سلام
بفرمایید ادامه
6
هارا
زیر لب آروم گفتم:
-عذاب وجدان...
خودم رو روی تخت انداختم،روی شکمم خوابیدم و سرم رو توی بالش فرو کردم،دوباره گفتم:
-عذاب وجدان...
سرم رو بالا آوردم و به تاج تختم خیره شدم،اون بیچاره حتما تا حالا صدتا فحش بهم داده،قیافم و کج و کوله کردم و بلند تر گفتم:
-عذاب وجدان دارم....اهههه.
و سرم رو محکم به تاج تختم کوبوندم،با دردی که توی سرم پیچید آخ بلندی گفتم و سرم رو با دستام گرفتم،روی تخت چند تا غلت خوردم و در آخر روی نشستم،با دست راستم سرم رو ماساژ دادم و از روی تخت بلند شدم،جلوی آیینه ایستادم و سر و وضعم نگاهی انداختم،دیشب همین که 
رسیدم با لباس های بیرون و آرایش پاک نکرده و با کوله، خودم رو روی تخت انداختم و خوابیدم.
برسم رو برداشتم و روی موهای لخت ولی حالت دار و بلندم کشیدم و درهمین حال به کارایی که قرار بود تو طول روز انجام بدم فکر کردم،اول یه زنگ به خاله بزنم بعد یه زنگ به هیومین و هیون،بعد از ساعت دوازده یه سر به شرکت بزنم و تا ساعت پنج تو شرکت بمونم،بعدش سریع برگردم خونه تا واسه یکی از مهمونی های مزخرف خانواده  آماده بشم،نگاهی به ساعت کردم،یازده صبح بود.
برسم رو روی میز گذاشتم و زیر لب گفتم:
-چی بپوشم حالا...اهههه...این چه زندگییه آخه...من لباس ندارم واسه مهمونی،موهامو چطوری درست کنم؟
سر و وعضم که درست شد و آماده شدم تا به شرکت برم لحظه ای روی مبل نشستم و موبایلم رو برداشتم،شماره ی خونه ی خاله رو گرفتم و منتظر موندم،در آخر با شنیدن صدای  یه زن که معمولا رو مخ همه ی مردم کره راه میرفت و میگفت شماره ی مورد نظر قادر به پاسخگویی نیست تماس رو قطع کردم و با نامیدی شماره ی هیون رو گرفتم،صدای پر از خندش توی گوشم پیچید:
-به...هارا خانم نیستی این ورا...یه خبر از داداشت نمیگیری؟فراموش کردی مارو؟
-اولا سلام...دوما یه چیزی بگم،شما فراموش نشدی فقط خیلی زیاد تو رابطه ی عاشقانتون با دوستم غرق شدین.
صدای خنده ی آشنای دختری تو گوشم پیچید،اخم کردم و گفتم:
-یااا،هیون جونگ آ...شما دوتا کجایید؟ببینم نکنه...
-میدونی خیلی منحرفی؟نه بابا من دوست دخترم رو آوردم آرایشگاه و الان کنارش نشستم تا کارش تموم بشه بعد من میرم لباسش رو واسه مهمونی بگیرم.
با تعجب گفتم:
-نه خیر من منحرف نیستم،بعدشم از الان بردیش آرایشگاه؟چه خبره بابا...مهمونی حداقل ساعت هشت شب شروع میشه.
-آوردمش از همه خوشگلتر شه...
با شینطت خاصی این جمله رو گفت،که حرصم گرفت ایش آرومی گفتم ولیمثل اینکه صدام بهش رسید چون با خنده گفت:
-چیه حسودیت میشه؟آخیییی خب تو هم برو یه دوستی چیزی پیدا کن.
محکم گفتم:
-من و باش با کی دارم صحبت میکنم،نه خیر مرسی نیازی به یه رابطه ی عاشقانه ندارم.I'm single forever   
جمله ی آخر رو با تاکید گفتم و تماس رو قطع کردم،این دیگه زیاده روی بود واقعا،این پسره با خودش چی فکر کرده؟آیشششش من خالمو میخوام.
.............................................
کیوجونگ
وارد خونه شدم و کیسه های خرید رو گوشه ای گذاشتم،بلند گفتم:
-سلام....من اومدم،مامان...
صدای مادرم از توی اتاق اومد:
-سلام پسرم...
با دیدن من و اون همه مواد غذایی با تعجب گفت:
-کیوجونگ...تو نباید اینا رو...
نزدیکش شدم و نذاشتم حرفش تموم بشه:
-مامان،میخوام برات یه چیز مقوی درست کنم،صبح دیدم چیزی نداریم گفتم برم خرید،حالا هم برو استراحت کن که پسر دسته گلت میخواد برات غذا بپزه.
آروم پرسید:
-پولش رو از کجا آوردی؟
کیسه ها رو برداشتم و همینطور که داخل آشپزخونه ی کوچیکی که گوشه خونه بود میشدم گفتم:
-امروز رفتم کافی شاپ،چون دیروز بهمون گفت امروز حقوقتون رو میدم،حقوق گرفتم و رفتم اینا رو برات خریدم.
چیزی رو از توی یکی از کیسه ها برداشتم و پشتم قایم کردم،آروم سمت مادرم رفتم و جلوش ایستادم،لبخندی زدم و شاخه گل و جعبه ای که خریده بودم رو جلوی صورتش گرفتم:
-تقدیم با عشق...مامانی تولدت مبارک.
 و لبخند بامزه ای زدم،با لبخند نگاهم میکرد،جلوتر اومد و من رو توی آغوشش کشید،با تمام وجودم بغلش کردم...میدونستم روزی از داشتن چنین نعمت نازنینی محروم میشم...
از بغلش بیرون اومدم،خواست جعبه رو از دستم بگیره که عقب رفتم:
-نه نه... تولد شب شروع میشه،امشب بعد از شام میریم پارک،کیک هم میبریم اونجا...خوبه؟
خندید:
-واقعا که شبیه باباتی،اونم از این کارا میکرد.
جعبه و گل رو گوشه ای گذاشتم و سمت مادرم برگشتم،دستم رو گرفتم و بو*سیدم،سریع ازش فاصله گرفتم و سمت آشپزخونه رفتم،آستین لباسم رو تا بازوم بالا کشیدم و کاسه ای از توی کابینت برداشتم.حدود یک ساعت بعد شام رو روی میز کوچیکی که گوشه ی خونه و کنار پنجره قرار داشت چیدم،مادرم رو صدا زدم،از اتاق بیرون اومد و با لبخند گفت:
-چه بوی خوبی میاد،چیکار کردی؟
صندلی رو براش عقب کشیدم و گفتم:
-بفرمایید بشینید.
روی صندلی که نشست و سریع روی صندلیی که روبه روی مادرم قرار داشت نشستم و گفتم:
-اینم از شام تولد،بفرمایید.
با لبخند کمی از کنار غذا برداشت که با اعتراض گفتم:
-یااا مامان،بیشتر...باید همشو بخوری.
و با چاپستیک خودم مقدار بیشتر غذا رو توی بشقابش ریختم  برای خودمم برداشتم و شروع کردم به خوردن،بعد از چند دقیقه سکوت گفتم:
-مامان میگم،امروز بعد از اینکه رفتم کافی شاپ یه سر رفتم جایی که بابا کار میکرد،اونجا یه کار گیر آوردم.
دست از خوردن کشید،به چشماش که کم کم داشت پر از اشک میشد خیره شدم و سریع گفتم:
-نمیخواستم ناراحتت کنم،ببخشید... جای دیگه ای پیدا نکردم یعنی...یعنی قبولم نمیکردن... یا نیمه وقت نمیخواستن یا حقوقش خوب نبود...حالا میشه ناراحت نباشی؟بخند دیگه آدم شب تولدش که گریه نمیکنه...لبخند کم رنگی رو لبهاش اومد،خندیدم و بعد از اینکه کمی خوردم از
 پشت میز بلند شدم و گفتم:
-من میرم حاضر شم،شما هم برو بپوش تا بریم بگردیم یه ذره حال و هوا عوض کنیم.
.....................................................
هارا
به لباس ساده ولی شیکی که پوشیده بودم دستی کشیدم و پایین دامنی که کمی تا بالا ی زانوم بود رو صاف کردم،سرم رو بالا آوردم و نگاهی به آدمای اطرافم کردم،همشون تقریبا آشنابودن،پوفی کشیدم و آروم سمت میزی که مادر و پدرم نشسته بودن رفتم،آروم صندلیی که کنار  مادرم بود رو عقب کشیدم و نشستم و با حسرت به زوج های جوون از جمله هیون و هیومین   که وسط سالن 
میرقصیدن نگاه کردم...یااا گو هارا تو داری حسودی میکنی؟چیششش...ببین دارم به کیا حسودی میکنم،اینا پولشون رو بیشتر از
 عشقشون دوست دارن،البته به جز هیون...اون معلومه ورشکست هم بشه واسه هیومین کلی خرج میکنه...چند دقیقه ی بعد حوصلم کاملا سر رفت و آرزو کردم کاشکی یکی اینجا بود و باهام حرف میزد...دستم و زیر چونم زدم و به مادرم نگاه کردم که مشغول صحبت با خانمای دیگه بود،چه قدر خسته کننده،اگه نمیومدم الان با خاله تو خونه داشتیم میخندیدم،الان دارم به این حرف یکی از دوستام که چند سال پیش بهم زد پی میبرم،اون بهم گفت،کسایی که وضع مالی خوبی ندارن از ما بهترن،منم گفتم چرا،گفت اونا حتی تو لحظه های غمگینشون یه کاری میکنن که همه بخندن و خانوادشون رو با تمام وجودشون دوست دارن،اونا نمیتونن ناراحتیه خانواده هاشون رو ببینن و با امید روزی وضعشون بهتر بشه به هر کاری دست میزنن تا خانواده شون رو شاد کنن،حتی با کوچکترین چیزا،اونا شور وحال زندگی دارن و شادن،با صدای مادرم ازافکارمبیرون اومدم،هی...راست میگفتا...  
-چرا نمیری پسر خالت رو ببینی؟
با بی حوصلی گفتم:
-مگه ری یون آمریکا نیست؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-هارا...این مهمونی واسه اینکه اون برگشته کره،یه ذره فکر کن دختر.
اومدم حرفی بزنم که صدای آشنایی باعث شد چیزی نگم،سرم رو آروم برگردوندم که ری یون رو دیدم.
-سلام خاله...سلام دختر خاله.
مادرم با لبخند بلند شد و سمت ری یون رفت،بعد از کمی احوال پرسی ری یون کنارم نشست و گفت:
-سلام هارا،خوبی؟
لبخندی زدم،این هنوزم همون قدر صمیمیه؟ تصمیم گرفتم باهاش راحت باشم،بالاخره همبازی دوران بچگیمه و تازه همسن هم هستیم.
-سلام ری یون،خیلی وقته ندیدمت،درست چطور پیش رفت؟
خندید:
-خوب...
بعد ساکت شد،ری یون پسرخالم بود،از اون خرخونای عوضی...هر وقت تو درسام مشکل داشتم پیشش میرفتم تا مشکلم رو توی درسم حل کنم،همبازی دوران بچگیم هم هست،تا اونجایی که یادمه همش باهم بازی میکردیم،مثل برادرمه...چهار سال پیش برای درسش رفت آمریکا و الان 
برگشته،راستش خوشحال نیستم که برگشته چون خیلی میچسبه بهم...اه...هارا چه قدر نق میزنی...پوفی کشیدم و به روبه روم خیره شدم،با پخش  شدن موزیک برای رقص چند نفر جلو رفتن،صدای ری یون توی گوشمپیچید،سرم رو بالا آوردم که دیدم جلوم ایستاده،دستش رو جلو آورد و گفت:
-افتخار میدید؟
با تردید نگاهش کردم،خدااا آرزوم رو پس میگیرم،من نمیخوام این پیشم 
باشه،سرم رو سمت مادرم برگردوندم،با التماس به مادرم نگاه کردم  تا شادی یه چیزی بگه،با اخم نگاهم میکرد،بدون اینکه خودم بخوام و با نا رضایتی دستم رو توی دست ری یون گذاشتم...
..........................................
کیوجونگ
با دو سمت میز رفتم و بستنی شکلاتی رو جلوی مادرم گذاشتم،خودم هم بستنی موزی که خریده بودم روی میز گذاشتم و خودم روی صندلی نشستم،دستم و زیر چونم گذاشتم و با ذوق به مادرم که بستنی میخورد نگاه کردم.
-تموم شدم.
-ها؟
-میگم اینقدر نگام نکن،تموم شدم،بستنیت رو بخور آب شد.
خندیدم و قاشقم رو داخل بستنی زدم،امشب خیلی خوش گذشته بود.
-کیوجونگ...ساهت یازدهه ها.
همینطور که مشغول خوردن بودم گفتم:
-خب...چه طور مگه؟
-یازده شبه...
لپام رو باد کردم و با قیافه ی مظلوم نگاهش کردم.
-قیافت و درست کن...من باید برم خونه.
-مامان...یه ذره دیگه...
سرم رو کمی سمت چپ خم کردم و بهش خیره شدم،خندید و گفت:
-از دست تو...
-عاشقتم مامان خودم...
پول بستنی ها رو حساب کردم و کنار مادرم رفتم.
-الان دقیقا میخوای ساعت یازده شب چیکار کنی؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-بریم کنار ساحل.
دستش رو گرفتم و دویدم.
..............................................
هارا
موزیک که تموم شد سریع ازش فاصله و سمت میز رفتم،اونم دنبالم اومد،وقتی به میز رسیدم ایستادم،کنارم ایستاد و با لبخند بهم نگاه کرد،همون موقع مادر ری یون با لبخند نگاهم کرد و خطاب به مادرم گفت:
-سو یونگ،دخترت دیگه باید به فکر شوهر باشه.
جان؟من؟نه من قصد ادامه...اه بازم خنگیم گل کرد من که درسم رو تموم کردم...من قصد ازدواج ندارم اصلا.
لبخند زورکیی زدم و گفتم:
-نه خاله جون،من فعلا نمیخوام...
نذاشت حرفم رو تموم کنم.
-نه دیگه حرفشم نزن...فقط این پسر منم جز خاستگارات قراربده.
به ری یون نگاه کردم،سرش رو پایین انداخته بود و آروم میخندید،خدا خودش بهم رحم کنه...آقا من نمیخوام...اهههه.
آروم گفتم:
-حتما...من رو ببخشید،برمیگردم.
سریع ازشون فاصله گرفتم تا بحث رو ادامه ندن، از پله های سالن بالا رفتم تا به طبقه ی دوم برم،سریع سمت بالکن رفتم و کنار نرده ها ایستادم،اوففف حالا چه غلطی بکنم؟من نمی خوام.
ناخودآگاه فکرم سمت اون پسره کشیده شد،یعنی الان داره بهم فحش میده که نیومدم سر قرار؟هی...
-تو وقتی خجالت میکشی فرار میکنی؟
چه صدای آشنای خوبی...برگشتم و با بهت به خاله گیوری نگاه کردم.
.....................................
کیوجونگ
داخل خونه شدم،مادرم برای بار هزارم زیر لب گفت:
-بمیری کیوجونگ.
خندیم و گفتم:
-تجربه ی خوبی بود ولی...
لباسای خیسش رو گوشه ای گذاشت و گفت:
-آره...تاحالا اینقدر خیس نشده بودم،بچه جون فردا پا درد بگیرم خودت باید کولم کنی.
خندیدم و گفتم:
-چشم،کولتون هم میکنم.
-پرو...
خندیدم که گفت:
-کیوجونگ...
سرم رو سمتش برگردوندم :
-جانم؟
جلو اومد و بغلم کرد،نفس عمیقی کشیدم تا عطرش تنش رو حس کنم،ازم جدا شد و گفت:
-ممنون به خاطر امشب.
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-کاری نکردم...
لبخندی زد و گفت:
-برو بخواب،تو بیشتر ازمن خسته شدی.
جلو اومد پیشونیم رو بو*سید،لبخند کم رنگی زدم،ازم فاصله گرفت و سمت اتاقش رفت،منم بعد از جمع و جور کردن وسایلم خوابیدم.
.....................................
هارا
وای خالم...خاله ی خودم...عشقم...
خودم و توی بغلش انداختم و خندیدم:
-خاله دلم برات تنگ شده بود.
-خوبه یه شبه هم رو ندیدیم.
-خاله میخوان به زور شوهرم بدن.
خندید و من رو از خودش جدا کرد:
-خوبه دیگه.
-ایییی،خاله من حتی دلم نمیخواد بچه هام یه ذره شبیه اون خرخون مضخرف بشن،بعد شما میگید خوبه.
خندید وگفت:
-بیا بریم پایین،چند دقیقه ی دیگه مهمونی تموم میشه،راستی چه قدر خوب میرقصی،خیلی هم بهم میاید.
قشنگ معلوم بود میخواد حرصم رو دربیاره:
-خالههه...
خندید:
-باشه بابا،بریم.
...........................................
سه هفته بعد
زیر بید مجنون نشستم و  خودکارم رو توی دستم چرخوندم،سه هفتس اون میاد...هر هفته یه بار...هر بار هم جمعه ها...تا الان دوبار دیدمش ولی جلو نرفتم...انگار پاهام به زمین   میچسبه،نمیتونم تکون بخورم...نمیدونم چرا...شاید به خاطر صداشه...نمیدونم،چند بار خواستم برم جلو ولی...
دفترم رو باز کردم و ورق زدم،تاریخا رو یکی یکی نگاه کردم تا رسیدم به جمعه ی دو هفته پیش،آروم زیر لب خوندم:
-امروز دیدمش،خیلی ناخواسته،فکر نمیکردم بیاد،پشتش بهم بود،گیتار میزد و میخوند،خواستم برم جلو ولی نشد،صدای گیرایی داشت،آرامشبخش بود،بغضی که توی گلوم بود هر لحظه ممکن بود شکسته بشه،دلم میخواست برم جلو بهش بگم چی شده که اینقدر ناراحته،چرا همیشه آهنگای غمگین میخونه،به وضوح میتونستم بغض صدای خودش هم تشخیص بدم،حتی یه بار دستش رو روی صورتش کشید...دلتنگ کی شده بود؟ کی دلش رو شکسته بود؟دلم میخواست هم  زبونش بشم و باهاش حرف بزنم...
ادامش رو نخوندم...آهی کشیدم و ذهنم به سه هفته پیش کشیده شد،خوب یادم بود،سر ری یون دعوا شد،منم اومدم اینجا،الان سه هفتس از پدر و مادرم خبر ندارم...قصد برگشتنم ندارم...
دوباره ورق زدم،هفت صفحه ی بعد...جمعه ی هفته ی پیش،دوباره آروم و زیر لب خوندم:
-تو هفته ی پیش بی قراریم واسه جمعه زیاد بود،میتونم حدس بزنم معتاد صداش شدم،معتاد گیتار زدنش...راستش با اینکه تا حالا باهاش حرف نزدم و صورتش رو ندیدم ولی حس میکنم خیلی وقته که میشناسمش،وقتی با اون گیتار شکلاتی رنگ و قدیمیش  میشینه روی سنگ و گیتار میزنه حس
 میکنم قلبم تند تر میزنه،حالم بهتر میشه ولی بازم اون بغض لعنتیی که توی صداشه ناراحتم میکنه،کاشکی میتونستم بهش دلداری بدم،یعنی تو سرش چی میگذره؟نگرانشم...شاید...
صدایی از طرف چمنزار نذاشت ادامه بدم،امروز جمعه بود...شاید خودشه،سریع دویدم پشت دومین بید مجنون،چشمم به دفتر و دوربینم خورد که روی سنگ بود،به خودم لعنت فرستادم که چرا نیاوردمشون،خواستم جلو برم که اون اومد،پشت درخت برگشتم و نشستم،خوشبختانه اینقدر تنه ی  ضخیم و بزرگی بود که کاملا پشتش قایم بشم،به تنه ی درخت تکیه دادم واجازه دادم کارش رو شروع کنه...یه کنسرت زنده ی مجانی دیگه...
خندیدم،شاید با دیدن اون دفترچه و دوربین تعجب کنه...شایدم بره...سرم رو آروم برگدوندم تا ببینم چیکار میکنه،مثل همیشه پشتش بهم بود،گیتارش رو از توی کیفش بیرون آورد و روی پاهاش گذاشت،نگاهم سمت دفترچه و دوربینم رفت،گذاشته بودش روی اون یکی سنگ.لبخندی زدم و دوباره به تنه ی درخت تکیه دادم،چشمام رو بستم به آهنگی که میزد گوش کردم،زانو هام رو توی بغلم جمع کردم و سرم رو روی دستم گذاشتم،با یکی از دستام سنگ ریزه های روی زمین رو جابه جا میکردم و اونم آهنگ میزد،یه آهنگ غمگین...
باد سردی وزید،کمی توی خودم جمع شدم،یادم باشه دفعه ی بعد یه لباس گرم بیارم،شروع به خوندن کرد،دوباره تپش قلبم بالا رفتم...چرا اینطوری میخونه؟چرا همش غمگینه؟
حدود نیم ساعت گذشت،بعضی وقتا وقتی آهنگش تموم میشه فقط میشینه و اطرافش رو نگاه میکنه،الانم دقیقا همین کار رو کرده،داره اطراف رو نگاه میکنه،کاشکی منم پیشش بودم،شاید اگه با کسی حرف میزد حالشبهتر میشد،یکی از شاخه های بید رو که تا جلوی صورتم پایین اومده بود رو با دستم گرفتم و کشید،رها کردم که باعث شد چند تا برگ از درخت بریزه،آروم خندیدم و منتظر موندم تا دوباره آهنگ بزنه،سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو به زمین دوختم راستش دلم برای مادر و پدرم تنگ شده،با اینکه اجبارم کردن با ری یون ازدواج کنم ولی بازم مادرم و پدرمن،همین که رفتم خونه باید به خاله بگم باهاشون صحبت کنه،من دلم میخواد با کسی که دوستش دارم زندگی کنم نه با کسی مثل ری یون که ذره ای هم دوستش ندارم.
آهی کشیدم و نگاهم رو از زمین گرفتم و کمی بالاتر آوردم،با تعجب به دوتا کفش کتونیه آل استار قدیمیی خیره شدم...




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396 | 04:00 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه