تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Dark Memorise part 17


سلام به عشقای خودم 
نه میخوام دلیل بیارم نه بهانه 
میخوام واستون برنامه ی هفته ام رو بگم 
هرکس منطق داشته باشه قطعا درکم میکنه میدونه بهانه نیس 
بچه ها من هر روز هفته  با اجازتون ساعت 5 و چهل و پنج دقیقه ی
صبح بیدار هستم . هیچ کس حاضر نیست از درس و آینده اش  بزنه
منم یکی از همین آدما غیر از اون به خاطر امتحانات دی ماه
سانس بچه های باشگاه رو انداختن 6 تا 8 شب منم نمیتونم 
به خاطر خودم از زیر بار مسئولیتی که به مراتب مهمتره شونه خالی کنم 
و بچه های مردم رو لنگ در هوا نگه دارم بگم نمیام سر کلاس
 خودتون یه کاریش بکنید 
اگر یکیتون یه روز جای من باشید میفهمید دارم چی میگم 
شب که برمیگردم اتاقم کوفته ی کوفته میافتم رو تخت 
میگم خدایا 5 دقیقه چشمامو بذارم رو هم بعد بلند میشم واسه
بچه ها داستان ارسال میکنم ولی به 2 دقیقه نرسیده 
چشمام بسته میشن منی که با صدای باز شدن
در اتاقم از خواب بیدار میشدم زلزله هم بیاد تا صبح
از جام جم نمیخورم . ولی میدونید به همه ی این
خستگی ها می ارزه چون دوست دارم استقلال داشته
باشم . چون واسه آینده ام هدف دارم
 پدر و مادر من اونقدر با کار کردنم مخالفن که حد نداره 
ولی من روی این استقلال پافشاری شدیدی دارم 
شناختن دنیای واقعی خیلی بیشتر به آینده ی من کمک میکنه 
تا قدم زدن توی خیالات و رویاهام 
من توی این وب واسه داستانی که مینویسم هیچ حقی دریافت نمیکنم 
داستان نویسی کاریه که دوست دارم انجام بدم و ازش لذت میبرم
شما لطف میکنی میای میخونی اگه ناراضی هستی عزیز دلم
به خدا من چاقو نذاشتم رو گلوت نیا و نخون . 
خانمی که واسم خصوصی گذاشتی شاید تو بتونی
از صبح تا شب وب گردی کنی و وقتت آزاد باشه  ولی  من نمیتونم
دخترم اگه نمیتونی صبر کنی به جای
به نمایش گذاشتن شخصیتت بعد که داستان
تموم شد بیا بخونش من یکی به خواننده ای
مثل تو هیچ احتیاجی ندارم نمیمیرم اگه نیای داستانمو بخونی 
توضیحاتم واسه همه ی کساییه که مثل این خانم ناشناس
که خصوصی نظر گذاشتن ناراضی هستن
از این به بعد اوضاع همینه من میام قطعا که داستانو ارسال
کنم اما نه طبق یه برنامه ی خاص  
و همچنان ممنون از دوستای خوبی که همراهم هستن 
و احوالم رو میپرسن و بدون غر زدن داستانا رو دنبال میکنن   
ببخشید زیاد حرف زدم ولی لازم بود 
بفرمایید ادامه گلای من 



بعد گرفتن اون تاییدیه از آقای موگیونگ لی  حالا من کارمو به عنوان یه مامور مخفی تو خونه ی هئو یونگ سنگ ادامه میدادم این بیشتر از هر چیزی باعث خوشحالیم بود چون فکر میکردم بالاخره دارم توی حرفه ی خودم یه کار هیجان انگیز و مفید قرار میدادم . قبل از اینکه از پوسان حرکت کنم به یونگ سنگ زنگ زدم و اطلاع دادم که دارم به سئول میام اونم  چند دقیقه بعد واسم آدرس رو اس ام اس کرد و ازم خواست اگه نتونستم پیداش کنم بهش زنگ بزنم. البته که میتونستم در واقع زادگاه اصلی من سئول بود فقط یونگ سنگ نباید چیزی از این موضوع میفهمید من قرار بود به عنوان یه خدمتکار ساده توی خونه اش کار کنم و اطلاعاتی که میخوام رو به دست بیارم . همونطور که به در خونه اش نگاه میکردم با نفس عمیقی چمدونم رو پشت سرم کشیدم و دستمو رو زنگ در گذاشتم . منتظر شدم اما کسی در و باز نکرد . با تردید دوباره دستمو روی زنگ گذاشتم و منتظر شدم اما بازم هیچ اتفاقی نیافتم . فکر نمیکردم خونه نباشه . قبل از اومدنم بهش زنگ زده بودم اون گفته بود که خونه منتظرم میمونه . امروز  یکشنبه بود شرکت هم که نمیتونست بره . شونه ای بالا انداختم منتظر شدم حتما تا چند دقیقه ی دیگه میرسید .

از شدت سرما دستامو روی بازو هام کشیدم و پاهامو به زمین کوبیدم نوک بینیم قرمز شده بود . اصلا حسش نمیکردم . قرار بود فقط چند دقیقه صبر کنم اما الان دقیقا دو ساعت بود که من اونجا منتظر ایستاده بودم . هوا ابری بود بنابراین شب زودتر از همیشه سایه انداخت . چراغ های ماشینی که از ته ، کوچه رو روشن کردن توجه ام رو جلب کرد . کمی که نزدیک تر شد تونستم پلاک ماشین رو ببینم . با عصبانیت اخم هامو تو هم کشید و با حالت طلبکارانه ای جلو رفتم . دستمو گذاشتم روی دستگیره ... باز کردن ماشین توسط من همانا و افتادن یونگ سنگ به بیرون هم همانا

قلبم ریخت صورتش کبود بود انگار کتک کاری کرده باشه  . نشستم رو زمین کنارش  به شدت ترسیده بودم  مدام این فکر تو سرم تکرار میشد که نکنه  به خاطر وجود من و این که یونگ سنگ یه مدرک مهم به حساب میاد میخواستن از سر راه برش داره . کمی که گذشت بوی تند الکل به مشامم خورد . خدای من چه اتفاقی داشت می افتاد ؟؟ به زور بلندش کردم تکه اش دادم به ماشین

_: یونگ ... سنگ شی... حالتون خوبه ؟؟

این چه سوال مسخره ای بود که پرسیدم معلومه حالش خوب نیست اونقدر مسته و گیجه که شک دارم تو راه موقع رانندگی تا رسیدن به اینجا کسی رو زیر نگرفته باشه . دستشو انداختم دور شونه ام اون هیکل سنگینش رو بلند کردم .

_: آخ کمرم . مرتیکه ی بشکه

همونطور که زیر لب غر غر میکردم  گفتم بعد رفتم سمت در . واقعا سنگین بود نمیدونم چطوری با اون بدن نحیفم حملش کردم .

_: یونگ سنگ شی لطفا رمز در و بگید

برگشتم نگاش کردم چشماش روی هم بودن سرش مثل فرفره ای که حالت اسلوموشن داره رو هوا میچرخید . تکونی بهش دادم

_: یونگ سنگ شی ؟؟

وقتی بازم جوابی نداد با حرص دستمو بالا آوردم " شَتَرق " زدم تو گوشش. خودم خبر داشم دستم چقدر سنگینه . یونگ سنگ مثل کسایی که برق 220 ولت از بدنشون رد شده باشه  شونه هاش پریدن . چشماش گرد شدن . من کاملا پوکر بودم چند ثانیه که گذشت دوباره چشماش داشتن خمار میشدن . قبل از اینکه این اتفاق بیافته  همون دست آزادمو گذاشتم رو لپش فشار دادم جوری که لب های گوشتیش غنچه شدن

_: یونگ سنگ شی اگه رمز در و نزنی تا صبح باید اینجا بمونیم تو این سرما یخ میزنیم . میفهمی ؟؟

کلمه ی آخر و با نهایت درموندگی گفتم . فکر کنم فهمیدم چون زیر لب چندتا عدد گفت . منم سریع واردشون کردم . در خونه بالاخره باز شد . چمدونمو کنار در ول کردم .  با هم رفتیم سمت اتاقا . انداختمش رو تخت دستمو گذاشتم رو کمرم به عقب حائل شدم

_:  اوووف که چقدر سنگین بود .

تنها لطفی که در حقش کردم این بود که کفش هاشو در بیارم بعدم رفتم بیرون چمدونم  و برداشتم برگشتم سمت همون اتاقی که شب اول موندنم  تو این خونه رو اونجا گذرونده بودم 

فکرم درگیر یونگ سنگ بود . یعنی امکان داشت این قضیه یه چیز شخصی بوده باشه و ربطی به جریان پسر نخست وزیر نداشته باشه ؟؟ خدا خدا میکردم که اینطور باشه وگرنه کاری از دستم بر نمیومد چون هیچ قدرتی نداشتم من فقط یه افسر تحقیقاتی ساده بود دستمو گذاشتم رو سرم نشستم رو تخت

_اگه میدونستم کی بهم پیشنهاد داد پلیس بشم . با همین دستام خفه اش میکردم ( خودشو کشت اینم :/ )


»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«


چرخ دستی رو هل دادم جلو بی حوصله بین قفسه ها گشت زدم. گاهی با یاد آوری صبح لبم رو با حرص به دندون میکشیدم . خیلی منتظر شدم هیون جونگ مثل دیروز ازم بخواد باهاش برم شرکت ولی اون چیزی نگفت .موهامو بهم ریختم

_:  منکه کاری نکردم !! همش 5 طبقه کولم کرد خوبه که شاخ قول نشکوند . ایش چینچا بعدم ادعا میکنه خیلی مرد و قویه

همینطور که زیر لب غر میزدم خانم جوانی توجه ام رو جلب کرد . سعی داشت از طبقه ی بالای یکی از قفسه ها یه بسته رو برداره اما قدش نمیرسید . چند لحظه ایستادم نگاش کردم بلکه شاید اون تلاش و بپر بپری که راه انداخته بود نتیجه بده . وقتی دیدم تلاشش بی فایده اس و الانه که قفسه کاملا برگرده روش نفسمو بیرون  فوت کردم . رفتم سمتش پشت سرش ایستادم . بسته ی سریال صبحانه رو از طبقه ی بالا ی قفسه برداشتم گرفتم سمتش  . با تعجب برگشت . یهو هر دو مون همزمان گفتیم

_: تو کره ای هستی ؟؟!!

چند ثانیه بهم زل زدیم بعد سریال صبحانه رو از دستم گرفت

_:  بله من کره ای هستم . در ضمن  ممنون که کمکم کردین

نیشخندی تحویلش دادم : یه کره ای با پوست سفید و چشمای آبی چه جالب . در ضمن خواهش میکنم قابل شما رو نداشت

دختره خندید : خب راستش من یه دو رگه ی فرانسوی کره ای هستم

سری به نشونه ی تفهمیم تکون دادم : که اینطور

بی اختیار بدون اینکه متوجه باشیم با همدیگه هم قدم شدیم . وسایل مورد نیاز رو از بین قفسه ها برداشتیم . گاهی راجع به مارک خوراکی ها راهنماییم میکرد و این خیلی خوب بود . حس دیدن یه هم وطن کسی که عقایدت رو میدونه توی یه کشور غریبه مثل دیدن یه ماهی عین خودت وسط یه اقیانوس بزرگه . حس دیدن کسی که نمیشناسیش اما اونو یه دوست خیلی صمیمی میدونی .

پول خرید هامونو حساب کردیم . از فرشگاه که زدیم بیرون یکم این پا اون پا کرد بعد گفت

_: این نزدیکی یه کافی شاپ هست چطوره بریم اونجا یه قهوه بخوریم... تو این هوای سرد میچسبه

از پیشنهادش بدم نیومد از رفتن به خونه و نشستن روی کاناپه و بالا و پایین کردن کانال های تلوزیون خیلی بهتر بود . بنابراین چشمکی تحویلش دادم با هم راه افتادیم سمتی که اون میخواست .

یکی دوتا خیابون بالاتر پیچید توی یه مغازه که درش شبیه کلبه های چوبی و قدیمی وسط جنگل بود دنبالش رفتم داخل یه جای دنج انتخاب کردیم نشستیم . همه چیز کافه طرح چوب بود . در کل جای شیک و لوکسی بود خوشم اومد . گارسون اومد جفتمون آمریکانو سفارش دادیم  حواسم پیش نمای کافی شاپ بود که یدفعه گفت

_: اسمم می هیه

ابرو هامو بالا دادم : منم جونگمین هستم . فکر نمیکردم اسمتون کره ای باشه .

لبخندی زد : خیلی وقته اینجا زندگی میکنید ؟؟

_: نه راستش مدت زیادی نیست

_: اوه جدا ؟؟ شما لهجه ی خیلی خوبی دارین

_: ممنون . شما چی ؟؟ خیلی وقته اینجا زندگی میکنید ؟؟

_: بله از اول عمرم . شما حتما دانشجو هستین .

قبل از اینکه بخوام چیزی بگم خود می هی ادامه داد : صبر کنید بذارید حدس بزنم . اومممممممم خب بیشتر بهتون میاد یه آیدل کره ای باشید ولی از اونجایی که من اونقدر خوشانس نیستم حدس میزنم مهندس باشید

بادی به غبغبم انداختم و با یه لبخند دختر کش گفتم  : چرا فکر میکنی خوشانس نیستی ؟؟

چشماش گرد شد : نکنه ... نکنه واقعا آیدلی

بلند زدم زیر خنده. لباشو با حرص آشکاری جمع کرد و پشت چشمی نازک کرد : بی مزه ... من عکاس هستم

دست از خندیدن های ریز ریز کشیدم : خب تو هم تا حدودی درست حدس زدی من مهندس بودم

ابروهاشو بالا داد : بودی ؟؟!! یعنی دیگه نیستی ؟؟!!

سرمو به چپ و راست تکون دادم : به خاطر یه تصادف کوفتی حافظه امو از دست داد و تقریبا هیچی از زندگی 10 سال گذشته ام رو به خاطر ندارم

_: اوه متاسفم

جو ساکت شد حس کردم معذبش کردم دوست نداشتم اون جو بینمون برقرار بمونه  با لبخند گفتم

_: مهم نیست . الان از زندگیم راضی هستم . اینجا دوست خوب و مهربون  زیاد دارم

 خنده ی کوتاهی کردم : یه داداش دیوونه هم دارم که حاضره واسم بمیره . اون خیلی منلی و صبوره . توی یه شرکت کار میکنه منم دارم سعی میکنم به عنوان یه مترجم یا معلم خصوصی زبان واسه خودم موقعیت سازی کنم

با یه حرکت انتحاری و غیر قابل کنترل دستشو کوبید به میز : یعنی شما زبان آموزش میدین ؟؟!

اونقدر حرکتش  ناگهانی بود که علاوه بر افراد حاضر خودمم شوکه شدم . کجای حرفم باعث این عکس العمل شده بود ؟؟ خنده ی خیطی کردم

_: آره خب

چشماش برق میزد با نیش باز تند تند گفت : وای این عالیه . ببینید من تاحالا به کره نرفتم خیلی دوست دارم اونجا رو ببینم در ضمن دارم مجوز میگیرم که یه نمایشگاه اونجا برگذار کنم ولی اصلا زبان کره ای حالیم نیست .در واقع بعد از فوت پدرم هیچکس مجبورم نکرد اون زبان رو یاد بگیرم خودمم دنبالش نرفتم . میشه کمکم کنید ؟؟ لطفا ؟؟

یعنی من اولین شاگردم رو پیدا کرده بودم ؟؟ چیکار باید میکردم ؟؟ چی باید میگفتم ؟؟ ذاتا آدم با اعتماد به نفسی بودم اما اون لحظه انگار همش ته کشیده بود من نمیتونستم حرف بزنم بی اختیار یه کلمه از بین لب های شوکه ام خارج شد

_: باشه

تازه  به این موضوع دقت کردم که تمام مکالمات بینمون با زبان فرانسه صورت میگرفت . پس واسه این بود که اون نمیتونست کره ای صحبت کنه  

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«


شیر قهوه رو گذاشتم جلوی دیوید .یه لب ازش خورد چشماشو با آرامش بست بعد با خنده گفت

_: هیون جونگ فکر کنم باید به جای آبدار چی شرکت استخدامت میکردم

اخم مصنوعی کردم : اگه حقوقم  رو سه  برابر کنی باهاش مشکلی ندارم

_: اینطوری که ورشکست میشم

_: اونش دیگه مشکل خودته

با صدای در از جام بلند شدم رفتم سمت در. جونگمین بود . حین گرفتن چندتا از کیسه های خرید اخم پیشونیمو خط انداخت

_: چرا گوشیتو جواب نمیدادی ؟؟

شونه ای بالا انداخت : رو سایلنت بود

_: صد بار گفتم اون گوشیه بی صاحب رو نذار رو سایلنت. نمیفهمی نگران میشم

زیر لب غر زد : اگه اینقدر نگرانی منو هم با خودت ببر

پس بگو توپش از کجا پر بود . صبح اونقدراعصابم به خاطر اوراق شرکت داغون بود که به کل فراموش کردم بگم اگه میخواد باهام بیاد مشکلی ندارم . رفت سمت دیوید باهاش دست داد به شوخی با خنده گفت

_: کار و زندگی نداری همش پلاسی خونه ی ما ؟؟

جونگمین خیلی رک و شوخ طبع بود کسی از شوخی هاش چیزی به دل نمیگرفت دیوید هم که کاملا اون رو میشناخت . اونم خندید

_: حقیقتش میترسم کارمند نمونه امو با تو تنها بذار

صورتش رو به حالت چندش جمع کرد : کارمند نمونه ات ارزونی خودت با خودت ببرش دیگه هم نیا خونه ی ما یه چند روز از دستش یه نفس راحت بکشم

رفتم سمتشون دست زدم به کمر : یااااا پارک جونگمین خیلی بی چشم و رویی

زبونکی واسم انداخت پشت چشمی نازک کرد اما جوابمو نداد . با حرص پامو بلند کرد با پنجه ی پا کوبیدم رو باسنش . فکر کنم خیلی بدجور زدم دادش رفت هوا دستشو گذاشت رو باسنش

_: حیووووووون چرا وحشی میشی

مثل خودش واسش زبونک انداختم و پشت چشم نازک کردم . جونگمین داشت با حرص نگاهم میکرد دیوید از خنده قرمز شده بود بریده بریده گفت

_: شما ... شما ... مثل زن و شوهرا هستین

جفتمون با چشمای گرد شده بهش توپیدیم : خدا نکنه

همونطور که میخندید دستشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد : خیل خب  جبهه نگرید . هیون جونگ نمیخوای بهش بگی ؟؟

رفتم رو مبل نشستم یه کوسن گذاشتم تو بغلم : نه این عنتر لیاقت نداره

جونگمین مثل جت اومد سمتم خودشو به زور تو مبل تک نفره کنارم جا کرد : چی شده ؟؟

تکونی به خودم دادم اخم کردم : احمق بیشعور برو اونور له شدم

_: تا نگی نمیرم

_: نرو من میرم

_: غلط کردی

پاهای درازش رو گذاشت رو پاهام با اون بازو های لاغر و زپرتیش گردنمو چسبید . محکم کوبیدم به بازوش

_: خفه شدم خل و چل ولم کن تا بهت بگم

ولم نکرد فقط یکم بازوشو شل کرد زهر چشمی کردم : به دیوید گفتم که سعی داری به عنوان یه مترجم یا معلم خصوصی کار کنی  اونم پیشنهاد داد توی شرکتش مشغول بشی آخه یه سری اوراق هستن که هر دفعه  باید به فرانسه ترجمه بشن . نظرت چیه قبول میکنی ؟؟

اولش شوکه شد ولی بعد دوباره دستشو دور گردنم سفت کرد و محکم گونه ام رو بوسید

_ : معلومه که قبول میکنم

جای بوسش رو با شونه ام پاک کردم : خاک بر سرت با این عکس العمل های داغونت . ولم کن خفه شدم

نیشخندی زد : لیاقت نداری عزیز من ... وای باورم نمیشه امروز اینقدر روز خوبیه  با کلی اتفاق خوب

سمت دیوید رفت اونو هم بوس کرد : میگم رفیق اصلا این خونه متعلق به خودته هر وقت دلت خواست بیا قدمت رو جفت چشمای کارمند نمونه ات

دوید زد زیر خنده منم خندیدم : خب حالا چه اتفاقای خوب دیگه ای افتاده از صب تا حالا

لبخند موزیانه ای تحویلم داد : به زودی خواهی فهمید کیم هیون جونگ  


 







طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1395 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه