تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Dark Memorise part 25


بیاید یکم خلاقیت به خرج بدیم

زشته به خدا جای تاسف داره

نویسنده اگه اسم خودشو گذاشته نویسنده

باید از خودش یه چیزی رو خلق کنه نه که

از دیگران تقلید کنه  بعد دلیل من در آوردی هم بزنه تنگش

وات د فاز گلم ؟؟  

 

روی صندلی کمی حائل به جلو نشسته بودم و دستام روی زانو هام تکه گاه بودن . خیلی سعی میکردم اشک های جمع شده توی چشمم رو پس بزنم . دلم طاقت نداشتم میخواستم آروم باشم اما نمیشد میخواستم باور کنم جونگمینم ... داداشم ... چیزیش نمیشه اما نمیشد . ترس . دلهره . عذاب ... هیچ حس خوبی نبود به جز این چندتا حتی امید هم راهشو به دلم گم کرده بود

چیزی بین دستام قرار گرفت خنکیش باعث شد از افکارم فاصله بگیرم

_: بخورش هیون جونگ رنگ به رو نداری

_: اگه بلایی سرش بیاد چیکار کنم دیوید ؟؟

_: نگران نباش هیون جونگ بهترین دکترا رو واسش میاریم نباید امیدت رو از دست بدی

بغض کردم چیزی نگفتم . من ترسو تر از اونی بودم که دیوید فکرشو کنه شاید توی زندگی از هیچ چیز تا این حد واهمه نداشتم . جونگمین برام خاص بود خیلی خاص . حالا از سر وابستگی بود یا عادت ، شده بود تکه ی از وجودم یه تکه که اگه جدا میشد نیمی از منو هم با خودش میبرد میشدم مثل  یه آدم نصفه

دیوید مجبورم کرد آبمیوه ای که خریده بود رو تا ته بخورم . فقط دکتر سالس و دیوید باهامون اومده بودن بیمارستان بقیه خونه موندن یعنی ما خواستیم که بمونن . رز هر یک ساعت یکبار زنگ میزد و با بی تابی ازمون میخواست بذاریم با جونگمین صحبت کنه  با هر بدبختی که بود سری آخر متقاعدش کردیم جونگمین دارو خورده و خوابیده به محض اینکه بهوش بیاد  زنگ میزنیم تا با هم حرف بزنن

خودم دیگه طاقت شنیدن هیچ چیز رو نداشتم واسه همین دکتر سالس زحمت کشیده بود که بره و با دکتر جونگمین صحبت کنه . انگار اگه 10 دقیقه دیر تر میفهمیدم چه بلایی قرار سرمون بیاد همه چیز تغییر میکرد . دکتر سالس که از اتاق دکتر بیرون اومد دیوید سریع از جاش بلند شد و به سمتش رفت اما من به صندلی چسبیده بودم چون میترسیدم . میترسیدم گوش هام چیزهای خوبی نشنون . دکتر سالس به سمتمون اومد . در نهایت این دوید بود که پرسید

_: چی شد ؟؟

_: احتمالا جونگمین رو عمل میکنن قرار با تیم پزشکی بعد از اومدن جواب آزمایش خون تصمیم بگیرن که چیکار کنن . دکتر میگفت خونریزی بینی جونگمین و از حال رفتنش یه مقدار غیر طبیعیه

اخم هامو در هم کشیدم

_: غیر طبیعی ؟؟ یعنی چی که غیر طبیعیه تا اونجایی که یادمه توی هفته ی اخیر جونگمین خیلی حالش خوب بود من به شدت نظاره میکردم که دارو هاشو سر وقت بخوره  حتی خبری از سر درد و سرگیجه هم نبود

دکتر سالس دستشو روی شونه ام گذاشت و فشرد

_: این فقط یه احتماله هیون جونگ . باید صبر کنیم تا جواب آزمایش هاش بیاد

_: میشه ببینمش ؟؟

_: نه ... فعلا اجازه نمیدن

حس میکردم قلبم داره از سنگینی میترکه از روی صندلی بلند شدم مسیری رو پیش گرفتم

_: میرم یکم قدم بزنم

نگاه نگران و ناراحت دیوید و دکتر سالس رو روی خودم حس میکردم اما در شرایطی نبودم که بخوام خودمو آروم و خونسرد نشون بدم . به سمت مقدس گاه کلیسا مانند بیمارستان رفتم شاید اونجا میشد کمی آرامش گرفت روی صندلی ردیف اول نشستم دستامو تو هم گره کردم . اونجا اجازه دادم اولین قطره ی اشک راهشو به گونه ام باز کنه . جونگمین برام عزیز نبود . عزیز ترین بود .

_: تا کی اینجا بشینم و التماس کنم تا حالشو خوب کنید ؟؟ حتی اگه تا آخر عمرم هم باشه هیچ اشکالی نداره ولی خواهش میکنم نذارید  اتفاقی براش بیافته . چی میشد اگه من به جاش بودم ؟؟ اون که هیچ وقت حتی آزارش به یه موچه هم نرسیده . همیشه همینطوره ؟؟ همیشه آدما با عزیزترین هاشو مجازات میشن . نمیشه واسه من استثنا باشه ؟؟

چه مظلومانه درخواست میکرد و چه بیهوده انتظار جواب داشتم . نمیدونم چقدر اشک ریختم و التماس کردم اما دیگه چشمام داشتن ذوق ذوق میکردن سرمو گذاشتم روی میز تا یکم آروم بگیرم .

" سکوت "

شاید یه کلمه برای آراش شاید یه کلمه برای ترس معنی یک کلمه هر لحظه میتونست حس  متفاوتی  رو به آدم القا کنه من سکوتی که برام بدون جونگمین باشه رو نمیخواستم .

گوشیم تو جیبم ویبره رفت سر بلند کردم سریع کشیدمش بیرون فکر کردم دیویده یا دکتر سالسه اما با دیدن شماره ی ناشناس اخم ها تو هم رفتن . تماس رو وصل کردم

_: الو ؟؟

_: از طرف کانگ تماسا میگیرم . بهتره تا یه ساعت دیگه به آدرسی که بهت میدم بیای کیم هیون جونگ

قبل از اینکه بتونم چیز دیگه ای بگم صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید . چشمای گرد شده از ترسم میلرزیدن . اون صدا تنم رو به رعشه مینداخت . چرا همه ی اتفاقای بد تو یه زمان باید رخ میدادن . اونا پیدامون کرده بودن . با صدای آلارم اس ام اس به خودم اومدم  سریع بازش کردم .  با سرعت نور خودمو رسوندم به در بیمارستان ازش خارج شدم   دستمو برای اولین تاکسی بلند کردم

..................................

نگاهی سر سری به کافه انداختم اصلا قصد وا دادن نداشتم با اعتماد به نفس وارد شدم . ترسمو پشت یه نقاب سرد و خونسرد پنهان کردم رفتم سمت میزی که اونجا نشسته بود به صندلی لم دادم . از زیر کلاه کپش نگاهی بهم انداخت و پوزخند زد

  _: نترس شدی هیون جونگ

_: جوری رفتار نکن انگار که خودت استادم نبودی

خنده ی کوتاه کرد : درسته . اما من یادم نمیاد هیچ وقت مثل تو احمق بوده باشم . چطور فکر کردی  پیدات نمیکنیم ؟؟

_: احمق نه . اسمش حماقته تو یادم دادی تو زندگیم آدم حماقت گرایی باشم . حماقت همیشه هم بد نیست

_: حرفای خودمو تحویل خودم نده بچه جون . در هر صورت من نیومدم اینجا که باهات بحث کنم . یک هفته وقت داری مدارکی که دزدی رو برگردونی وگرنه معلوم نیست کانگ چه بلایی سر خانواده و جونگمین عزیزت بیاره

جا نزدم با همون قیافه ی خنثی جوابشو دادم : میدونی که اگه بلایی سرشون بیاد میتونم اون مدارک رو  رو کنم ؟؟

_: میدونی که اگه دیر بجنبی کانگ اونا رو میکشه  و وجود اون مدارک عملا بی معنی میشه  هیون جونگ  چون بلافاصله بعدش این تویی که میمیری 

_: فقط وقتی اون مدارک رو تحویل میدم که مطمئن بشم دیگه کاری بهمون ندارید و دست از سرمون برمیدارید

_: اوه متاسفم در این مورد نمیتونم کاری کنم  . همین الانش هم جونگمین تو راه فرودگاه هست و داره اینجا رو به مقصد کره ترک میکنه

چند ثانیه طول کشید تا حرفاشو تجزیه و تحیلیل کنم بعد یهو به ضرب از روی صندلیم بلند شدم جوری که صندلی از پشت به زمین برخورد کرد و صدای بدی داد . سریع به سمت در کافه دویدم صدای اون مرد با لبخند کثیف و زخم صورتش که همیشه حالمو بد میکرد  تو گوشم زنگ خورد

_:  یادت باشه فقط یه هفته وقت داری هیون جونگ  وگرنه ...

بقیه اشو نشنیدم . سوار تاکسی شدم شماره ی دیوید رو گرفتم .  جمله ای که ازش متنفر بودم " مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد "  لعنت بهش . در دسترس نبود . به بیمارستان که رسیدم یه چپه پول گذاشتم تو دست راننده در و باز کردم دویدم داخل . رفتم سمت  جایی که مین بستری بود بدون توجه به غر غرای پرستار دویدم داخل بخش .

نبود . جونگمین روی هیچکدوم از تخت ها نبود . همونجا وا رفتم چند لحظه بعد در حالی که نگهبانا زیر بغلمو گرفته بودن از اونجا بیرون بردن  . توان رسوندن خودم به صندلی رو نداشتم کف حیاط بیمارستان روی زمین نشستم

دستی روی شونه ام حلقه شدم برگشتم به قیافه ی در هم دیوید و کبودی بزرگ زیر چشمش خیره شدم

_: متاسفم هیون جونگ اونا مدارک واقعی داشتم ما نتونستیم جلوشونو بگیریم

با بی حالی رومو ازش گرفتم سرمو انداختم پایین .  دیوید از همه چیز خبر داشت من قبلا همه چیز رو براش توضیح داده بودم هر چند یونگ سنگ هم یه سری بدون گفتن جزئیات یه چیزایی بهش گفته بود . خودم که هیچ حسی نداشتم دیوید بلندم کرد . دکتر سالس در سکوت همراهیمون کرد

 توی ماشینش بی حال به صندلی تکه زدم . عقب نشسته بودم  . دیوید از توی آیینه نگاهی بهم انداخت

_: جواب آزمایشش که اومد دکتر گفت تو خونش هپارین و آسپرین دیده شده . خونریزی غیر طبیعی بینیش به همین دلیل بوده

ذهنم توانایی تحلیل هیچ چیز رو نداشت میدونستم کار اونا بوده اما چه موقعه  ؟؟ دقیقا چه موقعه  اینکارو کردن ؟؟ من که همش پیش جونگمین بودم . یه لحظه هم ازش چشم برنداشتم تو این یه هفته ی اخیر حتی با خودم میبردمش شرکت  همه جا با هم بودیم اونا چطوری تونستن به جونگمین دارو بخورونن ؟؟

......................

_: پروازت برای امشب ساعت هشته

دوید کنارم رو کاناپه نشست و اینو گفت. بدون اینکه نگاه خیره امو از میز رو به روم بگیرم جواب دادم

_: ممنون

_: نمیخوای یکم استراحت کنی از دیشب تا حالا اینجا نشستی

_: نمیخوام

_: پس حداقل یه چیزی بخور . اینطوری که نمیشه

وقتی جوابی از سمت من دریافت نکرد بلند شد به  سمت آشپزخونه رفت

_: میرم یه چیزی درست کنم بخوری . باید سر پا بمونی

بی حال خودمو کشیدم سمت تلفن گوشی رو برداشتم شماره ی یونگ سنگ رو گرفتم بیشتر از اون نمیتونستم تحمل کنم باید باهاش حرف میزدم . بار اول هر چی زنگ زدم کسی جواب نداد اما بار دوم با شنیدن صدای خانمی پشت خط شوکه شدم . گوشی رو از گوشم فاصله دادم تا مطمئن بشم شماره رو درست گرفتم

_: الو چرا حرف نمیزنید ؟؟

با شنیدن دوباره ی صداش به خودم اومدم : من با یونگ سنگ کار داشتم .

_: آقای هئو خواب هستن اگه کار مهمی ندارین ...

نذاشتم حرفشو کامل کنه اخمی کردم و پریدم وسط حرفش

_: کارم مهمه لطفا بیدارشون کنید بگید هیون جونگ تماس گرفته

چیزی نگفت من مجبور شدم از پشت خط صداش کنم

_: خانم صدامو شنیدین ؟؟

_: بله بله الان بیدارشون میکنم

یه مدت منتظر بودم تا اینکه صدای متعجب یونگ سنگ از پشت خط شنیده شد

_: الو هیون جونگ ؟؟ چیزی شده ؟؟

_: اونا جونگمینو با خودشون بردن یونگ سنگ

_: چییییی ؟؟ منظورت چیه ؟؟ کجا بردن ؟؟

_: کره  در واقع دزدیدنش من نتونستم جلوشونو بگیرم

_: ح ... حالا چی میشه ؟؟

_: نمیدونم من مشب پرواز دارم . دارم میام کره اونا گفتن اگه مدارک رو بهشون تحویل بدم دست از سرمون برمیدارن  . اگه جونگمین حالش بد بشه چی اگه دیر برسم چی ؟؟

_: چرت نگو هیون جونگ واسه  چی حالش بد بشه جونگمین قویه

مکث کوتاهی کردم بعد با درموندگی نالیدم

_: یونگ سنگ . جونگمین تومور مغزی داره ؟؟

_: چ.... ی ... داری دستم میندازی هیون جونگ

سری به نشونه ی نه تکون دادم انگار که  یونگ سنگ رو به روم نشسته و داره منو میبینه

_: من خیلی میترسم یونگ سنگ . میترسم اون حیوونا کاری کنن حالش بدتر شه

_: فقط آروم باش هیون جونگ وقتی اومدی اینجا یه تصمیم درست میگیریم فکر کنم وقتشه با یه کسایی راجع به این موضوع مشورت کنیم دوتایی کاری از دستمون برنمیاد

یونگ سنگ کاملا شوکه بود این از لحن صحبت کردنش میفهمیدم . ولی دلم طاقت نیاور چیزی بهش نگم . از همین الان میدونست بهتر بود

_: باشه

_: کی میرسی کره ؟؟

احتمالا پس فردا شب اگه شانس باهام یار باشه  و بتونم سریع بلیط جور کنم . به خاطر کریسمس و تعطیلات، فرانسه پرواز مستقیم به کره نداشت مجبورم  هواپیمام رو عوض کنم

_: باشه هر وقت رسیدی زنگ بزن بیام دنبالت خب ؟؟

_: ممنون . دیگه قطع میکنم . خدافظ

_: باشه . خدافظ .

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

تمام مدت  یونگ سنگ داشت توی اتاق با هیون جونگ حرف میزد من تلفن رو گذاشته بودم  رو آیفون  در حالی که صداشو کم کرده بودم داشتم به حرف هاشون گوش میدادم . قبل از اینکه خدافظی کنن واسه اینکه ضایع نشه تلفن رو از روی آیفن برداشتم رفتم سمت آشپزخونه خودمو با میز صبحانه مشغول کردم چند دقیقه بعد یونگ سنگ در حالی که لباساشو عوض کرده بود بیرون اومد  . چهره اش کلافه بود نتونستم جلوی خودمو بگیرم  چیزی نپرسم

_: اتفاقی افتاده ؟؟

آهی کشید با لیوان قهوه اش بازی کرد : آره

بیشتر توضیح نداد درسته معذب میشدم اما بازم  سر بحث رو باز کردم با اینکه میدونستم یونگ سنگ بی میله

_: امیدوارم چیز مهمی نباشه هر چند چهره اتون اینو نشون نمیده

_: فقط امیدوارم زودتر حل شه اگه کش پیدا کنه خیلی بد میشه . در ضمن آخرین بار همین دیشب بهت گفتم دیگه باهام رسمی حرف نزن

یونگ سنگ  باز از بحث منحرف شدم باشه ای زیر لب گفتم

_: همش میگی باشه ولی بازم دفعه ی بعد کارتو تکرار میکنی

_: دیگه تکرار نمیکنم

_: یادت رفته روز اول چطوری توی بیمارستان واسم شاخ و شونه میکشیدی ؟؟

با این حرفش از خجالت آب شدم سرمو پایین انداخت صدای خنده اش بلند شد . من هیچ وقت اینطور دختری نبودم . ولی به خاطر فضولی بیش از حد و علاقه ی بیش از حد تر به این موضوع باعث شد رفتارم اونجوری بشه . واسه اینکه از  زیر اون جو سنگین فرار کنم سریع بلند شدم

_: میرم . وسایل رو بیارم پانسمانتون رو عوض کنم

نا خواسته باز جمله ی رسمی به کار بردم . سریع به اتاق خودم رفتم جعبه ی کمک های اولیه رو اونجا گذاشته بودم چشمم به میز افتاد کادویی که یونگ سنگ بهم داده بود توجه امو جلب کرد . یه ساعت ظریف و دخترونه.  از مارکش معلوم بود چقدر گرون قیمته . دیشب گریه ام گرفت چون اصلا انتظار اینهمه محبت نداشتم . یونگ سنگ نمیدونست من واسه چه هدفی وارد خونه اش شدم .  گاهی از خودم بدم میومد که مجبور بودم اینطوری تظاهر کنم . اون  اصلا آدم بدی نبود حداقل تو این یه مدتی که باهاش زندگی کرده بودم خوب میشناختمش . اگه گزارش تک تک کارام رو تا اون موقع به آقای مو نداده بودم خیلی راحت جا میزدم  اما اون حالا از منم بیشتر به این قضیه علاقه مند شده بود . رسما داشتم از عذابی که میکشیدم دیوونه میشدم . من نمیخواستم یونگ سنگ رو اذیت کنم و دلش رو بشکنم

_: کجا موندی ؟؟

با شنیدن صداش از جا پریدم. کمی جلو اومد

_ : ببخشید نمیخواستم بترسونمت

سری به اطراف تکون داد روی تخت نشستم اشاره کردم اونم بیاد

_: اشکال نداره . بشینید ... چیزه منظورم اینه که بشین تا پنسمانت رو عوض کنم

خنده ی نخودی کرد باعث شد لپ هاش چال بیافته دلم بی هوا غش بره . توی ذهن لعنتی به خودم فرستادم چه مرگم شده بود چرا یه طوری لبخند میزد که  حس کنم هزارتا پروانه تو دلم آزاد کردن ؟؟ 

لباسشو در آورد پشت بهم نشست کمر یونگ سنگ خیلی صاف و نرم بودم پوستش مثل پوست یه نوزاد نرم و دوست داشتنی بود

دوست داشتنی ؟؟

این کلمه  دیگه از کجا پیداش شد  صورتم از خجالت قرمز شده بود خدا رو شکر کردم که یونگ سنگ  پشتش به منه و این صحنه ی خجالت آور رو نمیبینه  . کم کم داشتم ایمان میاوردم که یه منحرفم ولی باز پوست یونگ سنگ خیلی نرم و تپلی بود

 

بزنم دختره رو شتک کنم ؟؟ به داداشم چشم داره

امیدوارم لذت برده باشید .

 از حرفای اول پستم

ناراحت نشید مخاطب خاص داشت .

عشقای من پیشاپیش عیدتون مبارک . امیدوارم

امسال به  آرزو های قشنگتون دست پیدا کنید

دوستتون دارم 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 08:35 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه