تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Dark Memorise part20


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااممم
دلم براتون یه ذره شده بود عشقولای من
ممنون که صبور بودین تا برگردم 
راستی عزیزایی که واسم ایمیل فرستادین 
سپاس فراوان عاشقتونم ناراحت نشید که
جواب نداد نمیدونم یاهو چش شده نمیذاره 
میل بزنم 
بفرمایید ادامه دیگه زیاد حرف نمیزنم 
 





توی اتاق دکتر به حالت انتظار نشسته بودم و مثل کسایی که عجله دارن همونطور که اخم ما بین پیشونیم بود ،  پاهامو تکون میدادم . چند دقیقه طول کشید تا دکتر وارد اتاقش بشه . به نشونه ی احترام بلند شدم . دکتر با دست بهم تعارف کرد که بشینم

_: آقای کیم گفتین  مین جائه ( اسم جعلی جونگمینه )  برادرتونه

_: بله چطور مگه ؟؟

دکتر سری تکون داد یه سری عکس رادیولوژی که  از مین داشت رو بیرون آورد

_: کسی توی خانواده ی شما سابقه ی بیماری خطرناکی داشته تا حالا

حس کردم دلم داره میلرزه آب دهنمو به سختی قورت دادم : ن ... نه

_: میشه دقیق تر فکر کنید

 اخم کردم : میشه بگید چی شده ؟؟ دارید منو میترسونید

دکتر عینکشو در آورد  دستاشو روی میز قفل کرد: متاسفانه بردارتون تومور مغزی داره

دنیا از حرکت ایستاد . حس کردم تو اون لحظه حتی صدای نفس کشیدن های خودم رو هم نمیشنوم . چرا چشمهام تار میدید ؟؟ حتما حالم خوب نبود هنوز سرما خوردگیم خوب نشده بود . حتما داشتم حرفای دکتر رو اشتباه میشنیدم

دکتر از جاش بلند شد لیوان آبی برام ریخت و به سمتم گرفت

_: خواهش میکنم به خودتون مسلط باشید

 مبهم نگاش کردم . صورتم بدون اینکه متوجه شده باشم از اشک خیس شده بود

_: یه بار دیگه فکر کنید . ایشون زمینه ی ارثی داشتن ؟؟

 هیچی نمیفهمیدم اصلا نمیدونستم  چه  اتفاقی داره  میافته فقط مثل یه رباط لب زدم

_: پدر بزرگش

دکتر سری تکون داد : که اینطور . ما هنوز مطمئن نیستیم که بیماری در چه مرحله ای ممکنه باشه . ایشون فعلا باید تحت نظر باشن . سعی کنید این رو تا قبل از فردا بهش بگید  تا برای شروع آزمایشات  و درمان آماده باشن و شوکه نشن 

سری تکون دادم کاملا نامفهوم . بدن سست شده ام رو به حرکت در آوردم به هر زحمتی که بود خودم رو از روی مبل بلند کردم  از اتاق زد بیرون . چطور باید به مین میگفتم ؟؟

......................

 بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم حالا رو به روش نشسته بودم روی تخت  . خشک شده درست مثل یه مجسمه . اول خواستم از دیوید یا دکتر سالس کمک بگیرم ولی چه بهتر که خودم اینو بهش میگفتم . دستام یخ زده بودن . با پیچیدن صداش توی گوشم دست از فکر و خیال برداشتم

_: هیون چیزی شده ؟؟

نگاش کردم . چی باید میگفتم ؟؟ دهنم خشک شده بود

_: جونگمین میدونی من همیشه کنارت هستم هیچ وقت هیچوقت ترکت نمیکنم

اخم هاش تو هم رفتن : هیون جونگ چی داری میگی ؟؟ میشه واضح تر حرف بزنی اصلا متوجه ی منظورت نمیشم

دستام داشت میلرزید . جونگمین متوجه شد دستامو گرفت : هیون خواهش میکنم بگو چی شده ؟؟

نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم سرمو پایین انداختم سعی کردم بغضم رو نادیده بگیرم

_: با دکتر حرف زدم ... گفت ... گفت نتیجه ی آزمایشا نشون میده که .... تومور مغزی داری

مردم تا اون جمله رو کامل کردم . دستهاش شل شدن در عرض صدم ثانیه تنش یخ کرد و اینبار نوبت من بود که دستاشو بگیرم . سر بلند کردم صورتش رو ببینم چشماش از اشک پر شده بودن و با اولین پلکی که زد قطره های خیس اشک رو مهمون صورت بهت زده اش کرد . خیلی تحمل کردم بغضم نترکه میخواستم قوی باشم . میخواستم کنار جونگمین قوی بمونم تا نا امید نشه . اشک هاشو پاک کردم . لب زد

_: چرا من ؟؟ هیون چرا من ؟؟

دستمو پشت گردنش گذاشتم کشیدمش توی بغلم پشتشو نوازش کردم . گلوم  داشت میترکید ولی نمیذاشتم صدام بغض آلود باشه .

_: از پسش برمیایم  داداشی . شکستش میدیم .

چیزی نگفت فقط تو بغلم گریه کرد . من نمیدونستم تو اینجور مواقع چی باید گفت . بلد نبودم موقع رویارویی با اینجور مشکلی چطوری باید رفتار کرد.

سرشو از بغلم کشید بیرون : هیون تنهام بذار .

_: جونگمین ؟؟

_: خواهش میکنم هیون جونگ . میخوام تنها باشم . تا وقتی ازت نخواستم نیا تو لطفا

بر خلاف میلم بلند شدم . شاید باید تنهاش میذاشتم . جونگمین نیاز داشت بتونه این اتفاق رو هضم کنه نیاز داشت باهاش کنار بیاد . همینطور خود من که هنوز فکر میکردم  دارم خواب میبینم . نگاه دیگه ای بهش انداختم و از اتاق رفتم بیرون

.........................

سپیده دم بود . هنوز خورشید کامل نور افشانی نمیکرد . حس میکردم روح تو تنم نیست . از یه جایی به بعد نه  دیگه گریه کردم نه از خودم پرسیدم چرا من فقط ذهنم خالی شد و به یه نقطه خیره شدم . هیون جونگ کل شب رو از رژه رفتن جلوی در اتاقم خسته نشد .

آدما ها برای چی زندگی میکنن ؟؟ شاید به خاطر امید به آینده ای بهتر شاید برای رستگاری شاید هم برای یه هدف خاص من از حدود 9 ماه پیش تصمیم گرفتم برای یه هدف خاص زندگی کنم ولی الان مطمئن نبودم  که بتونم به اون هدف برسم . شاید اگه بیخیال درمان میشدم و چشمم رو به روی همه چیز میبستم هم خودم راحت میشدم هم هیون جونگ دیگه عذاب نمیکشید

در اتاق باز شد : جونگمین ؟؟

هیون سرشو از لای در کرده بود داخل  چشماش قرمز بود  صورتش خسته . هیچی نگفتم فقط نگاش کردم

_: بیام تو ؟؟

سری تکون دادم انگار لبام قفل شده بودن نمیتونستم حرف بزنم

_: پرستارا تا چند دقیقه دیگه میان که ببرنت واسه آزمایش های نهایی . آماده ای ؟؟

سرمو انداختم پایین : اگه نخوام درمان بشم چی ؟؟

_: اون وقت من خودمو جلوی چشمات آتیش میزنم

لحنش جدی بود.  سر بلند کردم. چشمهاشم مصمم بودن . دلم لرزید هیون فکر میکرد نمیدونم اما میدونستم  وقتی حرف میزنه همیشه سر حرفش میمونه .

_: خسته شدم . از اتفاقای مسخره ای که هر دفعه پیش میان خسته شدم . ولی اگه میخوای جسمم رو مجبور کنی به خاطرت ادامه بده اشکال نداره ولی روحم خسته اس .

جلوتر اومد کنارم نشست : جونگمین دنیا مهد اتفاقای خوب و بده

_: اینقدر کلیشه ای حرف نزن هیون جونگ

_: نه کلیشه نه اسمش حقیقته . تو فقط میخوای  صورت مسئله رو پاک کنی  نه اینکه حلش کنی .

چیزی نگفتم انگار همه ی حسای درونم مرده بودن . هیون داشت تمام تلاشش رو میکرد

_: مین من جسم و روحتو برای مبارزه با هم میخوام

_: چرا میخوای خودتو پا بند من کنی هیون جونگ ؟؟ چرا یه هدف خوب واسه خودت انتخاب نمیکنی بری دنبالش ؟؟

_: چون قول دادم تا تهش داداشت بمونم

_: من این قول رو یادم نمیاد

_: حالا چون تو یادت نمیاد دلیل نمیشه منم فراموشش کنم

باز هم سکوت برقرار شد . نمیدونم نمیخواستم ادامه بدم یا اینکه فقط داشتم لج میکردم یک شب تا صبح برای کنار اومدن با خودم کافی نبود .

همون موقع در باز شد و چندتا پرستار تو آستانه ی در ظاهر شدن . هیون دستمو گرفت

_: مین بیا امتحانش کنیم . من میدونم تو میتونی شکستش بدی

با تعلل نگاهم رو روی پرستارا و هیون جونگ چرخوندم . شاید واقعا امتحانش ضرری نداشت در هر صورت تهش یا مرگ بود یا زندگی .

.......................

دستمو روی میز کوبوندم و با هیجان بلند شدم

_: چیییییی ؟؟ گفتی تومور مغزی داره ؟؟

قهقه ای زدم دوباره روی صندلیم پخش شدم تلفن ما بین شونه و گوشم بود

_: ....................

_: خوبه پس هر چه زودتر  مثل پدر بزرگش میره به درک

_: ....................

نیشخند بزرگی گوشه ی لبم  نقش بست

_ : گوش کن ببین چی میگم . همین الان تصمیمم عوض شد . من پارک جونگمین رو زنده میخوام . فعلا  فقط مراقبشون باش  هر جا رفتن و هر کاری کردن بهم خبر بده . خودم به وقتش میگم باید چیکار کنی

بعد از زدن لبخندی خبیثانه عکس روی میز رو برداشت و بین دستهاش گرفت و گوشی تلفن رو قطع کرد

_: میخوام پسرت رو بفرستم جهنم مستر پارک

..............................................

اخم هام هر لحظه با خوندن ایمیل های یونگ سنگ توی هم میرفتن . پس حدسم درست بود یونگ سنگ به هیون جونگ کمک کرده بود تا جونگمین  رو از کشور خارج کنن اما چرا ؟؟ این وسط یه موضوعی مشکوک میزد . سر درد گرفته بودم  مغزم داشت ارور میداد . نیاز داشتم استراحت کنم اینقدر درگیر این چیزا شدم که حتی یادم رفت ناهار بخورم

زنگ در به صدا در اومد وحشت زده سرمو بلند کرد ساعت 5 بود . خدای من چطور ساعت از دستم در رفت . اون لحظه اونقدر هول کردم که یادم رفت یونگ سنگ خودش رمز در و داره چه نیازی هست که زنگ بزنه . سریع رمز و پسورد رو روی کاغذ یاداشت کردم که یادم نره بعد هم لب تاپ رو خاموش کرد درشو کوبیدم بهم . کاغذ و گذاشتم جیبم رفتم دم در قبل از اینکه بپرسم کیه درو باز کردم

مردی با قیافه ژولیده و پریشون پشت در بود سرشو بالا آورد من خشکم زد به خودم لعنت فرستادم که چرا از قبل نپرسیدم کیه . از چشمای خمارش میشد فهمید مسته . لبمو تر کردم

_: بفرمایید . با کی کار دارید ؟؟

پوزخندی زد . آب دهنمو قورت دادم . یهو درو هل داد اومد داخل  داد زدم

_: چیکار میکنیییییییییییی ؟؟

سکسکه ای کرد : پس تو عشق جدیدشی

در و تا ته باز کردم یقه اشو از پشت گرفت تا پرتش کنم بیرون : برو بیرون

با اینکه مست بود اما بازم زورم بهش نمیرسید . دستمو پس زد . درو محکم بهم کوبید

_: تازه اومد کجا برم . حالا حالا ها با هم کار داریم .

با لبخند چندشی اومد سمتم . جیغ بلندی  کشیدم رفتم سمت در ...


میدونم کم بود ببخشید

سعی میکنم تو این هفته یه قسمت دیگه هم آپ کنم 

نظرات رو مجبورم ببندم . نمیتونم هی به نت سر بزنم

این آیدی تلگرامم واسه اونایی که ندارن و میخوان باهام

در ارتباط باشن 

@kimilett

 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه