سلامممممممممم
و اما بالاخره پایان فصل اول ساعت مرگ  
بفرمایید ادامه آخرش حرف میزنیم با هم 


گوشه ی اتاق کز کرده بود با زانو های جمع شده و سری که روی اون زانو ها مغموم فرو اومده بود . در اتاق باز شد واسش مهم نبود کیه . اما با به آغوش کشیده شدنش سر بلند کرد . یونگ سنگ بود دستاشو دور کمر سنگی حلقه کرد . یونگ نگاهی به ظرف غذای دست نخورده ی نارا انداخت

_: چرا غذاتو نخوردی ؟؟

_: دادش؟؟

بی توجه به سوال یونگ سنگ پرسید

_: جونم عزیزم .

_: با هیون چیکار میکنن ؟؟

یونگ سنگ متوجه شده بود خواهرش نسبت به اون پسر حس خاصی داره . اما  اسمش رو عشق  نمیذاشت . شاید فقط از سر عذاب وجدان بود . وقتی خواهر عزیزش رو سپرده بود دست آقای گو فکر نمیکرد هیچ وقت اونو اینطوری وارد ماجراهای کثیفی کنه

_: نمیدونم نارا . مثل اینکه گو رفته سفر باید برگرده تا تکلیف هیون جونگ و همینطور ما روشن بشه   

برگشت و با چشمای مظلومش به یونگ سنگ زل زد

_: میخوان باهامون چیکار کنن

سر نارا رو گرفت و دوباره چسبوند به سینه اش متنفر بود از اینکه فقط مجبوره بهش بگه

_: نمیدونم

_: میشه ... میشه با سانگ چو صحبت کنی بذارن هیون رو ببینم ؟؟

_: نارا اونا اجازه نمیدن کسی به اتاق هیون نزدیک بشه حتی خود سانگ چو

نارا بغضش رو قورت داد حس میکرد تازمانی که  نفس میکشه باید هیون رو از شر این آدما خلاص کنه و حق یه جا نشستن و عین بدبختا گریه کردن رو نداره ولی در عین حال هیچ ایده ای هم برای چجوری نجات دادن هیون اونم درست زمانی که خودشون نیاز دارن کسی نجاتشون بده نداشت .

_: میدونستی کیوجونگ هنوز اونجاست

_: چی گفتی ؟؟

یونگ سنگ با شنیدن اسم دوست فابش نارا رو به ضرب از خودش جدا کرد الان 4 سال بود که کیوجونگ ازش سراغی نگرفته بود فقط اون اوایل چندماهی بهش سر میزد . حدس میزد به خاطر اون به عنوان نفوذی وارد یکی از باند ها شده اما بعد از گذشت چهار سال وقتی خبری ازش نشده بود  خودش حدس خودش رو رد کرد و حالا داشت از نارا اینو میشنید

_: کیو جونگ هم مثل هیون یکی از سر دسته های اون بانده . پایگاه اول مثلث طلایی رو میگم . اگه بخوان به اونم آسیب برسونن چی ؟؟

یونگ سنگ فقط با چشمای گرد شده به نارا خیره مونده بود هیچ کلمه ای به ذهنش نمیرسید که اون لحظه بیانش کنه  تی نمیتونست بگه بخاطر اونه که کیوجونگ وارد اون باند شده

_: داداش این  آدما دقیقا دنبال چی هستن ؟؟

واقعا این آدما دنبال چی بودن چی باعث میشد اینطوری بیافتن به جون همدیگه ؟؟ روشو از نارا گرفت

_: نمیدونم ... اما سعی میکنم بفهمم نارا ... قول میدم

در لحظه تصمیم بزرگی گرفته بود . اون میخواست که بفهمه دقیقا به خاطر چه موضوعی مجبور شده بره زندان . وقتی کیوجونگ اومد به ملاقاتش فکر میکرد اون خودش همه چیز رو فهمیده نمیدونست به اشتباه وارد باند اول میشه . یونگ سنگ میدونست دیگه چیزی برای از دست دادن نداره اما باید دوستی که به خاطرش به خطر افتاده بود رو نجات میداد

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

کیوجونگ وسط اتاق خشکش زده بود ریان هم دست به سینه گوشه ای ایستاده بود و نگاش میکرد میخواست بدونه کیوجونگ چه تصمیمی میخواد بگیره ولی انگار اون قصد نداشت از حالت  غم و شوک در بیاد . چشماشو تو کاسه چرخوند و آهی کشید

_: خب میخوای چیکار کنی ؟؟

کیوجونگ با این حرف به خودش اومد از جاش تکون نخورد فقط چند میلی سرش رو برگردوند و نگاه مبهمی به ریان انداخت . ریان هیچ ایده ای نداشت که کیوجونگ قرار با این نگاه چی رو بهش بفهمونه یا اینکه چه حرفی ممکنه پشت این نگاه باشه اما با حرکت بعدی کیوجونگ تقریبا تونست حدس بزنه که اون سر درگمه .

کیوجونگ سرش رو پایین انداخت و شونه های پهن و تختش یدفعه به حالت افتاده در اومدن

_: باید با هیونگ و جونگمین حرف بزنیم  شاید بشه با هم فکری هم یه تصمیم درست بگیریم . هر چند اونا هنوز نگفتن چی ازمون میخوان

ریان اینو و گفت و دستای گره خورده توی سینه اش رو باز کرد . شاید هر کس دیگه ای جای کیوجونگ بود جلوی میرفت و کمی دلداریش میداد اما با این پسر اصلا احساس راحتی نمیکرد . شاید فضا و جو این عمارت اینطور ایجاب میکرد که با هیچکس اینجا احساس راحتی نکنه

کیوجونگ جوابی برای گفتن نداشت . شاید بهتر بود به حرف ریان گوش میکرد پس بدون اینکه چیزی بگه سویچش رو از روی میز برداشت . ریان لبخند کوچکی زیاد که زیاد دوام نیاورد چون بلافاصله بعدش با صدای مهیب و وحشتناک و پشت بندش تیر بارون اسلحه ها شوکه اش کرد .

هردو هم زمان به سمت پنجره هجوم بردن تا بدونن چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه . تعداد زیادی از افراد بیگانه با ماشین هاشون وارد عمارت شده بودن و افراد خودی سعی داشتن اونا رو متوقف کنن . کیوجونگ سریع خودشو به در اتاق رسوند و صدای داد ریان که میگفت " کجا میری " رو نادیده گرفت

هوفی کشید و دنبال کیوجونگ رفت اولش اصلا قصد نداشت این کارو کنه ولی  نمیدونست جونگمین با شنیدن این موضوع که کیوجونگ و هیون جونگ با هم تو خطر افتادن ممکنه چه حالی بشه  .  با سرعت زیادی داشت میدوید که یهو میران با سر در حالی که از پله ها پایین میومد و شوکه بود جلو روش سبز شد چند دقیقه ای بهم خیره شدن با دو نگاه متفاوت ...  میران ترسیده و ریان تنفر

_: ریان شی چه اتفاقی افتاده ؟؟

_: برگرد به اتاقت و بیرون نیا

با لحن کاملا سرد و جدی گفت دست خودش نبود انگار تنفر از این دختر بخشی از وجودش شده بود . اول جونگمین بعد هم عشق اول زندگیش تنها کسی که تونست بهش اعتماد کنه هیونگ جون . بیخیال این حرفا و شد و بی توجه به میران دوباره دوید سمت در هر چند میران هم به حرفش گوش نداد و دنبالش رفت . زیاد دیر نکرده بود چون کیوجونگ تازه داشت اسلحه اشو از پشت کمرش در میاورد که  جلو بره ریان هم به تبع همین کار و کرد . اما قبل از هر حرکت دیگه ای شخصی که پاهاش زخمی بود و به زور خودش رو روی زمین میکشید بهشون نزدیک شد و جلوی پای کیوجونگ به زمین افتاد . کیوجونگ کنارش نشست و دستاشو روی شونه اش گذاشت

_: جو سوکا کنچانیو ؟؟

_:  قربان شما باید از اینجا برید بهمون حمله شده . ارشد یانگ دستش با اونا تو یه کاسه اس

شخصی که اسمش جو سوک بود تند تند گفت کیوجونگ دیگه داشت  از اینهمه اتفاق سرگیجه میگرفت کم مونده بود هوش ارز سرش بپره  . چشماش از عصبانیت کاسه ی خون شده بودن . اسلحه اشو توی دستش فشرد و خواست بلند شه که قرار گرفتن دستی روی شونه اش مانعش شد

_: احمق نشو کیوجونگ . نشنیدی چی گفت محاصره اتون کردن بدتر از همه اینکه ارشد عمارت دستش با اونا توی یه کاسه اس مسلما تا حالا خیلی از افراد خودی هم تسلیم شدن . فکر کردی اگه بری چیکاری میتونی بکنی  ؟؟
حق کاملا با ریان بود کیوجونگ حس میکرد الان فقط نیاز داره یه گلوله تو مغز خودش خالی کنه تا از شر همه چیز راحت بشه .

_: باید از اینجا بریم .

دستشو برد زیر بازوی جو سوک که بلندش کنه اما اون بازوشو کشید

_: نه قربان شما برید اونا نمیتونن آسیبی به من برسونن . خواهش میکنم زودتر اینجا رو ترک کنید

مردد دستش رو پس کشید . چشمش به میران افتاد که با چشمای اشکی گوشه ای ایستاده بود . دستشو سمت اون دراز کرد و میران بی ترید مثل یه گنجیشک کوچولو تو آغوشش قرار گرفت . ریان روشو از اونا گرفت  پاشو به زمین کوبید

_: حالا چجوری از این جهنم بریم بیرون ؟؟

میران با صدای لرزونی لب زد : یه راهی هست .

توجه همه به سمتش جلب شد . ادامه داد

_: وقتایی که با ته جون میخواستیم از عمارت جیم بزنیم از اونجا فرار میکردم .  حیاط پشتی که روبروی اتاقمه یه دیوار کوتاه داره

ریان اسلحه اشو محکم تر توی دستش فشرد : وقت نداریم زودتر راه بیافتین

خودش زودتر رفت  کیوجونگ هم بعد از انداختن نگاه مردد و تحویل گرفتن یه لبخند مصمم از جو سوک همراه میران دنبالش رفتن . یهو چیزی یادش اومد وسط راه میران رو هل داد سمت ریان

_: شما برید من خودمو بهتون میرسونم

وقتی برای اعتراض باقی نذاشت . سریع خودشو به اتاق مورد نظر رسوند .  کیف کوچیکی رو برداشت  بعد هم به سرعت به ریان و میران ملحق شد . ریان اول از دیوار رد شد میران نگاه مغمومش رو به عمارت دوخت مسلما چیزای با ارزش زیادی بودن که دلش میخواست با خودش ببره کیو جونگ بیش از اون اجازه نداد لفتش بده واسش جا پا گرفت و کمکش کرد رد شه .  آخرین نفر هم خودش بود که از دیوار پرید اون سمت

اونجا از جاده ی اصلی خیلی دور بود . مونده بودن چطور فرار کنن که میران سمت شاخ و برگ های گوشه ی دیوار رفت و کنارشون زد از پشتشون یه موتور قراضه ی زنگ زده و رنگ و رو رفته پیدا شد . لبخند تلخی زد برگشت سمت کیوجونگ

_: مطمئن نیستم کار کنه

_: بیا امیدوار باشیم که کار کنه

با گفتن این حرف سمت  موتور رفت بیرون کشیدش حدس زدن اینکه اون موتور وسیله ی فرار های یواشکی ته جون و میران بوده کار زیاد سختی نبود . باک بنزین رو چک کرد اونقدری بنزین داشت که حداقل تا جاده ی اصلی برسونتشون و تا حدودی از این عمارت لعنت شده دورشون کنه . نشست روی موتور شروع کرد هندل زدن . تمام مدت ریان با استرس نگاهش رو بین کیوجونگ و دیوار عمارت میچوخوند بالاخره با روشن شدن موتور و گازی که کیوجونگ داد  مقداری از استرسش کم شد .  هر دو پشت کیوجونگ جا گرفتن  .  با چرخوندن گاز تا ته  توسط کیوجونگ موتور از جا کنده شد

مسیری که باید با دلهر میگذروندن رو سالم رد کردن چون در بین راه اتفاق خاصی نیافتاد . کیوجونگ وقتی مطمئن شد الان دیگه کسی نمیتونه بهشون آسیب بزنه موتور رو کنار زد

_: کجا باید برم ؟؟

مخاطبش مسلما ریان بود . ریان از موتور پیاده شد

_: بهش بگو باید آماده باشه

با گفتن این حرف ازشون فاصله گرفت تا کیو جونگ و میران بتونن راحت حرف بزنن  . میران نگاه متعجبش رو بین کیوجونگ و ریان چرخوند

_: چی و باید بهم بگی اوپا ؟؟

کیو جونگ نفس عمیقی کشید فقط به تنهایی اینکه بگه جونگمین زنده اس کافی بود فعلا نمیخواست بگه اونی که  یه شب رو با میران گذرونده همونه که باعث شده این بلا سر داداشش بیاد

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

سیگارش رو بین لبهاش گذاشت  . صدای موزات که با اپرای روسی مخلوط شده بود و فضا رو در بر میگرفت براش آرامشی وصف نشدنی رقم میزد زیاد طول نکشید که آرامش بهم بخوره

درب اتاق زده شد

اخم کرد اجازه ی ورود داد . میدونست اگه چیز مهمی نباشه توی این تایم مزاحمش نمیشن

_: چی شده ؟؟

_: قربان به پایگاه اول مثلث طلایی حمله کردن

 به ضرب از روی صندلش بلند شد : چیییییییییییییی ؟؟

هول هولی دستاشو تو هوا تکون داد : نگران نباشین . خوشبختانه کیوجونگ تونسته دختره رو به موقع فراری بده اون الان سالمه

با حرص دوباره ی روی صندلی برگشت : الان کجا هستن ؟؟

مشاورش لبش رو گزید : نمیدونیم .

مشتش رو محکم به میز کوبید همه همه نقشه هاش نقش بر آب شده بودن . اون میتونست خیلی راحت با  تهدید کردن کیوجونگ به مرگ نارا و هیون برای یه مدت کوتاه میران رو ازشون بگیره تا چیزی که میخواد رو به دست بیاره اما حالا  یه عوضی که نمیدونست دقیقا از کدوم جهنم دره ای پیداش شده صاف افتاده بود وسط نقشه اش .  

 

پایان فصل اول 

 

 

خب بهترینای من

اینم از پایان فصل اول ساعت مرگ

امیدوارم تا اینجا از این داستان بنده لذت برده باشید

سعی میکنم زیاد بین دو فصل فاصله نیافته و زودتر فصل دوم رو براتون بیارم

خوشگلا مثل همیشه لطفا صبور باشید

بچه ها ازتون خیلی خیلی ممنونم دوستون دارم یه عالمه

ممنون که کنارم بودین تا اینجا و بهم انرژی دادین هر دفعه حالمو پرسیدین

و به خاطرم صبر کردین .

هر چیز نا مفهومی براتون توی فصل دوم مشخص میشه نگران نباشید

من همه ی اتفاقات رو کامل واستون شرح میدم

خب دوست دارم بدونم تا اینجا نظرتون راجع به قلمم پیشرفت یا پس رفتی

که تو نوشتن داشتم رو بدونم

از فضای داستان راضی هستین  ؟؟

تمش رو دوست دارین ؟؟

شخصیت  پردازی ها از نظرتون چطوریه ؟؟

لطفا همه رو بهم بگین

به زودی هم یه پست از عکس نوشته های خوشگلی که واسم درست کردین

میذارم .  اگه کسی هست که دوست داره بسازه هنوزم دیر نشده

تا قبل از 5 شنبه عکس نوشته اش رو به دستم برسونه  

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه