سلاممممممممممممممممم
همینطوری حسم نبود این هفته بیام
شوخی کردم بابا چشم غره نرید نتم قطع بود
جیییییییییییییغغغغغغغغغغغغ
پوسترو نگااااااااااااااااااااااااه
مژده جونم واسم درست کرده
خیلی خوشگله دستت مرسی دوست عزیزممممم
برید ادامه باز ساتان لت درونم فعال گردیده



قسمت 17

هر دو یه طرف میز نشسته بود و با اخم به دوتا برگه ی چروکیده ی خونی روی میز نگاه میکردن . روی یکیش نوشته شده بود " مراقب جاسوس باشید " روی یکی دیگه  دوتا کلمه که به نظر شبیه به کد میرسیدن و یه تاریخ وجود داشت " ساعت_مرگ _ 27 مارچ 2016 " به جز این چندتا کلمه چیز دیگه ای در دسترس نبود جز یه جسد که دیگه نمیتونست اطلاعاتی در اختیارشون قرار بده مشخص بود که  قبل از رسیدن هیون و کیو جونگ به محل مورد نظر کسی از موضوع پی برده و دشمناشونو خبر کرده . کیو روی مبل لم داد و نفسش رو صدا دار بیرون فرستاد

_: معنی این چی میتونه باشه ؟؟ جاسوس کیه ؟؟

هیون با اخم های در هم متفکر لب هاشو به حرکت در آورد

_: یکی که خیلی بهمون نزدیکه . کسی که از همه چیز خبر داره . باید پیداش کنیم .

کیو دوباره صاف نشست : چطوری ؟؟ نقشه ای داری ؟؟

_: نمیدونم باید روش فکر کنم . کل افراد نزدیک بهمون رو باید جمع کنیم و یه نقشه ی ساختگی دست و پا کنیم هیچ کس جز خودمون دوتا نباید خبر داشته باشه که این یه نقشه اس

_: چطوری آخه ؟؟ بازم تعداد افرادی که به ما نزدیک هستن زیاده . من به هیونگ جون و ریان شک دارم . درست از بعد از اومدن اونا این اتفاقات افتاد

_: منم باهات موافقم اما نمیشه بی گدار به آب زد باید یه مدرک محکم داشته باشید با شک کردن کاری از پیش نمیبریم

_: درسته اما این مسلما زمان زیادی میبره پس باید خیلی زود دست به کار شیم

_: از این به بعد باید حواسمون به همه چیز باشه حتی حرف زدنمون با هم دیگه باید کاملا در خفا باشه .

کیو جونگ  دیگه چیزی نگفت هیون گوشیش رو در آورد و به ارشد یانگ زنگ زد و اون کمتر از 5 دقیقه بعد توی اتاق حاضر شد قبل از اومدنش هیون برگه های روی میز رو برداشته بود

_: ارشد یانگ از این به بعد هیچ کس حتی خودت حق ورود به اتاق من یا کیو جونگ یا پارک رو نداره لطفا این رو به همه خصوصا مستخدم ها گوشزد کن

یانگ ابرویی بالا انداخت : اتفاقی افتاده قربان ؟؟

هیون چهره ی خونسردش رو رو در روی اون به نمایش گذاشت

_: نه از این به بعد من و کیو جونگ رئیس این باند هستیم پس بهتره تا زمانی که این واسه همه جا بیافته کسی وارد اتاق های ماها نشه 

تا ارشد یانگ خواست حرف دیگه ای بزنه هیون پیش دستی گرفت

_: میتونی بری .

دهنی که باز شده بود تا چیزی بگه رو بست و بعد از گذاشتن احترام نصف و نیمه ای از اتاق خارج شد . با رفتنش کیوجونگ هم از جا بلند شد

_: میرم به پدرم زنگ بزنم

_: هنوزم جوابتو نمیده ؟؟

لبخند ناراحت کننده ای زد : بالاخره جواب میده . من اونو میشناسم ممکنه مدت تنبیهش طولانی بشه اما ابدی نمیشه

با گفتن این حرف از اتاق خارج شد . هیون دوباره دوتا برگه ای که گذاشته بود توی جیبش رو در آورد و نگاشون کرد تاریخ برگه ی دوم برای شیش ماه دیگه بود . شیش ماه دیگه توی 27 مارچ قرار بود چه اتفاقی بیافته ؟؟

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

با نفس های عمیق هوای تازه صبح لطیف رو به درون ریه هاش فرو میفرستاد . احساس سبکی خاصی بهش دست داده بود . از اینکه به پیشنهاد نارا این کارو انجام میداد خوشحال بود . وقتی براش تعریف کرد هیون جونگ هر روز صبح اینطوری تمرینش میداده کلی بهش خندید. البته نه به خاطر تمرین های سختی که داشت به خاطر اینکه از هر 10 کلمه 8 تا فحش نثار هیون جونگ میکرد . ولی دست آخر نارا خودش اعتراف کرد که بالا رفتن از کوه و دیدن طلوع خورشید خیلی لذت بخش و انرژی زاست . اونم بعد از انجام و تکرار اینکار به این یقین رسیده بود که حق با ناراست . قبلا هم با هیونگ جون به اینجا اومده بود حرف های اونم خیلی به روحیه اش کمک میکرد از بعد از اون روز با هیونگ بیشتر حرف میزد چون اون خوب بلد بود با حرفهاش میران رو به آرامش دعوت کنه. وقتی کاملا به اون بالا رسید دستاشو باز کرد.  با عمیق ترین  دمی که میتونست هوا رو نفس کشید . کمی عرق کرده بود با حس خنکای نسیم روی پوستش یه حس خاص مخلوط از لرز و هیجان به تنش نشست . به خودش قول داده بود امروز نه بغض کنه نه گریه اما به محض اینکه یادش افتاد امروز چه روزیه بغض بزرگی که از صب تا حالا سعی در مهارش داشت شکوند نتونست آروم روشو سمت آسمون کرد و با چشمای اشکبار و بغضی که به سختی کنترل میشد گفت

_: داداشی تولدت مبارک

قلبش به درد اومد داداش عزیزش حتی یه قبر مشخص هم نداشت که امروز تولدش رو اونجا براش جشن بگیره . تولد عزیزترینی که  فکر میکرد تا قیامت اون رو دیگه نخواهد دید . اشک هاشو آروم پاک کرد

_: داداش تو اینجا هستی مگه نه ؟؟ هیونگ جون راست میگه که کنارم ایستادی و داری منو نگاه میکنی مگه نه ؟؟ اگه درسته پس بیا امروز تولدت رو جشن بگیریم فقط منو و تو دوتایی . باشه ؟؟ باهام بیا داداشی امروز یه تولد خوب برات میسازم . لطفا سمت راستم بایست منکه نمیتونم تو رو ببینم پس بهتره سمت راستم باشی که بدونم کجایی

راه افتاد به سمت پایین سعی کرد دیگه گریه نکنه هر چند قلبش سنگین بود و دلش هر لحظه بارون میخواست ولی نباید روز تولد داداشش رو خراب میکرد . خودشو به اتاقش رسوند و سریع به حمام رفت بیرون که اومد موهاشو سشوار کرد یه لباس خوب پوشید . کلید ماشین مین رو از توی اتاقش برداشت و بدون اینکه به کسی چیزی بگه بیرون زد . ماشین بوی عطر تلخ مین رو میداد عطری که فقط مخصوص جونگمین بودیه عطر سرد و تلخ . باز هم بغض اما نه گریه کرد نه شکست . ماشین رو روشن کرد شیشه های ماشین دودی بودن کسی متوجه نمیشد اون توی ماشینه از قبل فکر همه جاشو کرده بود در عمارت بزرگ و براش باز کردن چون هیچ کس نمیدونست این میرانه که توی ماشینه . ته جون قبلا دور از چشم همه به میران رانندگی یاد داده بود اما از اونجایی که  پدرش بهش اجازه ی خروج از خونه رو نمیداد هیچ وقت فرصت نکرد گواهینامه اش رو بگیره ولی دست فرمونش اونقدر خوب بود که هیچ خلافی مرتکب نشه . سر راه یه کیک تولد خرید با شمع هایی که عدد 28 رو نشون میدادن به سمت همون رستوران همیشگی به راه افتاد. وارد رستوران که شد پشت همون میزی نشست که آخرین بار با مین نشسته بودن . کیک رو از توی جعبه اش در آورد و بعد از گذاشتن شمع ها روی کیک اونا رو روشن کرد . کلی غذا هم سفارش داد . دستاشو تو هم قفل کرد به صندلی جلویش چشم دوخت

_: زود باش داداشی آرزو کن . من به جات فوت میکنم

یک دقیقه ای منتظر موند بعد با لبخند شمع ها رو فوت کرد : تولدت مبارک بهترین داداش دنیا

کیک رو برید یه بشقاب گذاشت رو به روی صندلی خالی جلویی یکی گذاشت جلوی خودش . وقتی داشت کیک رو میخورد دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه بغضش شکست به زور سعی میکرد لبخند بزنه و خودشو خوشحال نشون بده در حالی که اشک هاش مثل سیل سرازیر میشدن و اون هیچ کنترلی برای مهار کردنشون نداشت . چنگال از دستش توی بشقاب افتاد به سینه اش چنگ زد . همه داشتن با تعجب نگاش میکرد . بلند شد و بی توجه به هرکسی با دو از رستوران بیرون دوید و سمت ماشین مین رفت

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::«

از تختش پایین اومد سمت در اتاقش رفت اونو باز کرد سرکی توی راهرو کشید . وقتی مطمئن شد کسی اون اطراف نیست  سمت کمد کوچیک گوشه ی اتاق رفت درش رو باز کرد وسایلش رو بیرون آورد تخته ی کف کمد رو در آورد پلاستیکی که اونجا بود بیرون کشید بعد دوباره همه چیز رو سر جاش برگردوند از توی پلاستیک یه گوشی موبایل در آورد گوشی که فقط مخصوص کاری بود که باید انجام میداد . روشنش کرد . بدون تلف کردن وقت با تنها شماره ی ذخیره شده تماس برقرار کرد . بعد از چندتا بوق متوالی گوشی توسط شخصی که انتظار میرفت برداشته شد

_: چه عجب

لحنش کاملا طلبکارانه و خشن بود . آروم لبش رو گزید و گفت

_: ببخشید زودتر از این نمیتونستم تماس بگیرم

_: خیلی خب قصه نباف بگو اوضاع اونجا چجوریه ؟؟!!

_: بعد از مرگ پارک هیون جونگ و کیو جونگ کلافه هستن . اونا هنوز نمیدونن که میخوان چیکار کنن . اگه میخوایید کاری کنید به نظرم الان موقعشه . چون اینجا هیچ چیز سر جای خودش نیست.

_: تو لازم نکرده بگی چیکار کنم . فقط کاری که ازت میخوام رو انجام بده .  ریان و هیونگ جون چی ؟؟ اونا چیکار میکنن ؟؟

_: هیچ اقدام خاصی نمیکنن . ریان اکثرا توی اتاقشه . هیونگ جون هم بیشتر یا با میران سرگرمه یا در حال تمرین تو اتاق تمرینه یا کنار ریانه

_: حواست بهشون باشه . به نظرم اون دوتا دارن یه کارایی زیر زیرکی انجام میدن نمیخوام به خاطر اون دوتا احمق همه پشم هایی که بافتم ریسه شن .  چند وقته دیگه دستور میدم برگردن تو فقط چهار چشمی حواست بهشون باشه که کار اضافه ای نکنن

_: چیزی راجع به اتفاق صبح بهت نگفتن ؟؟

_: نه از وقتی برگشتن هر دو توی اتاق پارک مشغول صحبت هستن .

_: بسیار خب . همین روزا خودتو آماده کن باید از اون عمارت بیای بیرون تا نقشه ی جدید رو بهت برسونم . در ضمن هر چه زودتر سعی کن به اون اتاق کوفتی راه پیدا کنی

چشماشو روی هم فشرد : چشم آقای ...

تقه ای به در خورد به وضوح رنگش پرید سریع گوشی رو قطع کرد اونو پرت کرد زیر تخت . قلبش تاپ تاپ به قفسه ی سینه اش کوبیده میشد نشست روی تخت و گفت

_: بفرمایید

هیون جونگ سرشو از لای در کرد داخل : میشه بیام تو

لبخندی تحویلش داد : اوهوم بیا

_: با کی حرف میزدی نارا ؟؟

اونقدر ترسیده بود که حس میکرد الان هیون جونگ از رنگ پریده ی صورتش همه چیز رو میفهمه . به طرز خیلی ضایعی کوبید روی کتاب کنار دستش

_: با هیچکس داشتم کتاب میخوندم

هیون جونگ اخم ریزی کرد و گوشی تخت نشست : حالا چرا هول کردی ؟؟!!

_: هول نکردم ... چیزه ... خیلی غرق کتاب بود... بعد یهویی در زدی ترسیدم

هیون جونگ آروم سرش رو تکون داد : اوهوم

بعد ساکت شد سرشو انداخت پایین با انگشت های دستش بازی کرد . نارا که حالا به خوبی تونسته بود خودش رو جمع و جور کنه  سرشو کج کرد تا بتونه صورت هیون جونگ رو ببینه

_: هیون چیزی شده ؟؟

هیون سر بلند کرد و دوتا اقیانوس مشکی چشمهاشو روی صورت نارا زوم کرد برای مدت طولانی سکوت برقرار شد نارا نمیدونست باید چی بگه . انگار هیون جونگ داشت با چشمهاش حرف میزد . یه چیزی توی اون چشمها بودن که نارا نمیتونست ترجمه اشون کنه . با حرکت یکدفعه ای هیون جونگ برای ثانیه ای نفس هاش قطع شدن . هیون آروم پایین رفت و سرشو روی پاهای نارا گذاشت . چشمهاشو بست . نارا شوکه شده بود نمیدونست باید چیکار کنه قبل از اینکه خودش رو عقب بکشه هیون لبهاشو به حرکت در آرود

_: فقط چند دقیقه خواهش میکنم

نارا آروم گرفت . انگار هیون جونگ نیاز داشت اون لحظه از همه چیز و همه کس دور باشه . پس چیزی که توی چشمهاش بود اون نمیتونست ترجمه اش کنه زمزمه ای از یه خواهش بود . به خودش جرات داد دستش رو جلو ببره  و موهای هیون جونگ رو نوازش کنه . با بغض چشماهشو روی هم گذاشت به عقب تکه زد با خودش زمزمه کرد " منو ببخش هیون جونگ "

چند دقیقه ای گذشت تا اینکه صدای زنگ گوشی هیون جونگ سکوت خفه ای که بیشتر برای هیون آرامش بود اما برای نارا عذاب رو شکست

_: بله ؟؟!!

_:........

هیون به ضرب از روی پاهای نارا بلند شد : چیییییییییی ؟؟ منظورت چیه که نیست ؟؟

_: ......

_: اه لعنتی برید دنبالش باید پیداش کنید وگرنه تک تکتون رو با دستای خودم میکشم

با عصبانیت گوشی رو قطع کرد و چنگی به موهاش زد : لعنت به این عمارت

نارا که با دیدن حالت هیون ترسیده بود با تعلل پرسید : هیون ... چی شده ؟؟

سعی کرد با نفس های عمیق عصبانیتش رو کنترل کنه : میران نیستش .

قبل از اینکه نارا بتونه چیز دیگه ای بپرسه هیون اتاق رو ترک کرده بود .

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

اونقدر مست بود که نمیتونست چشماشو از هم باز کنه اما با این وجود نمیخواست از خوردن دست بکشه . دستای لرزونش رو سمت بطری نصفه ی روی میز برد برش داشت قبل از اینکه لبه ی بطری به لب هاش برسه دستی مانعش شد . برگشت چشمای خمار و سرخش رو به صاحب دستی که مانعش شده بود داد

_: میران هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی ؟؟!!

 دستش رو پس کشید: به تو مربوط نیست

خواست دوباره بطری مشروب رو به لب بکشه که اینبار بطری از دستش کشیده شد

_: بس کن میران خواهش میکنم

با حالتی مخلوط از گریه و عصبانیت دستشو روی میز کوبید : بذار تو حال خودم باشم هیونگ جون چرا راحتم نمیذاری ؟؟

دستاشو گذاشت روی میز سرشو تکه داد بهشون شروع کرد به گریه کردن . هیونگ نفس عمیقی کشید کنارش نشست  آروم دستشو گذاشت روی شونه های میران اونو کشید سمت خودش . میران تو آغوشش هق هق میکرد هیونگ نوازش گونه دستشو پشت کمرش میکشید . بعد از چند دقیقه که آروم گرفت همونطور که لباس هیونگ  توی مشتش مچاله میشد نالید

_: دلم برای اون روزای خیلی دور و خوب تنگ شده هیونگ جون .

_: هیشششششش . میران بیا با هم روراست باشیم تو خودت خوب میدونی که زمان هیچ وقت به عقب برنمیگرده . من دلم واسه روزای خیلی دور زندگیم تنگ شده . اون زمان که هیچ خیانتی نبود . اون زمان که از عشق تنها ستاره ی زندگیم لبریز بود . اون زمان که هنوز روزگار بد نچرخیده بود تا اونو ازم بگیره . اما میدونی چیه ؟ من باهاش کنار اومدم سعی کرد زندگیمو دوباره بسازم و خب تا حدودی هم موفق بودم . میرانا تو هم باید همین کارو بکنی . تا کی میخوای توی خرابه های خاطراتت زندگی کنی ؟؟ باید سعی کنی خاطرات رو از نو بسازی جوری که دیگه هیچ وقت حسرت گذشته رو نخوری .

آروم سرش رو بلند کرد : الان داداشم از دست من ناراحته

_: نه مطمئنم که اون درکت میکنه

میران دوباره به آغوش هیونگ فرو رفت . هنوز آماده ی ترک اون آغوش خوب و پر از آرامش رو نداشت . بطری رو برداشت گذاشت رو لباش . هیونگ آهی کشید مانعش نشد . فکر کرد بهتره بذار یکم خودشو خالی کنه فوق فوقش وقتی برمیگشتن یکی یه مشت از هیون و کیو نوش جان میکرد . با گذشتن این فکر از سرش پوزخندی زد . نگاهشو داد به پیست رقص . میران  به راحتی توی بغلش جا خوش کرده بود و انگار از هفت دولت آزاد و بی خبر سیر میکرد.

چند ثانیه گذشت یهو یقش کشیده شد پایین . لب هاش روی لب های میران قرار گرفتن . اصلا نتونست بفهمه چه اتفاقی داره میافته . دستاش روی بازو های میران رفت اما نتونستن اونو پس بزنن . چراشو نمیدونست . میران داشت با طمع خیلی شدیدی لب های هیونگ جون رو میخورد . یهو بوسه اشون رو قطع کرد . یکم ازش فاصله گرفت اما نه زیاد

_: طعم همون لب ها رو میده فقط ... فقط یه کوچولومزه اش فرق کرده

هیونگ هنوز شوکه بود : چی میگی میران ؟؟

میران یکی از دستاشو که روی گردن هیونگ جون حلقه بود پایین آورد لباشو لمس کرد

_: چرا اینقدر دیر اومدی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود ته جونی

هیونگ چشماش گرد شد یه لحظه حس کرد مغزش فلج شده و دیگه هیچ فرمانی صادر نمیکنه میران  دوباره بوسه رو از سر گرفت و اینبار هیونگ بدون اینکه متوجه بشه حرارت بدنش داره هر لحظه بالاتر میره باهاش همکاری کرد 




خب دوستان خدمتتون عارض بشم که مسئله ی نارا به این سادگی ها
که فکر میکنید نمیباشد . هیونگم باباش سوخته اس. کلا همه باباشون سوخته اس یه جورایی میتونم بگم فصل اول داستان به زودی تموم میشه خبیث هم خودتون دوستایی که هنوز ازم احوال میپرسین یا به آیدیم پی ام میدن یا بهم میل میزنید عاشقتونم ببخشید که دیر به دیر جوابتون رو میدم و اینکه اون خوشگلایی که نگران بودن وب رو ببندم و اومدن گفتن این کارو نکنم باید بگم نگران نباشید دوسیا . درسته زیاد رضایت بخش نیست اما به خاطر همین جو خوبی که بینمونه نگهش میدارم من نمیدونم چطور احساسم رو بیان کنم بچه ها ولی وقتی بعد از یه هفته برگشتم از دیدن اون چندتا پیام محبت آمیز و گرمتون خیلی خیلی خوشحال شدم دوستتون دارم مرسی که کنارم هستین لازم نیست یه گردان آدم اینجا برام نظر بذارن همین که خواننده های خوبی مثل شما دارم کافیه البته این عشقم به خواننده ها شامل غریبه و نگین و نفسی و ... ( ناراحت نشید اگه اسم کسی نیست دارم مثال میزنم )هم میشه که همیشه ازم حمایت کردن خب ما زیاد با هم در ارتباط نیستیم فقط از طریق نظراته اما به هر حال ممنونم ازتون
ببخشید زیاد حرف زدم . دلم یه عالمهههههه حرف داره



 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : پنجشنبه 9 دی 1395 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه