سلاممممممممممم
آقا اون دمپایی ها رو بیارید پایین توضیح میدم 
توضیحی ندارم 
فقط پشت کیو قایم شدم اگه پرت کنید
میخوره به داداش نازنینتون 
خو یادم نبود این هفته پستای ارسال به آینده تموم میشن 
چیزی نشده که همش دو روز دیر شده
برید ادامه که عاشق هیونمین این قسمتم 
دلم بسی واسه نظراتتون تنگیده
ولی چون میدونم امتحان دارید همچنان میبندمشون 
فایتینگگگگگگگ عشقولای من امیدوارم
همه رو با موفقیت پشت سر بذارید

قسمت 16

با هم وارد شرکت شدیم و همونطور که انتظار میرفت جونگمین خوش مشرب ما از همون لحظه ی اول حسابی با کار کنای اونجا گرم گرفت و این به نظر من اصلا چیز عجیبی نبود فقط دلهره آور بود جونگمین در عرض یک هفته به شدت تغییر کرده بود و داشت رفتار های قدیمیش رو انجام میداد دقیقا از وقتی که حالش خوب شده بود و میتونست کاملا از بدنش استفاده کنه به آسانسور که رسیدیم یه مرد با لباس مخصوص تعمیر کار جلومون ایستاد

_: ببخشید آسانسور به سرویس نیاز داره لطفا از راه پله ها استفاده کنید

رسما فکم چسبید به زمین : چییییییییییی ؟؟ این وقته روز آخه ؟؟ همین الان که ساعت کاریه شما باید سرویس آسانسور رو انجام میدادین ؟؟

مرد که چشماش از طلبکار بودن من گرد شده بود کمی اخم کرد : متاسفم ولی همین امروز صبح به ما خبر دادن

جونگمین خنده ی ضایعی کرد و دستمو  کشید سمت قسمت راه پله ها بلند گفت

_: فایتینگ موسیووو

وارد قسمت راه پله ها که شدیم پوکر نگاش کرد اونم کم نیاورد

_: مرض مگه تقصیر اونه که اینجوری مثل طلبکارا باهاش برخورد میکنی . خب باید بریم طبقه ی چندم؟؟

با همون نگاه پوکر جوابشو دادم : 11

چشماش به اندازه ی هلو گرد شد شروع کرد به داد و بیداد کردن و غرغر کردن

_: چییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟؟ آخه این وقت صبح چه وقت سرویس کردن آسانسوره ؟؟ واقعا که چه شرکتی ؟؟ از دیوید بعید بود . نچ نچ نچ آخه شرکت اینهمه بی نظم ؟؟ اینهمه وقت نشناس ؟؟ مردم با خودشون در گیرن به خدا

اون خنده ای که داشت ته دلم رو قلقلک میکرد به زور پشت همون قیافه ی پوکر نگه داشتم تنها تغییری که تو پوزیشنم دادم این بود که دست به سینه شم . جونگمین که متوجه ی حالتم شده بود و فهمید که یکم خیط کرده گلوشو صاف کرد

_: حالا همچینم بد نیست . یه ورزشی هم میشه اول صبح . خصوصا واسه تو هیون جونگ . بهت گفته بودم جدیدا خیلی چاق شدی ؟؟

_: یاااااااااااااااااااا پارک جونگمیننننننننننننننننننننننننننننننن

حیف که دوید از دستم در رفته وگرنه همون کیف نازنینم رو تو حلقش فرو میکردم . با بیچارگی به پله ها نگاه کردم و بعد از کشیدن یه آه عمیق راهی شدم .  جونگمین حداقل یه طبقه از من جلوتر بود اما من بهش رسیدم و ازش جلو زدم وسط طبقه ی شیشم بودیم که دیدم خبری ازش نیست . آستین بالا دادم نگاهی به ساعتم انداختم . دیر شده بود اما پشیزی اهمیت نداشت . این مشکل دیوید بود نه ما . همون موقع جونگمین رو دیدم که داشت خودشو با بدختی و نفس نفس بالا میکیشد . قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم

_: چی شد پس آقای زرنگ

به زور آخرین پله رو هم رد کرد و کنار پام ولو شد آروم ضربه ای به پاش زدم

_: هی بلند شو دیونه لباسات کثیف میشن . در ضمن دیرم شده

_: هی .... هیون ... بذار یکم .... هه هه ... نفسم ...بالا بیاد

نیشخندی زدم : وقتی بلبل زبونی میکردی باید فکر اینجا هم میبودی

سر بلند کرد با اخم بهم خیره شد : اصلا من دیگه نمیام خودت برو

بیخیال شونه ای بالا انداختم : باشه . پس هر وقت نفست برگشت بیا یا اینکه اصلا برگرد خونه تصمیم با خودت . فعلا بای

هنوز پامو رو اولین پله نذاشته بودم که با صدای مظلومی گفت : هیوووووووووننننن

یه لحظه با خودم گفتم همون جونگمین لجباز کم حرف  دیوونه خیلی بهتر از این بشر لوس کنارمه . برگشتم سمتش

_: هوم ؟؟

_: کولم کن

برای دومین بار تو اونروز خودمو کنترل کردم که اون کیف عزیز رو توی حلقش فرو نکنم فقط با چشمایی که آتیش ازش بیرون میزد بهش خیره شدم

_: جونگمین ؟؟

_: بله ؟؟

_: خفه شو

_: چشم

برگشت به راهم ادامه بدم که یه بار دیگه اون صدای اعصاب خورد کنش مغزم رو متلاشی کرد

_: هیوووووووووووووووووون . دکتر گفته من تا زمانی که  کامل خوب نشدم نباید زیاد از بدنم کار بکشم . خب مگه چیه همش 5 طبقه اس . هیونیییییییییییییییییییییییی

راه  رفته رو برگشتم یکی زدم پس کله اش : یاااااااا چرا میزنی ؟؟

_: مرتیکه ی عوضی توقع داری با این دست ناقصم پنج طبقه کولت کنم

پررو تر از قبل به چشمام ذل زد : کمرت که چلاق نیست دستت چلاقه .

.

.

.

با نفس نفس پله های آخر رو بالا میرفتم و عرق از سر و روم شر کرده بود

_: هیون ده تا پله ی دیگه بیشتر نمونده آفرین تو میتونی ؟؟

چشمامو روی هم فشردم : جونگمین دهنتو ببند تا از همین جا پرتت نکردم پایین . احمق دراز جات راحته بلبل زبونی میکنی ؟؟ این پاهای درازت رو ببین رسما روی زمین هستن

از اونجایی که میدونست اگه یه کلمه ی دیگه حرف بزنه میندازمش پایین و هیچ شوخی در کار نیست جوابمو نداد . خودمم نفهمیدم همین یه ربع پیش چی شده که خر شدم بهش سواری بدم در هر صورت الان به شدت پشیمون بودم  . به آخرین پله و بالاخره درخروجی طبقه ی 11 که رسیدیم تکونی به شونه هام داد پرتش کردم پایین با باسن رو زمین فرود اومد

_ آآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخ . دیوونههههههههههههههههه

بی توجه به داد و بیداد هاش درو باز کردم رفتم بیرون در حالی که دستم پشت کمرم بود دولا دولا راه میرفتم . دیوید با خنده ی سرحال همیشگیش اومد سمتم تا بهم دست بده . چشم غره ای بهش انداختم رفتم تو اتاقم در و کوبیدم بیچاره همون وسط ماتش برد .

................

دستمو گذاشته بودم رو باسنم نمیدونم رگ به رگ شد یا شکست تو روحت هیون جونگ  نیکی هات هم به آدم نبردن لبمو گاز گرفتم رفتم بیرون با قیافه ی مبهوت  دیوید وسط اون بخش مواجه شدم . متوجه ام که شد سریع اومد سمتم

_: اوه جونگمین تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

لبخندی زدم بی توجه به دردی که داشتم دستمو سمتش دراز کردم :  تو خونه حوصله ام سر میرفت هیون اجازه داد باهاش بیام شرکت

لبخندمو با لبخند جواب داد :خوب کاری کرد . خوش اومدی . راستی هیون جونگ چش بود

زدم زیر خنده . دیوید متعجب تر از قبل شد . سعی کردم خودمو جمع و جور کنم

_: 11 طبقه رو با پله ها اومد بالا تقریبا 5 طبقه هم منو کول کردم . فکر کنم به خونت تشنه باشه

فکر کنم از کل جمله ام فقط همون کول کردن منو شنید : جونگمین تو واقعا آدم بی ملاحظه ای هستی چطور تونستی همچین کاری باهاش بکنی هنوز دستش خوب نشده

بیخیال شونه ای بالا انداختم : خب وضعیت من به نسبت بدتره . من نباید از بدنم اینهمه کار بکشم در واقع همش تقصیر توئه . همین امروز صبح یادت اومد باید آسانسور شرکت رو سرویس کنی ؟؟

دست به سینه قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت : چون همین امروز فهمیدم که خرابه و به سرویس احتیاج داره

چرخوندمش سمت اتاق هیون جونگ و کمی به جلو هلش دادم : به جای بحث کردن با من برو دل کارمند نمونه ات رو به دست بیار آقای همیلتون

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

نمیدونستم چطوری برم جلو حرفمو بزنم دقیقا نیم ساعت بود که جلوی در اتاق رئیس مو ایستاده بودم داشتم با خودم کلنجار میرفتم . کلافه دستمو مشت کردم گذاشتم رو دیوار سرمو کوبیدم بهش با ضربه های متوالی که با سر به دستم میزد زیر لب زمزمه میکردم

_: بالاخره که چی . تا ابد که نمیتونی اینجا وایسی یا باید بری بهش بگی یا اینکه کلا بیخیال شی . یورائه نظرت چیه که بی خیال شی هوم ؟؟ خوبه مگه نه ؟؟ اصلا به تو چه ربطی داره به جهنم کشتن که کشتن

سرمو بلند کرد رو به دیوار سفید رنگ رو به روم گفتم  : آره اصلا به من ربطی نداره بیخیال

چند ثانیه به دیوار زل زدم بعد دوباره با زاری و یه حالت گریه گفتم  : خاک بر سر بی عرضه ات کنن پس تو واسه چی پلیس شدی ؟؟ اگه من میفهمیدم کدوم احمقی به من پیشنهاد داد که پلیس بشم همین الان میکشتمش

دستامو بالا آوردم بهشون نگاه کردم : با همین دستام خفه اش میکرم بعد تیکه تیکه اش میکرد بعدش ... بعدش ...

_: خانم یون حالتون خوبه ؟؟

با صدایی که پشت سرم انعکاس شد 4 متر پریدم  بالا دستمو گذاشتم رو قلبم : اوه کابچاگیا ( ترسیدم )

آقای مو با چشمای از حدقه بیرون زده نگام میکرد برعکس اون من پوکر بودم . چه شانس گندی قطعا فکر میکرد دیونه شدم . نفس عمیقی کشیدم سعی کردم به روی خودم نیارم چند دقیقه پیش دقیقا مثل خود درگیر های دیونه داشتم با دیوار حرف میزدم

_: آقای مو میشه با هم صحبت کنیم ؟؟

هنوز همون چهره ی متعجب روی صورتش بود سری تکون داد و در دفترش رو باز کرد اول خودش رفت بعد هم اشاره کرد من برم داخل . اه لعنت بهش اگه میدونستم توی دفترش نیست  اووووووووف . هنوز فکرم درگیر اتفاق خجالت آور چند دقیقه قبل بود که پرسید

_: چی میخواستین بگین  خانم یون ؟؟

_: چیز ...

_: چی ؟؟

_: چیز ...

اخم ریزی کرد :  بالاخره میخواید بگید یا نه ؟؟!!

نفس عمیقی کشیدم : ببینید آقای مو . شما خیلی پلیس خوبی هستین همیشه راه عدالت رو در پیش گرفتین  هیچ وقت حق رو ضایع نکردین . میدونید من داشتم به این فکر میکردم که حالا که شما اینقدر پلیس خوب  و باسابقه ی خوب تر هستین چرا ما نباید به هم دیگه برای برقراری عدالت توی جامعه  ...

پرونده ای در آورد و انداخت رو میز فکم و بستم زل زدم به پرونده با ابرو بهش اشاره کرد

_: واسه یه مدت میری به سئول میخوام هئو یونگ سنگ رو زیر نظر بگیری . شنیدم اجناسی که برای شرکتشون فرستاده میشه غیرقانونی هستن و اونا رو از بندر پوسان رد میکنن

نیشم از دو طرف در رفت پرونده رو با ذوق برداشتم چسبوندم به خودم کم مونده بود برم جلوی بغلش کنم . یه احترام ناقص که اصلا به احترام نمیخورد گذاشتم

_: نا امیدتون نمیکنم قربان

برگشتم برم بیرون که گفت : راستی خانم یون . خب نیست یه پلیس خصوصا یه پلیس خانم اینهمه حراف باشه

هیچ جوری نمیتونستم نیش خوشحالم رو مهار کنم انگشت شصتم رو آوردم بالا گرفتم سمتش

_: آقای مو شما بهترین پلیس دنیا هستین

این آخرین جمله ای بود که بیمون رد و بدل شد ومن خوشحال از اتاقش اومدم بیرون پرونده رو چسبوندم به لب هام یه ماچ آبدار گذاشتم روش . میدونستم اینا همش کشکه من قبلا راجع به یونگ سنگ خیلی تحقیق کرده بودم  اون آدم درستکاری بود . این وسط من از آقای مو واقعا متشکر بودم فکر میکردم کارم واسه متقاعد کردنش خیلی سخت تر باشه اما درست برعکس از آب در اومد. حالا که میدونستم دیگه توی این راه تنها نیستم و یه آدم با عدالت در کنارم دارم قدم های مصمم رو با اراده ی بیش تری به جلو برمیداشتم



 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : دوشنبه 29 آذر 1395 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه