قسمت جدید خاطرات تاریک زیر این پست قرار داره 





با بالا تنه ی لخت لبه ی تخت نشسته بود و دستاشو توی موهاش فرو کرده بود . پاهاشو عصبی تکون میداد و لب پایینش رو به دندون میکشید . هیچ دلش نمیخواست این اتفاق بیافته اما نفهمید چی شد که نتونست خودشو کنترل کنه . با حرص نفسش رو بیرون داد و پیرهنش رو برداشت تا از اتاق بیرون بزنه اما پاهاش بهش اجازه ندادن برگشت و به میران که بی جون روی تخت افتاد بود نگاهی انداخت با حرص دستگیره ی در رو توی مشتش فشرد و اونو محکم بهم زد . سمت میران رفت لباس هاشو تنش کرد به نظر اونقدر خسته میرسید که اصلا متوجه ی حرکات هیونگ جون نمیشد . بغلش کرد  از بار بیرون رفتن . گوشی میران مدام زنگ میخورد تماس ها یا از طرف هیون جونگ بودن یا کیوجونگ . هیونگ میران رو روی صندلی عقب ماشین مین خوابوند . مجبور بود ماشین خودش رو بذاره همونجا تا بعدا بیاد ببرتش . نمیتونست برگرده به عمارت با این اوضاع شک نداشت اگه میران بیدار بشه و هیون و کیو موضوع رو بفهمن تیکه پاره اش میکنن پس میران رو به خونه ی قبلی خودش برد .به خونه که رسیدن میران رو روی تخت خوابوند اونقدر توی رابطه اشون وحشی بود و به  میران فشار اومده بود که مطمئن بود اون تا خود فردا یه اینچ هم از جاش تکون نمیخوره . با ناراحتی سری تکون داد و به حمام رفت با همون لباس ها زیر دوش ایستاد عصبانی بود یا ناراحت یا عذاب وجدان داشت خودش هم نمیدونست حسش چیه . فردا صبح که میران بلند میشد چی باید بهش میگفت ؟؟ اگه ریان این موضوع رو میفهمید حاضر بود اونو ببخشه ؟؟ چرا الان که همه چیز داشت درست میشد باید این اتفاق میافتاد . از حمام که بیرون اومد لباس هاشو پوشید با یه پتو و بالشت بیرون رفت . امیدوار بود میران فردا صبح که بهوش میاد هیچی به خاطر نداشته باشه الان فقط دلش میخواست بخوابه بلکه این افکار مزاحم و عذاب آور تنهاش بذارن .

چشم هاشو نذاشته بود روی هم که صبح شد نگاهی به ساعت انداخت کل دیشب رو با کابوس گذرونده بود. ساعت ،  7و 32 صبح رو نشون میداد اونقدر دیشب استرس داشت و نگران بود که  مزه ی خواب رو حس نکرد . بلند شد هر چند دلش نمیخواست اما به سمت اتاقش رفت تا ببینه میران بیدار شده یا نه به محض اینکه در و باز کرد با چشمهای باز میران رو به رو شد . میران با دیدن هیونگ هول کرد نمیدونست چیکار کنه پس لبه ی پتو رو گرفت و کشید رو سرش . این عکس العملش دنیا رو روی سر هیونگ جون خراب کرد پس اون همه چیز رو به خاطر داشت . چشماشو با درد روی هم فشرد با بیرون دادن نفسش کنار تخت نشست . سکوت مطلق برقرار بود . میران زیر پتو قلبش تند تند میزد . از رو در رو شدن با هیونگ جون میترسید اما نمیدونست چرا حس بدی به اتفاق دیشب نداره فقط یه کوچولو خجالت میکشید و شرمنده بود . اما هیونگ جون برعکس بود نمیدونست چیکار کنه به شدت کلافه بود و استرس داشت با انگشت های دستش بازی میکرد .

میران آروم پتو رو تا زیر چشم هاش پایین کشید . متوجه ی حالت کلافه ی هیونگ بود . لبش رو گزید . هیونگ سر بلند نکرد نگاش کنه . حس میکرد یه وزنه ی 10 کیلویی گذاشتن روی گردنش و اون که نمیذاره  سر بلند کنه . به خاطر چی بود ؟؟ از میران خجالت میکشید یا عذاب وجدان داشت ؟؟ شاید هم اگه چشمش به میران میافتاد با یاد آوری اینکه چه کاری با ریان مهربونش کرده از ندونم کاری خودکشی میکرد . درسته که میخواست به میران ضربه بزنه درسته که میران هم جزئی از نقشه بود اما نه با این کار  . چشم هاشو محکم روی هم فشرد بالاخره که چی باید حرفشو میزد پس عصبی لب زد

_: میران من ... من واقعا متاسفم نمیتونم مثل یه مرد مسئولیت کار دیشبم رو بپذیرم . من نفهمیدم چی شد که اون اتفاق افتاد فقط یه لحظه کنترل خودم رو از دست دادم و ...

دیگه ادامه نداد . میران به وضوح حس کرد یه درد عمیق به سینه اش متحمل شده . درسته اون چه انتظاری داشت ؟؟ اینکه هیونگ جون همراهش بمونه  و دوستش داشته باشه با اینکه بغض داشت چشماشو بست تا اشکاش نریزن

_: همش تقصیر من بود . من تحریکت کردم .... متاسفم هیونگ جون . بیا ... بیا همه چیز و فراموش کنیم

داشت دروغ میگفت مگه میتونست فراموش کنه . اون بعد از ته جون حالا حس میکرد به هیونگ جون  یه حس هایی داره اما هیونگ خیلی راحت این حس نو پا رو همین الان سرکوب کرده بود بهش گفته بود نمیتونه باهاش بمونه .  مدت زمان زیادی میشد که میران از خواب بیدار شده بود قبل از اومدن هیونگ به هر عکس العمل و حرفی فکر کرده بود پس صراحت هیونگ جون شوکه اش نکرد فقط ناراحت شد بیشتر امید داشت که اون رو با لبخند گرم و مهربون همیشگیش ببینه وقتی وارد اتاق میشه اما دقیقا برعکس اتفاق افتاد و خب اون انتظارش رو داشت . قرار نبود به این راحتی دست بکشه میخواست بجنگه درسته ته جون رو از دست داد اما چرا باید هیونگ جون رو هم از دست میداد حالا که دیگه پدرش نبود پس چرا نمیتونست بجنگه  تا بدستش بیاره . افکارش با جمله ی بعدی هیونگ گسسته شدن

_: حوله ی تمیز گذاشتم توی حمام اگه خواستی دوش بگیر . میرم صبحانه  رو آماده کنم

وقتی هیونگ از اتاق بیرون رفت یه دوش سر سری گرفت . از اتفاق دیشب ناراحت نبود اما از عکس العمل هیونگ دلخور بود چرا نمیتونست مثل یه مرد مسئولیت کارش رو قبول کنه ؟؟ از یه چیزی خیلی میترسید اینکه نکنه هیونگ جون عاشق ریان باشه . امید داشت اینطور نباشه میخواست مثبت فکر کنه . از اتاق بیرون رفت هیونگ باز هم سرشو پایین انداخت عملا از چشم تو چشم شدن با میران خود داری میکرد . بی صدا پشت میز نشست  .  مشغول شدن هر دو فقط داشتن به غذا ناخنک میزدن از گلوی هیچ کدوم چیزی پایین نمیرفت تا اینکه هیونگ سکوت عذاب آور و سنگین بینشون رو شکست

_: هیون و کیو از دیشب تا حالا اونقدر به گوشیت زنگ زدن که خاموش شد . مطئنم الان کل پایگاه رو برای پیدا کردنت بسیج کردن

_: خودم درستش میکنم

_: بیا با هم برگردیم پایگاه  من متقاعدشون میکنم

_: نه هیونگ جون اونا به حرف تو گوش نمیدن . اگه ازت پرسیدن چرا از دیشب تا حالا که ما نگران بودیم زنگ نزدی خبر بدی میخوای چی بگی ؟؟

_: نمیدونم هر دروغی که فلبداعه به ذهنم رسید میگم . تو فقط عادی رفتار کن

میران سرش رو به اطراف تکون داد : خودم تنها میرم حلش میکنم . نگران نباش

_: مطئنی از پسش برمیای ؟؟

_: اوهوم

در بین حرف هاشون هیونگ حتی زیر چشمی هم نتونست به میران نگاه کنه بعد از صبحانه میران خدافظی کرد و از اونجا خارج شد . هیونگ خودش رو روی مبل پرت کرد و دستشو روی صورتش گذاشت نمیتونست افکار مزاحمش رو از خودش دور کنه نیم ساعت بعد گوشیش زنگ خورد. با دیدن اسم ریان روی صحفه قلبش به تپش افتاد سعی کرد آروم باشه

_: ریانا

_: هیونگ جون تو کجایی ؟؟ هنوز کارت تموم نشده ؟؟

_: خونه ی خودم هستم . تا یک ساعت دیگه برمیگردم .

_: نه بمون همونجا . من میام پیشت

  با تردید پرسید : اتفاقی افتاده ؟؟

_: میام با هم حرف میزنیم

باشه ای گفت و گوشی رو قطع کرد . هنوز آمادگی رویارویی با ریان رو نداشت اما چاره ی دیگه ای هم نداشت بالاخره که چی .

کمتر از نیم ساعت بعد ریان اونجا بود . هیونگ جون ترجیح میداد حتی الامکان از چشم تو چشم شدن با ریان خود داری کنه فکر میکرد اگه به اون نگاه کنه همه چیز رو توی همون دقیقه ی اول میفهمه .

میدونست ریان طعم تلخ قهوه رو دوست نداره پس براش آبمیوه آورد . ریان آبمیوه اش رو برداشت و چشمای کنجکاو و مرموزش رو به هیونگ جون دوخت

_: کارت رو انجام دادی ؟؟

هیونگ که توی افکار خودش بود یه لحظه به خودش اومد : چی ؟؟ آره .. آره انجامشون دادم

_: حتما خیلی مهم بوده

سری تکون داد : نه زیاد

_: هیونگ جون ؟؟

اتفاقی که نباید افتاد باهاش چشم تو چشم شد زبونش بند اومد ریان ادامه داد : چرا بهم دروغ میگی ؟؟

_: ریان ... من چرا باید ...

_: با میران بودی مگه نه ؟؟

نفسش رو صدا دار بیرون داد و همینطور که به جلو خم میشد دستاشو با صورتش پوشوند کلافه پرسید

_: از کجا فهمیدی ؟؟

_: یادت رفته میز صبحانه ی دو نفره اتون رو جمع کنی .

انگار یه سطل آب یخ خالی کرده بودن روش چطور فراموش کرده بود ؟؟ اونقدر فکرش درگیر افکار مسخره ی دیشب شد که کاملا فراموش کرد هر چیزی که بتونه ریان رو متوجه کنه از قبل پاکسازی کنه

_: دوسش داری هیونگ جون ؟؟

اخم هاش تو هم رفت صداشو برد بالا  : چرت نگو ریان . خودت میدونی چقدر ازش متنفرم اینو هم خوب میدونی چرا بهش نزدیک شدم

ریان چیزی نگفت روشو از هیونگ جون گرفت .

دستشو از لای موهاش رد کرد . اون عصبانی بود چرا باید سر ریان خالی میکرد  . از جاش بلند شد خودشو روی مبل تک نفر کنار ریان جا داد دستشو دور کمر اون انداخت و با یه حرکت روی پای خودش نشوندش . سرش رو به آغوش کشید و بوسه ای بهش زد

_: معذرت میخوام . من دوسش ندارم ریان . تو حساس شدی . از اولش هم نقشه همین بود اینکه من بهش نزدیک بشم و به احساسش ضربه بزنم قرار بود ما یواش یواش کارمونو پیش ببریم البته به لطف دیگران باند اول مثلث طلایی تقریبا نابود شده دیگه چیزی به آخرش نمونده . خواهش میکنم یکم دیگه تحمل کن .

ریان خودش رو بیشتر به هیونگ جون فشرد : هیونگ اون دختر همه چیزمو ازم گرفت اگه تو رو هم ازم بگیره دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .

_: هیچ وقت اینطوری نمیشه بهت قول میدم عزیزم .

از خودش متنفر بودم . تنها حسی که اون لحظه داشت این بود که حالش از خودش بهم میخوره

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

وارد پارکینگ که شد قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه این دستای عصبانی هیون جونگ بودن که در ماشین رو باز کردن و اونو کشیدن بیرون

_: پارک میران هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنییییییییییییییییییییی ؟؟

 خونسرد دستاشو آزاد کرد : دیروز تولد داداشم بود . حق نداشتم واسش تولد بگیرم ؟؟

کیو تازه رسیده بود چیزی نگفت فقط نظاره کرد میترسید مثل دفعه ی قبل عصبانی بشه و به امانتی مین آسیب بزنه . هیون سعی میکرد خونسردی خودش رو با عمیق نفس کشیدن کنترل کنه

_: میران تو دیگه بچه نیستی . چرا موقعیت رو درک نمیکنی ؟؟ تا الان همه فهمیدن پدرت و جونگمین کشته شدن . میدونی چقدر آدم لاشخور فرصت طلب اون بیرون منتظرن تا با یه بهونه ی کوچیک همه چیز رو نابود کنن ؟؟ اگه بلایی سرت بیاد من و کیو جونگ دیگه چطور جرات میکنیم جونگمین رو بردار خودمون بدونیم وقتی نتونستیم از امانت با ارزشش مراقبت کنیم ؟؟  خواهش میکنم موقعیت رو درک کن

میران حسابی دلگیر بود سرشو انداخت پایین قطره های اشک روی گونه هاش چکیدن آروم جلو رفت و سرشو به سینه ی هیون جونگ تکه داد

_: معذرت میخوام

هیون بغلش کرد  و کمرش رو نوازش کرد : میران من نمیخوام ناراحتت کنم ولی تو باید موقعیت رو درک کنی . میدونم  این مدت چقدر بهت سخت گذشته . فقط یه کمه دیگه تحمل کن . باشه ؟؟

با هق هق سرشو توی آغوش هیون تکون داد . هیون گذاشت یکم دیگه هم اونجا بمونه  میفهمید که میران الان نیاز داره خودشو خالی کنه پس آغوشش رو برای یه مدت کوتاه بهش قرض داد تا حسابی خودشو خالی کنه

کیو با حس ویبره رفتن گوشیش توی جیبش از اونا فاصله گرفت به پیامی که براش اومده بود نگاه کرد . سریع به سمت اتاقش رفت و شخصی که پشت در منتظرش بود رو به داخل هدایت کرد

_: چیزی فهمیدی ؟؟

شخص مشکی پوش سرشو پایین انداخت و با تعلل گفت: قربان راستش نمیدونم اینو چطوری بهتون بگم

_: چی شده ؟؟

_: هیونگ جون تمام دیروز رو با ... میران شی بود

چشماش گرد شد : چیییییییییییییییییییییییی ؟؟ چرا الان داری اینو بهم میگی احمقققققققققققققققققق

_: متاسفم

سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه از لای دندوناش غرید : هیونگ جون الان کجاست ؟؟

_: خونه ی خودش

_: میران دیشب با هیونگ جون به اون خونه رفت ؟؟

_: اونا اول به یه بار رفتن و خب ...

طرف با شرم سرشو پایین انداخت دیگه لازم نبود چیزی بگه کیو تا ته خط رو خونده بود . کیو حس کرد خون توی رگ هاش منجمد شده دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره جلو رفت و مشتی به صورت اون شخص کوبید

_: پس چرا جلوشو نگرفی عوضی

همونطور که اون شخص روی زمین افتاده بود لگدی هم به پهلوش زد . اونقدر عصبانی بود که میتونست قسم بخوره با دیدن هیونگ جون تیکه تیکه اش میکنه سویچ ماشین رو از روی میز برداشت و با عصبانیت سمت پارکینگ رفت هیون و میران هنوز اونجا بودن ولی کیو بی توجه به اونا سوار ماشینش شد با صدای جیغ بلند لاستیک ها ماشین به یکباره از جاش کنده شد

 

جووووووووووون غیرت و داشتین ؟؟

شبنم نیا کچله ام کن مین از هفته ی دیگه

نقشش پرنگ میشه فرزندم 

امید است که لذت برده باشید

بدرود عشقولی های اسکارلی 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1395 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه