سلام سلام 
بفرمایید ادامه که  دیر شده 
نظرا این داستان نیز باز میباشد 



قسمت هیجدهم 

چشمامو باز کردم کمی بی حال بودم . دوباره اونا رو روی هم گذاشتم  تا یکم دیگه بخوابم که یهو  با صدای کوبیده شدن در با دیوار توی جام سیخ نشستم 

_: صبح عالی متعالیییییییییییییییی . کارمند نمونه 

دستم خود به خود روی قفسه ی سینه ام بود . چهار چشمی به جونگمین نگاه میکردم . قلبم از ترس تو دهنم میزد . انگار قدرت تکلم ازم سلب شده بود . جونگمین شاد و شنگول رفت سمت کمد لباس هام بازش کرد

_: هیون امروز چی میخوای بپوشی ؟؟ من این کاپشن چرم قهویت رو میخوام بپوشم 

از تخت پایین اومدم کاپشن رو از دست مین کشیدم

_: بهت یاد ندادن درست وارد شی زلزله 

مین دوباره کاپشن رو از دستم کشید : نه یاد ندادن . زود آماده شو دیر میشه 

مین یه نگاه کلی دیگه به کمدم انداخت نیم پوت های قهوه ای زبانه دارم چشمش رو گرفت اونا رو هم برداشت . کم مونده بود فکم بچسبه کف زمین 

_: میگم قابلی نداره 

_: ممنون 

بعدم خیلی شیک و مجلسی از اتاق رفت بیرون خدایا این بشر دیگه کی بود روی هر چی آدمه کم کرده . سری تکون دادم در کمدم رو با حرص کوبیدم به هم با برداشتن یه حوله رفتم سمت دستشویی دست و صورتم رو شستم بعدم برگشتم بی حوصله لباس تنم کردم  کیفمو برداشتم از اتاق زدم بیرون . به ورودی آشپزخونه که نزدیک شدم یه دست دراز جلومو گرفت 

_: چقدر لفتش دادی . بگیر بخور وقت نداریم 

جونگمین گفت بعد به نون تست دولایه توی دستش اشاره کرد . ازش گرفتم زیر لب تشکر کردم . با هم از خونه زدیم بیرون  . لقمه رو تا نصفه خوردم باقیشو انداختم سطل زباله میل نداشتم 

_: چی شد چرا نخوردی . مگه چی توش بود ؟؟

خنثی به چشمای کنجکاوش نگاه کردم : چیزی توش نبود جونگمین . میل نداشتم 

پشت چشمی نازک کرد همونطور که تاکسی میگرفت گفت 

_: خب زودتر میگفتی تا من اینهمه زحمت نکشم 

حوصله نداشتم جوابشو بدم . حالا انگار کوه کنده بود . سوار شدیم  بین راه سکوت برقرار بود جونگمین همش سرش تو گوشیش بود همین که من رومو برمیگردوندم  سریع از صفحه ی پیاماش خارج میشد . حسابی کنجکاوم کرده بود . شدیدا داشت مشکوک میزد . یه طوری که مثلا ضایع نباشه وقتی دوباره سرش تو گوشیش بود خودمو کوشوندم سمتش . چشمامو تا آخرین حد به سمت گوشه ی چپ چشمم چرخوندم زوم کردم روی صفحه ی پیاماش 

_: هیون جونگ میشه فضولی نکن

عوضی سنگ رو یخم کرد ولی خب منم کم نیاوردم : هی منظورت چیه ؟؟

برگشت خیلی جدی و پوکر زل زد تو چشمام : واسه چی سرت تو گوشیه منه ؟؟

چشمامو گرد کرد : مممممممممممننننننن ؟؟ چرا چرت میگی ؟؟

جونگمین خودشو کشید عقب کاملا چسبید به در ماشین . گوشیش رو هم جوری گرفت که من نتونم ببینم . دست به سینه منم خودمو کشیدم عقب چسبیدم به در سمت خودم . نگاهم به راننده افتاد که داشت با تعجب بهمون نگاه میکرد . آهی کشیدم حق داشت ما دقیقا مثل بچه های دبستان شده بودیم 

به شرکت که رسیدیم پول راننده رو حساب کردم . جونگمین با یه وقار خاص از ماشین پیاده شد راه افتاد سمت شرکت . هر کس نمیدونست فکر میکرد رئیس کله  . دنبالش منم رفتم داخل . دوید اونروز یه جلسه ی مهم داشت قرار نبود بیاد شرکت با جونگمین رفتیم دفتر من ،  منشی دیوید چند دقیقه بعد در زد اومد داخل برگه هایی رو که قرار بود به عنوان کار به جونگمین داده بشن رو تحویل داد بعد بیرون رفت .

 هردومون حسابی غرق در کارمون شدیم . جونگمین سرش تو برگه ها بود منم لب تاپ .  یه لحظه جلوی چشمام تار شد . دستمو گذاشتم رو سرم چشمامو گذاشتم روی هم حس میکردم نفس هام بیش از حد داغ هستن از درون داشتم میسوختم . با حس یه دست روی پیشونیم سرمو آوردم بالا جونگمین بود 

_: تب داری هیون جونگ . سرما خوردی ؟؟ چرا صبح بهم نگفتی ؟؟

سعی کردم خودمو مشغول کارم کنم : خوبم مین چیزی نیست 

دست به سینه اخمی کرد رفت سمت در از منشی خواست بیاد . 

_: چیزی لازم دارید قربان 

جونگمین دسته ای از برگه ها رو داد دست منشی : نه چیزی لازم ندارم این سری از برگه ها کارشون تموم شده باقی رو میبرم خونه  وقتی کارشون تموم شد براتون فاکس میکنم 

منشی متعجب نگاش کرد : دارید میرید خونه ؟؟ 

_: آره  خودم با دیوید حرف میزنم . کارمند نمونه حالش خوب نیست باید استراحت کنه 

منشی نگاهی به من که هاج و واج  نگاهمو بین اونو جونگمین میچرخوندم انداخت 

_: اوه بله متوجه شدم 

منشی رفت بیرون . جونگمین کتشو برداشت تنش کرد 

_: هی من حالم خوبه . امروز کلی کار دارم 

برگشت چش غره ای نثارم کرد : حرف نباشه 

چقدر ترسناک و من چقدر مطیع چون عملا ساکت شدم و در لب تاپم رو بستم . شاید بهتر بود استراحت میکردم . با نا امیدی وسایلم رو بی حوصله ریختم تو کیفم بلند شدم . همراه جونگمین رفتیم بیرون .  داشتم مستقیم میرفتم سمت خیابون که بازومو گرفت کشوندم سمت راست 

_: مگه نمیخوایم بریم خونه؟؟ 

_: نه 

کوتاه جواب داد . دنبالش کشیده میشدم . حالم خوب نبود حوصله ی کل کل نداشتم 

_: جونگمین من حالم خوب نیست اگه قرار بود جای دیگه ای بری چرا منو با خودت آوردی  تو شرکت میموندم که بهتر بود 

_: وای هیون جونگ چقدر غر میزنی . دو دقیقه صبر داشته باش خونه هم میبرمت 

_: منو مسخره کردی یعنی چی 

با حرص ایستاد یکی زد پس کله ام . چشمامو گرد کرد لگدی واسش پروندم : چرا میزنی . مگه مرض داری ؟؟

_: حقته  همینطوری خشک و خالی ببرمت خونه که بمیری . میخوام برم دارو خونه واست کوفت بخرم بخوری زودتر خوب شی . حالا راضی شدی ؟؟

بدون اینکه منتظرم باشه ول کرد رفت . پشت سرمو خاروندم :  خب زودتر بگو خوشت میاد باهام بحث کنی ؟؟

به هر حال این درجه ای از شعور جونگمین بود قبلا از این اخلاقا نداشت جدیدا به قابلیت هاش اضافه شده بود  . یعنی با هم  کل مینداخیتما ولی نه سر هر چیزی مسخره ای  . دوتا بسته قرص جوشان  و سه تا بسته دستمال مرطوب  و چندتا قرص سرما خوردگی و یه شربت خرید بعد هم از جلوی همون دارو خونه ماشین گرفت با هم برگشتیم خونه . 

تا من رفتم اتاقم  لباس هامو عوض کردم جونگمین  هم با دوتا لیوان و یه بسته قرص و شربت  اومد داخل. دوتا دونه قرص در آورد به زور به خوردم داد بعدم تا اومدم اعتراض کنم  یه قاشق بزرگ از اون شربت تلخ و بد مزه رو کرد تو حلقم 

_: یاااااااااااا اصلا از کجا میدونی این شربته واسه سرماخوردگی خوبه 

با خونسردی این بار لیوانی که قرص جوشان رو توش حل کرده بود  رو به خورد دادم 

_: چون اون دفعه که من سرما خوردم بودم دکتر از اینا واسم نوشته بود تو هم مجبورم میکردی بخورم 

_: آهان پس بگو داری تلافی میکنی 

شونه ای بالا انداخت : هر طور راحتی فکر کن 

لیوان خالی رو ازم گرفت گذاشت رو میز هلم داد رو تخت . پتو رو تا بالا کشید . انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید بالا آورد 

_: کیم هیون جونگ  وای به احوالت اگه  بلند شی مثل ارواح سرگردون راه بیافتی تو خونه .  میگری میخوابی استراحت میکنی تا حالت خوب شه . من اصلا وقت مریض داری ندارم 

رفت بیرون پشت سرش با دهن کجی اداشو در آوردم : " من اصلا وقت مریض داری ندارم " اوه ببخشید پادشاه عالم که مزاحم امورات شریفتون شدم ... احمق دراز ... جدیدا خیلی قلدر شده ... اگه حالتو نگرفتم ... واسه من شاخ و شونه میکشی ؟؟ 

نمیدونم چقدر غر زدم اما زیاد طول نکشید که پلک هام سنگین شدن و به خواب  عمیقی فرو رفتم .

..............................

هیون جونگ تا عصر از جاش تکون نخورد چند باری بهش سر زدم حتی یه اینچ هم جا به جا نشده بود . کار برگه های شرکت رو که  تموم کردم  هم همونطور که قول داده بودم بعد از کلی سر و کله زدن با دستگاه فاکس اونا رو فرستادم واسه شرکت . کش و قوسی به کمرم دادم رو مبل ولو شدم نگاهم به ساعت افتاد هنوز وقت داشتم یه کوچولو استراحت کردم بعد بلند شدم تخته وایت بردی رو که قبلا  مادام اگمونت روش بهمون فرانسه درس میداد  آوردم تو سالن هنوز کامل جاش نداده بودم که زنگ در به صدا در اومد . قبل از اینکه در و باز کنم تو آینه ی قدی کنار در خونه نگاهی به سر و وضعم انداختم بعد با لبخند در و باز کردم

_: سلام  مسیو پارک . دیر که نیومدم 

_: نه کاملا به موقع . بفرمایید داخل 

قبلا با مادام راجع به می هی حرف زده بودم چون هیچ تجربه ای از قبل نداشتم اون  راهنماییم کرد که اولین جلسه ی کلاسم رو چطوری باهاش شروع کنم بدون فوت  یا پرسیدن نظرش یه لیوان آب پرتقال و یه ظرف شکلات گذاشتم روی میز و رفتم سراغ درس . درس مثل جلسه ی اول کلاس درس خودمون با مادام اگمونت . حس مادام اگمونت بودن بهم درس داد خنده ام گرفت اما جلوی خودمو گرفتم . با جدیت درس رو شروع کردیم حین درس وقتی بهش آنتراک میدادم خودم میرفتم که به هیون سر بزنم سری آخر وقتی رفتم اتاقش متوجه شدم تبش خیلی شدید شده دونه های عرق رو صورتش کاملا به چشم میخوردن . لبمو گزیدم سریع رفتم آشپزخونه یه ظرف آب  برداشتم وقتی داشتم برمیگشتم به اتاقش رو به می هی گفتم

_: می هی شی لطفا یه مقدار تمرین کن الان برمیگردم 

از توی کشو حوله ی تمیز برداشتم خیس کردم گذاشتم روی پیشونیش . زیر لب ناله میکرد 

_: جونگمین ... تقصر من نبود . من نمیخواستم ...  اونا ... مجبورم .... ببخشید ... جونگمین ... متاسفم ... داداش 

کلمات و جمله های نصف و نیمه ای که هیچ چیز ازشون نمیفهمیدم . به خاطر تمرکز روی حرفاش اخم کرده بودم . اون چی داشت میگفت ؟؟

_: جونگمین  ؟؟

با صدای می هی از جا پریدم برگشتم سمتش : متاسفم که بی اجازه اومدم اما دیدم نگران میای سمت اتاق چیزی شده ؟؟

گردن کشید هیون رو روی تخت دید . نفسمو بیرون دادم از روی تخت بلند شدم رفتم سمتش 

_: ببخشید می هی . داداشم مریضه باید ازش مراقبت کنم . فکر کنم کلاس امروز تا همین جا کافی باشه بعدا واست جبران میکنم 

_: اوه باشه مشکلی نیست  . به کمک احتیاج نداری

_: نه ممنون 

لبخندی زد با هم از اتاق رفتیم بیرون تا بدرقه اش کنم .  قرار بود هر روز 3 ساعت کلاس داشته باشیم ولی استثنا به خاطر حال هیون جونگ امروز شده بود دو ساعت . دفتر و کتاب هایی که  با راهنمایی مادام ازش خواسته بودم تهیه کنه  برداشت گذاشت توی کیفش 

_: خیلی دوسش داری ؟؟

فکری بودم متوجه نشدم داره چی میگه : چی ؟؟

_: میگم خیلی دوسش داری ؟؟

_: اون تنها کسیه که دارم 

_: مشخصه چقدر دوسش داری . بلدی واسش سوپ درست کنی ؟؟ 

لبمو آویزون کردم : نه . اَه خدای من از صب تا حالا هم چیزی نخورده . اینطوری ضعیف میشه 

لبخندی زد : من واسش درست میکنم . اجازه هست ؟؟ 

قبل از اینکه بره سمت آشپزخونه گفتم

_  : نمیخوام مزاحم  بشم 

_: مزاحم نیستی . من  کاری ندارم انجام بدم

 رفت آشپزخونه در یخچال رو باز کرد نگاهی به داخلش انداخت رفتم جلو 

_: اگه چیزی لازمه برم بگیرم 

_: نه همه چیز هست . برو پیش داداشت . یکم پاشوبه اش کن . انگار تب داشت

سری تکون دادم  دوباره برگشتم سمت اتاق هیون جونگ . همچنان داش زیر لب کلمات نامفهومی به کار میبرد بیخیال تمرکز روی حرف هاش شدم سعی کردم تبش رو بیارم پایین 

...........................

چشمامو که باز کردم هوا کاملا تاریک بود. با گیجی پامو لبه ی تخت آویزون کردم . از بیرون یه سری صدای نا آشنا به گوشم میخورد . صدای جونگمین رو میشناختم اما صدای یه زن !! یعنی مادام اگمونت بود ؟؟ اومدم پایین تلو تلو میخوردم بینیمو کشیدم بالا رفتم بیرون . صدا از آشپزخونه میومد 

_: جونگمین ؟؟

صداش زدم برگشت سمتم دختره هم برگشت نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم اون .. اون کره ای بود ؟؟

جونگمین در حالی که بازمو میگرفت گفت

_: هیون حالت خوبه ؟؟

بدون اینکه بخوام صدای افکارم رو به زبون آوردم : اون کیه ؟؟

نگاهشو بین من و اون دختر چرخوند . دختره قدمی به جلو برداشت با ادای احترام بهم سلام کرد دستشو گرفت سمتم

_: سلام من می هی هستیم . شاگرد جونگمین 

با گیجی بهش دست دادم : خوشبختم 

رباط وار حرف میزدم شاگرد چی بود دیگه ؟؟ جونگمین نگاه ماتم رو خوند آهی کشید 

_: آشناییتون خیلی بدموقع شد . اصلا نمیخواست اینطوری بشه . 

موهاشو بهم ریخت : هیون ایشون می هیه  اولین شاگرد من .  یادته گفتم سوپرایز دارم خب این سوپرایزم بود  اون یه دورگه ی کره ای _ فرانسویه  و قرار من بهش کره ای یاد بدم 

_: چیییییییییی ؟؟

من هیچی از حرفای جونگمین رو متوجه نشدم جز اونجا که گفت دختره کره ای . بالاخره چیزی که ازش واهمه داشتم رو به زبون آرود . لرز بدی از ترس به جونم نشست اونجا بود که فهمیدم زندگیمون دیگه قرار نیست مثل چندماه اخیر آروم بمونه  . 









طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 25 دی 1395 | 09:27 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه