تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Happy Birthday Dear Kyu Joong



شکلک های محدثه




خب من طبق قولم اومدم که پست 
تولد کیوجونگ عزیزم رو واستون بذارم 
امیدوارم همچنان پیروز و پاینده با قلب مهربونش
سالهای متوالی زندگی کنه 
بفرمایید ادامه واسه خوندن داستان 
و دیدن عکسای خوشگلی
که دوستای گلم زحمتش رو کشیدن 

 عشقولا داستان افتر استوری پارادوکسه 


جلوی تلوزیون نشسته بود و با لذت  مسابقه ی بیس بال در حال پخش رو نگاه میکرد که با تکون خوردن جسم کوچولویی کنارش توجهش جلب شد . لبخندی زد پسر بچه ی کوچولو که هنوز در حال مالوندن چشماش بود رو بغل کرد رو پاش نشوند

_: خوب خوابیدی ؟؟

مایکل در حالی که هنوز خواب آلود بود به کیو جونگ لم داد و آروم سری تکون داد . تا پایان مسابقه همچنان روی پاهای کیوجونگ بود بعد از اون یهو مایکل بی دلیل زد زیر گریه کیوجونگ سریع بغلش کرد و در حالی که  دوتا دستش زیر بغل مایکل بود اون جلوی خودش گرفت

_: چی شد مایک ؟؟

مایکل چیزی نمیگفت فقط گریه میکرد کیوجونگ مجبور شد بلند شه سر اونو روی شونه هاش بذاره و لی لی وارد در حالی که پشت کمرش رو نوازش میکنه راه بره  . مایک آروم نمیشد و کیوجونگ مونده بود باید چیکار کنه یدفعه فکری به سرش زد . مایک رو از خودش جدا کرد

_: هلو میخوای بهت پاستیل بدم ؟؟

مایکل آروم شد اما لب های کوچیکش همچنان آویزون بودن . کیوجونگ میدونست پسر لپ فندوقی رو بروش  با یه بسته پاستیل آروم میشه . مایکل رو روی کانتر نشوند خودش هم سمت یکی از کابینت ها رفت و یه بسته پاستیل خرسی آورد قبل از اینکه دستشو کامل سمت اون پسر کوچولو دراز کنه مایکل بسته رو از دستش قاپید و باعث شد کیوجونگ به خنده بیافته و موهای نرمش رو بهم بریزه

_: کوچولوی شکمو

با لذت مشغول تماشای لپای خوشمزه و پف کرده ی مایکل شد که پر از پاستیل بودن و اون همچنان سعی داشت پاستیل های بیشتری رو توی لپش بچپونه

_: هلو میدونی اگه منو اسکارلت هم بچه داشتیم الان تو تنها نبودی . ولی اسکارلت همیشه از زیرش در میره .  تا بحثش پیش میاد سریع بحث رو جمع و جور میکنه . یه چند وقته احساس میکنم زیادی باهام سرد شده . دیگه بینمون مثل قبل نیست . قبلا اصلا بدون من از جاش جم نمیخورد ولی الان با دخترا رفته تفریح باورت میشه  دو روزه بهم زنگ نزده ؟؟

کیوجونگ کاملا داشت جدی با مایکل حرف میزد . طوری که متوجه نبود جسی هم  کنار پاهاش نشسته و داره به حرفاشون گوش میده . مایکل نگاهشو بین جسی و کیوجونگ چرخوند و دوباره پاستیل ها رو توی لپش چپوند و به حرفای بی ربط کیوجونگ گوش کرد

وقتی صندلی جلوی کانتر رو عقب کشید تا روش بشینه تازه متوجه ی سگ عزیز اسکارلت شد . یه هاسکی سیاه و سفید که چند ماهی میشد به اصرار اسکارلت خریده بودنش . کیوجونگ با وجود ترسش از سگ ها خوب با جسی کنار اومده بود . جسی طبق عادت معمولش یکی از لباس های کیوجونگ رو به دندون گرفته بود و با خودش اینور و اونور میکشید  . کیوجونگ هنوز نتونسته بود کشف کنه که چرا جسی این کارو انجام میده

با کلافگی نگاه زاری به جسی کرد بعد دوباره مایکل رو مخاطب قرار داد

_: مایک بعضی وقتا حس میکنم . اسکارلت اینو از من بیشتر دوست داره . باورت میشه من به این سگه حسودی میکنم ؟؟

جسی برای چند لحظه دست از شیطونی برداشت و نگاهی به کیوجونگ انداخت کیوجونگ حس کرد توی نگاهش یه خدا شفات بده خاصی میبنه . 

زنگ در به صدا در اومد . کیوجونگ دست از افکار  در هم بر همش کشید و مایکل رو از روی کانتر روی زمین گذاشت

_: بابای زن ذلیلت اومد .

بدون نگاه کردن به تصویر آیفون دکمه رو فشرد . جسی و مایکل هر دو جلوی در منتظر بودن اما کیوجونگ بیخیال رفت و خودشو پرت کرد روی کاناپه . چند دقیقه بعد صدای جیغ  و داد های مایکل با دیدن باباش بلند شد و پشت بندش با پارس جسی و دویدنش به سمت در متوجه شد یونگ سنگ تنها نیومده . تنها کسی که جسی اینطوری با ذوق به سمتش میدوید جونگمین بود

اما خب کیوجونگ اهمیتی نداد سرشو به پشتی مبل تکه داد و چشماشو روی هم گذاشت

_: چطوری مرد خانه

صدای هیون جونگ توی گوشش پیچید چشماشو باز نکرد به همون حالت جواب داد

_: تو بهتری

با پرت شدن چیزی و یهویی بالا و پایین شدن کاناپه با ترس چشماشو باز کرد . هیونگ رو بغل دست خودش دید

_:  صد بار گفتم مثل آدم رفتار کن

هیونگ به چشم غره ی کیوجونگ اهمیتی نداد خودشو روی کاناپه جا به جا کرد

_: خفه . پاشو یه چی درست کن بخوریم مردم از گرسنگی 

کیوجونگ قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت

_: امر دیگه ای نیست ؟؟

_: نه اگه بود بهت میگم فقط زود باش تا تلف نشدم

لگدی واسه هیونگ انداخت : گمشو ببینم بچه پر رو . شما که عرضه ندارید تنهایی از پس خودتون بر بیاید واسه چی میذارید زن هاتون برن تفریح

بعد هم کوسن رو گذاشت تو بغلش  پاهاشو جمع کرد تو شکمش . همه میدونستن کیوجونگ توپش از کجا پره . جونگمین که رسما خودشو تو پشمای ریز جسی قایم کرده بود که یه وقت نترکه از خنده . کیوجونگ مثل بچه ها رفتار میکرد .

هیونگ وقتی دید آبی از کیوجونگ گرم نمیشه رفت خودشو چسبوند به هیون

_: هیون بهت گفته بودم خیلی دوست دارم ؟؟

هیون پوکر نگاش کرد . اما بازم هیونگ کم نیاورد

_:واقعا نگفته بودم ؟؟ خب حالا که گفتم . بدون

هیون همچنان پوکر بودن خودش رو حفظ کرد : هیونگ ؟؟

_: جانم ؟؟

_: برو اونور تا از پنجره پرتت نکردم بیرون

هیونگ با قیافه ی آویزون ازش فاصله گرفت و توی مبل فرو رفت . چند دقیقه بعد هیون حس کرد الانه که روده بزرگه روده کوچیکه اش رو بخوره پس کوتاه اومد و همونطور که بلند میشد بره  حمام تا آبی به دست و صورتش بپاشه گفت

_: یکی زنگ بزنه یه چی سفارش بده بیارن کوفت کنیم خودم حساب میکنم .

جمله اش کامل تموم نشده بود که هیونگ به سمت تلفن پرواز کرد

..................................

ساعت 10 و هیجده دقیقه صبح بود که با صدای مخلوط جیغ و گریه هر پنج نفر از خواب پرید . چشمشون به اولین چیزی که خورد گلدون های شکسته بعد هم  جسی بود که سعی داشت مایکل شیطون رو از رفتن به سمت تکه های خورد شده ی گلدون منصرف کنه . جسی پشت لباس مایلک رو به دندون گرفته بود و عقب میکشید مایکل هم با جیغ و گریه سعی داشت خودشو خلاص کنه .

بعد از دو دقیقه تازه ویندوز یونگ سنگ بالا اومد سریع بلند شد و مایکل رو بغل کرد . جسی با نگاه ترسناکی چشماشو بین مایکل در حال گریه  و گلدون ها میچرخوند . اون سگ اونقدر باهوش بود که بدونه صاحبش چقدر گلها و گلدوناشو دوست داره . کیوجونگ دستی به سر جسی کشید

_: بیخیال جسی بعدا میریم  مثل همینا رو واسه اسکارلت میخریم .

بعد هم رو کرد به یونگ سنگ که سعی داشت مایکل رو آروم کنه : آسیب دیده ؟؟

_: نه چیزیش نشده . فقط از سگ دیونه ی شما ترسیده .

_: هییییییییی اگه جسی نبود الان مایکل حتما آسیب میدید

جونگمین پا درمیونی کرد : بیخیال بچه ها گذشت دیگه . جسی سگه یونگ سنگ توقع نداشتی که مایکل رو بغل کن بکشه عقب

هیونگ در حالی که چندتایی توت فرنگی توی دستش بود از آشپزخونه اومد بیرون

_: آخه مرد رو چه به بچه داری ؟؟ هلو باید با مادرش میرفت

 یونگ سنگ و سوشانت زیاد از لفظ هلو واسه صدا زدن پسرشون استفاده میکردن . همینم باعث شده بود بقیه عادت کنن مایکل رو هلو صدا بزنن  . یونگ پشت چشمی نازک کرد

_ : نخیر سوشانت عزیزم کلی واسه بزرگ کردن هلو زحمت میکشه . عشقم حق داره یک هم استراحت کنه

هیونگ گوشه ی لبش رو با حالت منزجری بالا برد : زن ذلیل

هیون به طرفداری از یونگ سنگ دست به سینه ایستاد

_: راست میگه دیگه . تو هیچ میدونی بچه داری چقدر سخته ؟؟ معلومه که نمیدونی  چون خودت هنوز بچه ای

جونگمین دستشو دور گردن هیون انداخت و قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت

_: اوهوم پروشات داری واقعا سخته . درکت میکنم هیون

هیون دست جونگمین و پس زد یکی زد پس گردنش جونگمین چشماشو گرد کرد

_: وا چه مرگته چرا میزنی ؟؟

_: چون به پروشاتم توهین کردی

هیونگ یه بار دیگه قیافه ی منزجری اینبار واسه هیون گرفت

_: زن ذلیل

کیو لباس هیونگ رو از پشت کشید نشوندش رو صندلی

_: تو یکی حرف نزن که یادم نمیره  دو روز  پیش وقتی داشتی وسایل جولیا رو جمع میکردی چطور زار میزدی عشقم من بدون تو یه هفته چیکار کنم

هیون و مین و سنگی هر سه پوزخندی زدن . هیونگ سرخ شد واسه اینکه جمع و جورش کنه گفت  

_: بیخیال بچه ها اصلا ما هممون عاشق همسرامون هستیم اینکه اسمش زن ذلیلی نیست

هر چهار نفر پوکر نگاش کردن و باعث شدن هیونگ رسما لال مونی بگیره و دیگه چیزی نگه

بعد از خوردن صبحانه دوباره کنار هم جمع شدن . هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت سکوت فضا با صدای بازی جسی و مایکل گاه و بی گاه شکسته میشد . جونگمین که با گوشیش مشغول بود یدفعه سر بلند کرد کرد و پوفی کشید

_: بچه ها نظرتون چیه ما هم بریم تفریح ؟؟

هیونگ نچی کرد : امروز شنبه اس فردا یکشنبه روز بعدش هم باید بریم سرکار  چه فایده ای داره واسه یه روز

جونگمین به طور نامحسوس چشم غره ای به هیونگ رفت

_ : چیه خب چرا چشم غره میری ؟؟

هیون یکی با کف دست کوبوند به پیشونیش . هیونگ همچنان گیج میزد یونگ سنگ با ابرو به کیوجونگ اشاره کرد اونموقع بود که هیونگ تازه دوزاریش افتاد جریان از چه قرار . به مبل تکه زد و پاشو رو پاش انداخت

_: حالا که بهش فکر میکنم میبینم فکر بدی هم نیستا

کیو توی جاش جا به جا شد : بیخیال بچه ها اصلا حوصله ندارم

جونگمین بلند شد : تو غلط کردی عزیزم

همه بلند شدن  جمع و جور کردن این وسط کسی به غرغر های کیوجونگ گوش نداد . به زور کشوندنش تو ماشین بین راه جسی رو هم سپردن دست مامان کیو . توی دوتا ماشین نشسته بودن تمام مدت جونگمین و هیونگ داشت میزدن تو سر کله ی هم کیو هم که بی اعصاب کم مونده بود هر دو رو پرت کنه پایین . یکم پاشو رو پدال گاز فشرد و خودشو رسوند بغل ماشین هیون  شیشه رو داد پایین

_: یااااااااا کیم هیون جونگ دستم بهت برسه مردی این دوتا احمق رو انداختی به جون من  خودت و سنگی دارین با آرامش اسنک  میخورین

هیون چیزی نگفت خیلی ریلکس زبونکی واسه کیوجونگ انداخت و با گذاشتن دستش بین فرام عینک آفتابیش با ژست خاصی اونو عقب هل داد 

هوا کاملا تاریک بود که رسیدن به خونه باغ تفریحیشون . ماشین ها رو تا کنار ویلا بردن . کیوجونگ بعد از یه رانندگی نسبتا خسته کننده . دستشو مشت کرد آروم پشت کمر و گردنش کوبید بعد سمت صندق عقب ماشین رفت و بازش کرد

_: بچه ها بیاید وسایلتونو ببرید

وقتی صدایی نشنید از پشت در صندق  سرکی کشید اما هیچ کدوم از اون چهار نفر رو ندید

_: بچه ها ؟؟

صدا زدنشون بی فایده بود چون جوابی نمیگرفت . با حرص لبشو گزید

_: هییییییی اگه فکر کردین من تنهایی اینهمه وسیله رو میارم کور خوندین

با حس رد شدن سایه ای از پشت سرش به ضرب سرشو چرخوند اما کسی اونجا نبود آب دهنشو قورت داد

_: اوکی بچه ها شوخی بسته بیاید بیرون . حوصله ندارم

چند ثانیه سکوت برقرار شد اینبار صدای شکستن چیزی مو رو به تنش سیخ کرد . صدا از سمت ویلا میومد . به خودش جرات داد سمت ویلا بره همه جا تاریک بود در چوبی ویلا تا نیمه باز بود . آروم اون رو به داخل هل داد تا کامل باز شه

_: بچه ها ؟؟

باز هم سکوت . تردید داشت که بره داخل یا نه  صدای بهم خوردن در ماشین رو که شنید اینبار به ماشین ها نگاه کرد کسی اونجا نبود ترسی که به وجودش چنگ انداخت وادارش کرد سریع بره داخل تا کلید برق رو پیدا کنه . دستاش میلرزیدن با اینکه تاریک بود اما با رجوع به ذهنش تونست کلید برق رو پیدا کنه وقتی همه جا روشن شد صدای بمب مانندی بعد هم ریختن کاغذ رنگی روی سرش شوکه اش کرد

_: سنگیل چوکاهامینیدا . سنگیل چوکاهامنیدا . سارنگهانادا کیوجونگ . سنگیل ساراهمنیدااااااا

همگی با هم کف زدن و اسکارلت که وسط ایستاده بود با کیک تولد سمت کیوجونگ اومد . با ابرو اشاره کرد شمع ها رو فوت کنه . کیوجونگ هنوز شوکه بود اما چشم هاشو بست و با لبخند آرزو کرد بعد هم شمع ها رو فوت کرد . اسکارلت با شیطتنت شمع ها رو از توی کیک برداشت بعد هم کیک کوچیک رو محکم زد تو صورت کیوجونگ . همه با این کارش زدن زیر خنده . صورت کیوجونگ سرتاسر سفید شده بود میون اونهمه خامه دوتا تیله ی رنگی گرد شده متعجب اسکارلت رو نگاه میکردن . اسکارلت خنده ای کرد و دستشو پشت گردن کیوجونگ گذاشت کشیدش جلو لبهای خامه ایش رو  مک زد و بوسید

_: تولدت مبارک عشقم

صدای داد و بیداد همه بلند شد . کیوجونگ دیگه داشت ارور میداد امکان نداشت هیچ وقت اسکارلت توی جمع این کارو انجام بده این رفتار ها ازش بی سابقه بود .  فکر کرد دیگه هیچ وقت شاید این فرصت گیرش نیاد پس دوباره اونو جلو کشید یه بار هم خودش بوسیدش صورت هر دو شون خامه ای شده بود و بقیه داشتن با حالت چندشی نگاشون میکردن  


خب این عکسای خوشگل از طرف

آجی خوشگلم گل ناز




این یکی رو هم شبنم خوشگلم واسم درست کرده

من دیگه موهام در این حد بلند نیست

ولی مدل و رنگش همین شکلیه



شکلک های محدثه






طبقه بندی: Party O clock، kyu jong_ short story،

تاریخ : جمعه 13 اسفند 1395 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه