تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Dark Memorise part 22

سلاممم بهترین های من 
بفرمایید ادامه 



قسمت بیست و دوم

توی مبل خودمو جمع کرده بودم صدای تیک تاک عقربه های ساعت رو میشمردم . نه حوصله داشتم خیابون ها رو دنبال جونگمین متر کنم نه میخواستم که به دیوید زنگ بزنم . ناراحتی و عصبانیت تو سرم قاطی شده بودن  مدام پیش خودم میگفتم

 دیگه مهم نیست .

 اگه رفته باشه مهم نیست .

 اگه نخواد درمان بشه مهم نیست .

اگه بخواد منو عذاب بده مهم نیست .

اما خودم خوب میدونستم قلبا این حرفا رو باور ندارم . در باز شد . صدای جیغ رز خونه رو برداشت

_: هیون جونگگگگگگگگ اوپااااااااااااااااااا

از اون حالت کز کرده بیرون اومدم از روی مبل بلند شدم . رز پرید بغلم دستاشو دور گردنم حلقه کرد اونو به خودم فشرد

_: دلم برات تنگ شده بود

 سفت نگهش داشتم . چقدر حس دستای کوچولوی  معصومش خوب بود .

_: منم همینطور

جونگمین رو دیدم که داره با لبخند نگامون میکنه . با دلخوری رومو ازش گرفتم . طوری که کاملا واضح بفهمه ازش دلخورم . رفتم سمت آشپزخونه رز هنوز تو بغلم بود در یخچال رو باز کردم یه آیس پک دادم دستش . گذاشتمش زمین لباسای مدرسه اش هنوز تنش بودن

_: برو لباساتو عوض کن

با لبخند موهاشو نوازش کردم . رفت سمت اتاق مین اصولا وقتایی که میومد پیشمون اونجا میموند .

_: چیزی شده هیون جونگ ؟؟

_: نه

خشک گفتم . یه سری وسیله از یخچال بیرون آوردم تا یه غذای خوب درست کنم حتما رز گرسنه بود . جونگمین صندلی پشت میز رو عقب کشید نشست روش

_: ولی یه چیزی شده ها ؟؟

جوابشو ندادم . مشغول شستن موادی که توی سینگ گذاشته بودم شدم .

_: چیکار کردم که با هام قهر کردی ؟؟

حاضرم قسم بخورم با اینکه پشتم بهش راه بود لباشو آویزون کرده بود . یه سری از عادتای لوس و قدیمی جونگمین برگشته بودن . مثل غنچه کردن لباش . باد کردن لپ هاش وقتی داره فک میکنه . آویزون کردن لباش وقتی میخواد لوس باشه . چین دادن به بینیش وقتی حرص میخوره .

_: قهر کردن کار دختراس

مثلا میخواست با این حرفا منو تحریک کنه . اما واقعا ترجیح میدادم باهاش حرف نزنم تا بلکه شاید خودش بفهمه

_: از صبح تا حالا که دعوا نکردیم . تو شرکت چیزی شده ؟؟

چه توقع زیادی. این اسب خنگ تر  و بی اهمیت تر از این حرفا بود که بفهمه . همونطور که چاقو رو تو مشتم میفشرد برگشتم سمتش چشم غره ای بهش رفتم

_: یعنی اینقدر سخت اون تلفن کوفتی رو برداری بگی داری میری دنبال رز

چشماش گرد شد . به خاطر حالت تهاجمیم یکم خودشو رو صندلی کشید عقب

_: آخر هفته اس . فکر کردم خودت باید خبر داشته باشی میرم دنبال رز

_: بایدی در کار نیست

با حرص گفتم . چشماشو ریز کرد . کاملا معلوم بود داره جلوی خنده اشو میگیره

_: کجاش خنده دار پارک جونگمین ؟؟

_: هیون تو نگرانم بودی ؟؟

_: نه . چرا باید مهم باشی

یکم خودشو جمع و جور کرد و قیافه ی جدی به خودش گرفت

_: درغگو . خیلی حساس شدی هیون . صبح هم بهت گفتم اینطوری کارمون نمیشه .  اگه مثل یه آدم مریض باهام رفتار کنی واقعا روحیه امو از دست میدم . من هر چقدر تلاش میکنم خوب باشم انرژی داشته باشم تو برمیگردی سر خونه ی اول . میدونم نگرانمی اما با این کارت فقط داری میزنی تو چشمم که مریضم ، که امکان داره هیچ وقت خوب نشم حتی امکان داره بمیرم . خودت ازم خواستی باهاش مبارزه کنم  اگه مثل یه آدم سالم باهام رفتار کنی راحت تر از پسش بر میام

حرفاشو زد ول کرد رفت . شاید داشت بهم وقت میداد که خوب به حرفاش فکر کنم . از هیچ جای حرفاش نمیتونستم اشکال بگیرم . من فقط باید سعی میکردم پشتش بمونم کمکش کنم و نذارم حس کنه امیدی نیست اما اول باید اون ترس مزخرفی که به جونم افتاده بود میکشتم

...................

شاید هیون رو یکم ناراحت کردم اما باید این حرفا رو بهش میزدم . اونروز از موعد همیشگی هم زودتر اومده بود خونه . نگرانیشو درک میکردم اما دوست نداشتم اینطور بمونه.  رفتم به اتاقم رز بازم طبق معمول لباسای منو پوشیده بود . نشستم گوشه ی تخت با خنده بغلش کردم گذاشتمش رو پام

_: بازم که لباسای منو پوشیدی شیطون

نیشخند بزرگی تحویلم داد : با اینا راحت ترم

_: ای شیطون . الان یه نفر قرار بیاد خونمون . ما با هم کار داریم . واست یه  انیمیشن خوشگل خریدم اونو با هیون جونگ نگاه کن تا ما کارمون تموم شه . باشه ؟؟

_: اون کیه ؟

_: یه خانمه . از شاگردای اوپاس .

رز قیافه اشو جمع کرد اخماشو تو هم کشید : خوشگله ؟؟

خنده ی آروم کردم موهاشو بهم ریختم : نه به اندازه ی تو

همراه با رز بیرون رفتیم . به هیون گفتم می هی داره میاد . تخته وایت برد  رو بردم تو اتاقم که اونجا با هم کار کنیم میزم رو هم جوری تنظیم کردم که می هی راحت باشه . بعد هم به سالن برگشتم پیش هیون و رز نشست که تا موقع اومدن می هی با اونا تی وی تماشا کنم

 ساعت 5 و نیم عصر بودصدای زنگ در  مجبورم کرد از تماشای اون برنامه ی کیوت مخصوص بچه های زیر 12 سال و خنده های کیوت تر رز دل بکنم و به سمت در برم

_: سلاممممم

می هی سلام پر انرژی داد و نا خودآگاه باعث شد من  هم انرژی بگیرم

_: سلام بفرمایید داخل

داخل اومد پالتوشو در آورد داد دستم همون موقع چشمش به دوتا چشمی افتاد که از گوشه ی دیوار دزدکی داشتن نگاش میکردن افتاد .

خندیدم رز بود مثل بچه گربه ها از پشت دیوار سرک میکشید حتما نتونسته بود حس کنجکاویشو کنترل کنه . دستمو سمتش دراز کردم بهش اشاره کردم بیاد سمتمون . رز از پشت دیوار بیرون اومد به یکی از پاهام چسبید

_: می هی . این پرنس خوشگل اسمش رزه . دوست کوچولوی من

می هی خم شد سمت رز دستشو دراز کرد

_: سلام کوچولو اسم منم می هیه

رز کاملا خودشو پشت پای من پنهان کرد . عجیب بود آخه رز اصلا از کسی رو نمیگرفت

_: دوسش ندارم اوپا

حرف رز شوکه ام کرد  . باعث شد خنده ی شرمگینی به لب بیارم .

_: متاسفم می هی .

می هی که کاملا وا رفته بود سعی کرد به زور هم که شده بخنده . چشمکی به رز زد

_: اشکال نداره بعدا با هم دوست میشیم

_: خوش اومدی می هی شی

با گفتن این حرف از سمت هیون بحث قبلی خاتمه پیدا کرد . می هی به هیون تعظیم کوتاهی کرد و لبخند زد

_: سلام هیون جونگ شی حالتون چطوری ؟؟

_: ممنون . چرا دم در ایستادین بفرمایید داخل

 با این حرف هیون به خودم اومدم : آره . بفرمایید

 راه اتاقم رو به می هی نشون دادم  اونم بعد از انداختن نگاه نه چندان خوش آیندی به رز سمت اتاق رفت باید بعدا  با رز صحبت میکردم این رفتار اصلا درست نبود . با هیون یه لحظه چشم تو چشم شدم بعد سمت اتاقم رفتم

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

کل شب رو تا صبح چشم رو هم نذاشتم یونگ سنگ چندبار تا صبح ناله کرد . اما خیلی زود آروم میشد . هر چی  منتظر موندم بیدار نشد و این نگرانم میکرد خیلی وقت گذشته بود . گوشیشو برداشتم خوشبختانه رمز نداشت  رفتم قسمت تماس های اخیر  شماره ی دکتر رو گرفتم . واقعا نگران شده بودم اما دکتر بهم گفت چیزی نیست احتمالا به خاطر خستگی از قبله که هنوز بیدار نشده . خوب که فکر کردم دیدم راست میگه یونگ سنگ طی هفته ی اخیر خیلی رفتارش عجیب شده بود دیر وقت برمیگشت خونه صبحانه ی مختصر میخورد شام هم که کلا نمیخورد

با صدای گوشیش از جا پریدم فکر کردم دکتره اما اسم رو صفحه برام نا آشنا بود اول خواستم جواب ندم ولی طرف ول کن نبود . گوشی رو برداشتم مشاور حقوقیش بود بهش گفتم حال یونگ سنگ خوب نیست و باید استراحت کنه . هنوز داشتم با اون آدم فضول که سوال پیچم میکرد تا بفهمه من کی هستم و تو خونه ی یونگ سنگ چیکار میکنم سر و کله میزدم که متوجه تکون خوردنای یونگ سنگ شدم . با گفتن " متاسفم من باید برم " گوشی رو قطع کردم

_: یونگ سنگ شی حالتون خوبه ؟؟

بی توجه به پشتش انگار که یادش نباشه قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم روی کمر برگشت . آخ آرومی گفت . سمتش نیم خیز شدم

_: حالتون خوبه ؟؟

گیج نگام کرد تازه بعد از چند مین یادش اومد چه اتفاقی افتاده سعی کرد بلند شه که مانعش شدم

_: لطفا بلند نشید

_: یورائه تو حالت خوبه ؟؟ اون لعنتی که ... که ...

حرفشو خورد اما من متوجه شدم میخواد چی بگه با خجالت سرمو پایین انداختم

_: ممنون که زود اومدین

غیر مسقیم بهش گفتم که اتفاقی نیافتاده . نفس راحتی کشید  . چندثانیه سکوت برقرار شد تا اینکه من دوباره شکستمش

_: باید به پلیس خبر بدیم . اون آدم ...

_: نه

یونگ نذاشت حرفمو کامل کنم پرید وسط حرف با تعجب نگاش کردم

_: چرا ؟؟

_: دیشب هم واسه همین نخواستم برم بیمارستان دوست نداشتم پای پلیس به این قضیه باز بشه

_: شما ... شما اون شخص رو میشناختین ؟؟

یونگ سنگ چیزی نگفت سکوتش باعث شد بفهمم که  جوابش مثبته . سرمو انداختم پایین شاید بعدا خودش بهم میگفت جریان از چه قراره بهتر بود الان تنهاش میذاشتم

_: میرم یه چیزی درست کنم بخورید . راستی مشاور حقوقیتون هم زنگ زد . اگه کاری داشتین صدام بزنید

یونگ فقط سرشو تکون داد . من نامحسوس شونه ای بالا انداختم رفتم بیرون   

  

دوستای خوشگلم قسمت بعد وسطای هفته ی دیگه 

احتمالا بشه دوشنبه 

امیدوارم لذت برده باشید 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه