تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - تولد دوباره - قسمت دوازدهم
سلام.
من بعد از دو هفته بالاخره تصمیم گرفتم که بیام!
توضیحی نمیدم چون فکر نکنم دیگه نیازی به توضیح دادن باشه.
اما
اینجا رو حتما مطالعه کنید:
از دستتون شاکیم بدجور هم شاکیم
برای قسمت قبل فقط 3 تا نظر گذاشته بودین. میدونم به خاطر تاخیرهام شما هم از دست من شاکی هستین ولی دیگه زیادی دارین بی انصافی میکنین. اگه خواننده نداره منم میتونم به خودم آسون بگیرم و کلا ننویسمش. (البته از اونجایی که به عشق هیون مینویسمش به خاطر هیون هم که شده تا آخر تمومش میکنم ولی اگه نمیخونینش بگین تو وبلاگ نزارمش.)
در هر صورت از الان بگم. اگه تعداد نظرات برای این قسمت کم باشه مجبور میشم برای هر قسمت رمز بزارم. کسی که رمز رو میخواد باید آدرس ایمیل بده تا رمز رو براش بفرستم.
حداقل میخوام دو نفر بیشتر نظر بدن. اگه هم که نمیخونینش پس از قسمت بعد رمزدارش میکنم.
خب دیگه بفرمایین ادامه.
.
.
.
تولد دوباره - قسمت دوازدهم:

.
.
.
هیون جونگ:


.
.
.
چه یون:


.
.
.
سونگ هی:


.
.
.
الو
_:چه یون شی خودتون هستین؟
چه یون:بله خودمم.
_تبریک میگم. شما از آدیشن قبول شدید...
...
با شنیدن این حرف چند لحظه بدون هیچ حرفی فقط به دیوار خیره شدم که اون صدا از توی تلفن گفت:
_الو ... چه یون شی صدام رو میشنوین؟
تو یه لحظه به خودم اومدم و در حالی که به شدت هول شده بودم گفتم:
بـ...بله؟ ... با من هستین؟
_میخواستم بگم لطفا دو روز بعد ساعت 6ه عصر برای مصاحبه بیاین اینجا.

چه یون:باشه باشه حتما ... حتما میام.
_قبولیتون رو تبریک میگم چه یون شی. دو روز بعد میبینمتون.
این حرف رو زد و گوشی رو قطع کرد. در حالی که دستام میلرزیدن گوشی رو سره جاش گذاشتم و خودم رو انداختم روی کاناپه جوری که انگار هنوز هم باورم نشده چه اتفاقی افتاده. اصلا نمیدونستم خوابم یا بیدار. چندبار با دقت به اطراف نگاه کردم و بعدش با تمام توان موهام رو کشیدم! چند لحظه مکث کردم و با خودم گفتم:
نه ... خواب نیست...!
و بعدش با صدای بلندی زدم زیر گریه. اشکام  اشک شوق بودن. در حالی که یه لبخند انکار نشدنی رو لبام بود با صدای بلند داشتم گریه میکردم. حسی که تا حالا فقط یکی دوبار تجربش کرده بودم ولی نه به این شدت. این خوشحالی با خوشحالی های همیشگی فرق داشت. یوگون اوپا سره کار بود. چقدر دوست داشتم الان اینجا بود تا خوشحالیم رو ببینه. اوپا سره کار هیچ وقته آزادی نداشت واسه همین نمیتونستم برم به محل کارش بهش خبر بدم. نمیخواستم مزاحمش بشم.
بلافاصله یاده اون یکی اوپام ینی هیون جونگ اوپا افتادم. تا جایی که میدونستم فعلا کار مهمی نداشت. اول تلفن رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم ولی بعدش ترجیح دادم برم حضوری ببینمش. دویدم سمت اتاق و همون لباسایی که روز آدیشن پوشیده بودم رو تنم کردم. بدون معطلی سوار ماشین شدم و در حالی که پشت فرمون آهنگ رو تا جایی که میتونستم زیاد کرده بودم و داشتم و گریه میکردم رفتم به سمت کمپانی کی ایست...
...
هیون جونگ:
امروز منتظره تلفن چه یون بودم. یه هفته گذشته بود ولی هنوز خبری ازش نبود. دیگه کم کم داشت دیر میشد و منم امیدوارم بودم توی این یکی دو ساعت آخر یه خبری ازش بشه. با بی حوصلگی گیتاری که تا اون لحظه توی دستام گرفته بودم رو کنار گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون. بلافاصله بعد از بیرون رفتنم صدایی به گوشم خورد. صدای یه دختر از بیرون داشت میومد که داشت با یکی از کارکنا بحث میکرد:
کارکن:خانم بفرمایین برین ما به کسی که کارت ورود نداشته باشه اجازه ی ورود نمیدیم.
_:بابا من کاره خاصی ندارم فقط میخوام بیام تو یکی رو ببینم تورو خدا بزراین برم تو.
کارکن:خانم خواهش میکنم مزاحمت ایجاد نکنین وگرنه مجبور میشم به حراست زنگ بزنم.
_:نه شما نمیتونین این کارو بکنین چون من مزاحمتی ایجاد نمیکنم! من فقط میخوام یکی رو ببینم. اصلا شما خودتون دنبالم بیاین ببینین میخوام چیکار کنم.
کارکن:خانم نمیشه باید اجازه ی رئیس رو داشته باشم.
_:بابا رئیس که بائه یونگ جونه آشنای خودمه نیازی به اجازه نیست!!!
کارکن:وای خدا عجب آدم سمجیه. فکر کنم چاره ای جز تماس با حراست برام نمونده.
_:اقا شما چیکار به حراست داری. ولمون کن بابا!!!
حس کردم این لحنه صحبت کردن و این تن صدا زیادی برام آشناست. رفتم دمه پنجره و نگاهی به بیرون انداختم. بله درست حدس زده بودم! دختره شر و شیطون همیشگی ینی چه یون بیرون دمه در دعوا راه اندخته بود. برای اینکه تو دردسر نیفته و حراست با اردنگی شوتش نکنه بیرون سریع دویدم بیرون و به مرد بیچاره ای که اونجا وایساده بود گفتم:
اقا ایشون با من کار داره شما میتونین برین.
کارکن:هیون جونگ شی شما هستین؟ جدی جدی با شما کار داره؟؟؟ وای خدا شما چجوری باهاش کنار میاین دیوونم کرد!!!
لبخندی زدم و گفتم:
دختر خوبیه!
کارکن هم در جواب لبخندی زد و اونجا رو ترک کرد. چه یون بیرون ساختمون چند متر دورتر نشسته بود رو زمین و به دیوار تکیه داده بود!
اونقدری دور بود که صدامون رو نشنید. سرش رو پایین انداخته بود و منتظر بود. رفتم طرفش و دستم رو گذاشتم رو شونش. سرشو بلند کرد و با داد گفت:
چیه آقا اصلا برو به حراست خبر بده به من چه...
یهو حرفش رو قطع کرد و تازه متوجه شد کسی که جلوشه منم نه اون کارکنه بدبخته کمپانی. چند لحظه بهم خیره شد بعدش فوری بلند شد و گفت:
اوپا جونم! تویی؟ ببخشید متوجهت نشدم.
هیون:چرا عذرخواهی میکنی پاشو ببینم.
دستشو رو گرفتم و بلندش کردم. تو چشمام خیره شده بود یهو چشماش پره اشک شد و پرید بغلم ... گفتم:
چی شده ... اتفاق بدی افتاده؟
چه یون:من قبول شدم هیون جونگ اوپا توی آدیشن قبول شدم. همه ی اشکام از سره شوقه اصلا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم. من به رویام رسیدم هیون جونگ اوپا من قبول شدم.
از پشت بغلش کردم و با آرامش با دستم نازش کردم تا آروم بشه.
چند لحظه همینجوری بودیم که یهو از پشت صدای پای یه نفر رو شندیم. چه یون هنوز تو بغلم بود. همونجوری برگشتم و یه نگاهی به پشت سرم انداختم که فهمیدم کسی که داره میاد طرفمون سونگ هیه.
سونگ هی:
از کمپانی اومدم بیرون امروز میخواستم زودتر برم خونه. انقدر رقص تمرین کرده بودم که دیگه خیلی خسته شده بودم. پامو که از در بیرون گذاشتم متوجه دو نفر شدم که همدیگه رو بغل کردن. جلوتر رفتم. با دیدن هیون جونگ اوپا خیلی تعجب کردم. دختری که بغلش کرده بود کی بود؟ نزدیک تر رفتم. دختره با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و از بغل هیون جونگ اومد بیرون. از چشماش معلوم بود که گریه کرده. چند لحظه فقط با تعجب بهشون خیره شدم که هیون جونگ گفت:
سونگ هی داری جایی میری؟
به خاطر چیزی که چند لحظه پیش دیدم واقعا نزدیک بود گریه کنم ولی نمیخواستم اون دوتا متوجه حال بدم بشن. جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفتم:
آره. خسته بودم. میخوام برم خونه ... نمیخوای اون دختر رو بهم معرفی کنی؟
هیون:این دختر اسمش یون چه یونه. دوستمه. خیلی دختر خوب و دوست داشتنییه.
چه یون:سلام من یون چه یون هستم.
سونگ هی:منم پارک سونگ هی هستم از آشناییت خوشبختم.
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. صورتم قرمز شده بود و واقعا نزدیک بود گریه کنم. خیلی سریع گفتم:
خـُ ..خداحافظ.
هیون جونگ متوجه حال بده من شد و گفت:
سونگ هی ... نباید دچار سوءتفاهم بشی این فقط...
با همون قیافه ی درب و داغون برگشتم و با یه صدای لرزون گفتم:
هیچ سوءتفاهمی پیش نیومده ... خدانگهدار.
هیون:خداحافظ.
هیون جونگ:
اون عاشق من شده بود و نمیتونست این حسش رو انکار کنه. میخواستم راجب این موضوع با یکی حرف بزنم ولی کسی نبود. یهو متوجه چه یون شدم و بهش گفتم:
گریه هات تموم شد کوچولو؟
چه یون اشکاش رو پاک کرد و گفت:
آره دیگه خوبم!
هیون:پس بیا بریم تو.
دستش رو گرفتم و به داخل راهنماییش کردم. بردمش به اتاق خودم و دو نفری نشستیم اونجا.
لبخند زدم و گفتم:
چه یون خیلی برات خوشحالم.
چه یون:ممنونم ازت. منم واقعا خوشحالم. تا حالا نشده بود انقدر اشک شوق بریزم!
هیون:میبینی چه حس خوبیه! منم یه بار با همین شدت تجربش کردم...
چه یون:کی تجربش کردی؟
هیون:بزار بمونه برای بعد. الان نمیخوام یادآوریش کنم. (پ.ن:منظورم از این قسمت داستان روزیه که هیون تبرئه شد. وقتی به هیون خبر تبرئه شدنش رو داده بودن از شدت خوشحال گریه کرده بود. من فدای اون قطره های اشک خوشگلش!)
چه یون:هر جور خودت راحتی. اصرار نمیکنم.
هیون:ممنونم. من واقعا خوشم نمیاد یکی به کاری که دوسش ندارم اصرار کنه.
چه یون:منم از این کار متنفرم.
هیون:یوگون میدونه قبول شدی؟
چه یون:نه هنوز. باید از سره کار برگرده بعدا بهش خبر بدم. اونجا سرش خیلی شلوغه.
هیون:نظرت چیه یکم بعد بریم خونه ی شما و اونجا رو حاضر کنیم و بعدش با یوگون جشن بگیریم. حتما خیلی خوشحال میشه.
چه یون:وااااااااای اوپاااااااااا بیا همین کارو بکنیم.
هیون:باشه حتما.
چه یون:راستی ... اوپا ... اون دختره سونگ هی...
هیون:سونگ هی؟
چه یون:سونگ هی چرا بعد از دیدن ما انقدر ناراحت شد؟
هیون:راستش خودمم هنوز نمیدونم موضوع از چه قراره. واقعا میخوام راجب این موضوع با یکی حرف بزنم.
چه یون:چه موضوعی بهم بگو. به حرفات گوش میدم.
هیون:نمیدونم ... راستش به نظرم سونگ هی به من علاقه داره ... ولی مطمئن نیستم.
چه یون:چطور؟
هیون:خب ... خیلی رک و بی پرده حرف میزنه ... خیلی از من میگه. اگه برم مرخصی دلش برام تنگ میشه و خیلی چیزای دیگه.
چه یون:میتونم بپرسم مثلا چیا میگه.
همه ی چیزایی که سونگ هی بهم گفته بود رو به چه یون گفتم بعد از شنیدن حرفام مکثی کرد و گفت:
اوپا فکر کنم یه احساسی بهت داشته باشه. احساسی که هنوز خیلی توی قلبش رشد نکرده ... واسه همین وقتی دید منو بغل کردی انقدر ناراحت شد.
هیون:منم همچین فکر میکنم.
چه یون:تو چطور ... حسی داری؟
هیون:ابدا ... هیچ حسی بهش ندارم. فقط به عنوان یه دوست معمولی دوسش دارم و بهش احترام قائلم.
چه یون:پس نباید گذاشت این عشق و علاقه بیشتر توی قلبش رشد کنه و شاخ و برگ بده.
هیون:من که همه ی سعیم رو میکنم و امیدوارم که بشه ... خب نظرت چیه در مورد چیز دیگه ای حرف بزنیم؟
چه یون:من یه پیشنهاد دارم.
هیون:چی؟
چه یون:بیا دوتایی با هم قطعه ی Because I'm Stupid رو با هم با گیتار بزنیم و تو بخونش.
هیون:موافقم!
یه گیتار برای خودم برداشتم و یکی دیگه رو دادم دست چه یون و گفتم:
1-2-3
هر دو شروع به نواختن آهنگ کردیم و من آهنگ رو آروم خوندم:
Ne Moriga Nomuna Napaso
No Hana Bakenin Morugo
Trian Saramin Pogoinin No
Iro Ne Maimimdil Morugechi
Mmmm...
...
چه یون:
هیون جونگ با نوایی آروم و دل انگیز شروع به خوندن این آهنگ فوق العاده زیبا کرد. لحظه های اول فقط با خودم میگفتم چقدر زیبا میخونه و توی دلم تحسینش میکردم ولی یکم که گذشت دلم شروع به تپیدن کرد. لحظه ای که حس کردم قلبم داره پرواز میکنه به طرف آسمون ... جایی ورای این زمین و حسی رو داشتم تجریه میکردم که تا حالا تجربش نکرده بودم. چشمام رو بستم و همونجور که آروم گیتار رو مینواختم به زنگ صدای زیبای هیون جونگ گوش سپردم و قلبم رو کاملا در اختیارش قرار دادم. انگار چیزی جز صدای اون نمیشنوم و هیچ چیزی جز اون نمیبینم. حسی مثل راه رفتن رو ابرها داشتم و انگار اصلا نمیدونم چی به چیه. در یک آن صدایی که باهاش تا جایی فراتر از آسمون پر کشیدم قطع شد و ابرهایی که در خیالاتم داشتم روشون قدم میزدم محو شدن. چشمام رو باز کردم. تمام این 5 دقیقه برای من فقط مثل چند ثانیه سپری شد ... قطره ی اشکی به آرامی روی گونه هام چکید. اشک هام جمع شده بودن و با باز شدن چشمام به آرومی سرازیر شدن.
دستم رو از روی سیم های گیتار کشیدم. هیون جونگ به من خیره شده بود. به چشم های براقش نگاه کردم. حالا دیگه با خودم نمیگفتم چه چشم های زیبایی داره ... حالا زیباییه اون چشم ها در نظر من وصف نشدنی بود ... خیلی زیباتر از چیزی که قبلا فکر میکردم و حس میکردم نمیتونم لحظه ای بهشون نگاه نکنم. در حالی که قطره های اشکم سرازیر میشدن بهش نگاه میکردم و اون ساکت و آروم نشسته بود و چیزی نمیگفت. چند دقیقه ای همینجوری سپری شد که در آخر هیون جونگ با لبخند معجزه آسایی که روی لب هاش بود به من نگاه کرد. با دیدن لبخندش تپش های قلبم بیشتر شد و حس میکردم که نفسم توی سینه حبس شده. هیون جونگ با همون لبخند جادویی گفت:
چه یون چی شده؟
با صدایی لرزون گفتم:
او .. اوپا.
هیون:چی شده بهم بگو.
چه یون:من ... من چرا اینجوری شدم؟
ناگهان سیلی از اشک ها بهم هجوم آوردن. اشک هایی که بی اختیار سرازیر میشدن. بازم آروم اومد کنارم و با همه ی آرامش بغلم کرد. ولی اینبار با همیشه فرق میکرد. در عین حال که هیجانی وصف نشدنی داشتم توی بغلش خیلی آروم گرفته بودم و هیچ استرسی حس نمیکردم. دستام رو دور کمرش حلقه کردم...
تو یه لحظه بدون اینکه خودم بدونم چی شده میخواستم با صدای بلندی فریاد بزنم و بهش بگم "دوستت دارم"...

...
.
.
.
خب اینم از این قسمت امیدوارم دوسش داشته باشین.
یادتون نره چی گفتم. من نظر میخوام. واقعا دیگه اینبارم اگه 3 تا نظر بزارین قهر میکنم.
خداحافظ.


تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 12:23 ق.ظ | نویسنده : Narges | نظرات

هدایت به بالای صفحه