تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Demented alley.p4
سلام!عیدتون با تاخیر مبارک...
بفرمایید ادامه

4
نور  اون اتاق سفید اذیتم میکرد،چند بار پشت سر هم پلک زدم تا بالاخره چشمام به نور عادت کردم،اتاق رو نگاه کردم،برام ناآشنا بود،آروم روی تخت نشستم و پایین تختم خاله رو دیدم،همون موقع خانمی با لباس سفید وارد اتاق شد،حدس میزدم پرستار باشه،با خوشرویی و مهربونی گفت:
-بالاخره بهوش اومدی دختر؟از دیروز صبح تا امروزصبح خواب بودی یا همون بهتره بگم بیهوش،این خانم هم که کلا از پای این تخت بلند نشد،اینقدر نگرانت بود.
سرمم رو چک کرد و چیزی روی کاغذی که به تخته شاسی وصل بود نوشت،پرسیدم:
-کس دیگه ای نیومد؟
کمی فکر کرد و گفت:
-آره،دو نفر خانم که یکیشون مادرت بود خیلی زود رفت،یکشون هم فکر کنم دوستت بود،امروز صبح به زور مادرش رفت خونه،چون میخواستن برن جایی.
لبخندی روی لبهام نشست مامانم هم اومده بود،نگاهی به خاله انداختم،خطاب به پرستار گفتم:
-کی مرخص میشم؟
-باید دکترت ببینتت تا بهت بگه،دختر جون زیاد ندو آسمت خیلی پیشرفتس ممکنه بلا های بدی سرت بیاد.
سرم رو پایین انداختم که اون خانم از اتاق بیرون رفت تا دکتر رو بیاره،آروم خاله رو صدا زدم،سرش روی تخت بد قرار گرفته بود.
-خاله جون...خالهههه.
یهو سرش رو بلند کرد وگفت:
-ها؟
خندم گرفت،گفتم:
-سلام،چرا اینجا خوابیدی؟
گردنش رو با دستش ماساژ داد و گفت:
-بیدار شدی هارا،نصفه جونم کردی دختر که.
با یادآوری اتفاقی که افتاده سرم رو پایین انداختم:
-ببخشید خاله.
خندید که دکتر وارد اتاق شد،وضعیتم و چک کرد و گفت:
-مرخصه،پولم قبلا تصفیه شده،خانم کیم میتونید برید،فقط...زیاد به خودتون فشار نیارید و دارو هاتون رو سر وقت بخورید،مادرتون گفت قبلا هم اینطوری شدید و از سئول اومدید جیجو،قبلا به این خانم گفتم چیکار کنه.
خاله لبخندی زد و گفت:
-خیلی ممنون آقای دکتر.
دکتر سری به نشونه ی احترام خم کرد و از اتاق بیرون رفت،خاله از توی یه کوله یه دست لباس بیرون کشید و جلوم روی تخت گذاشت:
-بلند شو بپوش تا بریم.
یاد اون گردنبند افتادم،پرسیدم:
-اون یکی لباسام چی شد؟
درحالی که از در میرفت بیرون تا من لباس هام رو عوض کنم گفت:
-توی خونس.
آها ی آرومی گفتم و از روی تخت بلند شدم،شاید اون چیزی که توی دست اون پسره بود همین باشه،لباس هام رو سریع عوض کردم و پیش خاله رفتم.
........................................
کیو جونگ
با ناراحتی به اون تابلوی اعلام نتایج دانشگاه نگاه کردم،با اینکه قبول شده بودم اونم با بالاترین نمره نگران شهریه ی دانشگاهم بودم..مجبورم دیگه به درسم ادامه ندم...آهی کشیدم...رشتم رو دوست داشتم ولی با این وضع مالیم نمیتونستم ادامش بدم،کاشکی پدرم اینجا بود.فعلا ادامه نمیدم،شاید بعدا بتونم بخونم.
-سلام اوپا.
صدای سومین بود،لبخندی زدم و گیتارم رو گذاشتم روی یکی از صندلی ها و خودم روی یکی دیگه نشستم،سومین هم جلوم نشست:
-خوبی دختر؟
خندید:
-آره...ولی مثل اینکه تو خوب نیستی،چیزی شده؟
-هوم؟نه چیزی نشده،دیروز خبری نبود؟
نگاه پر از شیطنتی بهم انداخت:
-شنیدم مرخصی گرفتی پیش مادرت باشی،راستی نمیدونستم دخترا دنبال تو هم میگردن.
با تعجب پرسیدم:
-چی؟
خندید:
-آخرین شبی که گیتار زدی همین که رفتی یه دختره اومد سراغت رو گرفت،خوشگلم بود،تازه وقتی گفتم نیستی ناراحت شد،چقدر کشته مرده هم داری،توی دانشگاه که دیگه اوففف.
خندیدم و صاف نشستم:
-از پس خوشگلم و دختر کشم.
بلند شد و همین که میرفت تا در کافی شاپ رو باز کنه گفت:
-بابا اعتماد به سقف.
منم بلند شدم و گیتارم رو از کیف بیرون آوردم:
-نگفت چیکارم داره؟
-نه...
................................................
هارا
با سرعت داخل جیب شلوارم رو گشتم،همین که دستم بهش برخورد کرد سریع بیرون کشیدمش و جلوی صورتم گرفتم،لبخندی روی لب هام اومد،شلوارم رو همینطوری روی زمین ول کردم و پشت میز نشستم تا دقیق تر نگاهش کنم،حتما مال اون پسرس...چه خوب حالا به خاطر این هم که شده برمیگرده.دستی روی سطحش کشیدم،دو طرفش برامده بود و روی گردنبند طرح گلی تقریبا بزرگ 
 بود که وسط گردنبند نقش بسته بود و دورش برگ و چندتا گل زیرتر نقش بسته بودن،جنس گردنبند برنجی بود و رنگش به زیتونی میزد.
با دقت بهش نگاهی انداختم،معلوم بود با دقت ساخته شده،دستم رو روی لبه ی اون گردنبند کشیدم،با تعجب فهمیدم که دو طرفش از هم جدا میشه،بازش کردم و چشمم به عکس دختری که با لبخند شیرینی به دوربین خیره شده بود و پسربچه ی کوچیکی رو بغل گرفته بود افتاد،طرف دیگه ی گردنبد عکس مرد و زنی تقریبا میان سالی بود که شباهت زیادی به دختری که توی عکس بود داشتن،اونا هم لبخند شیرین و بامزه ای زده بودن مخصوصا اون خانمه،ناخودآگاه لبخندی زدم...چه چقدر این عکس حس خوبی به آدم میده،با اینکه هیچ کدوم از آدمای توی عکس رو نمیشناختم ولی یه حسی بهم میگفت اون خانواده با تمام وجود به هم عشق می ورزیدن.
گردنبند رو بستم و توی دستام گرفتم،جلوی صورتم گرفتم و تکونش دادم،زیر لب گفتم:
-چه خوش ساخته،با دقت ساخته شده.
در کشوی میزم رو باز کردم و گردنبند رو داخلش انداختم،از پشت میز بلند شدم و خودم رو روی تخت انداختم:
-آیششش کاشکی همون صبح میرفتم جلو...چه قدر دلم میخواد از نزدیک ببینم 
نگاهی به ساعت کردم،یازده صبح رو نشون میداد،شاید بتونم برم به اون کافی شاپ.
از روی تخت بلند شدم و سمت کمدم رفتم لباسام رو عوض کردم و اون گردنبند رو از داخل کشوم بیرون آوردم و داخل کولم انداختم،از پله ها پایین اومدم و با صدای بلندی گفتم:
-خاله گیوری.
گیوری از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:
-بله...
نگاهی بهم کرد و ادامه داد:
-کجا میری؟
همین طور که کتونیه ساق بلندی که جلوی در بود میپوشیدم گفتم:
-میرم بیرون کار دارم،خاله ببخشید شاید واسه نهار نرسم،پس شما ناهارتون رو بخورید.
دست هاش رو که خیس بود به هم مالید و با تردید گفت:
-باشه...فقط...مراقب خودت باش.
لبخندی زدم و از در خونه بیرون رفتم،جلوی در وایسادم و به اطرافم نگاه کردم...یعنی من باید تا سر این کوچه رو پیاده برم؟
-اوففف...
دستام رو توی جیبم کردم و کولم رو روی یکی از شونه هام انداختم و به جلو قدم برداشتم.
......................................
روی صندلی نشسته بودم تا کارای کارگر ها که مواد مورد نیاز واسه آشپزخونه رو میوردن تموم بشه.
-خسته نباشی اوپا.
به سومین نگاهی انداختم و لیوان قهوه ای که برام آورده بود و از توی سینی برداشتم.
-تو هم همینطور...دستت درد نکنه واقعا خسته شدم...وای سومین آ...انگشتام درد گرفتن از بس گیتار زدم.
خندید،خواست حرفی بزنه که موبایلم زنگ خورد،نگاهی به صفحه ی موبایلم انداختم،شماره ناشناس بود با این حال جواب دادم:
-ببخشید یه لحظه...بله؟...خودم هستم بفرمایید...مادرم؟چیزی شده؟...حالش بد شده؟...خیلی خب...خیلی خب خودم رو الان میرسونم.
سریع بلند شدم،سومین خواست چیزی بگه که من مانع شدم:
-سومین آ گیتار من اینجا بمونه من برم بیمارستان.
با نگرانی پرسید:
-اتفاقی واسه خانم کیم پیش اومده؟
همین طور که وسایلم رو جمع میکردم گفتم:
-نمیدونم...نمیدونم... فقط اگه مدیر پرسید کجا رفتم بهش بگو بیمارستان...خدافظ.
سریع از کافی شاپ بیرون زدم،خط تاکسی تا بیمارستان سمت دیگه ی خیابون بود برای همین پشت خط عابر پیاده وایسادم تا چراغ قرمز بشه و بتونم رد بشم.
طبق معمول به خاطر  اینکه روز تعطیل بود خیابون شلوغ بود،کلی آدم پشتم و کنارم بودن که میخواستن از خیابون رد بشن،اون طرف خیابون هم کلی آدم جمع شده بودن،نگاهم روی دختری که چیزی توی دستش بود ثابت موند،چه قدر اون چیز آشنا میزد،چراغ که قرمز شد همه به سمت خیابون هجوم بردن،سریع قدم برداشتم تا هلم ندن ولی به همون دختر که نگاهش کردم برخورد کردم که باعث شد روی زمین بیوفته،برگشتم و کمکش کردم بایسته،همینطور که سرم پایین بود گفتم:
-خیلی متاسفم خانم.
-نه...نه اشکالی نداره.
به دستش نگاهی کردم...اینکه...گردنبند منه...اومدم صداش کنم که دیدم بین جمعیت گم شد...لعنتی...
از فکر اون گردنبند بیرون اومدم،الان مهمترین کار اینه که برم پیش مادرم.
...........
داخل اتاق شدم و با بغض گفتم:
-مامانی...
مادرم سرش رو برگردوند و با لبخند نگاهم کرد،جلو تر رفتم و روی صندلی کنار تخت نشستم،دست مادرم رو گرفتم و بوسه ای بهش زدم.
-مامان خوبی؟من دیگه عمرا بذارم کار کنی،خودم هر طور که شده یه کار دیگه پیدا میکنم،نباید به خودت فشار بیاری،نگا  چطوری شدی.
دستش رو بالا آورد و لبخندی زد با دستش سرم رو نوازش کرد و با صدایی که انگار از ته چاه  میومد گفت:
-کیوجونگ...نگران من نباش.
-معلوم هست چی میگی؟من از فردا...نه اصلا از همین امروز میرم یه کار پیدا میکنم که خوب باشه،دیگه نبینم کار میکنی.
خندید:
-برو بچه،داری به من دستور میدی؟
با قیافه ی آویزونی گفتم:
-مامااان.
بلند شدم و ادامه دادم:
-میرم با دکترت حرف بزنم.
خندید و گفت:
-انگار من زنشم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-آخه چه ربطی داره؟
خندید و گفت:
-ول کن بابا.
-نه بگو.
-کیوجونگ بچه پاشو برو مگه نمیخواستی دکتر رو ببینی؟
مثل بچه ها پامو روی زمین کوبیدم و دوباره تکرار کردم:
-مامااان،بگو دیگه.
خندید...من به فدای اون خنده ها...
-بچه جون منظورم اینه که به من دستور نده،زنت که نیستم اختیارم رو داشته باشی،اگه هم بودم نمیتونستی بهم بگی چیکار کنم،حالا هم برو پیش دکتر زودتر بریم،نمیخوام خرج زیادی روی دستت بذارم.
لبخندی زدم و بلند شدم...توی یه حرکت گونشو بوسیدم و ازگفتم:
-قربونت برم.
سریع از  اتاق بیرون رفتم،صداش رو از پشت سرم شنیدم که با خنده میگفت:
-شیطون.
...
-آقای کیم مادرتون باید استراخت مطلق داشته باشن،نباید تحت هیچ شرایطی کار کنن.
با ناراحتی گفتم:
-به حرفم گوش نمیکنه،همین الان باهاش حرف زدم.
همینطور که نسخه ی مادرم رو مینوشت گفت:
-دیگه نمیدونم.
نسخه رو طرفم گرفت،سرم رو کمی به نشانه ی احترام خم کردم و نسخه رو از دستش گرفتم،ادامه داد:
-ممکنه بلای بدتری سرش بیاد،خود دانید،حرف دیگه ای ندارم فقط این دارو ها رو سر موقع بخوره.
تشکری کردم و از اتاق بیرون رفتم،نمیتونستم بذارم مادرم هم از دستم بره.
...........................................
هارا
پشت یکی از میز ها نشستم، شونم با برخورد به اون پسره درد میکرد...دستم رو روی شونم گذاشتم و کمی ماساژش دادم و در همین حال با چشمام دنبال اون پسر میگشتم ولی پیداش نمیکردم...من باید این گردنبند رو بهش پس بدم.
-خانم...بفرمایید.
لبخندی زدم و گفتم:
-قهوه لطفا...شکر داشته باشه...
به صورتش نگاه کردم،همون دختری بود که ازش درباره ی اون پسر پرسیدم،اونم در پاسخ بهم گفت:
-چشم الان براتون میارم...
خواست بره که گفتم:
-ببخشید خانم.
برگشت،با تردید گفتم:
-خب...چطوری بگم...این پسری که گیتار میزد هنوز نیومده؟
با تعجب بهم نگاه کرد،فکر کنم شناخته باشم...
حدسم درست از آب دراومد،با صدایی که شک و تردید ازش میبارید گفت:
-نه...نیستش...واسه چی؟
نمیدونستم چی بهش بگم،همینطور که با انگشتام بازی میکردم بلاخره تصمیم رو گرفتم:
-میشه بشینید؟
-من الان سر کارمم.
خواهش کردم:
-لطفا...زیاد طول نمیکشه.
دفترش رو روی میز گذاشت،سری تکون داد و خطاب به پسری گفت:
-جونسو لصفا سفارش میز هفت رو براش ببر،برای این خانم هم یه قهوه با شکر بیار.
همین که حرفش تموم شد صندلی رو عقب کشید روی صندلی نشست،به چشمام خیره شد و گفت:
-شما چه نسبتی با اوپا دارید؟اگه دوستید باید شماره تلفنش رو داشته باشید.
چند تا  سلفه پشت سشر هم  کردم  که باعث شد حرفش قطع بشه،سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:
-متاسفم راستش من آسم دارم برای همین زیاد سلفه میکنم،ادامه ی حرفتون رو بزنید.
لبخندی زد و ادامه داد:
-برای چی دنبالش میگردید؟
نفس عمیقی کشیدم...صدای خس خس سینم به گوشم رسید،البته زیاد بلند نبود...این صدا برام عادی شده بود،قهوم جلوی من روی میز قرار گرفت،لبخندی زدم و با خم کردم سرم تشکر کردم،باید واقعیت رو بهش بگم؟
-خب...چطوری بگم...من یه امانتی دستم دارم که واسه اونه،منتها نمیدونم چطوری باید بهش پس بدم،اون شب دیدمش اومدم بهش بدم ولی رفت،امروز اومدم به امید اینکه باشه تا بهش اون امانتی رو بدم.
صدای آرومش اومد:
-آها...پس امانتی...خب راستش همین الان اینجا بود ولی بهش زنگ زدن گفتن مادرش حالش خوب نیست برای همین سریع رفت،بدون اینکه به کسی چیزی بگه،شانس آرود مدیر آدم خیلی خوبیه وگرنه هر کس دیگه ای که بود اوپا رو اخراج میکرد.
جرعه ای از اون قهوه رو نوشیدم،طعم عالیش بهم آرامش داد،دوباره صدای اون دختر توی گوشم پیچید.
-اگه برگشت بهش چی بگم؟بگم کی اومد؟
فنجون قهوه رو روی میز گذاشتم و بلند شدم،اونم پشت سر من بلند شد،دستم رو جلو بردم و گفتم:
-بهش بگید اون امانتی که دست منه زیر درخت بید مجنون افتاده بود...خودش میفهمه،بعد بهش بگید اگه میتونه فردا صبح بیاد بگیرش.
دستم رو به گرمی فشرد و گفت:
-باشه حتما...فقط اسمتون چیه؟
خندیدم:
-ولش کنین،من رو از طریق اسم نمیتونه بشناسه فقط یادتون نره بهش بگید،از قهوه هم ممنون،خیلی خوشمزه بود.
کمی خم  شدم و با لبخند ازش دور شدم،پول قهوه رو حساب کردم و سمت خونه راه افتادم،مادرش حالش خوب نبوده... اونم سریع رفته...اگه مادر منم اینطوری بشه واکنش منم همین قدر زیاده؟
..........................................................




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه