تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Demented alley.p3
سلام!
بفرمایید ادامه...

3
کیو جونگ
از جام بلند شدم،گیتارم برداشتم و تعظیم کوتاهی به رییسم کردم:
-مرسی از لطفتون.
و از در کافی شاپ بیرون رفتم.اگه بتونم پولایی که به عنوان هدیه بهم میدن رو جمع کنم تو یه ماه تقریبا میتونم یه ذره از بدهی ها رو بدم،که اگه مامان هم یه ذره....نه نه پولای مامان نه.
باید دنبال یه شغل واسه بعد از ساعت چهار باشم...
اطرافم و مغازه ها رو نگاه کردم،آهی کشیدم و راهم رو ادامه دادم،به هر مغازه ای میرسیدم درباره ی کارگر میپرسیدم،بیشترشون نیاز نداشتن و بعضی هاشون تمام وقت نیاز داشتن.
نگاهی به ساعتم کردم،نه شب رو نشون میداد،باید برگردم خونه،همینطور که راه میرفتم و سرم پایین بود دوباره به اون کوچه رسیدم،ایستادم و نگاهش کردم،این کوچه...
به راهم ادامه دادم،سعی کردم از فکر اون کوچه بیام بیرون،حتما تا الان مامان کلی نگران شده.
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم،از سرکار من تا خونه حدوچهار ساعت ساعت راهه،الان ساعت یک نصفه شبه و مامان هم خیلی زود میخوابه،دوباره آروم آروم جلو رفتم،خوشبختانه بیدار نشد.
پلکام رو روی هم گذاشتم تا بخوابم،فردا باید زودتر بلند شم چون بالاخره میخوام برم اونجا.
............................................
هارا
ساعت پنج  صبحه؟خو اگه ساعت پنجه صبحه چرا من بیدارم؟
-اههههه
روی تخت نشستم و همینطور که غر میزدم،صدای یه ساز  موسیقی توجهم رو جلب کرد،صدا از پایین نمیومد،سریع از روی تخت بلند شدم و سمت بالکن رفتم،در رو باز کردم که از سردی هوای اول صبح لرزیدم،برگشتم و یه لباس آستین دار روی تاپم پوشیدم و برگشتم توی بالکن،صدای گیتار بود،میتونستم بشنوم، کسی داشت گیتار میزد،میتونستم حسش کنم،با همون لباسا آروم از اتاق بیرون رفتم،با نوک پا آروم آروم از خونه بیرون رفتم تا صدایی ایجاد نکن مبادا که خاله بیدار بشه.
سریع راه میرفتم،خیلی کنجکاو شده بودم تا بدونم کیه که داره گیتار میزنه،با هر قدمی که برمیداشتم صدای گیتار واضح تر میشد،چون سبزه های این دور و اطراف بلند بودن به خوبی میتونستم قایم بشم.
حدود یک و نیم متر از درخت دور بودم،روی زمین نشستم فقط گوش دادم،معلوم بود که خیلی خوب کوک شده بود،چشمام رو بستم تا صدای دلنشین اون موسیقی رو بشنوم.
آهنگ غمگینی بود،مخصوصا که حالا اون داشت با آهنگ میخوند،از صداش معلوم بود مرده،یه بغضی توی اون صدا بود...منم کم کم بغض کردم و چشمام پر اشک شد، یاد تنهایی خودم افتادم...
کم کم داشت سردم میشد،چشمام رو باز کردم و روی پاهام نشستم،با دستام چشم های نم ناکم رو خشک کردم وکمی جلوتر رفتم،حالا اگه یه ذره سبزه ها رو کنار بزنم شاید بتونم ببینمش.
دستم رو جلوتر بردم و سبزه ها رو کنار دادم،مواظب بودم زیاد صدا ایجاد نکنم.
به  پسری که پشتش بهم بود و میخوند و گیتار میزد نگاه کردم،پس یه مرد جوونه.
چه قدر دلم میخواد برم بهش بگم که چه قدر عالی گیتار میزنه،دوباره روی زمین نشستم و از سرما خودم رو جمع کردم،لحظه ای صدای گیتار زدن قطع شد،دوباره به اون پسر نگاه کردم،گیتارش رو تکیه به اون سنگی که روش نشسته بود داد و با چیزی که توی دستش بود بازی میکرد،نتونستم خوب ببینم.
لحظه ای احساس نفس تنگی همه چیز رو خراب کرد،تک سلفه ای آرومی کردم ولی به خاطر سکوت چمنزار صدای سلفم به گوشش رسید،اسپریم از دستم افتاد،سلفه ای خیلی آروم دیگه ای کردم و اسپریم رو از روی زمین برداشتم،نفسی از سر آسودگی کشیدم،سریع بهش نگاهی کردم،برگشته بود و داشت دنبال منبع صدا میگشت،خواستم به صورتش نگاه کنم ولی سریع برگشت،دستم روی دهنم بود تا صدای اضافه ای از دهنم خارج نشه،اون پسر سریع گیتارش رو جمع کرد و رفت،همین که دور شد از روی زمین بلند شدم و زیر بید مجنون ایستادم،زیر لب گفتم:
-چرا اینقدر ترسید؟
دویدم و از چمنزار بیرون رفتم تا ببینم کجا رفت ولی کسی رو توی خیابون ندیدم،کجا غیبش زد؟
دست از جست و جو کردن برداشتم و برگشتم توی خونه،تو آیینه ی اتاقم نگاهی به سر و وعضم کردم،شلوار سفیدم کاملا خاکی شده بود و به لباسم کلی گیاه کوچولو و چند تا خار چسبیده بود.
لباسم رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
پلکام رو روی هم گذاشتم و کم کم خوابم برد،ساعت ده باید هیون و هیومین رو ببینم.
..................................................
کیوجونگ
فقط نیم ساعت به شروع کارم مونده بود و من حسابی دیر کرده بودم،وسط خیابون روی خط کشی ها عابر پیاده بودم که یاد چیزی افتادم،دستم رو به گردنم کشیدم تا از بودنش مطمئن بشم ولی با جای خالیش توی گردنم با تعجب سر جام قفل شدم.
صدای بوق ماشینا میومد ولی من سر جام مونده بودم و به جای خالیش دست میکشیدم،حتما...حتما از دستم افتاده بین اون همه چمن زیر اون درخت بید.
صدای یه پسر جوون از پشتم اومد:
-آقا نمیخواید حرکت کنید؟
لبخندی زدم و بدون اینکه برگردم گفتم:
-ببخشید.
و از خط عابر پیاده عبور کردم،صدای دختری اومد که اون پسر و دختری که همراهش بود رو صدا میزد:
-هیون جونگ،هیومین...یه وقت زود نیاید.
اعتنایی نکردم،پیچ بعدی کافی شاپ بود و منم باید تا نیم ساعت دیگه کارم رو شروع کنم.
..........
از پشت سرم صدای جیغ جیغای اون دختر بچه که مثلا دیگه داشت هفده سالش میشد میومد:
-اوپاااا هم بخون هم بزن.
لیوان آبی که که ازش  خورده بودم رو محکم روی میز گذاشتم و گفتم:
-نه،چند بار بگم؟
با ناراحتی گفت:
-آخه تو صدات که خوبه،چرا نمیخونی؟
سومین نگاهی پر از خواهش بهم کرد و ادامه داد:
-اوپاا،میدونم ولی به خاطر من،من که این از هفت سال پیش دوستتم...خواهش.
گیتارم رو برداشتم و گفتم:
-باشه...فقط یه بار اونم چون الان چون آخرای ساعت کاریه.
سومین با خوشحالی دستاش رو بهم کوبید و بلند رو به همه گفت:
-خانم ها و آقایان،امشب جناب کیم که فقط براتون گیتار میزد،میخواد همراه با گیتارش برامون بخونه،خیلی خوش شانسید که الان اومدید.
رسما نابودم کرد،لبخند زورکیی زدم و گیتارم و کمی کوک کردم که دوباره صداش اومد:
-اون خوشگله رو بخون.
و نیشش باز شد.
..................................................
هارا

وای خدا خسته شدممم،از ساعت ده صبحه بیرونم،هیون و هیونمین هم که انگار نه انگار...فکر کنم تا صبح میخوان راه برن،سمت هیون رفتم و لبخندی زدم و گفتم:
-هیون،امشب نمیای...
حرفم رو  با صدای آهنگ آشنایی قطع کردم،این همون آهنگه...با همون خواننده...با همون گیتار و حس.
سمت اون کافی شاپی رفتم که صدای اون آهنگ از داخلش میومد،از پشت شیشه داخل رو نگاه کردم،نگاهم رو کسی که وسط سالن رو یه صندلی نشسته بود و پشتش به من بود و میخوند ثابت موند،همون لباسا...همون بغض توی صداش...خودشه...
خواستم سمت در کافی شاپ برم که هیون متوقفم کرد:
-هارا،کجا میری؟حالت خوبه؟
ایستادم چون نمیخواستم شک کنه لبخندی زدم و گفتم:
-آهنگ قشنگیه؟
کمی مکث کرد تا به آهنگ گوش بده ولی چند ثانیه بعد آهنگ تموم شد و صدای آروم تشویق از داخل کافی شاپ به گوش رسید،صدای هیون اومد:
-آره ولی حیف که تموم شد،چیزی میخواستی بگی؟
به خودم اومدم،دوباره نگاهی به اون پسر کردم که داشت وسایلش رو جمع میکرد،گفتم:
-هیچی میخواستم بدونم که امشب میای خونه ی خاله؟
هیون لبخندی زد و گفت:
-نه راستش مادر هیومین نگران دخترش شده گفت بیارمش خونه.
نگران؟خوبه...مادر پدر من که از اون موقع یه زنگ هم زدن.
-خب پس من میرم،خوش بگذره دوتایی.
ازشون دور شدم و وارد اون کافی شاپ شدم،با چشمام دنبال اون پسر گشتم،نبود،سمت دختری رفتم و گفتم:
-سلام ببخشید،میتونم چیزی ازتون بپرسم؟
لبخندی زد و همینطور که مشغول تمیز کردن میز یکی از مشتری ها بود گفت:
-بفرمایید.
سریع سوالم رو پرسیدم:
-اون پسری که داشت گیتار میزد و میخوند کجاست؟
نگاه مشکوکی بهم انداخت،بهش نمیومد بالای بیست سال داشته باشه،خندید و گفت:
-خب اون همین که ساعت کاریش تموم میشه میره،دو دقیقه پیش رفت.
قیافم پکر شد،با ناراحتی گفتم:
-خیلی ممنون از کمکتون.
خواستم برم که مچ دستم رو محکم گرفت:
-واسه چی؟شما کی هستید؟
الان چی بگم؟بزای اینکه شک نکنه لبخند زورکیی زدم و گفتم:
-یه دوست.
و سریع دستم رو آزاد کردم و از کافی شاپ زدم بیرون،با خودم گفتم:
حتما فردا دوباره میاد،باید دوباره زود بلند بشم،ولی تو روحت هیون جونگ،اگه گذاشته بودی برم تو الان همه چیز درست بود.
......................................................
کیو جونگ
فردا صبح
دستی به گردنم کشیدم،با حس کردن جای خالیش آهی کشیدم،سریع بلند شدم و لباس هام رو عوض کردم،سری به اتاق مادرم زدم،کنار تخت قدیمی که توی اتاق بود به آرومی زانو زدم و کمی روی صورت مادرم خم شدم،نفس عمیقی کشیدم و بوسه ی آرومی به گونش زدم.
کمی جابه جا شد،لبخندی روی لبم نشست و از اتاق بیرون رفتم.
.
-آیششش کجا افتاده؟
دوباره نگاهی به ساعتم انداختم،ساعت هفت بود،با این وضعیت اگه بخوام ادامه بدم دو  ساعت دیرتر سرکارم میرسم،مجبورم با اتوبوس برم.
کیف گیتارم رو روی دوشم انداختم،همش تقصیر اون صدا بود،یهو هلم کردم،از چمنزار بیرون اومدم و راهم رو ادامه دادم،اگه پیداش نکنم چی؟
.....................................................
هارا
تا میتونستم فقط میدویدم و نفس نفس میزدم،طوری که صدای نفس هام رو خودم به طور خیلی واضح و بلند میشنیدم،زیر درخت که رسیدم دور و برم رو نگاه کردم،میدونستم دیر رسیدم.
اسپریم رو تکون دادم و توی دهنم گذاشتم،ضامن اسپری رو دوبار فشار دادم تا نفسم سر جاش اومد.
-چرا این پسره مث جت عمل میکنه؟دیشبم تا اومد برم تو کافی شاپ رفته بود.
خاک تو سرت هارا،خب خواب موندی دیگه،ساعت نهه،اون جایی که دیشب دیدم خیلی تا اینجا فاصله داره.حداقل  چهار ساعتی راه است،از این ور شهر بخوای بری اون ور شهر خیلی زیاده.
روی تخته سنگ  نشستم و موبایلم رو بیرون آوردم،یک هفته بود که اینجا بودم،دریغ از یک دونه تماس...
میدونستم مادر و پدر سر کار موبایلشون خاموشه برای همین تنها امیدم به منشی بود تا وصلم کنه به مامان و بابا.
شماره ی دفتر مامان رو گرفتم و منتظر موندم،بعد از چند لحظه صدای یک خانم توی گوشم پیچید:
-بله؟شرکت ------ بفرمایید؟
بدون مقدمه ای گفتم:
-میشه وصل کنید به اتاق مادرم؟
با تعجب پرسید:
-اوه خانم گو،متاسفانه ایشون تو جلسن.
با عصبانیت و فریاد ولی با صدای پر از بغضی گفتم:
-کی تموم میشه این جلسه ی کوفتیون؟
حرفام دست خودم نبود،منشی چند لحظه ساکت موند و بالاخره گفت:
-نیم ساعت دیگه.
بلافاصله تماس رو قطع کردم و موبایلم رو کوبوندم روی زمین،الان هیچی واسم مهم نبود،بلند شدم و زیر درخت نشستم،زانو هام و توی بغلم گرفتم و به تنه ی بزرگ اون درخت تکیه دادم و گریه کردم،همینطور که گریه میکردم چیزی روی زمین توجهم رو جلب کرد،دستم رو دراز کردم و از روی زمین بلندش کردم،یه گردنبند بود...بهش میخورد دست ساز باشه،توی جیبم گذاشتم تا بعدا بهش یه نگاهی بندازم.
سرم رو روی زانوم گذاشتم و به زندگی مزخرفم فکر کردم،
سهم من از زندگی چیه؟خدا چرا باید زندگی من اینطوری باشه؟
صدای موبایلم بلند شد،حوصله ی صحبت کردن نداشتم ولی کمی خودم رو جلو کشیدم و به صفحه ی موبایلم خیره شدم.
-مامان؟
پوزخندی زدم و تماس رو برقرار کردم ولی به جای سلام و احوال پرسی صدای فریاد مادرم رو شنیدم.
-معلوم هست چیکار میکنی هارا؟چرا سر اون منشی بیچاره داد کشیدی؟یه ذره هم صبر نداری؟با توام دختره ی خیره سر.
چرا جواب نمیدی؟
آروم و با صدایی پر از بغض و لرزش گفتم:
-س...سلام ما...مامان...من...ببخشید..من واقعا...
بغضم ترکید،تماس رو قطع کردم و بلند شدم،آره زندگیه من اینه...
تا خود خونه دویدم،اصلا مریضیم برام مهم نبود،حس میکردم هر لحظه ممکنه از نفس تنگی بیهوش بشم،جلودر خونه که رسیدم به زور در زدم،همین که خاله در رو باز کرد توی بغلش بیهوش شدم.
........
چطور بود؟




طبقه بندی: ♪♪ Demented Alley ♪♪ Compeleted،

تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات

هدایت به بالای صفحه