سلام شکلاتای من 
امیدوارم حالتون خوب باشه 
من زیاد حرف نمیزنم بفرمایید ادامه 



هر دو روی مبل نشسته بودیم ادامه ی انیمیشن رو تماشا میکردیم رز همچنان اخماش تو هم بود دست به سینه  به تی وی نگاه میکرد یدفعه برگشت سمتم و با همون اخم گفت

_: ازش خوشم نمیاد شبیه جادوگرا بود

 متعجب نگاشم کردم یه لحظه از حرف بی مقدمه ی رز  شوکه شدم  بعد آروم خندیدم

_: چطوری به این نتیجه رسیدی ؟؟

_: به خاطر چشماش ؟؟ ندیدی ؟؟ چشماش اینجوری بودن

دستاشو روی رون پاهام گذاشت خودشو بالا کشید و چشماشو به حالت خاصی در آورد تا  واضح منظورشو بفهمم بعد توضیح داد

_: مثل آدم بد تو اون برنامه هه که به پاندا کوچولو گفت میخواد باهاش دوست باشه ولی بعد پاندا فهمید میخواد پوستشو بکنه برای خودش لباس بدوزه

از افکار بچه گانه ی رز خنده ام گرفت . خوب میدونستم  رز جونگمین رو خیلی دوست داره و حاضر نیست اونو با کسی تقسیم کنه . حتی ترجیح میداد الان به جای من اون باشه که کنارش میشینه و باهم انیمه تماشا میکنن . رابطه ی جونگمین با بچه ها خیلی خوب بود منم دوسشون داشتم فقط بعضی وقتا نمیدونستم باید چجوری  باهاشون رفتار کنم . جونگمین بلد تر بود . دروغه اگه بگم اون اوایل حسودیم نمیشد اگه رز اینهمه با جونگمین گرم میگرفت ولی برعکس با اینکه منم رفتار خوبی باهاش داشتم نسبت بهم اخمو بود

موهای بلند و خوشگلش رو ناز کردم بلندش کردم نشوندمش روی پاهام

_: اون فقط یه شاگرد ساده اس  . جونگمین تو رو خیلی بیشتر دوست داره . اونا فقط با هم درس میخونن . بعدم اون میره خونشون

_: اوپا تو فکر میکنی من حسودم ؟؟ دارم میگم دختره شبیه جادوگرا بود

متعجب ابرو هامو بالا انداختم . واقعا به این فکر کرده بودم که رز داره حسودی میکنه اما یادم نمیاد بین حرفام اشاره ای به این موضوع کرده باشم  . برای بار چندمین  دفعه به این نتیجه رسیدم که رز خیلی دختر باهوشیه مسائل و حرف ها رو زود درک میکنه

_: من کی همچین حرفی زدم . فقط گفتم جونگمین تو  رو خیلی دوست داره

_: ولی اون دختره هنوزم شبیه جادوگراس

_: این خوب نیست که با یه نگاه راجع به آدما قضاوت کنیم رز

_: ولی من از چشماش دیدم

_: اگه جونگمین این حرفا رو بشنوه واقعا ناراحت میشه . بهتره دیگه این حرف رو نزنی منم چیزی بهش نمیگم

_: باشه

کاملا معلوم بود باشه اش از سر زور و اجباره . بعدش خودشو از روی پاهام  سر داد  دوباره روی مبل .هنوز ناراحت بود نمیفهمم چرا یه بچه باید از همچین مسئله ی کوچیک و بی اهمیتی ناراحت بشه ؟؟

" چون بچه بود "

خودم جواب خودمو داد . بلند شدم رفتم آشپزخونه یکم خرت و پرت آوردم سعی کردم با خندونش کامل از یادش ببرم که چه اتفاقی افتاده

برنامه اش که تموم شد از روی مبل پرید جیغ خفه ای کشید

_: خیلی خیلی دوسش داشتم جونگمین اوپا خیلی خوبه

اخم ریزی کردم

_: من خوب نیستم ؟؟ واقعا که

رومو با حالت قهر ازش گرفتم . موهاشو آروم پشت گوشش زد . بعد با یه حالت بانمک و معذبی دستاشو پشتش برد

_: نه خب منظورم اون نبود . تو هم خوبی

چشمامو ریز کردم با حالت مشکوکی بهش خیره شدم

_: ولی  از ته قلبت  این حرف  رو نزدی

سریع دستشو رو قلبش گذاشت

_: مگه تو حرفای قلبمو میشنوی ؟؟

خنده ام گرفت اما نشون نداد برگشتم تکه زدم به مبل

_: آره . من حرف دل همه رو میشنوم واسه همینه که هیچوقت هیچکس نمیتونه بهم دروغ بگه

_: دروغگو

_: هر وقت جونگمین اومد ازش بپرس ببین راست میگم یا دروغ

_: خب ... خب .... اوپا تو هم خوبیا ولی جونگمین خوبتره

کمی به جلو خم شدم

_: که جونگمین خوب تره آره ؟؟

قبل از اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم خیز برداشتم سمتش . جیغ کشید فرار کرد دور مبل میچرخید منم سعی میکردم بگیرمش آخرم موفق شدم  گرفتمش کلی قلقلکش دادم . از خنده قرمز شده بود

_: چیکار میکنید ؟؟

برگشتم سمت جونگمین که مخاطب حرفش ما بودیم . لبمو گاز گرفتم

_: ببخشید ... مزاحمتون شدیم ؟؟   دیگه سر و صدا نمیکنیم

جوگمین هوفی کرد : نه  کلاسمون تموم شد . می هی  داره وسایلشو جمع میکنه که بره . منم اومدم ببینم اینهمه سرو صدا واسه چیه .

حرفش که تموم شد می هی از اتاق اومد بیرون نشد ادامه بدیم . رو به رومون تعظیمی کرد

_: ممنون استاد پارک کلاس امروز خیلی عالی بود خیلی خوب یاد گرفتم

_: خواهش میکنم

_: از شما هم ممنون هیون جونگ شی

هر چند نفهمیدم تشکرش واسه چیه اما جواب دادم

_: خواهش میکنم

بعد از یه خداحافظی مختصر رفت . باقیمونده ی خوراکی ها رو برداشتم رفتم سمت آشپزخونه

_: فکر میکردم جونگمین صدات میکنه . استاد پارک ؟؟ تعجب کردم

اومد داخل آشپزخونه لیوان آبی پر کرد یه جا سر کشید

_: آخیش گلوم خشک شده بود .... خودم ازش خواستم وقتی سر کلاس هستیم استاد پارک صدام کنه اینطور جو کلاس جدی تر میشه

خنده ی ریزی کردم : اوووووووووه چه استاد پر جذبه ای . فکر کنم اخلاقای مادام اگمونت خیلی روت تاثیر گذاشته

خندید : تاثیر که نه اما بهم یاد داد چطوری باید با شاگردام برخورد کنم تا کلاس و جدی بگیرن

چشمکی زد . سری تکون دادم

_ : آهان صحیح . موفق باشی استاد پارک

_: ممنون کارمند نمونه

چه جو خوبی . انگار نه انگار همین چند ساعت پیش با هم یه بحث کوچیک داشتیم . کاش همیشه همینطوری بود . جونگمین رفت سمت رز . مطمئن بودم وقتی کلاسش تموم میشه برمیگرده تا با رز راجع به رفتارش حرف بزنه  منم رفتم سمتشون تا شاهد مکالمه اشون باشم

_: رز لطفا بیا اینجا

انگار خود رز هم منتظر بود رفت کنار جونگمین روی مبل نشستم

_: اصلا رفتارت رو دوست نداشتم . منو ناراحت کردی

رز که تا اون موقع سرش پایین بود به ضرب اونو بلند کرد و چشمامو به جونگمین دوخت

_: ولی اوپا اون شبیه ...

نگاش با نگاهم تلاقی کرد میدونستم باز میخواد لفظ جادوگر رو به کار ببره سری به چپ و راست تکون دادم تا متوجه بشه و حرفی نزنه . هوفی کشید سرشو پایین انداخت

_: متاسفم دیگه تکرار نمیشه

جونگمین بوسه ای به موهای رز زد

_: آفرین پرنسس من . این رفتار خوبی نیست نه فقط با می هی دیگه با کسی اینجوری صحبت نکن باشه ؟؟

_: باشه

یه باشه ی دیگه از سر اجبار که رز کاملا بی حوصله گفتش . جونگمین هم متوجه شد نگام کرد شونه ای بالا انداختم

_: راستی فردا قرار بریم خرید کریسمس

ابرهامو بالا دادم رفتم نزدیک تر : کی قرار گذاشتیم ؟؟

نیشخند پت و پهنی تحویلم داد : همین الان . چیه دوست نداری ؟؟

_: نه اتفاقا خوبه فردا تعطیل هستیم رز هم هر وقت میاد اینجا همش تو خونه ایم  حوصله اش سر میره

پیشنهاد خوبی بود بعد از یه مدت گیر و گرفتاری یه تفریح میتونست واسه روحیه ی هممون خوب باشه . رز هم خوشحال بود چون با این حرف دوباره شروع کرده بود ورجه  ورجه کردن

...............................

تقریبا با جیغی که زده شد بعد دل و روده ام  که حس کردم  الان تو دهنمه چشمامو باز کردم  اولین چیزی که با اون قیافه ی هاج و واج دیدم رز بود که مثل مارمولک چسبیده بود به شیشه ی پنجره و بیرون رو نگاه میکرد . ترسیدم اتفاقی افتاده باشه پتو رو زدم کنار رفتم سمت شیشه همونطور گفتم

_: چی شده رز ؟؟

با یه قیافه ی ذوق زده برگشت سمتم

_: برف .... داره برف میاد اوپا برففففففففففففففففف

خیلی شیک و پوکر نگاش کردم : به خاطر برف اینطوری جیغ میزدی ؟؟

_: آره برف دوست دارم

دوباره با ذوق و چشمایی که برق شادی توشون موج میزد برگشت سمت پنجره . لبخندی به ذوق بچه گونه اش زدم رفتم سمت روشویی دست و صورتمو شستم وقتی برگشتم رز حاضر و آماده با موهای شونه کرده و لباس های مرتب جلوم ایستاده بود . چشمامو گرد کردم

_: کجا میخوای بری ؟؟

_: یادت نیست ؟؟ خودت گفتی امروز میریم خرید کریسمس

 ابرویی بالا انداختم : اوه چه خانم عجولی

رز ذوق زده خندید بعد همونطور که سمت در میدوید گفت

_ : میرم هیون جونگ اوپا رو بیدار کنم

سری تکون دادم رفتم آشپزخونه تا صبحانه رو آماده کنم چند دقیقه بعد هیون در حالی که خمیازه میکشید و  دنبال رز کشیده میشد اومد تو آشپزخونه پشت میز نشست . موهاش تو هوا پخش و پلا بودن چشماش پف کرده  بود معلوم بود رز مستقیم با جیغ جیغ آوردتش سر میز صبحانه . با هم صبحانه رو خوردیم . رز زودتر از ما تموم کرد دوید تو اتاق وقتی رفتم تو اتاق دیدم لباسایی که میخواد من بپوشمو گذاشته  رو تخت اما خودش نبودش . از اونجایی که رز خیلی عجله داشت لباسامو عوض کردم زود رفتم بیرون با هیون رو به رو شدم هر دو اول بهم بعد به رز نگاه کردیم

_: ست کردیممممممممممممم

با صدای خوشحال و بلندی اعلام کرد . جفتمون بلا استثنا درست مثل رز شلوار جذب مشکی و پالتوی سرمه ای تنمون بود فقط تنها تفاوتمون میشد گفت وسایل فرعیمون بود و  رنگ سرمه ای پالتو هامون که مال هیون از مال من و رز پر رنگ تر بود. هنوز داشتم نگاهمو بین سه تامون میچرخوندم که رز جلو اومد دستمونو گرفت دنبال خودش کشید بیرون

اولش به خاطر سرما میخواستم پیشنهاد بدم برگردیم ولی دلم نیومد ذوق رز رو کور کنم با هم رفتیم مرکز خرید بعد هم رز رو بردیم توی شهر بازی آخرین طبقه ی مرکز خرید که سر پوشیده بود . کلی بازی و ورجه ورجه کرد در آخر هم باز به پیشنهاد رز ناهار رو پیتزا خوردیم  از مرکز خرید که زدیم بیرون یه مقدار باید پیاده روی میکردیم تا به ایستگاه تاکسی برسیم . در بین راه رز بین منو هیون ایستاد بود و دست آزاد هر دومون تو دستاش بود یه دفعه از حرکت ایستاد

_: میشه ما هم  آدم برفی درست کنیم ؟؟

به بچه هایی که توی پارک کنار خیابون بودن اشاره کرد

_: نه رز سرما ...

_: آره میشه چرا که نه

هیون حرفمو قطع کرد . با اخم نگاش کردم مثل بچه ها زبونکی واسم انداخت بعد هم بدون اینکه منو آدم حساب کنن رفتن سمت پارک . آهی کشیدم مجبور شدم دنبالشون برم . دستامو تو بغلم جمع کردم کز کردم رو نیمکت سرد پارک انگار مجبورم کرده بودن

_: زود تمومش کنید سرده

رز در حالی که یه گلوله ی کوچیک با دستاش برمیداشت با ابرو های بالا رفته نگام کرد

_: اوپا مگه تو نمیای درست کنی ؟؟

_: نه رز من اصلا دلم نمیخواد سر انگشتام از سرما بی حس بشن . با اوپا هیون درست کن

چشم غره ای به هیون با اون موافقت بی جاش رفتم . میتونستیم برگردیم خونه بعد از پوشیدن لباس های گرم بیشتری تو حیاط خونه ی خودمون آدم برفی درست کنیم بعد هم برگردیم داخل و با نشستن کنار شومینه و خوردن یه شیر قهوه ی داغ خودمون و گرم کنیم . هیون پوزخندی به عکس العملم زد

_: دختر ناز نازی

چشمامو گرد کردم و تقریبا خودمو روی نیمکت کشیدم جلو

_: چی گفتییییییییی ؟؟

زبونک دیگه ای انداخت جوابمو نداد . با حرص دوباره پشتمو کوبیدم به صندلی سرد پارک

_: جدیدا زیاد مثل ساعت کوکی زبونتو بیرون میاری هیون جونگ . ببینم اون پرنده که راس ساعت دوازه میاد از لونه ی ساعتیش بیرون صدا میده فامیلته ؟؟ خیلی بهم شبیه هستین ؟؟

_: خوبیش اینه که حداقل فامیلا ما مثل دخترای نانازی لوس نیستن

با لبخند خاصی گوشه ی لبش گفت باعث شد من بیشتر حرص بخورم . دندونامو بهم فشردم بلند شدم یه گلوله برفی برداشتم پرت کردم سمتش داشت تنه ی آدم برفی و درست میکرد همین که بلند شد گلوله ی برفی صاف خورد وسط صورتش . چشماشو بست خشکش زد بعد یهو با حرص و خشم نگام کرد و صورتش رو با دستش در حالی که حرصی بود پاک کرد چند قدم به سمتم برداشت . آب گلومو قورت دادم

_: اوه اوه . ببین هیون میتونیم منطقی حلش کنیم ؟؟

_: اتفاقا قرار همین کار و کنیم اسب عزیزم

با حرص از لای دندوناش گفت افتاد دنبالم دادی کشیدم از دستش در رفتم . دو دور کل پارک رو دویدم دست بردار نبود داد زدم

_: لعنتی بس کن نفسم برید

_: مجبور نیستی بدویی. میتونی صبر کنی و تقاصتو پس بدی

_: عمرا

اینو گفتم دوباره دویدم  . رز از بس به بچه بازی هامون خندیده بود دیگه توان نداشت روی پاهاش بمونه  نشسته بود روی برف ها دستشو هم گذاشته بود روی دلش

_: یاااااااااااا رز بلند شو سرما میخوری زمین سرده

پرت شدن حواس من به رز همانا و گیر افتادنم توسط هیون هم همانا .

_: بالاخره گرفتمت

اصلا اجازه نداد من حرف بزنم گردنمو گرفت کشید پایین . یه مشت برف ریخت تو لباسم . هینی از سرماش کشیدم شروع کردم بالا و پایین پریدن

_: هیوووووووووووووووون عوضیییییییییییییییییی اگه سرما بخورم مردی . فهمیدی ؟؟ مردیییییییییییییییی

همینطور  داد میزدم و هیون رو به باد فحش میگرفتم . البته که کوتاه نیومدم مثل خودش یه گلوله برداشتم دویدم دنبالش انداختم تو لباسش . بعد از کلی سر و کله زدن با هم جفتمون با خستگی روی برف ها ولو شدیم . وسط مسخره بازی هامون رز هم به جمعمون اضافه شده بود یهو جیغ خیلی بلندی کشید

_: امروز خیلییییییییییییییییییییی عالی بود

بعد از این حرفش یه بوس آبدار و خوشمزه با اون لبهایی که از سرما کبود شده بودن نثار منو هیون کرد . اونا خوشحال بودن منم از خوشحالیشون خوشحال بود . کاش هیچ وقت این شادی ازمون گرفته نشه

 

امیدوارم لذت برده باشید 

قسمت بعدی هم احتمالا پنج شنبه 

این قسمت هم زیاد بود به نسبت قسمتای قبل

به جبران کمبود هفته ی پیش این هفته سعی

میکنم بیشتر بنویسم 








طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : دوشنبه 23 اسفند 1395 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه