سلام خوشگلای من
 بفرمایید ادامه تهش باهم حرف میزنیم 
به اعصابتون مسلط باشید .
 اینقدرم تو دلتون نگید تو روحت 
من بچه ی خوبی هستم 

کلاه سویشترش رو روی سرش کشید و نگاهی به دیوار های خرابه انداخت .کور سویی به چشم میخورد . دستشو توی جیباش فرو کرد و به اون سمت رفت . مردی با قدی متوسط و کت کتانی مشکی رنگ که بلندیش تا بالای زانو میرسید کنار آتیش ایستاده بود و دستاش رو توی سینه اش جمع کرده بود . نزدیک تر رفت مرد با شنیدن صدای قدم های اون روشو برگردوند . میتونست از عمق چشمهای بی حالتش خشم رو بخونه به روی خودش نذاشت چهره ی بی تفاوتی به خودش گرفت و بدون گفتن کلامی سری به نشونه ی احترام خم کرد و رو به روی اون  در طرف مقابل  ایستاد . سکوت فضا با صدای تق تق سوختن آتیش های توی بشکه آهنی زهوار درفته میشکست . نگاه سانگ چو روی اون ثابت بود اما  اون بی اعتنا بود  و تا حد ممکن نگاهش رو با رقص شعله های آتیش مشغول میکرد .

سانگ چو پوزخندی زد : فکر میکنی این خونسری و لجبازی به نفعت تموم میشه ؟؟!

_: واسه چی منو کشوندی اینجا ؟؟!!

_: واسه کاری که باید انجام میدادی اما سر پیچی کردی

دستشو مشت کرد : کار من فقط این بود که وارد اون باند بشم و هر اتفاقی که افتاد رو گزارش بدم نه اینکه جون کسی رو به خطر بندازم

_: در هر صورت این انتخاب تو نیست مجبوری که انجامش بدی  نارا

_: مجبور ؟؟ چجوری میخواید مجبورم کنید با گرفتن جونم؟؟ فکر کردی اونقدر جون دوستم که این کارو به خاطر جونم انجام بدم ؟؟

سانگ چو نیشخندی تحویلش داد : خودت نه اما واسه خاطر کسی که به خاطرش وارد این کار شدی آره

اخم بین ابرو هاش باز شدن یه لحظه ترسید  با چهره ی مبهوتش نگاهشو به اون دوخت

_: منظورت چیه ؟؟

سانگ چو دستش رو توی  کتش برد  پاکتی کاهی رنگ بیرون کشید و سمت نارا گرفت

_: ببینش

نارا دستای لرزونش رو سمت پاکت برد و گرفتش . واقعا از باز کردنش واهمه داشت . سرش رو پاره کرد و عکس هایی که توی پاکت بودن بیرون آورد با دیدن اولین عکس نفسش بند اومد . یونگ سنگ بود ... داداش عزیزش که روی تخت بیمارستان انگاری که از درد زجر میکشه جمع شده بود عکس ها رو یکی یکی رد کرد چرا پهلوش خونی بود؟؟ با داداشش چیکار کرده بودن ؟؟ اشک تو چشماش حلقه زد سرشو بالا آورد

_: چیکارش کردین ؟؟

_: میبینی نارا  این نتیجه ی سرپیچی توئه اگه  نمیخوای بدتر از این سرش بیاد باید باهامون همکاری کنی . ببین بذار یه چیزی رو بهت بگم من سالهاست که دارم توی دست این آدما کار میکنم . نارا اونا هیچوقت داداشت رو نمیکشن اما ممکنه با سرپیچی های تو بلاهایی سرش بیارن که خودش خودشو بکشه

قطره های اشک از گوشه ی چشمش سر خوردن قول داده بود ضعیف نباشه ولی نمیتونست جلوی خودشو بگیره

_: من ... من باید چیکار کنم

نگاه ناراحتش رو به نارا دوخت دوست داشت بتونه کمکش کنه اما اون خودش هم فقط یکی مثل نارا بود یه مهره . .. سری تکون داد تا این افکار از ذهنش دور بشن

_: فقط هیون جونگ رو بکشون به آدرسی که بهت میگم . باقیشو دیگه خودمون انجام میدیم

لبهاشو به زور حرکت داد : میکشنش ؟؟

کلافه دستشو از توی موهاش رد کرد : نمیدونم . شاید اگه باهاشون همکاری کنه کاری بهش نداشته باشن

آب دهنشو قورت داد : فقط هیون جونگ رو میخوان ؟؟

_: نمیدونم هنوز راجع به کیو جونگ تصمیمی نگرفتن

درد عمیقی به قلبش هجوم آورد بغضش فقط گذاشت یه کلمه بگه : باشه

بعد از اون سانگ چو با نگاه مختصری ازش گذشت همینطور که  از اونجا خارج میشد گفت

_: این چند روز رو دردسترس باش

یکباره دیگه دستای لرزونش رو بالا آورد و به عکس  تنها کسی که براش توی این دنیا مونده بود خیره شد  اشکهاش آروم روی عکسای یونگ سنگ ریختن . اون اوایل  همش فکرش درگیر این بود که کیو جونگ چطور تونسته خودشو در گیر همیچن کار وحشتناکی کنه . پوزخندی زد .  حالا خودش 100 برابر از کیو جونگ وحشتناک تر بود . اون میخواست هیون جونگ رو قربانی کنه . کسی که اطمینان داشت پشت اون ظاهر سردش یه مرد واقعی و خوش قلب نهفته اس .

عکسا رو به آتیش انداخت و صورتش رو با پشت دست پاک کرد : منو ببخش هیون جونگ . اما قول میدم نذارم بلایی سرت بیارن

از اون خرابه بیرون زد . شاید میتونست هیون جونگ رو دست اونا بسپاره اما باید کیوجونگ رو ازشون دور میکرد

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

جعبه ی کمک های اولیه رو برداشت از افرادشون شنیده بود که چه اتفاقی افتاده آروم به سمت اتاق جونگمین رفت در و باز کرد این اولین باری بود که به این اتاق قدم میذاشت تا باهاش رو در رو بشه . جونگمین اصلا تعجب نکرد .  بودن ریان اونجا هیچ تعجبی نداشت وقتی که میدونست اون با  ته جون یا همون هیونگ جونی که خودش اصرار داره هست همدسته .

ریان به تختش نزدیک شد صورت جونگمین بین انبوه باند پوشیده شده بودن صورتی که جذابیت خاصی داشت .  لب هاش بهم قفل شده بودن  اما نگاه خیره اش داشت اونو با حرفای چشماش رگبار میکرد . بغضشو قورت داد دست برد سمت صورت جونگمین باند هاشو باز کرد . با دیدن صحنه ی دلخراش صورتش  دلش ریخت چشماشو محکم روی هم فشرد .

جونگمین به عکس العملش پوزخند زد : باید از اینطور دیدنم خوشحال باشی . پس چرا جوری رفتار میکنی انگار آزرده ای ؟؟

بدنش میلرزید دستشو روی قلبش که تند تند میزد گذاشت چطور تونسته بودن همچین بلایی سر صورت نازنینش بیارن . اون هیچوقت اینو نمیخواست درسته که  حس تنفر نسبت به مین رو احساس میکرد اما هیچوقت حاضر نبود کوچکترین آسیبی بهش برسه

سعی کرد به خودش مسلط باشه . پنبه ای از توی جعبه کمک های اولیه در آورد با بتادن ضد عفونیش کرد یه کوچولو روی زخم صورت جونگمین گذاشت از درد چهره اشو تو هم جمع کرد

_: چرا زنده نگه ام داشتین ؟؟ فکر نمیکردم اونقدر ازم متنفر باشی که  منو به این حال روز بندازی بعد هر موقع پاتو میذاری اینجا پشت اون شیشه بایستی و از اینجور دیدنم لذت ببری ؟؟

ریان اشک هاش فرو ریختن نمیتونست مهارشون کنه دلش گرفته بود خیلی زیاد نه شاید فقط نگرفته بود بلکم یه جوری خیلی ناجوری شکسته بود که اشک هاشو روانه ی گونه هاش کنه  اون از اینجور دیدن جونگ فقط عذاب میکشید لذتی در کار نبود .  بغضش نمیذاشت چیزی بگه اما جونگمین بغضی نداشت که جلوی حرفهاشو بگیره

_: بی دلیل ازم متنفر شدی . بی دلیل ازم گذشتی . بی دلیل خودت رو گم و گور کردی  و در آخر بی دلیل ازم دلیل نخواستی

اینبار با دیدن اشک های دختر رو به روش نه تنها بغلش نمیکرد تا آرومش کنه بلکه اشک هاش هیزم میشدن واسه قلب  جونگمینی که سالیان سال از عذاب وجدان رنج میبرد از نبودنش از اینکه بلایی سرش اومده باشه به مرز جنون و تنفر از خودش میرسید

_: بهت گفتم بهم اعتماد کنم . گفتم صبر داشته باش . گفتم هر اتفاقی که افتاد بدون بی دلیل نبوده  . واست قسم خوردم که یه روز انتقام بگیرم . چرا اینکارو باهام کردی ریان ؟؟ چرا نذاشتی توضیح بدم چرا به علاقه ام شک کردی ؟؟ بهت نگفتم این  قلبم بدون خواهر کوچولوم میمیره ؟؟

ریان دیگه نتونست بیشتر تحمل کنه خودشو پرت کرد تو بغل جونگمین خیلی وقت بود از این آغوش محروم بود خودش خودش رو محروم کرده بود . هق هق های بلندش رو مهمون آغوش جونگمین کرد .

حالا جونگمین میتونست  از بغض کهنه اش دعوت کنه اشک های سنگینش رو از روی دلش جارو بزنه . چقدر منتظر این لحظه بود این لحظه که ریانش رو دوباره به آغوش بگیره خواهر کوچولویه عزیزش رو  نوازش کنه .

ریان توی بغلش هق هق کرد : منو ... دیگه دوست نداشتی ... تو فقط میران ... میران رو دوست داشتی

جونگمین لبخند زد : حسودی کردی ؟؟

_: آره ... آره من حسودم من حسودی کردم وقتی دیدم داداشم یکی دیگه رو آبجی خودش میدونه من حسودی کردم وقتی دیدم داداشم فقط مال من تنها نیست ... وقتی دیدم داداشم فقط و فقط یه روز در هفته به من سر میزنه اما هر روز ناز اون دختر لوس رو میکشه  ... من حسودی کردم... حسودی کردم

دلش از این اعترافات کودکانه ی ریان گرفت اون که همیشه ریان رو بیشتر از میران دوست داشت  حتی تا قبل از گم شدن یدفعه ای ریان دلش  همش پیش خواهر تنی خودش بود همش نگران این بود که نکنه با نبودش کمبودی داشته باشه

_: چی ؟؟  چی باعث شد فکر کنی من میران رو به تو ترجیح دادم

ریان حرفی برای گفتن نداشت خودشم نمیدونست واقعا چی ؟؟ با پرسیدن این سوال از خودش تنها یه کلمه توی ذهنش نقش بست " حسادت " سرشو بلند کرد به چشمای جونگمین زل زد

_: دوسش داری ... میران رو دوست داری ؟؟

جونگمین باورش نمیشد ریان هنوز هم داشت حسادت میکرد  نگاهشو مصمم به چشمای اشکی خواهر کوچولوش داد

_: آره دوستش دارم .

چونه ی ریان شروع به لرزیدن کرد جونگمین  با همون نگاه سرد ادامه داد

_: اون هیچ وقت بهم بی اعتنایی نکرد . هیچوقت ترکم نکرد . هیچ وقت بهم بی اعتماد نشد . اما یکی دیگه اینکارو باهام کرد یکی که به خاطر نبودنش هر روز و هر شب خودمو سرزنش کردم یکی که با نبودش باعث شد  به طرز فاجعه باری روی میران حساس بشم یکی که باعث شد من هروز با ترس از دست دادن یکی از عزیزام مثل دیوونه ها چشمم همش به اونایی باشه که دوستشون دارم . اما اونقدرا هم موفق نبودم . حداقل راجع به ته جون که اینطور بود

تبسمی کرد : با وجود همه ی اینا اون یکی همیشه واسم یکی خاص بود همیشه یه جور دیگه دوستش دادم  یه جوری که با هیچ دوست داشتنی قابل قیاس نیس 

نمیدونست چرا قلبش با این حرفای جونگمین آرامش گرفت اما این مانع نشد که سوالش رو به زبون نیاره

_: اون یکی رو هنوزم دوست داری ؟؟

_: هر وقت  از آسمون خون بارید  زمین هم مربعی شکل شد  من دیگه اون یکی رو دست نخواهم داشت

_: میشه  ... میشه .... مثل همون موقع ها که داداشم بودی مثل همون موقع ها که کوچولو بودم تو هم کوچولو بودی کابوس میدیم  میومدی توی تختم میگفتی من مردم نترس تا صب همینجا میشینم که بخوابی  بغلم کنی تا خوابم ببره ؟؟ امروز یه کابوس خیلی بد دیدم یه کابوس خیلی واقعی فقط امروز داداشم باش بعدش اگه نخواستی هیچ اشکالی نداره

جونگمین نمیدونست ریان واسه چی اینقدر شکسته اس اما فهمید اون لحظه نباید چیزی ازش بپرسه پس خیلی آروم آغوشش رو به روش باز کرد و سر ریان رو توی سینه اش پنهان کرد . هیچوقت نتونسته بود از ریان دل بکنه از خواهری که  بوی مادرش رو میداد و با بزرگتر شدنش نه تنها بوی تن اون رو به همراه داشت بلکه به شدت شبیهش شده بود .

 الان فقط میخواست همه چیز رو فراموش کنه الکی توهم بزنه که  توی یه سرنوشت دیگه اس . بعدا میتونست به سرنوشت خودش برگرده  و دوباره بشه همون پارک جونگمینی که یه هدف خیلی خاص داشت

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

وارد اتاق چونگ جو شد و بدون اینکه اون دعوتش کنه روی مبل راحتی نشست

_: چیکارم داشتی ؟؟

چونگ جو چشم غره ای بهش رفت : نقشه های اون عمارت رو میخوام

_: واسه چی ؟؟

_: اینش دیگه به تو مربوط نیست

_: هر چیزی که به اون عمارت مربوط باشه  و از من بخوایش به من مربوط میشه

چونگ جو پوزخندی زد و با آرامش دستاشو روی میز قفل کرد

_: بذار یه چیزی رو واست روشن کنم . تو الان زیر دست من محسوب میشی یه زیر دست معمولی از همون زمان که فیلم کشته شدن پارک رو واسم آوردی خودت خواستی که اینطوری باشه حالا هم خوب حواستو جمع کن من خیلی راحت میتونم زیر فی به هیون جونگ و کیوجونگ بفروشمت ارشد یانگ  تو که نمیخوای این اتفاق بیافته .!! هوم ؟؟

یانگ با حرص لب هاشو روی هم فشرد : این قرارمون نبود

_: ما با هم قراری نداشتیم . الانم اگه بتونم بهت اعتماد کنم تو رو کنار خودم نگه میدارم در غیر این صورت هیچ احتیاجی بهت ندارم

یانگ از جاش بلند شد خیلی ناشیانه عمل کرده بود عملا هیچی دستش رو نمیگرفت چونگ جو درست میگفت اون همچنان یه  زیر دست باقی میموند

_: نقشه ها رو واست میرم

با گفتن این حرف از اتاق خارج شد درو بهم کوبید

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

وارد اتاقش شد . با شنیدن صدای گریه ی شخصی با تعجب سرشو به اطراف چرخوند پس چرا کسی رو نمیدید یکم بیشتر دقت کرد شخصی گوشه ی پایین تختش جمع شده بود آروم دستشو روی اسلحه اش گذاشت و جلو رفت هشدار داده بود کسی وارد اتاق هاشون نشه  . تخت رو دور زد با دیدن نارا که  یه بطری مش . روب کنارش بود  و داشت گریه میکرد سریع کنارش زانو زد وشونه هاشو گرفت

_: نارا ؟؟ اینجا چیکار میکنی ؟؟حالت خوبه ؟؟ چرا گریه کردی ؟؟

نارا به پیرهنش چنگ انداخت : هیون ... هیون جونگ میشه  ازم متنفر نشی ؟؟

هیون با اخمی که هاکی از تعجبش بود نگاش کرد : چی داری میگی نارا

_: خواهش میکنم ازم متنفر نشو باشه ؟؟ من ... من مجبور بودم

هیون گیج نگاش میکرد هیچ نمیفهمید منظور نارا از گفتن این حرف ها چیه

_: چی شده نارا ؟؟ این حرفا چیه که میزنی ؟؟

نارا چشمای اشک آلودش رو به هیون داد بعد بی تعادل بلند شد . داشت چه غلطی میکرد کم مونده بود خودشو لو بده . اومد  با عجله بره سمت در اتاق که از اونجا خارج بشه اما پاش گوشه ی تخت گیر کرد و محکم زمین خورد . هیون دوید سمتش صداشو برد بالا

_: چیکار میکنی با خودت ؟؟

نارا با دردی که توی تنش پیچیده بود سعی کرد بشینه : میخوام برم اتاقم ... میخوام برم .

هیون کلافه از رفتار های عجیب و غریب نارا دستشو زیر پاهاش برد و  روی دست بلندش کرد

_: دقت کردی بعضی وقتا یهو یه طوری میشی . فکر کنم تیک عصبی داری نارا باید بگم دکتر معاینه ات کنه

همینطور که باهاش حرف میزد اونو روی تخت خودش گذاشت

_: بشین همینجا برم یه چیزی بیارم بخوری خوب شی . نارا لطفا بشین تا برگردم بلند نشی با این حالت راه بیافتی  اینور و انورا

با گفتن این حرف از اتاق بیرون زد هنوز ذهنش درگیر حرفای نارا بود . کلافه سری تکون راه افتاد بره آشپزخونه . بعد از چند دقیقه با یه فنجون قهوه برگشت . اما نارا روی تختش خوابش برده بود . آهی کشید فنجون رو گوشه ی عسلی گذاشت به صورت نارا خیره شد . چرا یه جوری بود ؟؟ حتی موقع خواب هم صورتش داد میزد کلافه اس ؟؟ یعنی از چیزی زجر میکشید ؟؟

 

من به خاطر جونگمین و ریان گریه کردم

نه دروغ گفتم فقط بغض کردم 

چرا اینقدر خبیث شدم من

سر نینجا و پارادوکس و ضربان جادو که اینجوری نبودم

من اصلا نمیدونم چرا موقع نوشتن این داستان

سنگ دل شده بودم 

آقا معذرت ولی هنوزم داریم از این خباثت ها 

شاید تا پاراگراف یکی مونده به آخر داستان 

قلبتونو چفت و بست کنید لطفا . من خودمم کردم 

بازم از طرف شبنم عزیزم عکس نوشته بارون شدم 

بعدا توی یه پست جدا میذارمشون شما هم اگه دوست داشتین

واسم درست کنید 

راستی راجع به ارشد یانگ هم یه توضیحی بدم 

یادتونه یه جا یه شخصی رفت توی یه بار فیلم کشته

شدن پارک رو نشون چونگ جو داد همون ارشد یانگ بود

دقت کنید که نارا تنها جاسوس اون باند نیست 

امیدوارم این قسمت لذت برده باشید 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه