خیلی بی صدا توی راهرویی که به اتاق اون ختم میشد خزید . در اتاقش رو باز کرد و داخل شد . صورت بی روحش غرق در خواب بود . توی این یک هفته ی اخیر میران عملا خودش رو توی اتاقش حبس کرده بود و با کسی حرف نمیزد. کنارش روی تخت نشست و آروم تکونش داد. چشمهای خسته اش رو از هم باز کرد و نگاهی به هیونگ جون انداخت . هیونگ دستشو به نشونه ی سکوت روی بینیش گذاشت . پتو رو از روی میران کنار زد ودستشو گرفت تا از تخت پایین بیاد گیج از کارهای هیونگ از تخت پایین اومد هیونگ بافتی از کمد میران بیرون آورد و به سمتش گرفت

_: باید بریم یه جایی .

نگاهی به بافت انداخت و اونو به تن کرد .حسی از درون وادارش میکرد به حرفای اون گوش کنه . هیونگ لبخندی به روش زد و دستشو گرفت . بی صدا در اتاق رو باز کرد و سرکی توی راهرو کشید تا مطمئن شه کسی اونجا نیست . با اختیاط بیرون رفتن و از عمارت خارج شدن . هوا خیلی تاریک بود و این میران رو میترسوند . هیونگ داشت از کوه پشت عمارت بالا میرفت و میران رو هم دنبال خودش میبرد . سکوت شب با صدای جیرجیرک ها شکسته میشد . قلبش تند تند میزد . دست هیونگ رو کشید و مجبورش کرد بایسته

_: کجا داریم میریم هیونگ جون .

_: بهم اعتماد کن میران .

دیگه چیزی نگفت . مدتی که گذشت تقریبا به بلند ترین نقطه ی کوه رسیدن . هیونگ جون لبه ی پرتگاه ایستاد و به ساعتش نگاه کرد

_: همش ربع ساعت مونده

_: ربع ساعت به چی مونده ؟؟

_: حالا خودت میفهمی.

_: هیونگ جون  میشه از لبه ی اون پرتگاه بیای کنار !! خطرناکه .

چشماشو ریز کرد و به میران دوخت : نگرانمی ؟؟

_: نباید باشم ؟؟ سنگ های لبه ی پرتگاه خیلی تق و لق هستن ممکنه لیز بخوری .

هیونگ جون لبخندی زد و کمی عقب تر اومد . میران دستشو به صورت مالشی روی بازوش کشید تا کمی گرمش بشه . هیونگ که این حالت اون رو دید پشت سرش ایستاد زیپ کاپشنش رو باز کرد و همزمان با گرفتن دو طرف کاپشنش میران رو به آغوش کشید . کمی تعجب کرد . خود هیونگ قبل از اینکه اون چیزی ازش بپرسه جواب سوالش رو داد

_: لباس زیاد نپوشیدی ببخشید تقصیر منه که این لباس رو از تو کمد واست انتخاب کردم باید یه چیز بهتر برمیداشتم . همینجا وایسا تا گرم بمونی

زیر لب تشکری از هیونگ جون کرد و مثل اون به رنگ سرمه ای آسمون که رفته رفته روشن تر میشد نگاه کرد . کمی که گذشت اولین پرتو های خوش رنگ خورشیدی از پایین ترین نقطه ی افق سر برآوردن . ترکیبی از رنگ های صورتی و آبی آسمان و کمی زرد چشم نوازی میکردن . صدای گرم هیونگ جون در گوشش طنین انداخت

_: میبینی میران ؟؟ میبینی چقدر باشکوه و غرور بالا میاد.

میران خیره به خورشید در حال طلوع جواب داد : خیلی خوشگله هیچ وقت از نزدیک این منظره رو ندیده بودم

_: اما ابهت و شکوهش همیشگی نیست . درسته ؟؟

نگاه کنجکاوش رو به هیونگ جون داد : چی میخوای بگی هیونگ جون ؟؟

_: خورشید همیشه هست فقط گاهی اوقات مجبور خودش رو پنهان کنه . شاید اگه دست خودش باشه دلش بخواد تمام 24 ساعت روز رو بتابه . اما نمیشه مجبوره بره . غروبش رو دیدی که چقدر دلتنگه ؟؟ تا حالا بهش دقت کردی که چه غم تلخی داره ؟؟ دقت کردی چقدر یهویی دلت میگیره ؟؟ حس میکنی یه دلهره ی عجیب یهو میاد تو خونه ی قلبت . ولی یه جا تو قلبت هست که احساس آرمش میکنی . شاید نتونی حسش کنی چون غم غروب خیلی تاثیر گذارتره اما اون آرامشه اون جا وجود داره و بهت میگه که باز هم خورشید رو میبینی اون همیشه حضور داره ... مخلص کلام این که جونگمین همیشه کنارته حتی همین لحظه که منو تو اینجا ایستادیم . فقط نمیتونی ببینیش . میران اگه نمیتونی با جسمش زندگی کنی با روحش زندگی کن بدون که همیشه هست . همیشه کنارته . دلش از کارت میگیره . توی همین مدت کم فهمیدم که چقدر روی تو حساسه  . فقط یک ثانیه چهره ی دردمندش رو تصور کن وقتی ببینه عزیزترینش خودشو کنج اتاق مچاله کرد و غذاش شده غصه خوردن . اونشب بهم گفتی من داداشمو میخوام فقط داداشمو . داداشت هیچ جا نرفته . فقط لبخندش نامرئی شده . دستاش وقتی موهای خواهرشو نوازش میکنن نامرئی هستن . گریه هاش وقتی خواهرشو غصه دار میبینه نامرئی هستن . بذار حالا که نامرئی شده فقط لبخند رو لباش باشه سعی کن مثل گذشته راضی نگهش داری نه اندوهگین.

هیونگ جون میگفت و اون اشک میریخت بعضی اوقات فقط  خاطره اس که میمونه حق با هیونگ جون بود جونگمین اون هیچ جا نرفته بود . تصور لبخند روی لبهای خوش فرم داداشش کار سختی نبود . تصور اون چهره ی عصبی ، غمگین ، شاد حتی متفکرش کار سختی نبود فقط یه فرق بزرگ داشت اونم اینکه باید با انگشتان احساس لمسش میکرد نه با لامسه ی انگشتان خودش .

هیونگ جون آروم اونو سمت خودش برگردوند و سرشو با گذاشتن دوتا انگشت زیر چونه اش بالا آورد بعد آروم قطره ی های شبنم چشمانش رو پاک کرد

_: تو هنوز خیلی دلیل واسه زندگی کردن داری . یه مدت صبر کن حتما هیون جونگ و کیو جونگ یه تصمیمی واسه این باند میگیرن .

قطره ی های شبنم چشماش درخشیدن . هیونگ با لبخند گونه اش رو نوازش کرد و اونو در آغوش گرفت

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

یقه ی کتش رو تا بالا کشید و وارد بار شد . بی تردید به سمت پیشخون بار رفت و متصدی رو مخاطب قرار داد

_: من با آقای اوه چونگ جو کار دارم بهش بگید از طرف مثلث طلایی اومدم و حامل خبر های مهمی هستم.

پیشخدمت پشت پیشخوان کمی اون رو برانداز کرد بعد به سمت طبقه ی بالای بار رفت . نوشیدنی سفارش داد و مشغول مزه مزه کردن اون شد در عین حال چشمش رو روی افراد حاظر وسط سن میچرخوند . مدتی گذشت تا اینکه متصدی برگشت

_: آقا لطفا دنبال من بیاید.

لیوان نیمه خالی مشروبش رو همونجا رو پیشخون گذاشت و دنبال اون به طبقه ی بالا رفت . اون طبقه دو راهرو داشت خدمتکار دری از راهروی سمت چپ رو  رو به اون نشون داد بعد خودش برگشت . نگاهی به اطراف انداخت کسی اونجا نبود . جلوی رفت پشت در ایستاد و در زد چیزی نگذشت که اجازه ی ورود صادر شد . با باز کردن در اولین چیزی که  میون اون همه دود و بوی تهوع آور سیگار توجهش رو جلب کرد اوه چونگ جو بود که در صدر مجلس میان چند زن برهنه نشسته و خنده های مستانه سر میداد . با جلب شدن نگاهش سمت اون اشاره ای بهش کرد

_: بیا نزدیک ببینم از طرف دشمن دیرینم چه پیغامی واسم آوردی .

دستاشو جلوش حلقه کرد : باید خصوصی باهاتون صحبت کنم

اوه چونگ جو با چشمهای ریز شده نگاهی بهش انداخت : بسیار خب دنبالم بیا.

از صدر مجلس بلند شد و بیرون رفت اون هم به دنبالش رفت ته راهرو یه بالکن قرار داشت اوه چونگ جو به سمت بالکن رفت و از جیبش یه پاکت سیگار در آورد و اونو روشن کرد همونطور که سیگار رو بین لبهاش جا میداد گفت

_: میشنوم

_: پارک سان مرده .

ابرو در هم کشید و سیگار رو از بین لبهاش برداشت : چی گفتی ؟؟

_: ظاهرا یه نفر با یه نقشه ی از پیش تعیین شده قصد نابودی اون رو داشته که خوشبختانه موفق هم شد. هفته ی پیش هم اون و هم تک دونه پسرش پارک جونگمین مردن . در حال حاظر رئیس باند هیون جونگه .

_: چطور میتونم به حرفات اعتماد کنم؟؟؟

_: من یه فیلم به عنوان مدرک دارم . از تک تک لحظات مرگ پارک سان فیلم گرفته شده .

بعد از گفتن این حرف کوله اش رو در آورد و دوربینی از درونش خارج کرد . با فشردن دکمه ی پلی اون رو سمت اوه چونگ جو گرفت . زیاد طول نکشید که حالش از دیدن اون صحنه ها بهم بخوره و دوربین رو پس بزنه . پوزخندی زد و دوربین رو دوبار تو کیفش گذاشت .

_: این فیلم رو از کجا آوردی ؟؟

_: به دست آوردنش واسم کار سختی نبودم . اما خیلی زود باید برش گردونم .

_: حالا از من چی میخوای ؟؟

_: من اینجام تا باشما معامله کنم . همونطور که خودتون هم میدونید پارک سان دشمنان زیادی داره و این بهترین فرصت برای کسب جایگاه اونه . اگر با شما به توافق نرسم کسان دیگه ای هم هستن که بتونیم با هم وارد معامله بشیم

چونگ جو رو برگردوند و دستشو به میله های بالکن تکه داد انگار مشغول فکر کردن بود . بهش حق میداد میدونست ریسک کار بالاست باید خوب راجع بهش فکر میکرد .  اما اون اونقدر وقت نداشت . خیلی سریع یه جواب قاطع میخواست . ربع ساعتی رو در سکوت انتظار کشید چونگ جو تقریبا 5 نخ سیگار آتیش زده بود . آخرین پک رو از سیگار گرفت با انداخت ته سیگار زیر پاش اون رو خاموش کرد . دود توی سینه هاش رو از بینی بیرون داد

_: بسیار خب قبول میکنم هر چی خواستی بهت میدم اما یادت باشه تو از این به بعد جز زیر دستای من و چشم و گوش من توی اون عمارتی . دنبالم بیا تا بیشتر راجع به جزئیات حرف بزنیم

لبخندی زد موفق شده بود به دنبال چونگ جو به راه افتاد نباید به این زودیا به این مرد اعتماد میکرد پس قصد داشت کمی اونو بازی بده تا بفهمه چقدر میتونه بهش اعتماد کنه

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

 

از پشت شیشه مشغول تماشای دکتر بود که اون رو معاینه میکرد بعد از یه هفته وضعیت بهتری داشت و بهوش اومده بود . دکتر از اتاق بیرون اومد و تعظیمی کرد بدون گرفتن نگاه خیره اش از اون گفت

_: خب دکتر بگو ببینم وضعیتش چطوره ؟؟

_: وضعیتش فعلا ثابت شد فقط یه مقدار سوختگی ها و شکستگی های بدنش اذیتش میکنه . نیمی از صورتش کاملا از بین رفته خیلی افتضاحه . اگه دستور بدین اتاق عمل رو واسه جراحی پلاستیک آماده میکنیم .

_: نیازی نیست . میتونی بری .

دکتر باری دیگه تعظیمی کرد و رفت . بی خیال وارد اتاق شد . چشمهایی که از بین اون همه بانداژ روی صورتش معلوم بودن رو بسته بود . با حس حضور شخصی اونا رو باز کرد . اما قیافه اش رو ندید چون پشت به اون به تخت تکه زده بود با درد نالید

_: تو کی هستی ؟؟ اینجا کجاست ؟؟ چرا منو آوردین اینجا ؟؟

بی توجه به سوال های اون گفت : پارک جونگمین بگو ببینم الان چه حسی داری ؟؟

درست متوجه ی منظورش نشد . اما صداش به شدت به نظرش آشنا میومد .

_: اسممو از کجا میدونی ؟؟ منظورت چیه ؟؟

_: مگه میشه آدم اسم عزیز ترین دوستش رو فراموش کنه. یا بهتر بگم داداش نازنینش . کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داشت. اعتماد !! چه کلمه ی مزخرفیه  حداقل به کار بردنش برای شخصی مثل تو که دقیقا ذات پلیدی مثل پدرت داری مزخرفه . همیشه فکر میکردم تو با اون عوضی فرق داری . چه اشتباه بزرگی.همیشه دلم میخواست ازت بپرسم خنجر زدن از پشت چه حسی داره . مین یزما .

مین یزما ؟؟ فقط یه نفر تو دنیا این لقب رو به اون نسبت میداد . فط یه نفر بود که همیشه اسمش رو با لقبش " کاریزما " شیپ میکرد .  حس کرد نفسش داره بند میاد اون شخص به سمتش برگشت و اون در حالی که چشماش از اشک برق میزدن با بهت گفت

_: ت ... ته جون

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::«

حوصله اش حسابی سر رفته بود دکتر بهش گفته بود تا بهبودی کامل حق نداره از جاش بلند شه هوفی کشید و با حرص موهاشو بهم ریخت و غر غر کرد . صدای در اتاق رو که شنید سریع به خودش اومد و موهای بهم ریختش رو درست کرد و اجازه ورود داد . کیو جونگ سرشو از لای در داخل آورد

_: داری چیکار میکنی نارا ؟؟  میشه بیام تو ؟؟

قیافشو تو هم کشید : حوصله ام سر رفته کیو جونگ دارم دق میکنم تو این اتاق یه دریه  خفه

لبخندی زد کاملا وارد اتاق شد : خب واست یه چی آوردم که حوصله ات سر نره

با شنیدن این حرف شونه هاش پریدن با شوق به کیو خیره شد : چی ؟؟ کو نشونم بده ؟؟ زود  زود  زود

کیو نزدیکش رفت و موهاشو ناز کرد بعد دستشو از پشتت جلو آورد . توی دستش چند جلد کتاب رمان و شعر و منطق بود . میدونست نارا از این سه نوع کتاب خیلی خوشش میاد . واسه همین صبح چند نفر رو فرستاده بود تا بهترین کتاب های بازار رو واسش بگیرن . نارا جیغی از سر خوشحالی کشید بعد به جای گرفت کتابا مچ کیو جونگ رو گرفت و سمت خودش کشید . کیوجونگ که انتظار همچین رفتاری رو نداشت تو آغوش نارا فرو اومد اونم محکم موهاشو بوسید . حس کرد الانه که زیر دستای این دختر خفه بشه . ابراز علاقه هاش همیشه همینطوری بودن . خندید و به زور خودشو از زیر دستای نارا که داشت موهاشو بهم میریخت خلاص کرد . با اخم ساختگی گفت

_: نارا تو هنوز یاد نگرفتی که چطور باید انرژی تو تخلیه کنی ؟؟ 

جوابشو نداد فقط زبونکی واسش انداخت بعد هم کتاب ها رو گرفت و مشغول وارسیشون شد . هیون پشت در اتاق ایستاده بود و خنده های اونا رو تماشا میکرد حالا میفهمید چرا کیو جونگ صبح خواسته بود اون کتابا رو واسش تهیه کنن همینطور که از اونجا دور میشد با خودش فکر کرد کاش منم میتونستم حداقل به عنوان تشکر کاری واسش انجام بدم .

 

 

خب امیدوارم تونسته باشم احساسات هیونگ موقع

گفتن اون حرف ها به میران رو به خوبی توصیف کرده باشم ^ ^

راجع به ته جون هم هیچ نظر خاصی ندارم :)) منتظر باشید

تا با روند داستان همه چیز مشخص بشه. 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : سه شنبه 16 آذر 1395 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه