تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Dark Memorise part 27


دروووووووود خوشگلای من 
حالتون خوبه ؟؟ عید خوش میگذره ؟؟
 میبینم که دلتونو کباب کردم حسابی 
اصلا هم خبیث نیستم 
هیونمین پوستر هم بسی دوست جذابن 
نه جییییییییییییییییییغ خیلی جذابن 
بفرمایید ادامه 



روی مبل  اشرافی خونه ی نخست وزیر که حالا تحت اختیار کامل مشاورش آقای چا قرار داشت نشسته بودم و عصبی پاهامو تکون میدادم  مشاور با آرامش خاصی از پله ها پایین اومد 
_: میبینم که سر عقل اومدی هیون جونگ 
نه جلوش بلند شدم نه بهش احترام گذاشتم 
_: جونگمین کجاست ؟؟
پوزخندی بهم زد به دوتا از افرادش اشاره کرد بیان سمتم منتظر بودم ببینن میخوان چیکار کنن یکیشون یه پارچه ی مشکی در آورد چشمامو باهاش بست قبل از اینکه خودم چیزی بپرسم مشاور توضییح داد 
_: میریم پیش جونگمین . ولی قرار نیست تو رو با چشمای باز ببریم اونجا 
چیزی نگفتم یکی از اون افراد زیر بغلمو گرفت بلندم کرد با هدایت اون به راه افتادیم . نمیدونم چقدر گذاشت اما چشممو که  باز کردن خودمو جلوی در بزرگ یه  ویلا دیدم . آقای چا  کنارم ایستاده بود. شخصی در رو به رومون باز کرد کوله امو رو دوشم فشردم رفتم داخل . جوری رفتار نکردم که انگار ازشون ترسیدم برگه برنده فعلا دست من بود و کسی نمیتونست باهام بدرفتاری کنه . 
اعتراف میکنم از اینکه رئیس جمهور رو شخصا اونجا دیدم جا خوردم اما سریع خودمو جمع و جور کردم و بدون دعوت رفتم روی یکی از مبلای کنار شومینه نشستم . 
لیم یونگ جیم در حالی که لیوان مش . روبی دستش بود پوزخندی به روم زد 
_: هنوزم مثل قبل سرکش و گستاخ 
به حرفش توجهی نکردم فقط با یه حالت خنثی چشم دوختم بهش باز خودش ادامه داد 
_: مدارک رو آوردی ؟؟
بازم چیزی نگفتم با پا کوله امو هل دادم سمتش . از قیافه اش مشخص بود که چقدر داره از رفتارم حرص میخوره شاید بهتر بود به خاطر مین هم که شده یکم رعایت میکردم اما دلم اونقدر از دستشون آتیشی بود که نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و رفتار بهتری از خودم نشون بدم 
به  یکی از افرادش اشاره کرد کیف رو براش باز کنن . همونطور که خواسته بود کیف رو باز کردن و مدارک رو کشیدن بیرون بعد اونا رو دادن دست لیم یونگ جیم . لبخند خبیثانه ای زدم بازی تازه شروع شده بود . با دقت و وسواس خاصی برگه ها رو زیر و رو کرد بعد با عصبانیت برگشت سمتم 
_: این فقط نصفی از مدارک هیون جونگ . فکر کنم قبلا بهت هشدار داده بودم که میتونم چه بلایی سر پارک جونگمین و خانواده ی عزیزت بیارم 
توقع داشت با تهدیدش خمی به ابرو بیارم یا عکس العملی خیلی جدی نشون بدم اما در کمال ناباوری و تعجبش فقط شونه ای بالا انداختم 
_: منم نگفتم اونا رو بهت نمیدم . باقیشو زمانی تحویل میگیری که من مطمئن بشم با مین سالم از این خونه بیرون میرم و دیگه هیچ خطری من و خانواده امو تهدید نمیکنه . بابت این هم باید بهم تعهد رسمی بدی همینطور دقت کنی که من آدم احمقی نیستم اگه تا آخر عمرم هر اقدامی از سمت تو واسه خانواده ام پیش بیاد یکی هست که اون مدارک رو  رو کنه . انتظار نداشتی که ازشون کپی برابر اصل نگیرم ؟؟
از حرص قرمز شده بود حاضرم قسم بخورم فقط یه جرقه لازم داشت تا آتیش بگیره .  توی دلم از آقای مو و همکاراش به خاطر نقشه ی عالیشون ممنون بودم   
فلش بک 
کیو به سمتم اومد  یه دسته برگه رو سمتم گرفت 
_: موفق باشی هیون  جونگ 
_: ممنون 
هیونگ  هم کنار کیو قرار گرفت و جسم ریزی کف دستم گذاشت 
_: اینم یه انتقال دهنده ی اطلاعات فوق پیشرفته . هم میتونه عکس بگیره هم صدا رو ضبظ کنه 
ابرویی از تعجب بالا انداختم 
_: جسم به این ریزی ؟؟ 
قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت 
_: پس منو چی فرض کردی تو 
لبخندی به روش زدم و دستمو گذاشتم روی شونه اش 
_: کارت  حرف نداره پسر 
چشمکی تحویلم داد و عقب رفت . آقای مو کمی دور تر دست به سینه  ایستاده بود با همون اقتداری که ازش دیدم درست مثل یه فرمانده گفت 
_: خیلی خب یه بار دیگه نقشه رو مرور میکنیم . کیوجونگ کارش توی جعل اسناد  فوق العاده اس اما تو هم باید زمان رو به دست بگیری هیون جونگ  قبل از اینکه اونا متوجه ی موضوع بشن جونگمین رو از اونجا خارج کن و اون جسم ریز  رو جای درستی کار بذار  . یونگ سنگ و یورائه  توی خونه ی یورائه منتظرت میمونن . جونگمین رو که بهشون رسوندی سریع بیا اداره ی پلیس 
سری  به نشونه ی تفهیم تکون دادم و آخرین نفس آرامش بخش زندگیم رو کشیدم 
پایان فلش بک  
با همون چشمای حرص زده اش به مشاور چا نگاه کرد و با لحن عصبی و دستوری گفت 
_: ببرش پیش پسره 
لیم یونگ جیم میدونست اگه یه تار مو از سرم من یا اطرافیانم کم بشه دیگه اون مدارک دستش رو نمیگیرن . فعلا دور ، دور من بود. بلند شدم به همراه آقای چا که راه و بی راه بهم چشم غره میرفت حرکت کردم . پشت در اتاقی ایستاد درو باز کرد .  وارد اتاق شدم اولین چیزی که به چشمم خورد جسم مچاله شده ی روی تخت .  دو قدم آروم به جلو برداشتم . قلبم با باز شدن در اتاق از حرکت ایستاد حس کردم گلوم مه بغض گرفته . این جونگمین من بود ؟؟ داداشم ؟؟ من همش پنج روز دیر کردم.  چرا اینقدر لاغر شده بود؟؟ چرا اینقدر رنگ پریده بود ؟؟ چرا یه جا بی جون افتاده بود ؟؟ این همون جونگمین شیطون همیشگی من بود ؟؟ واقعا خودش بود ؟؟ 
 قدم دیگه ای به جلو برداشتم کاملا توی خودش جمع شده بود و با اون دوتا تیله ی مشکی به روح به تخت زل زده بود انگار اصلا براش مهم نبود کی اومده . گودی زیر چشماش ،  لبهای سفید و ترک خورده اش ، صورت بی روح و رنگ پریده اش ... همه و همه اون لحظه شده بودن سوهان روح من 
_: مین ؟؟ 
اصلا خودمم صدای خودمو شنیدم ؟؟ اونقدر تحلیل رفته بود که بیشتر به لب زدن شباهت داشت تا صدا زدن نفس عمیق دیگه ای کشیدم تا بغضم فرو بره صدام آزاد بشه 
_: جونگمینی ؟؟
اینبار برگشت سمتم . با بهت نگام کرد تیله های مشکی رنگ چشماش برق زدن
_: هیون جونگ تو اومدی ؟؟ 
 با خوشحالی اسمم رو به زبون آورد و خندید . انگار وسط  آسمون سیاه شب یه تک ستاره روشن شد . یه تک ستاره از جنس لبخند مین . رفتم سمتش بغلش کردم 
_: اومدم ... الان با خودم میریمت مینی . 
دستشو دور گردنم انداختم از رو تخت بلندش کردم . مشاور چا داشت با چهره ی منزجری نگامون میکرد آخر هم نتونست جلوی خودش و بگیره و نیش نزنه 
_: عاشق و معشوقید ؟؟
بهش اهمیت ندادم . آدم حیوان صفتی مثل اون چیزی از احساس حالیش نبود که حالا بخوام واسش موعضه هم بکنم . پاهای بی جون مین رو زمین کشیده میشدن و من زیر لب تکرار میکردم " یکم دیگه ... فقط یکم دیگه مونده مین " 
جلوی راه پله ها که رسیدیم با اینکه نه خودم و نه مین تمایل چندانی نداشتیم اونو سپردم دست یکی از افراد و گفتم ببرتش توی ماشین مسلما اگه زمان دیگه ای بود مین باهام لجبازی میکرد و میگفت که نمیره اما اون خوب موقعیت رو درک میکرد . دستمو کردم تو جیبام با دست راستم دوتا از انگشتهامو مماس کردم رو هم و جسم ریز و مشکی رنگ رو توش جا دادم با توجه به طراحی هیونگ جون اون جسم کمی چسبناک بود . با دست دیگه ام کاغذی از جیبم بیرون آوردم سمت رئیس جمهور گرفتم 
_: این آدرس اون جاییه که  باقی مدارک رو گذاشتم 
کاغذ رو از دستم کشید پوزخندی به روش زدم دست راستمو بلند کردم گذاشتم روی شونه اش به همون حالت سعی کردم اون جسم ریز رو زیر یقه ی کتش بچسبونم . موفق هم شدم 
_: دیگه با هم کاری نداریم رئیس جمهور لیم 
دستمو از روی شونه اش پس زد و چشم غره ای بهم رفت 
_: گستاخ 
چاره ای نداشت وگرنه قطعا اگر میتونست منو با چشمام قورت میداد . مهم نبود  من کارمو با موفقیت انجام داده بود . اون جسم هم قابلیت اینو داشت که هر وقت هیونگ جون اراده کرد با فشردن یه دکمه از بین بره  . رئیس جمهور حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد که ممکنه من با پلیسا دستم تو یه کاسه باشه . از همون روز که پامو تو فرودگاه گذاشتم متوجه شدم یکی دنبالمه اما گروه آقای مو اونقدر کارشون رو خوب پوشش داده بودن که کسی متوجه ی اونا نشد 
سریع سوار ماشین شدم مثل  وقت اومدن چشمام با پارچه ی مشکی بسته شدن دست جونگمین رو گرفتم . سرش روی شونه ام افتاد نفس هاش سنگین و کوتاه بودن 
_: نگران نباش زود میرسیم میبرمت بیمارستان مین ... فقط یکم دیگه تحمل کن 
نمیدونم چقدر تو مسیر بودیم مین گاهی سرفه های خشکی میکرد که باعث میشد من نگران بشم تو این پنج روز مطمئن بودم کسی دارو هاشو تهیه نکرده بهش بده بخوره تا به این روز نیافته  . به محض ایستادن ماشین دست بردم پارچه رو از چشمام کشیدم انداختم یه گوشه  . پارچه ی مین رو هم از جلوی چشماش برداشتم دست مین رو انداختم دور گردنم کشیدمش از ماشین بیرون تنش سبک بود اما نمیذاشت رو دستام بلندش کنم . خوشش نمیومد . این بچه  وسط اون گیر و دار هم باهام لجبازی میکرد . قبل از بسن در ماشین مشاور چا که نگاهش به رو به رو خیره بود گفت 
_: بد بازی رو شروع کردی هیون جونگ 
_: نه اتفاقا بازی که شما شروع کردین رو تموم کردم 
در و کوبیدم به هم جلوی خونه ی نخست وزیر بودیم . جونگمین چندثانیه ایستاد به اون خونه نگاه کرد 
_: خونمون چقدر بی روح شده 
با شنیدن این حرف مو به تنم سیخ شد . قلبم هری ریخت مین همه چیز رو به یاد آورده بود ؟؟ معطل نکردم ذهنم درگیر بود سوار ماشین یونگ سنگ کردمش پامو رو گاز فشردم به سمت خونه ی افسر یورائه  حرکت کردم . توی راه جونگمین ساکت بود . میدونستم دارن تعقیبمون میکنن از آیینه نگاهی به عقب و جاده انداختم . معلومه که به این راحتیا دست از سرمون برنمیداشتن هر چه نباشه لیم یونگ جیم رئیس جمهور بود و اجازه نمیداد خطری تهدیدش کنه . 
با راهنمایی جی پی اس ماشین تونستم به راحتی خونه ی یورائه رو پیدا کنم . جلوی خونه اش ترمز زدم مثل جت از ماشین پیاده شدم مین رو همراه خودم بردم تو خونه .  یورائه تا ما رو دید به سمت اتاقی اشاره کرد 
_: اتاق رو براش آماده کردم بیارش 
جونگمین رو بردم تو اتاق یونگ سنگ با قیافه ی نگران دنبالم اومد . آروم مین رو روی تخت خوابوندم . همین که چشمش به یونگ سنگ افتاد لبش به خنده باز شد 
_: چطوری تپل ؟؟ 
یونگ سنگ با تعجب به من نگاه کرد و من سرمو  انداختم پایین حالا دیگه مطمئن بودم جونگمین همه چیز رو به خاطر آورده فقط اون بود که واسه حرص دادن سنگی بهش میگفت تپل . 
_: اوه چه عجیب . توقع داشتم الان بهم بگی ساکت شو تیر چراق برق 
با گفتن این حرف خندید و من بیشتر بغض کردم . جو افتضاح  بود در نهایت یونگ سنگ بدون گفتن حرفی از اتاق رفت بیرون . جونگمین باز سرفه ی خشکی کرد
_: چتونه چرا اینطوری میکنید ؟؟
بغضمو قورت دادم سر بلند نکردم نگاش کنم 
_: از کی به یاد آوردی ؟؟ 
_ همون هفته ی اول قبل از اینکه بریم فرانسه همه چیز یادم اومد 
سربلند کردم با تعجب بهش چشم دوختم داشت با لبخند نگام میکرد 
_: تو چطور ... 
نتونستم حرفمو ادامه بدم اونقدر شوکه بود که باقی حرفم تو دهنم موند . خودش ادامه داد 
_: من تقریبا همه چیز رو به یاد داشتم هیون  فقط از دروغایی که بهم میگفتی شاخ در آورده بودم . همش پیش خودم میگفتم حتما یه دلیلی داره . داداشم هیچوقت بهم دروغ نمیگه اون واسه همه ی کاراش دلیل داره . ولی بعضی وقتا هم دیگه نمیتونستم تحمل کنم و بهت پرخاش میکردم باهات لج میکردم  چون کاسه ی صبرم لبریز میشد همش منتظر بودم خودت بهم بگی جریان چیه .
اینکه  چه اتفاقی واسه پدر و مادرم افتاده؟؟ چرا از کره فرار کردیم؟؟ چرا تو باید پسر نخست وزیر رو بدزدی ؟؟ همش این سوالا تو ذهنم رژه میرفتن  گاهی اوقات اونقدر بهشون فکر میکردم که مغزم سوراخ میشد . اعصابم بهم میریخت دلم میخواست باهات دعوا کنم تا خودت بگی اما نمیخواستم ازت بپرسم خودمم نمیدونم چرا هیون اما نمیخواستم بپرسم ... هفته ی اولی که رفتیم  فرانسه یادته ؟؟ دیوید بردمون بیمارستان  . دکتر بهت گفت سلول های مغزیم که مربوط به خاطراتم بودن آسیب دیدن ...  راست گفت بهت هیون اما یه راست خیلی دروغ  اون سلول ها برای بازیابیشون فقط 28 روز وقت میخواستن تا من بتونم ذهنمو کامل و سالم مثل قبل داشته باشم . ولی از دکتر خواستم اینو بهت نگه ... همون موقع ازت پرسیدم دکتر چی گفت اما پیچوندی گفتی بریم خونه بهت میگم همش داشتم خود خوری میکردم ...  رفتیم خونه، دوباره ازت پرسیدم طرفه رفتی گفتم داری دروغ میگی گفتی به خاطر وضعیتم حساس شدم  گفتی سرنوشت منو کوبونده دلت واسم میسوزه منم عصبانی شدم بهت گفتم دروغو ، دقل باز ، متقلب تو هل دادی خوردم زمین گفتی از خونه  گمشم بیرون منم رفتم ... یادته؟؟ از خونه رفتم  کلی بادیوید دنبالم گشتی آخرم زیر اون پله پیدام کردی 
جونگمین میگفت من فقط اشک میریختم اینهمه مدت اون همه چیز رو میدنسته اون وقت من داشتم مثل دیوونه ها ازش پنهان میکردم 
_: وقتی اون روز که سرماخورده بودی من برای اولین بار حالم بد شد رفتیم بیمارستان باز سعی کردم بحث رو پیش بکشم هیون جونگ  بهت گفتم بهت اعتماد دارم گفتم داداشمی گفتم دوستت دارم ولی بازم بهم گفتی صبر کنم همش منتظرم گذاشتی 
_: برام سخت بود بگم ... بگم  من چرا تو زندگیتم ... بگم  داداشی خانواده امو دارن ازم میگرن ... بگم داداشی وسط یه دوراهی هستم 
_: میدونم 
با بغض گفت به چشمای مشکیش خیره شدم خیس بودن با پشت دست پاکشون کرد و نفس عمیقی کشید 
_: واسه همین  آخر هم تصمیم گرفتم خودم بهت بگم که میدونم ... خیلی ترسیدم هیون ... فکر کردم ولم کردی ... فکر کردم دیگه سراغم نمیای 
_: تو به داداشت شک داشتی ؟؟
_: نه به خودم شک داشتم ... به اینکه ارزششو دارم یا نه !!! 
_: اگه ارزش نداشتی با خودم نمیبردمت که از دست این آدما خلاص بشیم 
باز چشماش اشکی شدن رفتم جلو کشیدمش تو بغلم پشتش رو نوازش کردم 
_: گریه کن . هر چقدر دوست داری گریه کن تا خالی شی نمیذارم هیچ کس اشکاتو ببینه  . قدر تموم دلتنگی هات گریه کن 
دیگه جلوی خودشو نگرفت زد زیر گریه تو بغلم خودمم دیگه جلوی خودمو نگرفتم . دوتا شونه ی امن همدیگه رو پیدا کرده بودن تا دل سنگینشون رو خالی کنن 
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
رفتم تو آشپزخونه پنجره رو باز کردم محض امنیت نمیشد بریم بیرون به هوای آزاد احتیاج داشتم . مین همه چیز رو به خاطر آورده بود . یه لحظه دلم واسه اون موقع هامون تنگ شد کاش بازم برمیگشتیم به همون موقع اون  بهم میگفت تپلی و من حرص میخوردم 
_: یونگ سنگ 
مدتی میشد اونجا ایستاده بودم . با صدای یورائه افکارم شکست . صاف ایستادم بی حالت نگاش کردم . سرشو انداخت پایین با انگشت هاش بازی کرد 
_: هنوز از دستم دلخوری ؟؟ 
جوابشو ندادم معلومه که دلخور بودم از کسی که با سادگی تمام تو خونه ام پذیرفته بودمش همچین انتظاری نداشتم . خواستم از آشپزخونه برم بیرون اما بازمو گرفت و مانعم شد . گوشه چشمی نگاش کردم سرش پایین بود 
_: ما پلیسا یه قانون داریم اینکه همه چیز و به خاطر کارمون قربانی کنیم حتی عشقمونو 
_: به نظر من شما پلیسا یه قانون مهمتر هم دارید اینکه هروقت دوست داشتین هرکسی رو که دلتون خواست گول بزنید تا به هدفتون برسید 
_: آره متاسفانه  تو راست میگی فقط دوست داشتنی در کار نیست اجباره ما به اجبار رو همه چیز چشممون رو میبندیم تا به هدفمون برسیم حتی اگه اون چیز دلمون باشه 
پوزخندی زدم و کامل سمتش برگشتم 
_: نگو دوستم داری که خندم میگیره 
_: اگه این واژه لبای تو رو به خنده باز میکنه  باعث میشه لپ هات چال بیافته پس بهش بخند یونگ سنگ  همین هم واسه من کافیه 
دستمو از دستش کشیدم بیرون بی تفاوت پوزخندی بهش زدم رفتم بیرون . دیگه اجازه نمیدادم کسی فریبم بده . چطور توقع داشت  ببخشمش و باهاش بشم مثل قبل . باید بهش تبریک میگفتم داشت از فن خوبی واسه خام کردنم استفاده میکرد اما من خیلی وقته دیگه اون حریفی نبودم که با هر فن زنانه ای ضربه فنی بشم .به ساعت نگاهی انداختم   رفتم سمت اتاقی که پسرا اونجا بودن تقه ی آرومی به در زدم 
_: بچه ها باید بریم 
»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
هیون داشت نقشه ای که با پلیسا کشیده بودن  رو واسم میگفت که صدای یونگ سنگ توی اتاق پیچید بلند گفتم 
_: بیا تو تپل 
دروباز کرد با خنده اومد تو
_: بذار حالت خوب بشه خودم زبونت رو کوتاه میکنم تیر چراق برق
نیشخندی واسش زدم بازوی هیونو چسبیدم 
_: مگه شیر مردمو نمیبینی که اینطوری میگی ؟؟
هیون با انزجار بازوشو از دستم کشید بیرون یونگ سنگ هم با همون حالت بهم خیره شد . بلند زدم زیر خنده . خنده ای که بعد از مدت ها از ته دل بود ولی  زیاد دوام نداشت  ... خانمی که اسمش یورائه بود اومد توی اتاق و بی مقدمه گفت 
_: کیوجونگ و هیونگ جون  پایین منتظرن 
هیون سری تکون داد : باشه الان میام 
برگشت بهم لبخند مهربونی زد دستمو تو دستش فشرد 
_: دیگه چیزی نمونده تا همه چی تموم بشه 
سرفه ی خشک و سوزناکی کردم گلوم وحشتناک میسوخت احساس میکردم راه ریه هام بسته شدن چشمام بازم دچاره دوبینی شده بودن و تنم سنگین شده بودن اما نمیخواستم هیون برای آخرین بار قبل از رفتنش منو بی جون و بی حال ببینه 
_: شاید باید میذاشتم شب کریسمس منو ببوسی تا اینهمه بدشانسی نیاریم 
_: هنوزم دیر نشده 
تا اومدم حرفشو تحلیل کنم اومد جلو گونه امو بوس کرد با خنده اعتراض کردم 
_: یااااااااا 
اونم خندید دستی که تو دستش بود رو بالا آورد 
_: بیا قول بدیم تا تموم شدن همه چیز قوی باشیم 
انگشت کوچیکش رو بین انگشتام کرد و دور انگشت کوچیکم حلقه کرد 
_: قول ؟؟ 
_: قول 


خب عشقولا اگه دوست داشتین 
برید قسمت نوزده تکه ای که از زبان مین هست رو بخونید 
بهتر متوجه میشید که مین از همون موقع داشت به هیون نخ میداد 
که جریانو میدونه 
اجازه ؟؟ میشه جیغ بزنم هیونمین آی لاویو ؟؟ 
بهم نخندیدن اصلانم نگید خودشیفته ولی من جدی جدی 
عاشق شخصیتی که موقع نوشتن از این دوتا تو ذهنم 
شکل میگیره هستم خیلی خوب هستن 
خب بسی قسمت های سوزناک پایانی داستان میباشد 
دیگه داره تموم میشه چهارمین داستان اسکارلی 
از همین الان دلم گرفته خخخخ 
 امید است لذت برده باشید 
قسمت بعدی رو هم زود میارم 
تصمیم گرفتیم دیگه این قسمت آخریا
نظرات باز باشه هر چه دل تنگتون خواست بگید 





طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین 1396 | 12:08 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه