تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Dark Memorise part 21

سلام خوشگلااااا

خب اومدم با قسمت بعد  داستان خاطرات تاریک

بفرمایید ادامه که من خودم این قسمت های جدید

رو خیلی دوست دارم . خصوصا رابطه ی هیونمین عزیزمو


 

قسمت بیست و یکم

با لبخند چندشی اومد سمتم . جیغ بلندی  کشیدم رفتم سمت در بازش کردم قبل از اینکه بتونم برم بیرون  در بسته شد . با ترس به دستی که برای بستن در از روی شونه ی سمت چپم رد شده بود نگاه کردم . قلبم تو دهنم میزد . سریع چرخیدم هلش دادم عقب تلو تلو خورد کمی عقب رفت اما زمین نخورد مونده بودم چیکار کنم رفتم سمت گوشیم . پشت مبل ایستادم که حداقل یه فاصله ای بینمون باشه . دستام میلرزیدن سریع شماره ی یونگ سنگ رو گرفتم . خونسرد میومد سمتم و من مبل رو دور میزدم تا دستش بهم نخوره . فکر نمیکردم این کارو کنه اما یه دفعه از روی مبل جهش کرد و قبل از اینکه بتونم به خودم بیام تو دستاش اسیر بودم . گوشی  از دستم افتاد . با یکی از دستاش جفت  دستامو گرفت و پاهاش دو طرف تنم گذاشت  . روی زمین سرامیکی سرخوردم خودمو کشیدم عقب.  اونقدر مچ دستمو محکم گرفته بود که مطمئن بودم قرمز کرده حس میکردم دستم از مچ داره قطع میشه . اشکام دیگه نتونستن مقاومت کنن پایین ریختن با زاری التماس کردم

_: خواهش میکنم ... خواهش میکنم این کارو نکن

یه لحظه مکث کرد : به نظرت اونم اینطوری میگفته بهش ؟؟ ازش خواهش میکرده ؟؟

داشت کی و میگفت ؟؟ این آدم کی بود اصلا ؟؟ تنم یخ زده بود انگار وسط سرد خونه بودم همچنان داشتم وول میخوردم . یه لحظه با لبخند خم شد سمتم . چشمامو بستم با جیغ بلندی سرمو کشیدم عقب . یهو سبک شدم دیگه حس سنگینی نداشتم .  با صدای درگیری چشمامو باز کردم . سریع خودمو کشیدم عقبم پشتم به دیوار خورد زانو هامو جمع کرد و با چشمایی که از ترس درشت شده بودن به درگیری بین یونگ سنگ و اون پسره خیره شدم . پسر با اینکه مست بود خوب مشتاشو خالی میکرد  البته که یونگ سنگ هم کم نمیاورد رسما داشتن همدیگه رو تیکه پاره میکردن و من خشکم زده بود حتی اون لحظه نفس کشیدن رو هم فراموش کرده بودم . بین درگیریشون پای یونگ سنگ به گل میز کنار مبل برخورد کرد گلدون از  روش افتاد شکست  اما تونست خودشو کنترل کنه و نیافته . پسره از صدای شکستن گلدون شوکه شده بود یونگ سنگ که موقعیت رو مناسب میدید سریع دوید سمتش محکم کوبوندش به پنجره ی قدی پشت سرش  . شیشه ها ضد ضربه بودن . هر دو چیزی زیر لب زمزمه کردن . من هیچی از حرفاشون نمیشنیدم اون قدر ترسیده بودم که گوشام کیپ شده بودن . یدفعه پسره یونگ سنگ  رو محکم هل داد عقب . اینبار نتونست تعادلش رو حفظ کنه تلو تلو خورد دقیقا روی تکه های شکسته ی گلدون فرود اومد بی اختیار جیغ کشیدم

_: یونگ سنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

پسره از ترس خشکش زده بود یونگ سنگ ناله ی آرومی کرد همزمان که من از جا پریدم اونم سمت در دوید و  فرار کرد نمیدونستم  چیکار کنم . گوشه ی لب یونگ سنگ پاره شده بود  بازوشو گرفتم از روی تکه ها با احتیاط بلندش کردم  ناله ی خفیفی از میون لبش خارج شد . پشتشو نگاه کرد لباس سفید دکمه دارش با خون یکی شده بود . هینی کردم و دستمو رو دهنم گذاشتم . رفتم سمت تلفن برش دارم زنگ بزنم اورژانس که صداش مانعم شد

_: صبر کن .

روی زانو هاش نشسته بود دستاشو تکه داد بود به زمین : لطفا گوشیمو بیار

سریع بلند شدم رفتم  سمت پالتوی مشکیش که اونطرف تر روی زمین افتاده بود گوشیش رو آوردم . بین مخاطبینش گشت . شماره ای رو گرفت انگار یه دکتر بود . وقتی قطع کرد گوشی از دست بی جونش رها شد روی زمین افتاد . من نشسته بودم خیره نگاش میکردم . هیچ کاری به ذهنم نمیرسید که برای کمک بهش انجام بدم . خیلی ترسیده بودم .

رنگش پریده بود و دونه های درشت عرق سرد از روی صورتش سر میخوردن . لباش از درد روی هم فشرده میشدن . طوری که رنگشون به سفیدی برف میرسید . نفس هاش کند و نا منظم میزدن . دستمال کاغذی برداشتم همونطور که گریه میکردم رو صورتش کشیدم

_: لطفا تحمل کن . الان دکتر میرسه

دیدنش اینطوری دردناک بود  و دردناکتر اینکه من مثل یه احمق فقط گریه میکردم چون کاری از دستم برنمی اومد

_: گریه نکن .

با صدای تحلیل رفته و خسته ای گفت . وقت نشد جوابشو بدم چون صدای زنگ از جا پروندم . سریع در و باز کردم دکتر با چهره ای مضطرب اومد داخل

_: کجاست ؟؟

با دست به سمتی که یونگ سنگ نشسته بود اشاره کردم . دکتر سریع طرفش رفت

_: یونگ سنگ چه بلایی به سرت اومده

در جواب دکتر فقط لبخند زد و درک نمیکردم چطور میتونه تو همچین موقعیتی بخنده .

_: بیا کمکم کن ببریمش اتاق خواب

با هم یونگ سنگ رو بلند کردیم بردیم اتاق خواب دکتر ازم خواست روی شکم بخوابونمش . از قبل دکمه های لباسش رو باز کردم تا راحت تر بشه لباسشو در آورد . وقتی دکتر لباسشو در آورد دلم ریش شد . لبمو گزیدم بعضی از تکه های سفالی هنوز تو تنش بودن . از خون میترسیدم . ضعف کردم پاهام داشتن سست میشدن . انگار دکتر متوجه شد

_: بیرون منتظر باش . اگه چیزی خواستم صدات میکنم

از خدا خواسته سری تکون دادم رفتم بیرون . کنار در اتاقش روی دیوار سر خوردم . کز کردم . نمیخواستم به این فکر کنم اون آدم کی بود و اینجا چیکار میکرد . فقط میخواستم یونگ سنگ حالش خوب بشه .

سکوت خونه با صدای عقربه های ساعت بهم میریخت . یک ساعت و نیم گذشته بود  اما به اندازی یک قرن و نیم گذشت . بالاخره در باز شد دکتر اومد بیرون سریع از جا پریدم بهش خیره شدم . یه شیشه ی کوچیک و پماد سمتم گرفت . اول به شیشه اشاره کرد

_: هر 12 ساعت با این زخماشو شست و شو بده . بعد هم با پماد چربشون کن و ببندشون

سری تکون دادم : حالش ؟؟ خوبه ؟؟

_: آره . نگران نباش  . راستی تا زمانی که کاملا خوب نشده کارای سنگین ، زیاد نشستن پشت میز و رانندگی ممنوعه . مراقبش باش

_: باشه

خیالم راحت شده بود دکتر رو بدرقه کردم برگشتم اتاق یونگ سنگ . موهاش به خاطر عرق پیشونیش چسبیده بودن . با انگشت آروم اونا رو کنار زدم . کنار تختش نشستم قصد داشتم تا صبح اونجا بمونم و نذارم حالتش رو تغییر بده 

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

شب قبل برگشتیم خونه چون مین دیگه یک ساعت هم تحمل  بیمارستان رو نداشت . از یه جا به بعد زندگیمون فقط شده بود دکتر و بیمارستان . خودمم کلافه بودم . شام نخورد نمیخواستم بهش گیر بدم دوش گرفت خوابید . تا صبح چند باری مسیر اتاقش رو رفتم و اومدم دلم آروم نمیگرفت . نگرانش بودم . دم دمای صبح خوابم برد

با حس تکون خوردن های کوچیکی بیدار شدم

_: هیون؟؟  هیون جونگ ؟؟

صدای جونگمین هر لحظه تو گوشم واضح تر میشد یهو بلند شدم تو جام نشستم

_: جونگمین حالت خوبه ؟؟ چیزی لازم داری ؟؟

چشماش گرد شد چند ثانیه بهم زل زد بعد گفت

_: داره دیرت میشه پاشو برو سرکارت

قلب نامنظمم به حالت عادی برگشت ولو شدم رو تخت

_: نمیرم

جونگمین اخم ریزی کرد

_: یعنی چی که نمیرم ؟؟

نمیتونستم تو خونه تنهاش بذارم . اگه باز حالش بد میشد چی ؟؟ چیزی نگفتم . گوشه ی تخت نشست

_: هیون ببین باز شروع نکن . بیا امروز با هم دعوا نکنیم باشه ؟؟ امروز اصلا حوصله اشو ندارم

_: چه ربطی داشت ؟؟ کی گفته میخوایم دعوا کنیم ؟؟

_: بدم میاد بهم ترحم میکنی .

رک گفت . از حرفش ناراحت شدم

_: برداشتت غلطه اسمش ترحم نیست . من فقط نگرانم

_: سر کار نرفتن تو چیزی رو حل نمیکنه . قرار تا تهش همش نگران باشی  ور دل من ؟؟ اگه اینطوریه من اصلا نمیخوام درمان بشم . بمیرم بهتره .

اخم کردم بلند شدم نشستم . صورت هامون موازی بود

_: حتی راجع بهش باهام شوخی هم نکن .

پتو رو عصبی زدم کنار رفتم سمت سرویس . دست و صورتمو شستم، وقتی برگشتم نبودش .  لباسامو آماده گذاشته بود روی تخت . چرا با هام لجبازی میکرد واقعا نمیفهمید نگرانی چیه ؟؟ نمیدونم چرا با اینکه دلم راضی نبود لباس هامو پوشیدم با بدخلقی رفتم بیرون پشت میز صبحانه ای که آماده کرده بود نشستم .

با حرص کره رو روی نون تست میمالیدم . دستش زیر چونه اش بود زیر چشمی نگام میکرد کاملا به این واقف بودم که داره نگام میکنه

_: هیون جونگ من باهات لجبازی نمیکنم . اما اینکه همش بخوای مراقبم باشی حس بدی بهم میده چیزی برای نگرانی وجود نداره . دیدی که دکتر گفت زیاد پیشرفته نیست

خیلی بی مقدمه با صدای آرومی گفت . نون تست رو گذاشتم زمین

_: دقیقا گفت خیلی پیشرفته نیست  اما نگفت خطری نداره . تو از یه مدت قبل تمام علائمش رو داشتی و یدفعه حمله بهت دست داد.

_: اون قرصای کوفتی رو داده بهم تا زمان اولین جلسه ی شیمی درمانی مصرف کنم که یه وقت حمله بهم دست نده . منم سر ساعت میخورمشون . بعدشم واقعا فکر نمیکنی دیگه زیادی داریم از اخلاق خوب دیوید سو استفاده میکنیم ؟؟ کدوم رئیسی اینقدر با کارمندش راه میاد ؟؟

ساکت شدم واقعا حرفی برای گفتن نداشتم . حق با جونگمین بود. یه طرف قضیه هم دیوید قرار داشت و من اصلا نمیخواستم اون فکر کنه دارم از دوستیمون سو استفاده میکنم . هر چند دیوید درک بالایی داشت .  بحث رو کش ندادم دیگه  صبحونه امو خوردم از خونه زدم بیرون                                  

طی روز فکرم همش پیش جونگمین بود هر دو ساعت بهش زنگ میزدم اونم بدون گفتن سلام  و احوال پرسی گوشی رو برمیداشت میگفت " هیون جونگ حالم خوبه . به کارت برس " بعدم سریع قطع میکرد اصلا نمیذاشت من حرف بزنم . خنده ام گرفته بود شاید زیادی حساس شده بودم اما جلوی اون حس بد رو نمیشد گرفت دست خودم نبود .

عصر دیوید یه سری پرونده آورد سرم باهاشون گرم شد . هنوز راجع به بمب جدیدی که افتاده بود تو زندگیمون بهش نگفته بودم  . به قول جونگمین نمیخواستم فکر کنه دارم از مهربونیش سو استفاده میکنم . توی یه زمینه هایی با دیوید راحتر میتونستم حرف بزنم تا جونگمین که سریع سر به لجبازی میذاشت و قهر میکرد و عصبی میشد . اگه کسی از بیرون به مسئله نگاه میکرد بهتر میتونست قضاوت کنه  و آدم رو راهنمایی کنه .

کارم که تموم شد دیوید ازم خواست واسه آموزش رانندگی  بریم . ولی پیچوندم گفتم باشه واسه یه وقت دیگه . اونم زیاد گیر نداد انگار از صبح متوجه ی حال آشفته ام بود . خوشبختانه دیوید از اون دسته آدمایی بود که تا خودت نخوای حرف بزنی سین جینت نمیکنن . از این اخلاقش واقعا خوشم میومد

با اولین تاکسی که گیرم اومد برگشتم خونه . سر خیابون پیاده شدم از فرشگاه قسمت  تره بار هویج خریدم . شاید هنوز با اینکه چیزی یادش نمیومد با دیدن اینا خوشحال میشد . کلید انداختم درو باز کردم . خونه تاریک بود و ساکت . حتما باز زده بود تو فاز افسردگی . آهی کشیدم چراغ ها رو روشن کردم

_: جونگمین ؟؟

بی حوصله صداش زدم رفتم سمت اتاقش در و باز کردم . تخت مرتب بود و اتاق خالی . رفتم سمت حمام در زدم

_: جونگمین اون تویی ؟؟

در و باز کردم باز نبود . قلبم ریخت یه دور تمام خونه رو گشتم . هیچ جا نبود . درمونده روی زمین نشستم . لباساشو برنداشته بود که بخواد بره اما من دلم شور میزد . میترسیدم بلایی سر خودش بیاره . داشتم دیونه میشدم . هزار جور فکر مختلف یهو حجوم آوردن به مغزم  . کجا رفته بود آخه ؟؟

 

قسمت بعد رو فردا شب میذارم . اگه نیومدم پنج شنبه حتما میذارم

امیدوارم لذت برده باشید عزیزای من 






طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه