سلاممممممممم
و اما باری دیگر حماسه ای از اسکارلت
و خبیثانه هایش
من باز دست گل به آب دادم 
نظرات این قسمتم بازه
نظر میخوام 
فردا شب هم خاطرات تاریک رو ارسال میکنم
بفرمایید ادامه 



ماشین جوری با صدای جیغ لاستیک هاش بر اثر اصطاک سطح ایستاد که کیوجونگ تقریبا به جلو پرت شد . هیچی نمیفهمید خون جلوی چشماش رو گرفته بود . از ماشین پیاده شد حتی یادش رفت در رو ببنده . با گام های بلند خودش رو به در خونه ی هیونگ جون رسوند دستشو گذاشت روی زنگ.

هیونگ توی اتاق بود . ریان روی مبل نشسته بود دستاشو زیر چونه اش قفل کرده بود با صدای زنگ در جوری از جا پرید انگار زلزله شده . مشخصا سگ گذاشته بود دنبال شخص پشت در که دستش رو از روی زنگ برنمیداشت . این فکری بود که از سرش گذشت  با اخم از روی مبل بلند شد سمت در رفت بازش کرد . یه  لحظه با دیدن چشمای به خون نشسته ی کیو جونگ  خشکش زد . کیو با تنه ای که بهش زد ازش رد شد . همون موقع هیونگ با بالاتنه ی لخت و لباسی که توی دستش بود از اتاق اومد بیرون . انگار داشت برای بیرون رفتن آماده میشد . همین که چشم کیو بهش افتاد . دیگه حال خودش رو متوجه نشد مثل ببر گرسنه ای که بعد از چند ماه طعمه اش رو دیده باشه سمت هیونگ جون حمله ور شد .

قبل از اینکه هیونگ جون  بتونه موقعیت رو تجزیه و تحلیل کنه مشت کیوجونگ روی صورتش فرو اومده بود . هنوز چیزی از ضربه ی اول نگذشته بود که مشت دوم  تو شکمش نشست از درد به خودش پیچید اصلا نمیتونست درک کنه چه اتفاقی دراه میافته . کیوجونگ اصلا فرصت فکر کردن  رو بهش نمیداد تند تند پشت سر هم ضربه های کوبنده اش رو نثار هیونگ جون میکرد . ریان بعد از یه مدت از حالت شوک در اومد به سمت کیو جونگ دوید و سعی کرد هیونگ رو از زیر لگد های کیوجونگ بیرون بکشه . میدونست زورش به این آدم وحشی رو به روش نمیرسه پس با نهایت قدرت به عقب هلش داد

_: کشتیش عوضی چه مرگته ؟؟

کیوجونگ به نفس نفس افتاده بود . اما قصد نداشت دست برداره ریان کنار هیونگ زانو زد بدنش تقریبا غرق خون شده بود . کیوجونگ  از بازو های لختش گرفت و اونو بالا کشید از لای دندوناش غرید . ریان ترسید خواست باز هم دخالت کنه اما وقتی دید کیو دیگه نمیخواد کتک کاری کنه و میخواد حرف بزنه . فقط آماده باش ایستاد تا مبادا دوباره درگیری پیش بیاد

_: حیوونی مثل تو بی ارزش تر از اونیه که بخوام با دستای خودم بکشمش . اما اینو بدون هیونگ جون همونطور که اون دختر ساده رو  بازی دادی بازی میخوری جوری که به پام بیافتی و التماسم کنی . از اینکه نتونستم از امانتی داداشم در برابر سگ هاری مثل تو مراقبت کنم از خودم متنفرم ولی این تنفر رو با خون تو  از بدنم میشورم و پاک میکنم . اینو مطمئن باش . همونطور که به میران به چشم یه هرزه ی بی صاحاب نگاه کردی کاری میکنم صد برابر خاری و خفت رو تحمل کنی

هیونگ جون رو به عقب هول داد و لحظه ی آخر چشمش به زخم روی بازوش افتاد نه یه زخم ساده بلکه یه زخم که یه پلیس میتونست به راحتی حدس بزنه با گلوله شکافته شد و مدت زیادی ازش نمیگذره . اخم هاش تو هم رفتن بیشتر اونجا موندن رو جایز ندونست خودش رو به در رسوند ازش خارج شد . حالا فهمید چرا اون شب که هیونگ میران رو از خطر خودکشی احمقانه اش نجات داد  وقتی  به بازوش یه ضربه ی آروم زد چهره اش تو هم رفت . اما این زخم تازه چه موقع به وجود اومده بود ؟؟

..........

هیونگ از درد ناله میکرد اما ریان خشکش زده بود . اونقدر بی عرضه نبود که نتونه در مقابل وحشی بازیای کیو جونگ بایسته  اما کیوجونگ حتی فرصت فکر کردن رو هم ازش گرفته بود . نگاهش به ریان افتاد که نگاه اونم با چشمای لرزون به هیونگ خیره بود . سکوت بعد از رفتن کیوجونگ رو ریان با صدای لرزونی شکست

_: هیونگ ... تو ... تو با میران چیکار کردی ؟؟

خوب میدونست تحمل این یکی واسه ریان چقدر سخته . خودشو عقب کشید به دیوار تکه داد سرش  رو کوبید بهش حرفی واسه گفتن نداشت اما ریان نمیخواست تمومش کنه

_: چرا جواب نمیدی ؟؟

باز هم سکوت

_: جونی منظور کیو از اون حرفا چی بود ؟؟

جونی ؟؟ این کلمه رو ریان فقط و فقط زمانی که خیلی درمونده بود به زبون میاورد . شکوندش . هیونگ به راحتی دختر رو به روش رو شکونده بود . هنوز نیم ساعتم نمیگذشت که بهش گفته بود هیونگ تو تنها کسی هستی که واسم مونده . اگه حسش به ریان واقعی بود حتی اگه میران رو لخت هم بهش تقدیم میکردن نگاش نمیکرد . اون که  دیشب مست نبود اون که اختیارش دست خودش بود یعنی فقط با یه حرکت ساده از میران اینطوری وا داده بود ؟؟ پس ریان چی میشد ؟؟ مگه  تمام مدت فکر نمیکرد حسش به ریان خیلی قوی تر از این حرفاس ؟؟

با صدای بسته شدن در فهمید ریان رفته و حالا تو خونه ای که سکوتش از مرگ و خلسه هم بدتر بود تنها شده بود . همونجا گوشه ی دیوار تو خودش جمع شد و اشک هاش روانه ی گونه هاش شدن و همراه خون روی صورتش پایین ریختن  . خیلی وقت بود که اینطوری گریه نکرده بود  چند سال ؟؟ 5 سال ؟؟ 6 سال ؟؟ اصلا یادش نمیومد آخرین دفعه مال چه زمانی بوده اما هر چی که بود انگار همه و همه  روی  هم جمع شده بودن تا توی این روز شوم مهمون تنهایی و در به دریش بشن

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

از وقتی وارد حمام شده بود یه حسی بهش میگفت یه نفر مدام داره میپادش . چند باری برگشته بود تا به حسش ثابت کنه این درست نیست اما باز هم سنگینی نگاه شخصی نا معلوم رو روی خودش حس میکرد . تمام سعی خودش رو کرد تا بی تفاوت نشون بده هر چند حس مزخرفش دست از سرش برنمیداشت . زیر دوش ایستاد . اون اولایل واقعا از اینکه در عموم حمام کنه چندشش میشد چون اونجا زندان بود و خب به تبع همه جور آدمی توش پیدا میشد . حالش از نگاه های چندش بعضی از عوضی های اونجا نسبت به خودش بهم میخورد . شونه های پهن ، بدن گوشتالو و سفیدش مسلما واسه عوضی های اونجا بیش از حد جذاب بود اما یونگ سنگ کم کسی نبود که هر خری از راه نرسیده ای بخواد تو دام بندازتش . تو همین افکار بود که یدفعه حمام شلوغ شد . یکم که دقت کرد متوجه شد دو نفر وسط جمعیت افتادن به جون هم دارن همدیگه رو تیکه پاره میکنن . اونقدر با قوانین زندان آشنا بود که بدونه  وقتی اینجور مسائل پیش میان نباید خودش رو قاطی کنه اما این یکی فرق داشت کسی که اون وسط زیر یکی دیگه داشت جون میداد هم اتاقیش بود . همون پسره ی وراج 18 ساله ی تخس که  به جرم ضرب و شتم و پکوندن صاحب کارش به دلایل نامعلومی به زندان آورده بودنش . اخم هاش تو هم رفت حوله ی سفید رنگش رو هولی دور کمرش پیچید . خودش رو بین جمعیت چپوند . نمیتونست فقط همینطور بایسته نگاه کنه . چیزی دیگه نمونده بود که به اون دوتا برسه  که  یه دفعه با سوزش شدیدی  که توی پهلوش پیچید ناشیانه  روی دو زانو نشست  . نفسش بند اومد دهنش رو باز کرده بود سعی میکرد نفس بکشه  ولی ظاهرا غیر ممکن به نظر میرسید . آب گلوی خشک شده اش رو به سختی قورت داد دستش رو روی پهلش گذاشت .با حس گرمای چیزی بین انگشتاش کاملا دوزایش افتاد جریان از چه قراره .

_: هیوووووووووووووونگگگگگگگگگ ؟؟!!

این صدای نکره قطعا مال بیون هی بود با اینکه  حسابی زخم  و زیلی شده بود با دادی که زد خودش رو به زور از زیر دست شخصی که داشت میزدش بیرون کشید و کشون کشون اومد سمت هیونگش . دستاش رو قاب صورت یونگ سنگ کرد

_: هیونگ ؟؟ هیونگ حالت خوبه ؟؟

حالا دیگه همه متوجه وضعیت یونگ سنگ شده بودن . هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاده . یونگ سنگ رنگش پریده بود . دستش رو روی شونه های بیون هی چفت کرد تا بدنش که به سنگینی میرفت روی زمین نیافته . بیون هی دستش رو انداخت زیر پهلوی یونگ سنگ تا کنترلش کنه بعد بلند داد زد

_: یکی کمک کنه . نگهبااااااااااااااااااااااااااااااان

لازم نبود داد بزنه نگهبان ها خواه نا خواه به خاطر ازدحامی که راه افتاده بود داشتن تند تند به سمت حمام میومدن . یکی از نگهبان ها با دیدن وضعیت یونگ سنگ  و زمینی که زیر پاش از سرخی هیچ لکی به جا نذاشته بود  دوید سمتش

_: سروان هئو

سروان هئو !! هنوزم هم بعد از گذشت این همه مدت که دیگه داشت به سال شیشم  ماندگاریش در زندان میرسید اونو سروان هئو صدا میکردن . انگار هیچ وقت قرار نبود بعضی از اونا باور کنن این سروان هئو همون پلیسیه که به جرم کشتن همکاراش و همکاری با خلافکار ها الان اینجاست .

نگهبان داد کشید تا بقیه تیم امداد رو خبر کنن . خودش آروم دستش رو گذاشت زیر سر یونگ سنگ کمکش کرد روی زمین دراز بکشه حوله ی تمیزی از روی میز کش رفت آروم گذاشت رو زخم یونگ سنگ نگهش داشت .  بیون هی هنوزم با نگرانی نگاش میکرد . یهو پرید به نگهبان  بازوش رو گرفت

_: هیونگم حالش خوب میشه ؟؟ بگو که حال هیونگ خوب میشه هان ؟؟

نگهبان مبهوت نگاش میکرد حرفی واسه گفتن نداشت یونگ سنگ به زحمت تک سرفه ای کرد

_: آروم بگیر ..... بچه

بیون هی انگشت های یونگ سنگ رو بین انگشتاش کشید : هیونگ تحمل کن خواهش میکنم

یونگ سنگ  لبخندی زد : طوریم نیست بچه . نکنه یادت رفته من قبلا پلیس بود از این بدترم زخم خوردم

اینا رو میگفت تا اونو آروم کنه اما خودش میدونست زخمش کاریه . خون شر و شر ازش میرفت . بدنش از دردی که داشت میکشید ِسر شده بود . نگهبان بیون هی رو به عقب هل داد

_: ساکت شو زندادنی نباید انرژیش رو بگیری

با اخم و تشر گفت . بیون هی ساکت شد در حالی که تند تند لباش رو با نگرانی میخورد . بعد از حدود 5 دقیقه که اندازه ی 5 سال گذشت تیم امداد رسید یونگ سنگ رو گذاشتن رو برانکارد . بیون هی تا یه حدی اجازه داشت باهاش بره از بعد از اون فقط با چشمای نگرانش دنبال کننده ی هیونگش بود . کم مونده بود همونجا بزنه زیر گریه اصلا نفهمید چرا این اتفاق ها افتاده . اگه هیونگش بر نمیگشت تا ازش در برابر عوضی های اینجا محافظت کنه چی ؟؟ . این تنها سوالی بود که توی ذهنش چرخ میخورد

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

مثل همیشه ماشین رو  توی پارکینگ پارک کرد . با قیافه ی داغون تلو تلو خوران در حالی که معلوم بود حسابی مست کرده راه افتاد سمت مسیر مورد نظرش  . گوشه ی لباس سفید رنگ دکمه دارش از شلوار جین مشکیش بیرون زده و  چشمهاش سرخ بودن حتی موهای ژولیده اش هم وضعیت داغونش رو اثبات میکردن . براش مهم نبود اگه افرادش اونو اینطوری و با قیافه ی کتک خورده  میدیدن . در و باز کرد همراه در هل خورد داخل . جونگمین رو تخت نشسته بود برنگشت نگاش کنه به اینجور رفت و آمداش عادت داشت یه جورایی هم نمیخواست نشون بده که براش مهمه .

خودشو رسوند کنار تخت جونگمین بالای سرش ایستاد . اونموقع بود که مین برگشت نگاش کرد همون لحظه ی اول بهت زده شد . چرا اینجوری بود ؟؟  گیج نگاش کرد بعد آروم لب هاش رو از هم فاصله داد

_: ته جونا ...

تا آخرین حدی که میتونست صداش رو بالا برد جوری که ادامه ی حرف جونگمین توی صدای گوش خراشش گم شد

_: خفه شووووووووووووووووووو ....عوضی .... چند بار باید بهت بگم ؟؟ من دیگه پارک ته جون نیستم میفهمییییییییییییییییی ؟؟ من هیونگ جونم هیونگ جون خالی . دیگه اون اسم آشغالی که پدرت به من نسبت داد رو روی من نذاااااااااااااااااااااااار

دستاش یقه ی جونگمین رو چسبیده بودن . از کل صورت باند پیچی شده اش فقط  یه لب صورتی قلوه ای با دوتا تیله ی مشکی معلوم بود . دوتا چشم که جونی میخواست از کاسه درشون بیاره .

 جونگمین اونقدر سرتق و شجاع بود که با دوتا داد بشر رو به روش نلرزه . دستش رو گذاشت روی دستای جونی کشیدشون پایین اخم کرد . هر چند معلوم نشد

_: چه مرگته ؟؟

پوزخندی زد و عقب رفت : هه ... پارک جونگمین ... امروز برای بار دوم تو و اون خواهر لعنتیت زندگی رو ازم گرفتین

چشمای بهت زده اش رو بهش دوخت : چی داری میگی ته جون ؟؟

خون زیر پوست جونی قل قل میکرد و اون هر چقدر سعی میکرد کنترلش کنه جونگمین بیشتر هیزم میچپوند زیر آتیشش . یقه ی مین رو چسبید مشتش رو روانه ی صورت باند پیچی شده اش کرد

_: به من نگو ته جون .... نگو ... نگو ... نگو

با هر " نگو" یه مشت روانه ی صور جونگمین میشد . چه اشکال داشت اگه جونگمین میمرد ؟؟ اون ریانش رو از دست داده بود حالا انگار برای بار دوم زندگی و همه کسش رو ازش گرفته بودن اونم نه  توسط هر کسی فقط توسط خانواده ی پلید صفت پارک که از نظر جونی ذات همشون مثل پدرشون کثیف و پلید بود. فقط یه استثنا میتونست وجود داشته باشه .

انگار با زدن مین به حال مرگ همه ی چیز حل میشد . جونی رسما روی شکم مین نشسته بود . یهو همونطور که مشتش پیرهن جونگمین رو مچاله کرد بود مثل یه بچه ی 5 ساله زد زیر گریه . جونگمین فکر میکرد رفته اون دنیا دیدن کاپلش جری کوچولو که هیچ وقت کم نمیاورد حالا  اینجوری جزء عجایب خلقت بود . جونی به همون سرعت که اشک ریخته بود صورتش از عصبانیت سرخ شد

_: از این به بعد فقط بشین و تماشا کن که چه بلایی سر خواهر عزیزت میارم پارک جونگمین . چون دیشب  با بودن زیر من حسابی بهم حال داد

جونی بدون هیچ رحمی این حرف ها رو به جونگمین زد و قبل از اینکه جونگمین بتونه  از شوک حرفایی که شنیده بود بیرون بیاد جونی اتاق رو ترک کرد . نه .. نه ... این امکان نداشت ته جونی که برای میران میمرد نمیتونست این کارو باهاش بکنه . اون داشت دروغ میگفت قطعا همینطور بود . فقط میخواست مثل دفعه های قبلی که به این اتاق خراب شده سر میزد جونگمین رو عذاب بده  

 

ساعت مرگ خوندن کیف میده مگه نه ؟؟

به من که خیلی کیف میده

نظر میخوامممممممممممم

بعد از اینهمه مدت هرکس نظر نذاره دعا میکنم

شب سوسک بیاد تو رختخوابش

خب منم گناه دارم دلم تنگ شده

بچه ها  جدی دلم میخواد بترکونید

نزدیک به سه ماه هیچ توقع و چشم داشتی ازتون نداشتم

الانم از اونایی که هیچ وقت نظر نمیذاشتن هیچ توقعی ندارم

اونا اصلا برام مهم نیستن . فقط دلم خواننده های توپ و با معرفت خودمو میخواد 







طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 08:40 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه