من فقط میخواستم دفتر و دوربینت بهت بدم...آهای...اصلا به من چه...
دفتر و دوربین رو روی زمین گذاشتم و خواستم برگردم که صدای برخورد چیزی رو با زمین شنیدم،برگشتم،صدای ناله و سرفه ای از سوی چمنزار توجهم رو جلب کرد،برگشتم و با دقت به محلی که صدا از اونجا میومد نگاه کردم،صدای گریه هم قاطیه اون ناله و سرفه شده بود،با دقت که گوش کردم فهمیدم صدای گریه ی یه دختره،سمت سبزه ها دویدم،کنارشون زدم و برای خودم راهی باز کردم،با تعجب به همون دختر که کنار درخت دیده بودمش نگاه کردم،روی زمین افتاده بود و سخت نفس می کشید،یکی از دستاش روی زمین بود و دست دیگش رو روی سینش میکوبید و سرفه میکرد،سمتش دویدم و گفتم:
-هی...حالت خوبه؟
نفس هاش نا منظم بود،معلوم بود نمی تونه درست نفس بکشه،فکری به ذهنم خطور کرد،حدس زدم که آسم داره،سریع شونه هاش رو گرفتم و سعی کردم روی زمین بخوابونمش،چون چیزی نبود که زیر سرش بذازم دوزانو روی زمین نشستم و سرش رو روی زانوهام گذاشتم،روش خم شدم و پرسیدم:
-تو آسم داری؟
به زور سرش رو به بالا پایین تکون داد.
-اسپریت کجاست؟
به زور،با آخرین توانی که داشت گفت:
-تو...جیب...شل...وارم...
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی خب،تحمل کن و آروم باش...سعی کن نفس هات رو آروم کنی.
بیشتر خم شدم و سریع اسپری رو برداشتم،چند بار تکونش دادم و بعد داخل دهنش کردن.
-خیلی خب...
ضامنش رو فشار دادم.
-آروم نفس بکش...دم...بازدم...خوبه...
نفسی از سر آسودگی کشیدم،حالش بهتر شد،نفس هاش هم آروم شد،چند دقیقه همینطور روی زمین نشستم،اون دختر چشماش رو بسته بود و سعی میکرد نفس هاش رو منظم تر بکنه،لبخندی زدم وپرسیدم:
-حالت بهتره؟
لبخند محوی زد،رنگ به صورتش نداشت.
-میشه کمک کنی... بلند بشم؟
-حتما.
با کمک من روی زمین و روبه روم نشست.
-خیلی ببخشید.
بلند شدم:
-کاری نکردم،وظیفه ی یه دکتر اینه...
دستم و سمتش دراز کردم وادامه دادم:
-بلند نمیشی؟
دستم رو گرفت و منم بلندش کردم،هر دومون آروم سمت بید قدم زدیم،سمت گیتارم رفتم و داخل کیفش گذاشتم،روی سنگ روبه رویی نشست و بهم خیره شد،لبخندی زدم و پرسیدم:
-چرا ترسیدی؟
حرفی نزد،از داخل کولم کیک کوچیکی که از خونه برای عصرونه برداشته بودم،برداشتم و سمتش رفتم:
-بیا بخور،صورتت عین گچ سفید شده،رفتی خونتون یه چیزی بخور فشارت بیاد بالا،فعلا این رو دارم،اینم خوبه.
لبخندی از سر رضایت زد و کیک رو گرفت،برگشتم  و روی سنگی که قبلا روش نشسته بودم،نشستم.
-نگفتی چرا ترسیدی؟
آروم گفت:
-تو هم جای من بودی با دیدن دوتا پا جلوت میترسیدی،میتونستی اول یه چیزی بگی بعد میومدی جلو.
خندیدم:
-ببخشید،فکر نمیکردم بترسی.
به آرومی قسمتی از کیک رو خورد و گفت:
-اشکال نداره.
-چه خوب...با اجازتون من برم...
بلند شدم،برگشتم که برم ولی صدای پر از خواهشش نذاشت.
-میشه...یه بار دیگه...گیتار بزنی و بخونی؟
برگشتم و نگاهش کردم،چرا همچین خواسته ای داشت؟
-خواهش میکنم،الان یه ذره اعصابم بهم ریختس ولی وقتی تو گیتار میزنی آروم میشم...حالم هم بهتر میشه.
بعد سرش رو پایین انداخت با انگشتاش بازی کرد،موهای بلندش توی صورتش ریخته بودن،نگاهی به ساعتم انداختم، هنوز وقت داشتم ولی...من این دختر رو نمیشناسم...
دوباره چرخیدم تا برم.
-من کار دارم،مادرم خونه تنهاس باید برم پیشش...خدافظ،بیشتر مراقب خودت باش...
...............................
هارا
با حرفی که زد دوباره داغ دلم تازه شد...بغض کردم،الان مثل یه بچه ی کوچیک بودم که مادرش رو میخواست و هرلحظه ممکن بود گریه کنه،از دیدم خارج شد...اصلا نمیدونم چی شد...چرا حالم بد شد؟چرا ترسیدم؟
اطرافم رو به خاطر اشکی که توی چشمام جمع شده بود تار میدیدم،پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو روی دستام گذاشتم.
چند دقیقه همینطور نشستم،من از زندگیم متنفرم...
بلند شدم و اشکی که روی گونم غلطیده بود رو با پشت دست پاک کردم،سمت درخت رفتم و اونجا نشستم،دفترم رو از روی زمین برداشتم و بازش کردم،خودکار آبیی که لای دفتر بود رو توی دستم گرفتم،خواستم بنویسم که چشمای عجیب و غمگین اون پسره اومد جلوی چشمام،چرا اسمش رو نپرسیدم؟
آهی کشیدم و مشغول نوشتن شدم،اگرچه حوصله ی هیچی رو ندارم ولی مجبورم،واسه خالی کردن خودم فقط میتونم بنویسم.
-هارا...
سرم رو بالا آوردم و به خاله نگاه کردم ، لبخند تلخی زدم.
-هارا...چرا چشمات قرمزه؟
.......................
اخم کرده بود،عصبانی بود،از دست مادرم...شایدم از دست من که از اول قضیه ی ری یون رو بهش نگفته بود،یهو بلند شد،منم همراهش بلند شدم.
-خاله تورو خدا به مامان نگو،یه مدت بگذره همه چیز فراموش میشه.
صدام موقع زدن این حرف میلرزید،ته دلم فکر میکردم که دارم دروغ میگم...
با التماس بهش خیره شدم،نباید حرفی بزنه،بدتر میشه...
-هارا...تو خودت خوب میدونی که با سکوت هیچی حل نمیشه،نمیتونی  بشینی نگاه کنی تا چند نفر برای آیندت تصمیم بگیرن،آخرش هم که بدبخت شدی بگن تقصیر خودت بود،میخواستی قبول نکنی.
حرفی نزدم...یعنی حرفی برای گفتن نداشتم.
صدای آروم و مهربونش توی گوشم پیجید:
-هارا...تو مثل...مثل...دخترم میمونی،گوش کن...از این طور اتفاقا دیدم که میگم!
لبخندی زد،دیگه نتونستم بغضم رو نگه دارم،حالم بد بود،سریع بغلش کردم و اونم اجازه داد تا توی آغوش گرمش خودم رو خالی کنم...
.............................
کیوجونگ
از کوچه بیرون اومدم،حس بدی دارم،یعنی از دستم ناراحت شده که درخواستش رو رد کردم؟
سرم رو تکون دادم،اصلا به من چه...منم گرفتاری های خودم رو دارم،نمیتونم بشینم براش گیتار بزنم که...
نگاهی به ساعتم انداختم،اگه با اتوبوس برم میرسم...باید تا میتونم کار کنم...
راه افتادم و زیر لب گفتم:
-پول...پول...هر چی میکشیم از دست همینه.
جلوی ایستگاه اتوبوس ایستادم،یاد گردنبندم افتادم...نکنه این همون دختره باشه که سومین گفت؟چرا یادم نبود؟
اتوبوس اومد،همراه با بقیه سوار شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم،امروز باید برم جایی که پدرم کارمیکرد،نزدیک کافی شاپه،میتونم گیتارم رو بدم سومین نگه داره...سومین...اون بچه خونه نداره،توی کافی شاپ زندگیش رو میگذرونه...یه دختر هفده ساله یتیم...
اتوبوس ایستاد،به بیرون نگاه کردم،رسیده بودم زمان چه زود گذشت،پیاده شدم و سمت کافی شاپ رفتم،پشت در بستش ایستادم و به داخل نگاهی کردم،همه جا تاریک بود،با دستم ضربه ای به شیشه زدم،خبری از سومین نبود،نگران شدم،نگاهم به در افتاد،در باز بود...
داخل شدم و با داد گفتم:
-سومین...سومین آ...
توی تاریکی دختری رو پشت یکی از میزها دیدم،سمتش رفتم و پشتش ایستادم،شونه هاش میلرزیدن،دستم رو آروم روی شونش گذاشتم که ترسید،چرا همه ازم میترسن؟...( /:  شما بگید...چرا واقعا؟ )
برگشت و گفت:
-اوپا تویی؟کی اومدی؟
پشتش رو بهم کرد و اشکاش رو پاک کرد،بلند شد و با لبخند گفت:
-چی شده؟چرا اومدی اینجا؟یه لحظه وایسا الان میام...
چراغا رو روشن کرد و سمت سرویس بهداشتی رفت،بعد از چند لحظه بیرون اومد و گفت:
-ببخشید،برق رفته بود اصلا نمیدونم کی اومد،واسه همین اینقدر تاریک بود.
دوباره روی میز نشست و گفت:
-نمیشینی؟
گیتارم رو به میز تکیه دادم وخودم هم نشستم:
-سومین...خوبی؟
خندید:
-آٰره...چطور مگه؟
-آخه داشتی گریه میکرد...اتفاقی افتاده؟
لبخند تلخی زد و گفت:
-اتفاق خاصی نیوفتاده بود،فقط یه ذره دلم گرفته بود که اونم حل شد ولش کن حالا...تو چرا اومدی؟
نگاهی بهش اندختم و گفتم:
-اومدم ببینمت و گیتارم رو بهت بدم تا نگهش داری.
بلند شد و گفت:
-باشه نگهش میدارم،دیگه چه خبر؟
یاد اون دختر افتادم.
-توی گفتی اون دختره که میومد دنبالم میگشت آسم داره؟
-آره.
-فکر کنم دیدمش.
میخواست قهوه بیاره ولی با شنیدن این حرف برگشت:
-جونممم...چه شکلی بود به نظرت؟به نظر من که خیلی خوشگل بود.
خندیدم و بلند شدم:
-داشت میمرد.
سومین خندید، نگاهی به گیتارم انداختم و گفتم:
-سومین نمیخواد چیزی بیاری،من باید برم سر کار.
برگشت و با نگرانی گفت:
-اوپا تو روزای تعطیل هم کار میکنی؟حداقل این روزا  رو استراحت کن،اینطوری خیلی زود مریض میشی.
لبخندی زدم و گفتم:
-نگران اوپات نباش،من چیزیم نمیشه.
سمت در رفتم و اونم پشت سرم اومد،وقتی به در رسیدم برگشتم،آروم گفتم؛
-سومین آ...نگران نباش،همه چیز...دیر یا زود...تموم میشه،همه ی مشکلا روزی تموم میشه،تنهایی تو هم یه روز تموم میشه،مشکلای زندگیه منم همینطور...پس...خودت رو ضعیف نشون نده.
موهاش رو که جلوی صورتش بودن پشت گوشش دادم و ادامه دادم:
-دیگه گریه نکن...
در جوابم لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت.





طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : پنجشنبه 24 فروردین 1396 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه