به محض اینکه که نانا دکمه ی ارسال مدارک رو زد مین کی در رو باز کرد و وارد اتاق شد . نانا همین که صدای در رو شنید سریع از مرورگر خارج شد .

مین که دید نانا پشت کامپیوتر نشسته با تعجب گفت:  چیکار میکنی نانا شی ؟

نانا سرش رو برگردوند و با لبخند گفت : آه مین کی شی اومدی ؟

مین کی جلو رفت و رو صندلی کنار نانا نشست و با لبخند گفت : فضولی ام گل کرده . چیکار میکردی ؟

نانا که تمام مدت تو ذهنش به دنبال یه جواب بود بالاخره اون رو پیدا کرد و گفت : راستش داشتم درباره چند تا ورزش مفید برای پا میگشتم .. یه مدت دیگه که باید پاتون رو از گچ دربیاریم براتون خوبه انجامشون بدین .

مین کی که دید نانا به فکرشه احساس خیلی خوبی بهش دست داد و پر از انرژی شد . لبخندی از ته دلش زد و گفت : ممنون که به فکرمی .

اما جوابی که نانا بهش داد پنچرش کرد : خب من پرستارتونم و باید به فکر سلامتی اتون باشم .

با لب و لوچه ی آویزون به گوشه ای نگاه کرد : که اینطور ..

یهو با فکری که به سرش زد سرش رو بالا گرفت و به نانا نگاه کرد : میگم نانا شی .. خیلی وقته تو هتل بودی و جز برای اون دو تا بازی بیرون نرفتی .. میخوای بری بیرون یکم بگردی ؟

نانا لبخندی زد : لازم نیست مین کی شی . من باید کنار شما باشم تا ازتون مواظبت کنم .

با شنیدن حرف نانا به فکر فرو رفت  وبا خوش گفت " کاش همیشه همینطور میگفتی .. اون وقت خیالم راحت بود که دیگه هیچ وقت از پیشم نمیری . "

با فکر به اینکه یه ماه دیگه نانا به بیمارستان برمیگرده بغض کرده بود . بغضش رو به سختی قورت داد و لبخندی زوری زد : خب پس بیا بریم کافه ی هتل یه چیزی بخوریم .

نانا سرش رو به علامت مثبت تکون داد : بریم.

نانا بلند شد و بازوی مین کی رو گرفت و گفت : بذارین کمکتون کنم بلند شین .

مین کی لبخندی زد و عصاش رو از کنار صندلی برداشت و به کمک نانا بلند شد و هر دو با هم از اتاق خارج شدن .

...

یونگ سنگ برای بار هزارم به هیون جو زنگ زد اما باز هم همون صدا تو گوشش پیچید : مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد !

تلفن رو با بدخلقی پرت کرد رو تخت ... چرا برنمیداشت ؟ خیلی نگران بود . هیون جو گفته بود که با تیمش به یه ماموریت میره . به خاطر همین خیلی نگران بود . به سمت کمدش رفت تا آماده بشه و بره بیرون . شاید گشتن تو خیابون ها یکم اعصابش رو آرام تر میکرد .

...

پشیمون شده بود !! کاملا پشیمون !! راه رفتن تو این هوای سرد نه تنها حالش رو بهتر نکرده بود بلکه باعث سرازیر شدن آب بینیش هم شده بود . به سمت خیابون رفت تا تاکسی بگیره و به خونه برگرده . شاید بعد از دو ساعت بالاخره هیون جو تلفن رو برمیداشت و اون رو از این نگرانی درمیاورد . همینطور که به سمت تاکسی میرفت با خودش فکر کرد که وقتی برگرده سئول هیون جو رو میبره خونه خودش و رسما ازش درخواست ازدواج میکنه ... با این شغل هیون جو اون هر روز باید از نگرانی میمرد و زنده میشد .

به سمت تاکسی میرفت که یهو دو تا ون بزرگ و مشکی اون ور خیابون متوقف شدن اما نه مثل بقیه ماشین ها ... اونقدر سرعتشون بالا بود که با ترمز گرفتنشون 90 درجه چرخیدن . دو نفر که لباس های پلیس داشتن سریع از یکی از ماشین ها ماشین پیاده شدن و اسلحه هاشون رو به سرعت به سمت یونگ سنگ گرفتن . یونگ سنگ با دیدن این حرکتشون همونجا خشکش زد و با چشمای گرد شده بهشون خیره شد . یکی از پلیس ها فریاد زد : اسلحه اتو بنداز زمین !

یونگ سنگ خواست بگه هیچ اسلحه ای نداره و اونا اشتباه گرفتنش اما یهو دستی دور گردنش حلقه شد و اون  رو به سرعت به سمت خودش کشید ! به محض اینکه بدنش به بدن شخصی برخورد کرد لوله ی هفت تیری رو پیشونی اش نشست و اون شخص کنار گوشش فریاد بلندی کشید : نه ! شما باید این کار رو کنید وگرنه باید جنازه ی این یارو تحویل بگیرید !

یونگ سنگ دیگه حتی نفس هم نمیکشید !! درجا به شانسش لعنت فرستاد ! دقیقا وسط یه گروگانگیری و درگیری دزد و پلیس قرار گرفته بود !

یهو یه نفر از پشت بیرون اومد و گفت : هی آقا دزده ! تو چه اون بیچاره رو بکشی چه نکشی جات پای طناب داره .

چشمای یونگ سنگ دیگه ظرفیتشو نداشت وگرنه گردتر م میشد .. هیون جو اونجا چیکار میکرد !!! مگه نگفته بود ماموریتش تو سئوله ؟ یعنی به یونگ سنگ دروغ گفته بود ؟ حالا دیگه ترس از بدنش رفته بود و جای خودش رو به عصبانیت داده بود .

گروگانگیر داد زد : اشتباه میکنی . من با کمک این آدم از بینتون رد میشم . انتخاب خودتونه . من این شخصو بکشم یا اینکه با رد شدن از بینتون به سلامت این آدم هم در امان میمونه ...

هیون جو هم که به اندازه یونگ سنگ عصبی شده بود هفت تیرش رو بالا آورد : گفتم ولش کن عوضی !

گروگانگیر اسلحه اش رو از کنار سر یونگ سنگ برداشت و به هیون جو شلیک کرد : خیلی دلت میخواد بمیری نه ؟

یونگ سنگ که با تیر خوردن هیون جو شدیدا وحشت کرده بود داد زد : هیون جوووو !!!

سرش رو به سمت گروگانگیر برگردوند و زمزمه کرد : میکشمت !

پاش رو بالا آورد و ضربه ی محکمی به پای طرف زد که باعث شد گروگانگیر یونگ سنگ رو ول کنه و پای خودش رو بگیره . یونگ سنگ از فرصت استفاده کرد و مشت محکمی به صورت گروگانگیر زد که اون رو انداخت رو زمین . رفت رو سینه گروگانگیر نشست و پشت سر هم به صورتش مشت میزد و فحشش میداد !

دو نفر از پلیسا به سمت یونگ سنگ دویدن و اون رو کنار زدن و دزد رو به سمت ماشینشون بردن . یونگ سنگ سریع به سمت هیون جو دوید و کنارش نشست : هی هیون جو ! حالت خوبه ؟

وقتی جوابی ازش نشنید اون رو در آغوش گرفت و سوار یکی از ماشین های پلیس شد و رو به راننده گفت : آجوشی ! سریع برو بیمارستان !

...

" روز بعد "

همه تو زمین بازی  و تو یه خط ایستاده بودن تا مین آ بیاد و تمرین رو شروع کنن .

هیون جونگ گفت : یونگ سنگ ... حال دوست دخترت چطوره ؟

یونگ سنگ که تازه رسیده بود با بدخلقی گفت : بهم دروغ گفت ... اون گفت ماموریتش تو سئوله اما اینجا بود . تازه از بیمارستان میام . خدا رو شکر تیر به بازوش خورده ...اگر کمی اینور تر بود به قلبش میخورد و ...

هیون سریع پرید وسط حرفش : خب خدا رو شکر که حالش خوبه . حتما نمیخواست نگرانت کنه که اینو گفته . نگران نباش . حالا که اتفاق مهمی نیفتاده .

یونگ سنگ با اخم زمزمه کرد : بذار بیدار شه .. میدونم چیکارش کنم .

 یونگ جون بینی اش رو بالا کشید و با اعتراض گفت : این دیگه چیه ؟ من مریضم ! اون نمیخواد بذاره من با این حالم استراحت کنم ؟

سونگ جو که همونطور ایستاده بود و به جلوش خیره بود گفت : خدی من .. وقتی اون میخواد یه بلایی سر آدم مریض بیاره وای به حال ما که سالمیم .

یوجین که از حرفای اونا ترسیده بود سعی کرد ترسش رو به روی خودش نیاره . سعی میکرد به حرف هیون که میگفت مین آ با اون کاری نداره اتکا کنه اما میترسید .. بالاخره اونم جزوی از تیم بود .

همه مشغول حرف زدن بودن که با ورود مین آ به زمین خفه شدن جوری که حتی صدای نفس کشیدناشونم نمیتونستن بشنون !

مین آ پوزخندی گوشه لبش نشوند و گفت : خب خب خب .. آقایون مبارز ! حالتون چطوره ؟!

شین وو زیر لب به سونگ جو که کنارش ایستاده بود گفت : به مرحمت شما عالی !!

مین آ کاملا متوجه حرف شین وو شده بود با قدم های آرام اما محکم جلوتر رفت و جلوی شین وو ایستاد و گفت : کانگ شین وو .. خیلی وقت بود ندیده بودمت .. آه راستی .. میدونی وقتی تو خواب موهامو زدین سریع تر و بهتر رشد کرد ؟! به لطف تو اون موقع مورد تمسخر خیلی ها قرار گرفتم ..

شین وو گوشه لبش رو گزید و به نقطه نامعلومی روی زمین خیره شد . با صدای کر کننده ی سوت مین آ نگاه وحشت زده اش رو به مین آ داد و یه قدم عقب تر رفت ..

مین آ به گوشه زمین اشاره کرد و با تحکم گفت : دو دور دور زمین رو کلاغ پر برو .. حالا !!

شین وو بهت زده گفت : چی ؟! چرا ؟!

مین آ با نگاه خونسرد و اعصاب خرد کنش به شین وو خیره شد : چون من میگم . اگر میخوای به حرفام عمل نکنی میل خودته اما .. وقتی اسمت رو دادم کمیته انضباطی اونوقت خودت مفهمی ...

خواست کنار بره که شین وو گفت : صبر کن !

مین آ منتظر به شین وو نگاه کرد . شین وو با بی میلی گفت : بسیار خب .. انجامش میدم .

مین آ لبخندی زد : آفرین پسر خوب زود باش .

شین وو رفت گوشه زمین ایستاد و روی خط کشی نشست و از اونجا شروع کرد به کلاغ پر رفتن .

مین آ با قدم های شمرده به راهش ادامه داد و اینبار جلوی یونگ سنگ ایستاد . نگاهی به یونگ سنگ انداخت : سلام جناب هئو .. خجالتی تیم و پسر سربزیر . اما .. خیلی هم خجالتی نیستی .. درسته ؟! مثلا وقتی وسط بازی عمدا بهم تنه زدی و باعث شدی بفیتم زمین و دست و پا چلفتی جلوه کنم و جلوی همه تماشا چی ها با حقارت بهم نگاه کنن .. هوم ؟!

یونگ سنگ هم درست مثل شین وو جرئت نگاه کردن به چشمای مین آ رو نداشت . مین آه به شین وو اشاره کرد : فکر کنم بدونی باید چیکار کنی .

به همین منوال همه  رو مجبور به انجام تمرینات سخت کرد تا اینکه به یوجین رسید . فقط اون و هیون مونده بودن . با پوزخندی به یوجین نگاه کرد : خب پس تو بازیکن جدید و کم سن و سال تیمی . هوم ؟

یوجین به آرامی سرش رو به علامت مثبت تکون داد . مین آ گفت : همین الان پنجاه تا بشین پاشو برو . میخوام تحملت رو بسنجم .

یوجین اخم پررنگی کرد : چرا ؟ مگه این جزو وظایف یه مربیه ؟! تو فقط باید به ما تمرین بدی نه اینکه مجبورمون کنی کارای دیگه انجام بدیم .

مین آ هیچ کاری نکرد . حتی عصبانی نشد . گفت : خب پس با این حال تودو راه داری جین یوجین .. یا همین الان دویست تا شنا میری یا اینکه از تیم اخراجی .. کدوم ؟

یوجین بهت زده به چشمای مین آ نگاه کرد . به هیچ وقت نمیتونست رفتنش از تیم رو قبول کنه . به ناچار چند قدم عقب رفت و خوابید و شروع کرد به شنا رفتن . هیون که این کارش رو دید خواست به سمتش بره که مین آ گفت : برای تو یه کار دیگه دارم کیم هیون جونگ . تو باید صد و پنجاه تا دراز و نشست بری . حالا .

هیون اعتراض کرد : ولی من ..

مین آ به چشمای هیون خیره شد و با لحنی که توش نفرت موج میزد گفت : جین یوجین .. سیصد تا شنا برو ..

هیون جونگ با عصبانیت گفت : هی یانگ مین آ ! تو نمیتونی به اون زور بگی !

مین آ با همون حالت گفت : پونصد تاش کن !!!

با گفتن این حرفش همه ی بچه ها بهت زده به اون سه نگاه کردن . دل همه اشون برای یوجین میسوخت . اگر همینطور پیش میرفت مین آ اصلا بهش رحم نمیکرد و تعداد رو بیشتر میکرد . همه چی تقصیر اونها بود و تاوانشون رو یوجین  داشت پس میداد .

 مین آ پوزخندی زد و رفت و جلوی یوجین رو یه پاش نشست . با نگاه تحقیر کننده ای بهش خیره شد و گفت : تا ساعت نه امشب همین جا میمونی و هزار تا شنا میری .

یوجین بهت زده به مین آ نگاه میکرد . انگار اون قصد جونش رو کرده بود . دلش میخواست همونجا یه کتک حسابی نثارش کنه اما به خاطر موندنش مجبور بود . سرش رو پایین انداخت : چشم مربی .

مین آ لبخندی زد که نشون میداد راضیه . بلند شد و رو به بقیه گفت : این بچه از شما حرف گوش کن تره . مثل اینکه معلوم شد نقطه ضعفتون چیه . حواستون باشه .. اگر کسی بخواد با من مخالفت کنه یا بخواد کار خلافی کنه این بچه تنبیه میشه . شما ده نفر هم بعد از اتمام این تمرین ها میرین به هتل . فعلا همین ها برای امروز کافیه .

...

ساعت هشت و نیم بود . باران هر لحظه بیشترو  بیشتر میبارید و این باعث میشد نگاه هیون جونگ و بقیه هر لحظه بیشتر رنگ وحشت بگیره . با اینکه تمرین اونها چند ساعت بود که تموم شده اما یوجین هنوز زیر این بارون داشت شنا میرفت .

یوجین زیر لب شمرد : هشتصد و نود و سه .. هشتصد و نود و چهار ...

مین آ فریاد بلندی کشید : هی مهاجم !! سریع تر ! تو چطور تونستی وارد تیم بشی وقتی اینقدر ضعیفی؟هنوز نتونستی هزارتا رو تموم کنی ؟

هیون جونگ با دیدن این صحنه زیر لب گفت : لعنتی .. اون عوضی رو میکشم .

برگشت و رو به بقیه گفت : کیوجونگ کجاست ؟ تو تمرین نبود .

سونگ جو که نگرانی تو صورتش موج میزد گفت : با هیونگ جون رفتن به ویلاشون تو جیجو . مثل اینکه پدرشون کار ضروری باهاشون داشت .

بعد از اتمام حرفاش هیون برگشت و به یوجین نگاه کرد که همچنان شنا میرفت اما بدنش میلرزید .. هر ثانیه براش به اندازه یک ساعت میگذشت . یوجین حتما اون شب تب میکرد . هیچ وقت مین آ رو نمیبخشید . این کارش وحشیانه بود و حتما به کمیته انضباطی گزارش میداد . اما خودش هم میدونست هیچ فایده ای نداره .. مین آ دختر صاحب باشگاه بود و هیچ جوره نمیتونست از شرش خلاص بشه .

دوباره به یوجین نگاه کرد . با فرود هر قطره به زمین و برخوردش به بدن یوجین انگار به اون شلاق میزدن . نمیتونست تحمل کنه .. همین که مین آ چیزی گفت و یوجین بلند شد سریع به سمتشون رفت . هنوز بهشون نرسیده بود که مین آ رفت و یوجین کمی تلو تلو خورد و به شدت افتاد رو زمین . وحشت زده به سمتش دوید و یوجین رو در آغوش گرفت . تو اون هوای سرد که هر چیزی توش یخ میبست بدن یوجین به طرز وحشتناکی داغ بود و داشت میلرزید . کمی لای چشماش رو باز کرد .. نفس های کشدار و داغ و گرفته اش باعث میشد که هیون جونگ هر لحظه بیشتر عذاب بکشه .. یوجین با دیدن هیون جونگ لبخند کمرنگی زد و با صدایی کاملا گرفته گفت : هیون جونگ هیونگ ...

هنوز حرفش تموم نشده بود که دوباره چشماش بسته شد و تمام بدنش شل شد و در آغوش هیون رها شد . هیون همونطور که بدن یوجین رو در آغوش گرفته بود بلند شد و به سمت مین آ برگشت . بدون اینکه چیزی بگه فقط یه نگاه وحشتناک بهش انداخت و از اونجا دور شد .

...

هیونگ جون با بهت به پدرش نگاه کرد . حرفایی رو که الان پدرش زد رو اصلا نمیتونست باور کنه . نفسش به سختی بالا میومد .. اونقدر نفس هاش کشدار و طولانی بود که سینه اش به وضوح بالا و پایین میرفت .

کیوجونگ یه نگاه به هیونگ انداخت . خودش هم شوکه شده بود . بهت زده پرسید : یعنی ... واقعا میتونین این کار رو بکنین ؟

آقای کیم لبخند مرموزی زد : به حرف من شک داری کیم کیوجونگ ؟

_ نه پدر.. اما ..

آقای کیم : دیگه حرفی نباشه کیم کیوجونگ . تو و هیونگ جون. چمدوناتون رو ببندین . شما دو تا و کل تیمتون . هفته ی بعد به آمریکا میرین برای مقدمات بازی های جهانی !




طبقه بندی: Soccer Player، 

تاریخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه