تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - our Dream _ one Shat
سلام به بهترین ها 
خوبین ؟؟
خب دوستان این یه وانشات هستش به مناسبت
بازگشت عزیز ترین لیدر دنیا 
راستش این فقط یه رویاس که منو چندتا از دوستام
انتظار داشتم اتفاق بیافته اما خب نشد که بشه 
ایده اش زمانی به ذهنم رسید که داشتیم با گل ناز  آجی 
سر رفتن کیو جونگ به استقبال هیونی مسخره بازی
در میاوردیم  
پوستر خوشگل هم از گل ناز عزیزم 
همچنین سپاس از آجی ساکورای نازنینم 
بابت کمک هاش زحمت همه ی کیلیپ های
آخر پست رو این عزیز کشیده .
دانشون کنید هیونی همش خندونه 



قیافه ای خنثی به خودم گرفته بودم و منتظر بودم نتایج رو اعلام کنن . دستامو تو هم قفل کرده بودم و میفشردم همه چیز خیلی غیر قابل تحمل شده بود  .حتی صبر کردن . بالاخره خانمی که قرار بود نتایج رو اعلام کنه بعد از کلی عشوه و اذیت کردن و بالاآوردن کفر من  گفت 

_: و اما برنده ی جایزه ی دسانگ مراسم مامای امسال کسی نیست جززززز ..... گروهه ...... ss501   ...... تشویقشون کنید

اونقدر شوکه شده بودم که نمیتونستم از جام بلند شم . فقط به سن زل زده بودم . صدای دست و جیغ طرفدارها و کسانی که اونجا بودن  به طرز وحشتناکی بلند بود اما من انگار ذهنم قفل شده بود روی اسم برنده . به خودم اومدم جونگمین  همراه بقیه افراد حاضر در سالن  بلند شده بود و دست میزد . خنده ام گرفت انگار اونم هنوز موقعیت رو درک نکرده بود . بالاخره رضایت دادم از شوک بیرون بیام و از جام بلند شدم . کیو جونگ کم مونده بود گریه کنه یونگ سنگ هم روی صندلی خشکش زده بود . یه لحظه دلم گرفت جای هیونگ جون خیلی خیلی خالی بود. 

در حالی که زمین زیر پاهام رو از سستی و هیجان حس نمیکردم همگی با هم به سمت سن رفتیم موقع گرفتن جایزه دستام میلرزید . هنوز هم باورم نمیشد  و وقتی پشت میکروفون قرار گرفتم تنها کاری که تونستم انجام بدم این بودم که باز دم عمیقم رو بیرون بفرستم انگار اون لحظه  تمام کلمه ها فراموش شده بودن . بغض سختی داشتم و بالاخره تونستم بهش غلبه کنم

_: چا ... هانا ... تول ... سد 

_: آنیوسیو دابل اس  501 اوری میدا 

همگی یکصدا گفتیم.

 مثل همیشه با دست هامون . پنج ، صفر ، یک رو نشون دادیم و بعد من ادامه دادم 

_: آممممم خب من واقعا نمیدونم چی بگم ... ما خیلی خیلی از همه ی طرفدار ها و کسانی که ازمون حمایت کردن ممنونیم ... ما برای این آلبوم خیلی سخت تلاش کردیم و از این به بعد هم  تلاشمون رو بیشتر میکنیم ... کانسمیدا 

تعظیمی کردم  و عقب کشیدم  و طبق معمول  اولین کسی که بعد از من برای سخنرانی آماده بود و وفن بیان خوبی داشت با لبخند شیطونش جلو اومد . جونگمین سعی کرد دوربینی که روش زوم هست رو پیدا کنه و مستقیم زل زد به صفحه اش 

_: هیونگ جوناااا ... داری اینو میبینی مگه نه ؟؟ ما همه این جایزه رو بهت تقدیم میکنیم ... سربازیت رو زود تموم کن و بیا سال دیگه باهم رو این استیج بخونیم ... کانمسنیدااااااا

و اون لحظه بود که بالاخره یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید و من نامحسوس سعی داشتم بقیه ی اشک هامو کنترل کنم . هر چند اشک های کیوجونگ نذاشت اون کنترل دووم بیاره، بغلش کردم و با هم گریه کردیم... جونگمین دستای بلندش رو دورمون حلقه کرد و من با کشیدن دست یونگ سنگ اونو بین خودمون  جا دادم  . تقریبا داشتیم بین دستای همدیگه پرس میشدیم و این از نظر من میتونست بهترین لحظه بین سه چهار سال اخیر باشه . شاید بهترین بود ولی نه اولین بهترین ... اولین بهترین زمانی بود که از درهای پادگان اومدم بیرون

فلش بک 

استرس تمام وجودم رو گرفته بود؛ بعد از دوسال سخت و تلخ بالاخره روزش رسیده بود که با طرفدار هام رو به رو بشم . نمیدونستم قراره با چه جور استقبالی رو به رو بشم اما توقع زیادی نداشتم .  در واقع هیچ توقعی نداشتم که کسی رو پشت در های اون پادگان ببینم . از ترس اینکه با چیزای بدی مواجه نشم طی یک هفته ی اخیر که قدر یک قرن گذشته بود  جرات نکردم سایت های خبری خودمو چک کنم.راستش دوست نداشتم با نظرات بد و منفی مواجه بشم . میخواستم خودم رو نسبت بهشون بی اهمیت نشون بدم، چون به خودم قول داده بود برگردم و به همه ثابت کنم کیم هیون جونگ؛ اون اهریمنی که توی ذهن بعضی ها شکل گرفته نیست . اون فقط یه انسانه که ممکنه مثل هزاران انسان دیگه روی کره ی زمین بزرگترین اشتباه زندگیش رو توی دهه ی 30 زندگیش  انجام داده باشه و هنوز کلی وقت برای جبرانش مونده . فقط به یه ذره اعتماد نیاز داشتم . البته از این موضوع مطمئن بودم که هنسیا های واقعی، اونایی که همیشه قلبمون با هم یکیه هیچ وقت ترکم نمیکنن . هر چند ممکنه تعدادشون کم باشه اما برای یه شروع دوباره، همون تعداد کم هم واسه من کافی بود .

با دوستان و مافوق هام خدافظی کردم . منیجرهیونگ  از قبل منتظرم ایستاده بود .

_: آماده ای هیون جونگ ؟؟

_: بله هیونگنیم

_: ماشین رو نیاوردیم توی پادگان چون یه تعداد از فن ها بیرون منتظرت هستن گفتم شاید بهتر باشه باهاشون یه ملاقات کوتاه داشته باشی.

لبخندی زدم : کار خوبی کردین. 

چندتا محافظ دور و اطرافم  قرار گرفتن و با هم بیرون رفتیم . این محافظت شدید برای جلو گیری از خطر احتمالی برخورد تخم مرغ گندیده و گوجه ی له شده توسط فنای عصبانی بود . 

وقتی بیرون رفتم کاملا شوکه شدم انتظار همچین استقبال عظیمی رو نداشتم تعداد فن هایی که بیرون ایستاده بودن خیلی زیاد بود! بهت زده قدم هامو به سمت جلو برداشتم... شک داشتم خوابم یا بیدار . منیجر نزدیک گوشم زمزمه کرد 

_: هیون جونگ! نمیخوای واسشون دست تکون بدی ؟؟

یه نگاه نامفهوم بهش انداختم که لبخند اطمینان بخشی زد . نیشم تا بناگوش باز شد، دستمو بالا آوردم واسشون دست تکون دادم . کم کم داشتیم به ون نزدیک میشدیم برای رفتن به فرودگاه که یه ون مشکی رنگ دیگه، نزدیک  ون ما ایستاد . چشمامو ریز کردم و دوختم بهش .این یکی  رو دیگه واسه چی فرستاده بودن؟! در ماشین باز شد؛ اول میخواستم بی اعتنا باشم ولی با دیدن شخصی که ازش پیدا شد سر جام خشکم زد . زیر لب زمزمه کردم

_: یونگ سنگ ؟؟

یونگ سنگ با ژست خاصی از ماشین پیاده شد، لبخندی که به لب داشت چال لپاش رو به نمایش میذاشت . پشت سر اون هم هیونگ جون و کیو جونگ پیاده شدن . خنده ای از روی ناباوری کردم و با یه حالت احمقانه برگشتم سمت منیجر هیونگ 

_: هیونگ من دارم خواب میبینم مگه نه ؟؟

منیجر هم مثل من بهت زده، نیشگون محکمی از بازوم گرفت که آخم بلند شد! بعد خنثی گفت

_: نه هیون جونگ میبینی که خواب نیستی 

قبل از اینکه به خودم بیام یکی خودشو چپوند تو بغلم. این بوی عطر هیونگ جون بود . سفت چسبوندمش به خودم 

_: دلم برات تنگ شده بود لیدری 

موهاشو بهم ریختم : منم همینطور بیبی مرد گروه 

صدام بغض داشت و هیونگ جون رو کاملا متوجه خودش کرد با قیافه ی اخمویی بهم خیره شد 

_: یاااا هاجیماااا  

ازم میخواست گریه نکنم... بغضمو قورت دادم و با تکون دادن سرم سعی کردم اشکامو پس بزنم . امروز چقدر قرار بود من شوکه بشم و اشک تو چشمام جمع بشه ؟؟

بعد از هیونگ جون یونگ سنگ جلو اومد . نتونستم جلوی خودمو بگیرم که دست نکنم تو چال لپش بلند خندید 

_: لاغر شدی هئو یونگ سنگ . اون لپای درشت من کو ؟؟

دست به کمر شد : بایدم لاغر بشم! سه تا بچه رو دوساله انداختی رو دوش من، توقع داری آخم نگم؟! واقعا که!!!

از شوخیش بلند زدم زیر خنده . آخرین باری که اینطوری از ته دل میخندیدم رو یادم نمیاد ولی این خیلی واقعی و از ته ته ته دلم بود . کیو جونگ دستشو به نشونه ی ویکتوری بالا آورد گذاشت کنار چشمش 

_: هیون سنگ  ایز ریل 

دستمو انداختم دور گردن مهربون ترین فرد گروه؛ کسی که همیشه بدون ترس حمایت هاشو نصیبم میکرد 

_: آیگو ... کیوجونگا! دلم واست تنگ شده بود 

_: منم همینطور هیونگ . خوشحالم که بالاخره تمومش کردی 

فن ها با هر حرکت از سوی ما فقط جیغ میکشیدن و من اصلا متوجه ی اطرافم نبودم . اصلا مهم نبود اگه اونا داشتن با فلش های دوربینشون ما رو قورت میدادن . منیجر اومد سمتم 

_: هیون جونگ بهتره  دیگه سریع تر بریم . فن ها رو دیگه نمیشه کنترل کرد 

سری به نشونه ی باشه تکون دادم و دستم توسط کیوجونگ کشیده شد 

_: با ما میاد . توی فرودگاه همدیگه رو میبینیم 

نیشخندی تحویل منیجرم داد و منو دنبال خودش کشید و سوار ون کرد . نمیتونستم چشمای خوشحالمو از چهره اشون بگیرم . از اینکه واسه استقبالم اومده بودن واقعا خوشحال بودم، اونا تازه از تور مکزیکشون برگشته بودن و من اصلا فکرشو هم نمیکردم با وجود خستگی راه بخوان همچین کاری کنن .

گوشی یونگ سنگ زنگ خورد و اون گوشیش رو سمت من گرفت : با تو کار داره هیون!

با تعجب گوشی رو ازش گرفتم و با دیدن عکس جونگمین روی صفحه، لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم 

_: یااااااااااااااا چرا هر چی زنگ میزنم در دسترس نیستین ؟؟؟ به اون هیونگ جون احمق بگو مگه دستم بهت نرسه!! منو ریجکت میکنی؟!! کشتمت!!!

نمیدونستم بخندم یا از داد و بیداد هاش تعجب کنم : سلام جونگمین 

_: اوه هیون جونگ تویی ؟!

_: اوهوم منم . خوبی ؟؟

_: ممنون تو خوبی ؟؟ چیزه ... خوشحالم که برگشتی لیدری 

_: ممنون! امیدوارم تو هم زودتر سربازیت تموم شه و برگردی پیشمون.. 

چند دقیقه ای سکوت برقرار شد، بعد مین نفسشو فوت کرد توی گوشی و تند تند گفت 

_: هیون جونگا دلم واست تنگ شده بود . خیلی خیلی مراقب خودت باش، دوستت دارم . الانم باید برم خداحافظ 

نذاشت باهاش خداحافظی کنم! گوشی رو قطع کرد . گوشی رو از گوشم فاصله دادم با لبخند خیره شدم بهش، تو دلم گفتم منم دوستت دارم اسب هویج خور!!! 

پایان فلش بک 

وقتی مراسم ماما تموم شد و سوار ون شدیم جونگمین بلافاصله خودشو چسبوند بهم و دستشو انداخت دور گردنم 

_: خب بچه ها امشب مهمون لیدری هستیم! به صرف هر چی که عشقتون کشید تو بهترین رستوران شهر!!!

لبخند خبیثانه ای زدم  : آره راست میگه! امشب قرار گوشت پارتی اسب راه بندازیم 

شونه ای بالا انداخت : اگه تو میخوای اینهمه خرج کنی واسه خریدن  گوشت اسب، من مشکلی ندارم! 

_: ولی ما خودمون اسب داریم چرا دیگه خرج اضافی کنم؟! 

بلند داد زد : یاااااااااااااااا 

یونگ سنگ اعتراض کرد : هیون جونگ این اسبه لاغر مردنی همش استخونه  با روکش پوست!! 

جونگمین با اعتماد به نفس برگشت سمتش : مانکن خوش استیل سال بایدم همینطور باشه . حالا اگه ناراحتی گوشت سمور میخوریم همچین توپولی تره، گوشتش هم آبدار تره!! 

عاشق این جو بودم هر چقدر هم که زمان میگذشت هیچوقت تکراری نمیشد . گوشی کیوجونگ زنگ خورد 

_: بچه ها هیونگ جونه 

تماس رو وصل کرد گذاشت رو اسپیکرکه داد هیونگ کل ماشین رو لرزوند 

_: یاااااااااااااااااااااااااا . چرا هیچکدومتون گوشی رو برنمیدارید؟! این مراسم کوفتی بدون من الان دوساعته تموم شدهههههههههه!!! به اون جونگمین دراز بگو مگه اینکه دستم بهت نرسه! حالا منو ریجکت میکنی؟!!  میکشمت!!! 

_: جونگمین پشت چشمی نازک کرد : کیم هیونگ جون با هر کی ریل تری به همون زنگ بزن! تازه فکر نکن خیلی دلم برات تنگ شده، یه لحظه جوگیر شدم که اون حرفها رو زدم!!!  

هیونگ :  اسب!!! 

از رفتارای مین خنده ام گرفت، یه جوری ادا اطوار میومد انگار هیونگ جون واقعا اونجا حضور داره . سرمو نزدیک گوشی کیو بردم 

_: هیونگ جونا اوضاع مرتبه؟! حالت خوبه بیبی مرد گروه؟!

با حالت زاری گفت : نه خوب نیستم... منم دلم میخواست اونجا باشم... 

_: سال دیگه همگی با هم اونجا می ایستیم و یه بار دیگه این جایزه رو با حضور تو برنده میشیم 

_: قول میدی ؟؟

_: قول میدم 

..........................

کنار پنجره هتل ایستادم و به آسمون شب خیره شدم همه چیز آروم بود و بالاخره انتظار به پایان رسیده بود. خوشبختی همراه با آرامش یه بار دیگه نصیب ما شده بود . ما جاودان بودیم . یه گروه جاودان که لیدر شکست ناپذیر داره ... 



کیلیپ شماره ی 1

کیلیپ شماره ی 2

کیلیپ شماره ی 3

اینم گیومی یک عدد عخش با پشت صحنه 

گیومی 






طبقه بندی: Hyun jong_short story،

تاریخ : شنبه 23 بهمن 1395 | 07:43 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه