با هیجان زائد الوصفی مشغول مطالعه ی کتاب  توی دستش بود . کسی در اتاق رو به صدا در آورد چون فکر میکرد باید دکتر باشه بیخیال خوندن نشد و بدون برداشتن سرش از روی کتاب اجازه داد اون شخص وارد بشه . میران وارد اتاق شد و به اون که شدیدا غرق در کتاب بود نگاه کرد به نظر اصلا حواسش به اون نبود . کنارش رفت و سرکی تو کتاب کشید

_: چی میخونی ؟؟

نارا که هول کرده بود یدفعه کتاب رو بست و به گوشه ای پرت کرد : اوه میرانا ؟؟

میران خندید و روی تخت نشست : اونقدر غرق نوشته ها بودی که اصلا نفهمیدی من اومدم .

_: بیانه

_: اشکالی نداره . حالت خوبه ؟؟

_ : اوهوم . تو چی ؟؟  بهتری ؟؟

لبخند بی جونی به لب آورد : آره خوبم

حس کرد باید کاری بکنه . دستشو جلو برد و روی دستای میران گذاشت : واسه اتفاق هایی که افتاده متاسفم

_: ممنون . دارم سعی میکنم باهاشون کنار بیام.

_: تو دختر قوی هستی حتما میتونی .

_: امیدوارم واقعا همینطور باشه . ببینم دکتر نگفت چقدر طول میکشه تا بتونی راه بری ؟؟

سرشو به اطراف تکون داد : نه متاسفانه . خسته شدم از توی این اتاق نشستن . خوش به حال تو.

_: هی وضعیت تو نسبت به من خیلی فرق میکرد . درسته منم عمل سختی داشتم اما نه به سختی عمل تو باید خوب استراحت کنی . منم سعی میکنم هر روز بهت سر بزنم .

_: ممنون میران . تو واقعا مهربونی

میران لبخندی زد و سرشو به نشونه ی تفهمیم تکون داد . یه کم دیگه هم موند و باهم حرف زدن بعد رفت. نارا حس میکرد ذهنش انقدر درگیر شده که دیگه نمیتونه کتاب بخونه . اون اوایل واقعا از میران متنفر بود و فکر میکردم اونم مثل پدرش چموش و عوضیه اما طولی نکشید که بفهمه هم میران و هم برادرش قلب پاکی دارن و انسانیت در وجودشون نمرده . فقط گاهی اوقات توجهش به این موضوع جلب میشد که بعضی از رفتار های جونگمین واقعا با هم تناقص دارن و این براش جالب بود . مطمئنا اسراری در بین این خانواده وجود داشت که تا حالا فاش نشده بودن .

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

ماشین جلوی هتل نگه داشته شد . او چونگ جو از اون پیاده شد و همراه با جمعی از محافظینش وارد هتل شدن . شخصی پیش اومد تا اون ها رو تا اتاق مورد نظرشون همراهی کنه . انگار از قبل منتظرشون ایستاده بود . دم در اتاق مورد نظر دوتا محافظ مشکی پوش ایستاده بودن . به محض دیدن اون در اتاق رو واسش باز کردن و چونگ جو با دوتا از محافظینش وارد اتاق شد . به حضار ادای احترام کرد و روی مبلی نشست . توی اتاق یک مرد و یک زن و چند محافظ قرار داشتن . مرد با دیدن اون بلند شد و بهش دست و ازش خواست تا روی یکی از مبل ها بنشینه . بعد هم لیوان مشروبی پر کرد و دست اون داد . چونگ جو کمی از مشروبش رو مزه کرد بعد لیوان رو روی میز گذاشت.

_: بهتر بریم سر اصل مطلب . من هنوزم هم نمیدونم چرا شما من رو انتخاب کردین .

مرد با خنده سری تکون داد : اینکه دیگه پرسیدن نداره . همه میدونن بعد از مثلث طلایی تو بزرگترین صادر کننده هستی و خب این طبیعیه که ما از قدرتمند ترین بخوایم  باهامون همکاری کنه.

چونگ جو چشماشو ریز کرد : جالبه تا اونجایی که من یادمه شما هیچوقت نمیذاشتین کسی اتحادتون رو بهم بزنه و حالا خودتون دارید خیانت میکنید .

اینبار زن بود که جواب اون رو داد : نمیشه اسمش رو گذاشت خیانت . پارک سان مرده ، تنها پسرش جونگمین هم همینطور.

_: با این حساب بیرون انداختن دستیار های پارک سان از اون عمارت نباید واسه شما کار سختی باشه .

مرد سیگاری روشن کرد و مکی از اون زد : درسته بیرون انداختن اون دو تا جوجه کار سختی نیست اما یه مشکلی وجود داره . یه سری مدارک از گاوصندق پارک سان دزدیده شدن و ما فکر میکنیم که این کار خودشون باشه... اونا ، مخصوصا هیون جونگ از اکثر راز های معاملات خبر دارن ما فکر میکنیم اونا اینکارو کردن تا ما نتونیم اقدامی بر علیهشون انجام بدیم . به نظر هیون جونگ قصد داره خودش ریاست پایگاه اول رو به دست بگیره

_: و حالا شما از من میخواید چیکار کنم؟؟؟

_: ساده اس . مدارک رو گیر بیار ما نمیتونیم خودمون دست به کار بشیم اگه تو این کار و انجام بدی میتونی جایگاه خالی پارک سان رو دریافت کنی . نظرت چیه ؟؟

چونگ جو کمی تعلل کرد اما بعد  بلند شد و دستشو سمت اون مرد دراز کرد : بسیار خب کاری که خواستین رو انجام میدم . بعد از اتمام کار با شما تماس میگیرم .

مرد به گرمی دست چونگ جو رو فشرد . چونگ جو سمت زن برگشت و بعد از گذاشتن احترامی از اتاق خارج شد .تازه اونموقع بود که مرد نقاب سفید روی صورتش رو برداشت . زن هوفی کشید و دستشو تکه گاه سرش کرد

_: ولی من هنوزم معتقدم خودمون باید دست به کار میشدیم

مرد کنار اون نشست با انداختن دستش دور کمر زن تقریبا اون رو به آغوش کشید : نگران نباش عزیزم . من میدونم دارم چیکار میکنم . اگه خودمون اینکارو انجام میدادم اون دوتا فضول حتما سر از کارمون در میاوردن. بعد هم میفهمن کشتن پارک کار خود ما بوده . بعد از گیر آوردن مدارک میفرستمشون به درک اونوقت فقط یه کار میمونه . پیدا کردن اونایی که  شب کشته شدن پارک به محموله حمله کردن.

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

وارد راهرو که شد اونو دید که مثل هر وقت دیگه ای از پشت شیشه به جونگمین   ذل زده بود . بهش نزدیک شد و کنارش ایستاد

_: حالش چطوره ؟؟

_: خوب

_: بی تابی نمیکنه ؟؟

_: نه تمام مدت روز به یه گوشه خیره میشه . کم غذا میخوره . کم میخوابه . حرفم که اصلا . اگه از دیوار صدا در بیاد از اون نه.

_: از وقتی فهمید تو ته جونی اینطوری شده ؟؟

_: آره . بگذریم . واسه چی میخواستی منو اینجا ببینی .

بدون گرفتن نگاه خیره اش از جونگمین جوابشو داد : اوضاع عمارت بهم ریخته . بینشون یه جاسوسه که نمیدونم کیه . باید پیداش کنیم . در ضمن امروز روئسای پایگاه دوم و سوم مثلث طلایی با او چونگ جو توی هتل بزرگ سئول جلسه داشتن . انگار یه سر و سری بینشون هست . باز هم مثل همیشه هیچ کس نتونسته چهره ی رئیس پایگاه سوم رو ببینه .

متفکر سری تکون داد : که اینطور . بسیار خب بذار به کارشون ادامه بدن زمانی که هیون جونگ و کیوجونگ با اونا درگیر هستن ما هردو گروه رو با هم نابود میکنیم . فقط میمونه یه کار پیدا کردن اونایی که شب انتقال محموله پارک سان رو کشتن .

 

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

هر لحظه با شنیدن حرف های شخص پشت خط بیشتر تو فکر فرو میرفت و اخمی عمیقتر بین ابروانش نقش میبست قبل از اینکه بتونه چیز بگه صدای بوق آزاد تلفن توی گوشش پیچید . گوشی رو از گوشش جدا کرد و نگاهی بهش انداخت . باید چیکار میکرد ؟؟ بی درنگ از اتاق بیرون رفت تا موضوع رو با کیوجونگ در میون بذاره . اون توی اتاقش پشت میزش نشسته بود و داشت با دقت چندتا پرونده رو بررسی میکرد بلکه شاید به سر نخی برسه . گاهی هم رو کاغذ سفید زیر دستش چیزی مینوشت . هیون جونگ بدون در زدن وارد اتاق شد . کیو که تعجب کرده بود برگشت و اون رو نگاه کرد که صورتی کلافه داشت

_: چی شده هیون جونگ ؟؟

فاصله ی بینشون رو با سه قدم پر کرد : یه نفر بهم زنگ زد و گفت چیزای مهمی میدونه که باید باهامون در میون بذاره . یه آدرس داد . گفت اونجا همدیگه رو ببینیم .

چشماشو روی نقطه ای نامعلوم نوسان داد : اگه تله باشه چی ؟؟

_: منم همینو میگم .

_: شایدم راست گفته باشه . اَهه چطور میتونیم بهش اعتماد کنیم ؟؟

_: نمیدونم . یه جورایی با ترس و لرز حرف میزد . با تلفن عمومی هم تماس گرفته بود.

_: نمیتونیم ریسک کنیم شاید واقعا راست بگه . چطوره تو بری من و چند نفر دیگه هم اسکورتت کنیم .

بدون معطلی سرشو تکون داد : فکر خوبیه . بهتر زودتر بریم .

اینو گفت و از اتاق بیرون رفت . کیو جونگ نگاهی به برگه های زیر دستش انداخت  تقریبا اسم تمام کسانی که قبلا باهاشون خصومت داشتن رو در آورده بود از ریزترینشون گرفته تا دونه درشت ها . کاغذ رو تا  زد  و توی کشوی میزش گذاشت . گوشیش رو برداشت و با چند تا از افراد قابل اعتمادش تماس گرفت . چند دقیقه بعد همه توی پارکینگ جمع بودن . هیون جونگ سوار ماشین خودش شد . کیوجونگ و بقیه ی افرادش با یه ون مشکی کمی دوتر از اون حرکت کردند . محل قرار توی یکی از محله های فقیر نشین شهر قرار داشت . هیون جونگ ماشینش رو پارک کرد و بعد از پیاده شدن نگاهی به ساختمان که تا بالا پله میخورد و وضع آنچنان خوبی نداشت انداخت . از پله ها که بالا رفت در سفیدی که  تا نیمه شیشه ی مشجر داشت توجهش رو جلب کرد . به نظر نمیرسید خطری تهدیدش کنه اما برای احتیاط دستش رو  پشت کتش برد و انگشت اشاره اش رو روی ماشه اسلحه قفل کرد . با دست دیگه اش ضربه ای به در زد

_: هی تو اونجایی . من کیم هیون جونگ هستم

مدتی منتظر شد اما جوابی دریافت نکرد . نگاهی به اطراف انداخت . چشمش به گلدون شکسته گوشه ی دیوار خورد . اسلحه اش رو در آورد با قامتی خمیده به دیوار چسبیده و به همون حالت پیش رفت . نفس عمیقی کشید. به نبش دیوار رسیده بود با یه حرکت سریع جهشی کرد و اسلحه اش رو به سمت رو به رو نشونه گرفت اما تنها چیزی که عایدش شد جسد شخصی بود که خون ازش شر میکرد با توجه به این میتونست بفهمه که قاتل هنوز همون نزدیکیه . حدسی که با رفتن یه سایه به سمت راه پله ها به یقین تبدیل شد . بیشتر از اون کشش نداد . سریع دنبال اون فرد تا پایین دوید . تو روز روشن نمیتونست همینطوری شلیک کنه . مطمئنا اینطوری فقط پلیس ها رو خبر میکرد .  قبل از اینکه به اون برسه ماشینی جلوی پای اون شخص ترمز زد و اون با اندختن خودش تو ماشین اونجا رو ترک کرد . کیو جونگ  و دوتا از محافظا از ماشین پیاده شده بودن  وقتی هیون رو دید که داره دنبال اون ماشین میدوه با علامت دست به بقیه فهموند که دنبال اون ماشین برن . خودش با نگرانی سمت هیون جونگ دوید و شونه اش رو گرفت

_: چی شد ؟؟ حالت خوبه ؟؟

هیون جونگ سری تکون داد و دستاشو به کمرش زد : نمیدونم وقتی رسیدم اونجا با یه جسد مواجه شدم که انگار تازه مرده بود بعد هم اون که فرار کرد . اصلا نفهمیدم چی شد . لعنتی

کیو جونگ با شنیدن اسم جسد سریع سمت پله ها دوید و از اونا بالا رفت بالای سر جسد ایستاد و با دقت جسد رو برگردوند . هیون که تازه بالا رسیده بود با تعجب لب زد

_: کوان جی ؟؟

به سمتش برگشت و نگاه پرسشگرانه اش رو به اون داد : میشناسیش

هیون اخماشو تو هم کشید و سرشو تکون داد : قبلا جز افراد من بود . قبل از اینکه به زندان بیافته و دارو دسته ی کوچیکم از هم بپاشه .

حالا دیگه قضیه شدیدا مشکوک به نظر میرسید کیو دوباره نگاهی به اون انداخت که چیزی در بین مشت مچاله شده اش توجهش رو جلب کرد . آروم لای مشتش رو از هم باز کرد و کاغذ چروکیده رو از توی دستای اون برداشت . 

 

 

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه